به نام خداوند بخشنده مهربان
هیچ چیز مثل یک آرشیو خوب از مجلات قدیمی قبل از انقلاب ما را به گذشتهها نمیبرد. مجلات را تورق کنی و بیواسطه و مستقیم بروی توی حال و هوای آن روزها. چیزی مثل گذر از "تونل زمان". اینکه سبک زندگی مردم آن روزها چهگونه بوده، چه اتفاقاتی افتاده و ... و بعد بررسی و تحلیل کنی صحت آن چیزهایی که شنیدهای با چیزهایی که میبینی. مثل یک سند زنده. اینکه مجلات سالها در زیرزمین یک خانه قدیمی مانده باشد و بهواسطهای بهدست من برسد بماند ولی تنها کاشف مقبرهی توتنخامون احساس من را در یافتن این گنج قدیمی درک میکند! من هم سعی میکنم با سلسله پستهایی با عنوان یادی از گذشته... شما را در این حس شریک کنم.
دو هفته پیش (هفدهم تیرماه) دهمین سالگرد درگذشت دوقلوهای بههم چسبیده، لاله و لادن بود. یادی میکنیم از جشن تولد و همچنین دیدارشان با امام خمینی (ره).
مجلهی "اطلاعات هفتگی" که از همان اولین روزهای تولد این دو خواهر پیگیر ماجرا بوده در آن سالها در بیمارستان نمازی شیراز برای شروع سومین سال زندگیشان جشن تولد میگیرد. تقریبن از همان موقع است که لاله و لادن معروف میشوند و موضوع در بین مردم انعکاس خوبی پیدا میکند و سپس به بیمارستان شهدا(تجریش) تهران منتقل میشوند و در آنجا دکتر علیرضا صفاییان کفالت این دو خواهر را به عهده میگیرد و سپس به اتفاق پدرخواندهشان به دیدار امام خمینی (ره) میروند.


مجله جوانان در صفحه ۸ خودش گزارش این دیدار را چاپ می کند.
در این دیدار لاله و لادن هشت ساله هستند.
لاله و لادن که از ماهها پیش آرزوی دیدار امام را داشتند وقتی هفته قبل با خبر شند که دیدار امام نزدیک است در پوست خود نمیگنجیدندو مرتب سرودهای انقلابی میخواندند و از این ملاقات با همه اطرافیان حرف میزدند. سرانجام آنروز پرشور و استثنایی از راه رسید. عصر دوشنبه گذشته در قم به اقامتگاه امام، منزل دامادش، رهسپار شدیم. لاله و لادن مرتب در راه از امام میپرسیدند که آیا میتوانند برایش سرود بخوانند، دستش را بگیرند. خودش را ببوسند و با او عکس بگیرند! لاله میپرسید آقا بچه کوچک هم دارد یا نه؟ از دوتا پسر بچه که گاه در کنارش میایستند میپرسیدند و وقتی میگفتیم اون دوتا، نوههای امام هستند میگفتند این دوتا هم پسرهای خوبی هستند ما میخواهیم با اونها حرف بزنیم و بپرسیم که نماز بلد هستند یا نه... سرود میخوانند یا نه؟ جلوی اقامتگاه امام گروه زیادی زن و مرد و کوچک و بزرگ جمع بودند و همه مشتاقانه به دیدار امام آمده و میخواستند هرچه زودتر او را از نزدیک ببینند.
ورود لاله و لادن هیاهویی به راه انداخت و همه نظرها جلب شد و گروهی با مهربانی دست به سر و روی آنها میکشیدند و دو سه زن اشکریزان آنها را بغل میکردند و میبوسیدند. چند لحظه بعد در اطاق انتظار امام بودیم. در این لحظه اطرافیان با مهربانی راجع به لاله و لادن میپرسیدند و نوهی امام با کنجکاوی از زندگی و سرنوشت آنها سوال میکرد از پدر و مادر واقعی، از سرپرست کنونی و ماجرای زندگی آنها میپرسید و بقیه نیز با اشتیاق گوش میدادند.
لاله و لادن مرتب چشم به در داشتند و میپرسیدند پس کی امام میآید؟... امام چه لباسی پوشیده؟ لاله میگفت من میخوام براش نماز بخوانم و لادن میافزود منهم سرود میخوانم. در همین لحظات بود که امام وارد اطاق شدند. لاله و لادن جلو رفتند. لاله دست امام را گرفته بود و لادن به عبای امام آویخته بود. امام در برابر وضعیت ظاهری و به همچسبیدگی بچهها مدتی سکوت کرده بود و بعد بالاخره سکوت را شکست و گفت: "خدا حفظتان کند" بعد مجلس حالت عادی خود را باز یافت.
امام اسم بچهها را پرسید و لاله و لادن با شادی جواب دادند و در این لحظه علیرضا صفائیان پدر خواندهی بچهها درباره تاریخچهی زندگی دوقلوها برای امام توضیح داد...
وی افزود بچهها را به تهران فرستادند و چون گروهی میخواستند بر روی آنها آزمایشاتی انجام دهند و در صورت فوت کسی باخبر نشود به کلی آنها را از نظر دور نگه داشتند ولی "مجلهی جوانان" با کمک خبرنگاران خود در هر فرصتی به دیدار بچهها رفت و به هر طریقی بود اخبار و عکسهایشان را به بیرون درز داد. در حالیکه مسئولین بیمارستان با سرسختی از هرگونه مصاحبه و تهیهی عکس مخالف بودند و حتا گروه مراقبت برای آنها تشکیل دادند با اینحال خبرنگاران جوانان در لباس و قالبهای گوناگون به درون بیمارستان نفوذ کرده و اخبار بچهها را تهیه و پخش مینمودند و در ضمن از همه مراجع پزشکی دنیا استمداد میکردند.
چاپ خبر از طریق مجلهی جوانان به نشریات اروپایی و امریکایی کشید و برادرم دکتر صفائیان در آلمان وقتی خبرها را خواند برایم نامه نوشت که ما حاضریم در آلمان بچهها را مورد ازمایش و در صورت امکان عمل قرار دهیم. بالاخره با کمک مجلهی جوانان توانستیم سد را بشکنیم و بچهها با خبرنگار مجله و یک تیم راهی آلمان و دانشگاه معروف بن شده به رویشان همه نوع آزمایش انجام گرفت و عاقبت نظر دادند که بچهها در صورتیکه مورد عمل جداسازی قرار گیرند باید یکی را فدای دیگری کرد و مجلهی جوانان در ایران از مراجع تقلید نظرخواهی نمود و مردم نیز در این مسئله شرکت نمودند و همه گفتند که نباید این عمل انجام گیرد و ما آنها را به تهران آوردیم و من سرپرستی بچهها را عهدهدار شدم و حالا پدر لاله و لادن هستم و آنها را مثل بچههای خودم دوست دارم.
امام با مهربانی از بچهها تعریف کردو گفت واقعن بچههای خوبی هستند خدا شما و مجلهی جوانان را حفظ کند که برای بچهها زحمت کشیدید کار شما انسانی و بزرگ است. در همین لحظه لادن شروع به خواند سرودی کرد و گفت: ای خمینی تویی رهنمای ما رهبر زنده و با وفای ما.... امام که شور و هیجان بچهها را دیده بود چهرهاش غرق خنده و شادی بود و نگاه پدرانهاش سرشار از مهربانی و لطف بود و بر سر بچهها دست میکشید و زیر لب دعایشان میکرد...از امام پرسیدیم نظرشان دربارهی جداسازی لاله و لادن چیست؟ امام گفت من معتقدم که اگر درصد زنده ماندن هر دو زیاد است آنها را تحت عمل قرار دهند و گرنه حالا که هر دو زنده و سالم هستند نباید یکی را فدای دیگری نمود... امام دربارهی ازدواج لاله و لادن در آینده گفت دوقلوها باید با دو مرد وصلت کنند چون امکان ازدواج یک مرد با دو خواهر وجود ندارد امام اضافه کرد اگر این ازدواج بهوسیلهی دو برادر انجام گیرد بهتر و مناسبتر خواهد بود.
بچهها از امام دل نمیکندند و ما میدانستیم که امام سخت گرفتار است ولی میدیدیم که چهقدر مهربان و بیریا دربارهی بچهها و سرنوشت آنها حرف میزند. وقتی امام قصد خروج داشت لاله و لادن دست امام را بوسیدند و گفتند امام برایمان دعاکن... امام با مهربانی بر سرشان دست کشید و برایشان دعا کرد... و چند قدمی نیز با بچهها راه رفت و آنگاه از در خارج شد... همه هیجان زده شده بودند... هنوز در اطاق سکوت بود... لاله و لادن ایستاده به در خروجی چشم دوخته بودند... انگار برایشان رویا بود...