هواللطیف
زیاد شده. خیلی زیاد. آنقدر که حسابش از دستم در رفته. آدمهای جدیدی که اسمهایشان را نمی توانم حفظ کنم و معمولن یادم می روداز بس زیادند. اس ام اس هایی که از شماره های مختلف می رسد که هیچ کدام را ذخیره ندارم. تماسهایی نا موفق (همان میس کال خودمان) که نمی دانم از کجا بوده و چه کارم داشته. سر در گمم می کند. اینکه یک نفر را می بینی و اسمش یادت نیست اما او تو را خوب می شناسد. اینکه مجبوری معذرت بخواهی و به حافظه ات فحش بفرستی که چرا اسم طرف را یادت نیست بین حدود بیست نفر آدم جدید که در یک روز دیده ای! یا الکی گناه را بیندازی به گردن گوشی موبایلت که شماره یک نفر را که باید داشته باشی، نداری. یا ذوق یک نفر کور شود به خاطر اینکه با شوق و ذوق با تو سلام و علیک می کند اما تو حتا یادت نیست طرف را کجا دیده ای! اینکه فکر کنی فرستنده ناراحت شود و رویت نشود اس ام اس اش را برگشت بدهی و بپرسی: "شما؟" و نگران از اینکه مبادا این حافظه دچار کرم خوردگی شده باشد.
سردرگمی جالبی است. فکر می کنم ناشی از سر شلوغی یا تحلیل رفتن حافظه یا تراکم رخدادها در بازه های کوتاه زمانی است. البته تهش فکر کنم ایراد برگرد به کرمی که در وجودم می لولد و مدام به جاهای جدید و حضور در جمع های ناشناخته و متفاوت می کشاندم و به باز شدن بیش از پیش گستره ارتباطی ام می انجامد. با این مسئله کنار آمده ام اما همچنان به آن فکر می کنم. باید راه های ساده ای برای رفع این مشکل باشد. حیف که فرصت فکر کردن به آن نمی رسد!
بخوانید شعر جدید علیرضا قزوه را
یا علی مددی
جشنواره خاله بازی های دیجیتال!
اوضاع مزخرفی است. انگار لازم بوده تبدیل شدن پست قبلی جواد از ثبت موقت به ثبت مطلب این همه طول بکشد تا همه این اتفاقها بیفتد و من الان خسته از اختتامیه جشنواره بیایم خانه و این حرفها را بزنم... (عکسهای دیدنی و لینکهای داخل متن این نوشته در اولین فرصت به آن اضافه خواهد شد ان شا الله)
حضور پر شور!قبل از نمایش گاه پیش رفقا قیافه می گیرم که در سه غرفه درگیرم. در هوا کردن دوتایش مستقیمن و در دیگری قدری کمتر. در کافه حزب الله مدیر غرفه ام و در موج چهارم سردبیر سایت و در خانه کتاب اشا وردست ایمان مطهری منش که ما حسام صدایش می کنیم. اما انگار باید تا آخر نمایش گاه طول بکشد که بفهمم در تمام این مدت تنها میزان اسگل بودن خودم را سه برابر کرده ام و نه هیچ چیز دیگر!
جنگی که هست، اینترنتی که نیست!همه از جنگ نرم و اهمیت رسانه ها صحبت می کنند. اما چهار روز اول نمایش گاه رسانه های دیجیتال اینترنت ندارد! و همین موجب می شود ما وقتی اسم آن را می شنویم هی الکی بخندیم! و تو فکر کن که توی بخش سایت ها و وبلاگ ها غرفه داشته باشی و اینترنت نداشته باشی و چهار روز تمام با پوزخند آدم هایی مواجه شوی که وقتی جلوی غرفه از توی می خواهند سایتت را نشان شان بدهی می گویی اینترنت مان قطع است! بماند که سه روز اول نمایشگاه حتا از سطل های زباله هم خبری نبود!
و اما خاله بازی دیجیتالنبود اینترنت موجب یک چیز دیگر هم می شود. این که هی از این غرفه برویم به یک غرفه دیگر و هی بنشینیم و با برو بچ چایی و شیرینی بخوریم و بعد دعوت کنیم یا دعوت شویم و بعد یک غرفه دیگر و دوباره چایی و گپ و رفاقت. مگر خاله بازی غیر از این کار است؟!
خاله بازی دیجیتال اما جزو خاطره های خوش نمایش گاه است. مزیت این اتفاق رفیق شدن با آدم های جدید و یا تبدیل آشنایی دور به دوستی نزدیک با بچه هایی مثل بلور است که دوست دارم بعدن بیشتر ببینم شان. کسانی مثل بچه های وبلاگ نیوز و یوتیوب فارسی و الحماه و دینی بلاگ (شماها) و همتبار و آرماگدون و پاتوق کتاب و فور ویزیت و مجمع وب لاگ نویسان مسلمان و... که همه توی بخش پایگاه ها و وبلاگ ها بودند و هم نشینی با همه شان لذت بخش و خوشایند بود.
مفت باشد نرم افزار کوفتی باشد!
یارانه نقدی می دهند. نفری ۵ هزار تومان. فقط با کارت ملی. اول که نمی دانیم. بعدش هم اینقدر صفش شلوغ است که از خیرش می گذریم. به جای دو ساعت علافی توی برق آفتاب می شود یک یاد داشت نوشت که حق التحریرش ۴ برابر بن رایگان است. تازه نه تنها منت سر آدم نیست که ناز آدم را هم میکشند!
مفتی که هست، کوفتی که نیست!
روز یک مانده به آخر محمد صابری از راه می رسد. با ۱۰۰ چوق بن رایگان خرید از نمایش گاه که مال خودش و هم کارهای تنبلش است که نمی آیند. هر طور شده کارت ملی جور می کنیم تا بن ها قابلیت خرید پیدا کنند. اما بعد دو روز گشتن توی نمایش گاه می فهمیم تنها سی دی که ارزش خرید دارد (تازه آن هم با بن مفتی) کینک است. ۷ تا می خریم به ۷۰ چوق. برای محمد و خودم و خواهرم و هم کارهای محمد و دامادشان و میلاد که بی خبر تازه از راه رسیده! ۱۰ تومانش هم گم می کنیم و بقیه هم ولش کن. ساعت های آخر نمایش گاه به این سوال بچه های بن به دست زیاد جواب "نه" می دهم که می پرسند"چیز به درد بخور سراغ نداری بخریم؟!" برای همین وقتی آفای مدیر توی اختتامیه از نو آوری فراوان و پیش رفت های خیلی خیلی زیاد می گوید نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم!
و البته چون به غرفه سروش کارت خوان نداده اند بن ها برای ۵۰ هزار تومانی که خرج خرید سریال ها می کنیم هیچ فایده ای ندارند!
بازی های ساخت ایران اما خوب است. "شمشیر نادر" خوشایند است. جایزه هم می گیرد. "عصر پهلوانان" هم همینطور. اکثر بازی های خوب قرار است دی ماه ۸۸ به بازار بیاید. در این میان بازی اکشن نقش اول "مدافعان کربلا" به نظر خوش ساخت تر از بقیه می آید با سناریوی جذابش. باید منتظر بشویم تا چند ماه دیگر.
بخشی که هست، اما داخل آدم نیست!
توی بخش ما از سایت های خبری هیچ خبری نیست. هیچ کدام نیستند. می گویند عمدن راه شان نداده اند که حاشیه ها کم شود. و می گویند بهشان گفته اند برای نمایشگاه مطبوعات (۲۸ مهر) بیایید. و باز می گویند که خیلی شان می خواهند نیایند! بخش ما مدیرش کلن ماست است. (به این نشان که رقابت مدیرهای بخش ها برای بردن میهمان های ویژه و مسئولین برای بازدید از بخش مربوطه شان اصلن برایش مهم نیست!) اما معاون های خوبی دارد. که کار را خوب جمع می کنند و با همه تعامل مثبت دارند و انصافن کار راه می اندازند. روح الله مهدوی را به همین خاطر خیلی دوست دارم. به خاطر تلاش صادقانه اش.
بخش ما کلن جزو آدم حساب نمی شود. نه هیچ چهره ای برای بازدید از آنجا می آورند و نه برگزیده هایش را توی دریافت جوایز اختتامیه اعلام می کنند و نه توی عکس ها و تی تیزر ها و کلیپ ها و گزارش های فراوانی که توی اختتامیه پخش می شود حتا یک فریم سهم دارد. و وقتی این را به آقای دبیر جشنواره می گویم گناهش را می اندازد به گردن محافظ های آقای معاون اول رئیس جمهور!
مسافرت با موتور سیکلت
طبق یک برنامه که از مدتها قبل تعیین شده بود چهار روز میانی از ده روز نمایش گاه را تهران نیستم. سوار بر جالی می رویم شمال گردی. به همراه دایی و جولی! آن خودش کلی تعریف دارد و پرداخت جداگانه می طلبد.
بازهم رفقا! (و البته فامیل!)
با خیلی از رفقا دیدار تازه می کنیم. اتفاق خیلی باحال و پر هیجان دیدن دسته جمعی بر و بچه های فرند فید و گرفتن عکس دسته جمعی و دیدن صاحبان وبلاگهایی است که با وبلاگشان ارتباط دارم اما برای اولین بار از نزدیک می بینمشان. اسمهایشان الان یادم نیست. (هرچی را یادم آمد می نویسم و لطفا هرکس هم مرا توی نمایشگاه دیده بگوید تا یادم بیاید و فهرستم کامل شود. ممنون! در ضمن من آن پسر ریش دارم که موهایم بلند است و لهجه اصفهانی دارم!)و دو میهمان ویژه از اصفهان در این نمایش گاه خیلی کمک حالم بودند. اول دایی جان که آمد و علاوه بر سفر شمال قبل و بعدش هم بود. خواهرم هم که دو روز اخر در یک اقدام انقلابی آمد کلی رفیق پیدا کرد از جمله یک رفیق اهل تاجیکستان(!) و شد هم بازی دختر چهار ساله چادر به سر اسکیت سوارش!
به صنف کافه داران خوش آمدید!
جمله اش توی ذهنم جا می گیرد وقتی جوان قد بلند خوش استیل تهرانی با محاسن مرتب توی غرفه کافه حزب الله بهم می گوید: "شما اینترنت رو سفت بگیرید و خالی نکنید. ما قول میدیم خیابونا رو براتون نگه داریم!" یا همین میان تیتر بالا که اس ام اس یک آشنا بود. تمام عکس العمل ها برایم جالب است.
کافه حزب الله اصلن اسمش درگیر کننده است. عکس العمل ها هم در قبالش همان طور است که فکر می کردیم. دو سر یک طیف. کاری به تیپ و اعتقاد و گروه و طرز فکر هم ندارد. طرف یا خیلی خوشش می آید و حال می کند و یا اینکه مخالف است و ایراد می گیرد و کلن توی ذوقش می خورد. طراحی غرفه هم به علت منحصر به فرد بودن به این اتفاق کمک می کند. دکوری که به اعتقاد خیلی ها فقط یک قلیان کم دارد! تخت های قهوه خانه ای و فرش قرمز و پشتی های فرشی و سفره قلمکار و... و کافه حواشی زیاد دارد البته. این هم طبیعت هر کار نو است. درباره کافه بعدا بیشتر خواهم نوشت. سایت کافه هم در نمایشگاه رونمایی و افتتاح شد. البته بگویم که کافه یک پاتوق و مجموعه نشست ها در فضای حقیقی است. همه ما برنامه ها و ایده های زیادی داریم برای کافه حزب الله. تا خدا چه بخواهد.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
اخيرن کتابي ميخواندم با عنوان 28 اشتباه نويسندگان. به قلم جودي دلتون و ترجمهي محسن سليماني. البته نام اصلي کتاب The 29 most common mistakes and how to avoid them ميباشد. که مترجم يکي از اشتباهات را که به مسئله بازاريابي نشر در امريکا ميپرداخته و با مسائل نشر در ايران ارتباطي نداشته، حذف کرده.
در يکي از بخشهاي کتاب به اين نکته اشاره شده که شايد يکي از دلايلي که خيليها در کار نوشتن امروز و فردا ميکنند، اين باشد که آنها مجبور نيستند بنويسند. نوشتن در زندگي آنها هرگز نياز درجه اول نبوده است. وقتي ميخواهند مطلبي بنويسند با کوچکترين دليل ذهن آنها منحرف ميشود: بعضي وسايل را بايد تعمير کنند، غذا بپزند، چمنهاي باغچه را کوتاه کنند و... اين چيزها براي بسياري از نويسندهها در اولويت اول است و اساسن مهمترين مسئله براي آنها، خانوادهي آنهاست.
پرداختن به دو اولويت اصلي، سخت يا حتا غير ممکن است در واقع مثل اين ميماند که با يک سکه بيست و پنج سنتي به شکلاتفروشي برويم؛ در اين صورت مجبوريم فقط يک چيز انتخاب کنيم!
اگر در جملههاي قبل پيش از هر کلمهاي که از مصدر نوشتن ساخته ميشود وبلاگ را اضافه کنيم و اندکي تغييرات بدهيم اينها در باب وبلاگ ننويسي هم صدق ميکند. تصور کنيد که با يک سکه بيست و پنج سنتي رفتهايم در يک مغازه شکلاتفروشي.
مثلن مواقعي که کارهاي مهمتري داريم بيخيال وبلاگنويسي ميشويم. مصداق بارز آن دوستاني که متاهل ميشوند يا مشغول نوشتن پاياننامه ميشوند و...
حالا شده حکايت وبلاگننويسي ما. البته شايد اين يکي از پيشپا افتادهترين دلايل باشد. و دلايل مهمتري از قبيل کمسوادي بنده و ... هم در اين امر دخيل هستند.
يک دليل ديگر هم اينکه کامي حالش خوب نبود. کامپيوترم را ميگم. يک ويروس جديد گرفته هر کاري ميکنم خوب نميشه. اگر این روزها آنفلوآنزای خوکی انسانها را تهدید میکند هزاران ویروس ریز و درشت و کرم و تروجان و بدافزار و... به حد فزایندهای کامپیوترها را تهدید میکنند و شاید روزی برسد که استفاده از اینترنت به خاطر همین مسائل، غیر ممکن شود.
با يکي از شرکتهايي که سازنده ويروسکش هستند مکاتبه کردم گفتند که کامي به نوع جديدي ويروس مبتلا شده گفتم چون من در ايران هستم و شما در اينجا دفتري نداريد امکان پرداخت وجه رو ندارم(الکي گفتم، کي ديده تا حالا ما واسه اين چيزا پول بديم) و آنها در جواب گفتند چون پسر خوبي هستي و دست توي دماغت نميکني و به حرف بزرگترهات گوش ميدي، ما حاضريم با تخفيف ويژه، ضد ويروس را تقديم کنيم که چون مبلغ ناقابل بيست دلار بود از خيرش گذشتيم تا از راههاي کم هزينهتر اقدام کنيم. به خيال خودمان با عوض کردن ويندوز و فرمت کردن هارد از شر اين ويروس راحت شديم که زهي خيال باطل. اين ويروس با شناسايي آيپي در اولين باري که به نت متصل بشي شناسائيت ميکنه و 2باره روز از نو روزي از نو. بعد هم به لطف اين ويروس بيشتر از صد ثانيه نميشود در نت بود. چون از ترس اينکه ويروسکش را به روز کنم سيستم را ديسي ميکنه. حالا متوجه شديم که بايد يه کاري بکنم که آيپيم مخفي بمونه. اي خدا... (در مورد اين ويروس اينجا را بخوانيد)
خلاصه همه اينها باعث شد که چند وقتي از فضاي نت دور بمونم. خيلي از مطالب هم که نوشته بودم بيات شد تا بعدها در موقعيتي مناسب پستشون کنم.
راستي به نظر شما در جمله زير چند دروغ وجود دارد؟
بلاگفا يک ابزار قدرتمند براي ساخت و مديريت وبلاگ است. بلاگفا به شما کمک ميکند تا با سرعت و سهولت اطلاعات، خاطرات، مطالب و مقالات خود را در اينترنت منتشر کنيد.
اشکالات بلاگفا در مقايسه با ديگر سرويسهاي وبلاگنويسي خيلي زياد شده. حتمن شما هم بارها و بارها با اين عبارت مواجه شديد Service Unavailable. حتا وقتي ميخواستم همين پست را بنويسم امکان ارسالش وجود نداشت.
چندين بار تلاش کرديم تا با آرشيومان به وردپرس مهاجرت کنيم ولي بلاگفا مرزها را بسته و اجازه خروج نميدهد. در اولين فرصتي که اين امکان فراهم بشه اين کار را خواهيم کرد. آخرين باري که اختلالات در بلاگفا بهوجود آمد باعث شد که سيستم کامنتگذاري وبلاگ ما از کار بيفته. بعضي وبلاگهاي ديگه که از قالبهاي متفرقه استفاده ميکردند هم کم و بيش با اين مشکل مواجه بودند. نتيجه اين شد که مجبور شدم قالب را عوض کنم و قالب نو که از قالبهاي پيش فرض بلاگفاست جايگزين قبلي شد ولي نگران نباشيد سرصفحه وبلاگ همچنان عوض ميشه. حيف که داربي مساوي تموم شد اگه پرسپوليس برده بود...يه بنر خعلي باحال طراحي کرده بودم. حالا دعا کنيد بازي برگشت رو ببره اونوقت ميذارمش.
ياد يک مثل قديمي افتادم: «هر چيز يکبار رخ دهد، ممکن است ديگر هرگز رخ ندهد. اما چيزي که 2بار رخ داد، قطعن بار سوم نيز رخ خواهد داد.» حالا چه برسه اينکه اين اتقاف پنج بار رخ داده باشه.
برنامه نود دوشنبه شب گذشته خيلي خوب و دقيق اين موضوع تساوي داربيها رو بررسي کرد. تا يکبار ديگه معلوم بشه فوتبال ما بيماره.
اين روزها آدم هي دلش هوس ميکند به زمين و زمان فحش بدهد. به قول رضا اميرخاني (در بيوتن) آدم را مجبور ميکنند چندتا «اف ورد» نثارشان کنيم تا حداقل کمي دلمان خنک شود.
مثلن شهرداري اصفهان که برداشته ده تا طرح عمراني را همزمان با هم در شلوغترين نقاط شهر اجرا ميکند و شهرمان مثل شهرهاي جنگزده شده و ترافيک حاصله هر روز ما را بيچاره ميکند.
يا V.M.K (واحد مرکزي خبر) که وسط مسابقه فوتبال اخبار پخش ميکند. بعد هم گزارشگر ميآيد و ميگويد دلتون بسوزه کلي اتفاقات مهم افتاد و پنج تا گل رد و بدل شد و ... که شما نديدين. يا عدم پخش مستقيم بازي استقلال و استيل آذين. به قول يک ضرب المثل اسپانيايي: « با ده مرد که آنها را از ديدن مسابقه گاوبازي محروم کردهايد ميشود دنيا را گرفت.» واقعن شده رسانهي ميلي.
يا هماين بلاگفاي خودمان که بيشتر وقتها روي اعصاب است.
از سیستمها و سازمانها و اشخاص حقوقی که بگذریم میرسیم به افراد و اشخاص حقیقی خاص و عامی که آدم دلش میخواهد علاوه بر اف ورد کمی هم مشت و لگد نثارشان کند.
برای بعضی افراد و سیستمها و جریانها هم حیف از فحش و افورد.
پس حق بدهيد از این به بعد در پایان بعضی از پستها چند تا اف ورد اساسي نثارشان کنيم.
ولی باید تمرین کرد تا آنجا که میشود مدارا کرد و کمتر عصبانی شد. به امید روزهای بهتر. انشاءالله.
هواللطیف
"آقا من مجوز حمل سلاح دارم نمیشه ببرم داخل؟" این جمله که از دهان مصطفا بیرون می آید. قبل از اینکه مرد کاملا جدی بگوید که "نه! نمی شود. برو تحویل بده" سرم را می اندازم پایین و طوری می ایستم که صورتم و خنده ای را که نمی توانم کنترلش کنم دیده نشود. مصطفا دوباره اصرار می کند:" آخه مجوز دارم!" نه آقا نمیشه. برو تحویل بده." و مصطفا دست می اندازد پشت کمر و زیر پیراهنش و اسلحه خیالی را جابجا می کند و دوتایی با نیشهای باز می رویم سمت تحویل امانات بیت رهبری...
بازرسی سوم را که رد می کنیم از بس مشنگ بازی در می آورم یک آقای عینکی می گوید کارتت را بده! کارت ورود را می دهم دستش. کارت شناسایی می خواهد. می گویم ندارم! گفتند هیچی نبرید چون گیر میدهند! می پرسد اسمت چیه؟ می گویم. و ادامه می دهم تازه اسمم محمد مهدی هست اینجا محمدش رو جا انداخته. کارت را می دهد. برو تو!
"خونی که در رگ ماست... هدیه به رهبر ماست" را با تمام وجود فریاد میزنم وقتی آقا می آید و روی صندلی می نشیند. درست مقابل ما.
مجری با شعر "جواد محمدزمانی" شروع می کند...
ديشب اين طبع، بي قرار شما
خواست عرض ارادتي بکند
دست کم از دل شکسته تان
واژه هايم عيادتي بکند... (متن کامل شعر)
"جلسه، همان طورى است كه از يك جلسهى دانشجوئى و جوان انتظار مي رود." آقا که تمام مدت جلسه را با دقت صحبت همه دانشجوها را شنیده و گاها یاد داشتی برداشته با این جمله شروع می کند. کمتر از نیم ساعت برایمان صحبت می کند. صحبتهایی مهم که جمله جمله اش را باید چندین بار خواند و شنید.
تا صحبت به اینجا می رسد. به ما: "بينيد عزيزان! شماها ميدانيد - چون ديدم در بيانات شماها هم هست - امروز جمهورى اسلامى و نظام اسلامى با يك جنگ عظيمى مواجه است، ليكن جنگ نرم - كه ديدم همين تعبير «جنگ نرم» توى صحبتهاى شما جوانها هست و الحمدللَّه به اين نكات توجه داريد؛ اين خيلى براى ما مايهى خوشحالى است - خوب، حالا در جنگ نرم، چه كسانى بايد ميدان بيايند؟ قدر مسلّم نخبگان فكرىاند. يعنى شما افسران جوانِ جبههى مقابلهى با جنگ نرميد."
و بعد یادآوری میشود:
"عزيزان من! شرط اصلى فعاليت درست شما در اين جبههى جنگ نرم، يكىاش نگاه خوشبينانه و اميدوارانه است. نگاهتان خوشبينانه باشد... ببينيد،... من نگاهم به آينده، خوشبينانه است؛ نه از روى توهم، بلكه از روى بصيرت."
"شرط ديگر اين است كه در قضايا افراط وجود نداشته باشد. طبيعت جوان، طبيعت تحرك و تندى است. اين دورهى زندگى شما را ما هم گذراندهايم؛ آن هم در دورانهاى انقلاب و اوائل مبارزات و اينها بوده. تندى را ميدانم چيست. خيلى هم به ما نصيحت ميكردند كه آقا تندى نكنيد، ما ميگفتيم كه نميفهمند چقدر لازم است تندى كردن! ميدانم تصور شما چيست، اما حالا از ما بشنويد ديگر. مراقب باشيد تندروى، انسان را پيش نميبرد. با فكر، تصميم بگيريد."
بعد از جلسه یک نفر با تمسخر بهم می گوید: "آررره! افسران بی ژنرال! دیدی؟ شما براشون فقط پیاده نظام هستید!" اما مدتی نمی کشد که آقا در دیدار با اساتید دانشگاه ابعاد قضیه را روشن تر می کند:
"در چند روز پيش هم كه جوانهاى دانشجو اينجا بودند - حسينيه همين طور كه حالا اجتماع هست، اجتماعى بود از جوانها - به آنها گفتم كه ما با جنگ نرم، با مبارزهى نرم از سوى دشمن مواجهيم، كه البته خود جوانها هم همين را هى گفتند؛ مكرر قبل از اينكه بنده بگويم، آنها هم هى گفتند و همه اين را ميدانستند. آنى كه من اضافه كردم اين بود كه گفتم:
در اين جنگ نرم، شما جوانهاى دانشجو، افسران جوان اين جبههايد. نگفتيم سربازان، چون سرباز فقط منتظر است كه به او بگويند پيش، برود جلو؛ عقب بيا، بيايد عقب. يعنى سرباز هيچگونه از خودش تصميمگيرى و اراده ندارد و بايد هر چه فرمانده ميگويد، عمل كند. نگفتيم هم فرماندهانِ طراح قرارگاهها و يگانهاى بزرگ، چون آنها طراحىهاى كلان را ميكنند. افسر جوان تو صحنه است؛ هم به دستور عمل ميكند، هم صحنه را درست مىبينيد؛ با جسم خود و جان خود صحنه را مىآزمايد. لذا اينها افسران جوانند؛ دانشجو نقشش اين است.
حقيقتاً افسران جوان، فكر هم دارند، عمل هم دارند، تو صحنه هم حضور دارند، اوضاع را هم مىبينند، در چهارچوب هم كار ميكنند. خوب، با اين تعريف، استاد دانشگاه چه رتبهاى دارد؟ اگر در زمينههاى مسائل اجتماعى، مسائل سياسى، مسائل كشور، آن چيزهائى كه به چشم باز، به بصيرت كافى احتياج دارد، جوان دانشجوى ما، افسر جوان است، شما كه استاد او هستيد، رتبهى بالاترِ افسر جوانيد؛ شما فرماندهاى هستيد كه بايد مسائل كلان را ببينيد؛ دشمن را درست شناسائى بكنيد؛ هدفهاى دشمن را كشف بكنيد؛ احياناً به قرارگاههاى دشمن، آنچنانى كه خود او نداند، سر بكشيد و بر اساس او، طراحى كلان بكنيد و در اين طراحى كلان، حركت كنيد. در رتبههاى مختلف، فرماندهانِ بالا اين نقشها را ايفا ميكنند."
افطاری را با آقا سر یک سفره می خوریم. مزه اش ماندگار است!
هواللطیف
وقتی شروع کردم برای این نوشته میلاد کامنت بگذارم نمی دانستم نتیجه اینی شد که الان هست. اما انگار برداشته شدن سدی، موجب جاری شدن حرفهایی شد که طی مدتها جمع شده بود. و البته به برکت بارشهای اخیر هنوز پشت این سد پر آب است!
قبل از این بارها با انواع دسته بندی کردن آدمها و جریان ها یا به اصطلاح جریان شناسی در فضای مجازی و وبلاگها بر خورد داشته ام. دسته بندی ها یا حرفهایی که بیشتر با محور مذهبی بودن یا نبودن یا انواع آن (که نمونه متاخرش این است و این) یا بر پایه جماعت حزب اللهی و مشی و مرام آنها گفته و نوشته شده. (مثل همین نوشته میلاد که گفتم) با اینکه حرفهای حقی در همه وجود دارد اما گوشه کار همه شان می لنگد. در این نوشته علت این لنگیدن که ریشه در همان دسته بندی ها دارد را قدری گشوده ام. و چون همیشه این جمله معروف وحید جلیلی عزیز را زمزمه کرده ام که: "دین، همه ی دین است"
میلاد نوریان از دوستان نزدیکم است. رفاقت ما حاصل وجود دو وبلاگ چای نبات و زمانه است و البته رفیق مشترک به اسم میر محمد میرصالحی. مدتی هم هست که با هم همکار شده ایم به همین خاطر همدیگر را خوب میشناسیم. همین، دست مرا مخاطب قرار دادن او برای گفتن بی پیرایه حرفهایم باز می گذارد. چرا که می دانم منصف است و مودب. صفاتی که از روزها در جامعه ما کم یابند.
سلام
این چنین نوشتههایی ارزشی اگر داشته باشند (که به نظر من دارد) از حد همان ارزش ژورنالیستی بالاتر نمیرود. و البته دلایلی برای این گزاره دارم. منظورم از ارزش ژورنالیستی همین تنها ارزش خواندن و رد شدن داشتن است. و البته نداشتن عمق و نبود شاخصه مهم قابلیت استناد.
درد بچه های جامعه شناسی خوانده ما (حتا در حد یکی دو ترم) همین است که تندی میخواهند همه چیز را دسته بندی کنند در جامعه خودشان. در جامعه ای که بیش از هر چیز با طیف طرفیم در آن. به عکس جوامع غربی که لایف استایل ها تعریف شده است و دسته بندی شده. برای همین هم میشود آدم ها را بر اساس سبک زندگی شان دسته بندی کرد. توی طیف نمیشود دسته بندی قاطع کرد. که اگر هم کسی مثل تو دست به این کار بزند ناچار باید کلی شاخصه های مهم را حذف کند یا به تبصره ها و استثنا ها متوسل شود.
اصولا دسته بندی بر اساس طرفداری از آدمها و چهره ها، سطحی ترین دسته بندی ممکن است. شاید قدری مطالعه های تاریخی به خصوص تاریخ معاصر به درک این گفته من کمک کند. (البته بنده اصلا ادعای تاریخ بلد بودن ندارم) علت اصلی هم این است که در جریانات روزگار و رخدادها و گذر زمان تغییر پذیر ترین عناصر همین آدمها و شخصیت هایی هستند که بعضی مثل تو و خیلی های دیگر آدمها را بر اساس آنها دسته بندی میکنند. برای فهمیدن چنین چیزی نیاز به خواندن تاریخ هم نیست. مرور همین ده- بیست سال اخیر کفایت می کند.
به نظرم بهترین فاکتور برای شناخت آدمها، شناخت مدارهای ارزشی که به آن اعتقاد دارند و میزان پایبندی شان به همان مدارهای ارزشی در عمل باشد. که البته کار دشواریست.
نکته جالب و البته تاسف آور برای من این است که بسیاری از افراد (که نمودشان در کامنت های این پست کم نیست) در مواجه با چنین تقسیم بندی های سطحی به جای اینکه ببینند آیا اصلن چنین حرفی درست است یا نه سریع به دنبال دسته ای می گردند که خودشان را در آن جا بدهند و اعلام کننده که: بعله! بنده جزو فلان دسته ام!
تقسیم بندی همیشه باید بر مبنای "تعریف" باشد. (تعریف نه به معنای مجیز گویی!) باید تعریف ها اگر نه دقیق و کامل که اقلن طوری باشد که بدانیم اصلن تعریفی در کار بوده که بر اساسش قضاوتی صورت گرفته. نبود همین تعریف است که موجب می شود این قبیل تقسیم بندی ها نه جامع باشد و نه مانع. یعنی آنقدر مثال های نقض برایش پیدا میشود که مخاطب بی خیال شدن را ترجیح می دهد. اگر به واقع کلام کسانی را بخواهیم پیدا کنیم که کاملا (نعل به نعل) به شاخص های دسته های گفته شده مطابقت کنند کلی آدم حزب اللهی از دو دایره بیرون و سرشان بی کلاه می ماند و آنهایی که باقی اند بسیار قلیل اند. وفور این مثالهای نقض است که می تواند حتا زیراب اعتبار نوشته را بالکل بزند.
قدری اگر سخت گیری بخواهم به خرج بدهم لازم است بگویم که حتا تعریف تو از حزب اللهی جماعت هم معلوم نیست. البته تعریف هیچ کس معلوم نیست! علت اصلی هم همین طیف بودن آدمهاست که گفتم. به نظرم ابتدا لازم است بگویی حزب اللهی اصلن چه موجودی است که تازه دو نفرشان بخواهند یا بتوانند با رای دادن به دو عنصر کاملا متفاوت و متضاد سیاسی باز هر دو حزب اللهی باقی بمانند؟!
جالب اینکه پر رنگ ترین ملاک تو برای چنین دسته بندی ای از زاویه سیاست بوده. واقعا نسبت ملاکها و رفتارهای فرهنگی-اجتماعی به ملاکها و رفتارهای سیاسی در دسته بندی ات چقدر است. من به این وضعیت می گویم: "سیاست زده گی".
و نکته آخر اینکه به دسته بندی حزب اللهی ها پرداخته ای و سعی در توصیف آنها داشته ای اما عامدانه و آگاهانه مهم ترین و تعیین کننده ترین عامل را کنار گذاشته ای که همان "ولایت" یا به تعبیر خاص "ولایت فقیه" و نسبت آدم های دسته بندی شده تو با آن است. به راستی (اگر به فرض محال چنین دسته بندی ای را قبول کنم) نسبت این دو دسته با کلام رهبر انقلاب و موضع گیری های ایشان و میزان پای بندی دو دسته به حرف او چقدر است؟ و چقدر با هم تفاوت دارد؟ میلاد عزیز! بهترین تعبیری که در مورد این کار تو به ذهنم می رسد "حذف هنرمندانه صورت مسئله" است. چرا اگر در وقایع اخیر جدایی بین نیرو های حزب اللهی رخ داده باشد (که به تحلیل من موقتی است) علت اصلی اش مردود شدن عده ای از آنها در "آزمون ولایت" بود. چیزی که تو حتا از آوردن صوری نام آن هم خود داری کرده ای.
و البته نقد مو به موی تک تک گزاره ها و قضاوت های داخل متن که اشتباهات و گزاره های بی پایه نیز در آنها هست، نیاز به فراغتی دیگر دارد. اما نمی توانم نگویم که قلم خوب و قابل ستایشی داری.
در پایان و در همین زمینه، خواندن این نوشته سجاد صفار هرندی را توصیه می کنم که در وادی ای که در آن سخن رفت نمونه خوب و مثبتی است.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
۱.
ازشون میپرسم: اون روزا که ماه رمضون توی تابستون میافتاد شما چیکار میکردین؟ نه کولری بود و نه چیزی. لبخندی زدند و گفتند: یه حوض داشتیم وسط حیاط پر از آبش میکردیم میرفتیم پاهامون رو میذاشتیم توی آب تا فشار گرما رو کمتر احساس کنیم. یه درخت زردآلو هم بود توی باغچه که سایهاش میافتاد روی حوض. خیلی لذتبخش و باصفا بود. کنار هم بودیم...
چهقدر هیجانانگیز است حالا که ماه رمضان دارد به تعطیلات تابستانی میرود. امروز جایی میشنیدم که مقدار نماز و روزهی امت حضرت رسول کاهش پیدا کرده و شده اینی که الان هست. فکر کنم خدا هم میدونسته که همین مقدار رو هم زورکی انجام میدهیم برای همین کمش کرده...
ثُلَّةٌ مِّنَ الْأَوَّلِينَ وَقَلِيلٌ مِّنَ الْآخِرِينَ...

۲.
تیوی هم اینروزها مدام خبر آنفلوآنزای خوکی میدهد... جایی حدیث جالبی میخواندم از امام رضا(علیهالسلام) به این مضمون که هر گاه مردمان گناهان جدیدی مرتکب شوند، خداوند هم عذابها و بیماریهای جدیدی را بر آنها مسلط میگرداند. این همه بیماریهای عجیب و غریب و بعضن با اسمهایی عجیبتر از خودشان و این همه درد بی درمان که قبلن وجود نداشتند. آدم واقعن میماند.
وَ كَانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنثِ الْعَظِيمِ... و بر گناه بزرگ اصرار ميورزيدند
۳.
یک چیزی که اخیرن یاد گرفتهام این است که از دوستان و اطرافیان کمترین انتظار برای هر چیزی را داشته باشم. یعنی کمترین سطح انتظار نسبت به دیگران حتا در سادهترین مسایل. این طوری اگر مطابق انتظار ما نبودند کمتر حرص میخوریم و اگر حرکت مثبتی انجام دادند خیلی خوشحال میشویم.
۴.
گوشت بدون استخوان هر کیلو ۱۳۰۰۰تومان مرغ ۲۹۰۰،
به مناسبت حلول ماهمبارک رمضان بازسازی ظروف تفلون...،
چادر مسافرتی به قیمت زیر بازار(!!!)، مکتبی مردمی احمدی نژادی، تهی،
سپاهان سرور کل آسیا، روزنامههای باطله شما را خریداریم، mybaby بزرگسالان رسید، تعمیرات مهتابی شارژی پذیرفته میشود، هر هفت ساندویچ یک نوشابه خانواده رایگان...
مثل دوندههای دوی ماراتن تند تند در پیادهرو دارم راه میروم و نیمنگاهی هم به مغازهها میاندازم. ناگهان مغزم به پاهایم فرمان ایست میدهد ولی پاها همچنان میروند. شاید ده قدم ولی چشمها چیزی دیدهاند و مغز تازه آن را تحلیل کرده است. میایستم تا ببینم این ادراک ناگهانی و الهامگونه چیست. دو ثانیه بعد عین ده قدم را عقب عقب میروم. رایگان خانواده نوشابه یک ساندویچ هفت هر، میشود پذیرفته شارژی مهتابی تعمیرات، رسید بزرگسالان mybaby، خریداریم را شما باطله روزنامههای...
خودش است. با تصویر موجود در مغز مطابقت میکند. آن را از روی انبوهی از کتابها و مجلات قدیمی که به طرز نا منظمی روی یک میز نئوپانی زهوار دررفته، تلانبار شدهاند بر میدارم. عکسی نقاشی شده از گالیله که به سمت راست خود و به دور دستها نگاه میکند. روی جلد مجله دانشمند شمارهی۷، مهرماه ۱۳۶۴ بها ۱۵۰ ریال. خیلی هیجانانگیز است وقتی این مجله چاپ شده من دو سالم بوده. تورق میکنم؛
با ستارهشناسان بزرگ جهان آشنا شوید تنظیم: اسکندر شاهرخی
گالیله-عکس روی جلد- (۱۵۶۴- ۱۶۳۶ م.)
گالیله در ایتالیا متولد شد. نخستین دوربین نجومی را اختراع کرد و نشان داد غیر از اخترانی که به چشم میآیند، ستارگان بیشمار دیگری نیز در آسمان وجود دارند. وی عقاید خود را با استدلال ریاضی توام کرد. از مجموع عقاید کوپرنیک و گالیله معلوم شد که فرضیه قدیم مبنی بر مرکزیت زمین صحیح نبوده و خورشید مرکز عالم است نه زمین. کتاب "محاوره درباره دو منظومه بزرگ جهان" از او است که تایید منظومه کوپرنیکی در برابر منظومه بطلمیوس است.
-آقا دیگه از اینا ندارین؟
-هر چی هست همونجاست.
کتابها را زیر و رو میکنم یکی دیگه پیدا میکنم دانشمند شماره ۲۴ خرداد ۱۳۶۵ ویژهنامه، عکسی از کلاوس فون کلیتسینگ برنده نوبل ۱۹۸۵ در رشته فیزیک با نگاهی خندان و چشمانی آبی و عینکی با قابهای بزرگ روی جلد. باز میکنم برگههایش به هم چسبیدهاند با چیزی مثل صمغ درخت کاج.
تئوری نسبیت خاص
وقتی که در اتومبیلی نشستهاید که در جادهای هموار حرکت میکند، احتمالن بدن شما ممکن است حرکت را احساس نکند یا کم احساس کند. اغلب حرکت اتومبیل فقط هنگامی احساس میشود که پا را بر پدال گاز فشار آورید و ناگهان بر سرعت اتومبیل بیفزایید. این اثر را با یکی از قانونهای نیوتون میتوان بیان کرد. اگر شتاب نباشد هیچ نیروی موثری بر شما یا اتومبیل وارد نمیشود. به گفتهی دیگر، رویدادهای درون اتومبیل چنان اتفاق میافتد که گویی اتومبیل ساکن است. در واقع هیچ آزمایشی وجود ندارد که بتوانید آن را درون اتومبیل انجام دهید و به شما بگوید که آیا اتومبیل در حالت سکون است یا حرکت مستقیم الخط پیوستهای را با سرعت ثابت انجام میدهد. قانونهای نیوتون میگویند که حرکت یکنواخت قابل تشخیص از حرکت سکون نیست، زیرا در هیچیک از دو حالت نیروی موثر وارد نمیشود.
بنابراین از کجا میتوان تشخیص داد که آیا در حالت حرکت هستیم یا در حالت سکون؟
سبحان الله چهقدر جالب...
در چند صفحه هم بخشی با نام فیزیک در پیکنیک آمده که نحوه آبپز کردن تخممرغ در لیوان کاغذی یا پختن نیمرو روی کاغذ بوسیلهی گرمای تابشی و همرفت بر روی آتش شرح داده شده. مطلب جالبیست.
حیف حداکثر هفت شماره بیشتر نیست. دو هزار تومان به آن آقا میدهم و هزار و دویست تومان به من برمیگرداند.
۵.
"مثل هلو میمونه آدم دلش میخورد بخورتش این جوان مومن و متعهد رو..."
حدس بزنید این جملات رو چه کسی گفته و دربارهی کی؟
الف) براد پیت در وصف آنجلینا جولی
ب) اوباما در وصف پوتین
ج) مهدی شیخصراف در وصف احمدینژاد
د) احمدینژاد در وصف لنکرانی(وزیر بهداشت سابق یا وزیر سابق بهداشت یا سابقن وزیر بهداشت یا...)
بله همانطور که اشتباه حدس زدید. گزینه صحیح گزینهی چهارم میباشد! وقتی که احمدینژاد داشت وزیر بهداشت جدید را معرفی میکرد، من یک لحظه فکر کردم دارد در مورد وزیر جدید این حرفها را میگوید که بعدن متوجه شدم نه.
خیلی خوشحال نمیشوم از این انتخابها. مواردی که با همان مکانیزمهای آشنای احمدینژادی انتخاب شدهاند... احتمالن یکچهارم از این نفرات رای اعتماد نیاورند.
ضمنن احمدینژاد اعلام کرد که علیآبادی در فوتبال موفق نبوده و تقصیر او بوده که فوتبال موفق نبوده. این برای دومین بار است که رئیسجمهور در یک برنامه تلوزیونی به این فضیه اشاره میکند.
ولی اشتباه میکند علیآبادی خیلی هم موفق بوده طبق اسناد و مدارک موجود.
۶.
چه خوب شد که سپاهان این روزها میبازد حداقل آنهایی که حرف از گران بودن این تیم میزدند فعلن دهانشان گٍل گرفته شده و در خاموشی به سر میبرند. قبل از شروع بازیها جار و جنجال رسانهای بر ضد تیمهای صنعتی مثل مس و سپاهان برای به حاشیه بردن این تیمها شروع شد که این تیمها میلیاردی هستند و...
اولن به نظرم حرف از میلیارد زدن به خاطر اینست که این قضیه بزرگنمایی شود وگرنه در صورتیکه این مبالغ را به دلار در نظر بگیریم در مقایسه با دیگر تیمهای آسیایی مبالغ چندانی به نظر نمیرسد و شاید در مقایسه با آنها این تیمها کمترین هزینه را کردهاند. شما در نظر بگیرید تیمی مثل بنیادکار ازبکستان که مربی فصل قبل چلسی(اسکولاری) یا ریوالدو بازیکن مطرح برزیلی را با چه مبالغی به خدمت گرفته. یا حتا همین تیمهای عربی که چه مبالغی صرف خرید بازیکنانشان نمیکنند.
دوم اینکه این تیمها باید در مسابقات آسیایی هم شرکت کنند پس طبیعیست که باید بازیکنان بهتری جذب کنند تا بتوانند در رقابت با تیمهای حریف کم نیاورند. همینهایی که الان حرف از گران بودن این تیمها میزنند اگر فردا این تیمها در مسابقات آسیایی ببازند فریادشان بلند میشود.
شاید گزاف نباشد اگر بگوییم تیمهای استقلال و پرسپولیس هزینههای بیشتری برای تیمشان کردهاند ولی هیچ نتیجهی مثبتی در بر نداشته مثلن من هیچگاه یاد ندارم که سپاهان از تیمی عربی ۵ گل خورده باشد تا فوتبال ایران تحقیر شده باشد. کاری که پرسپولیس فصل قبل به آن تن داد. یا حتا هیچ تیم ایرانی دیگری را سراغ ندارم که توانسته باشد دو تیم مقتدر عربستان را در خاک این کشور شکست داده باشد و باعث افتخار و سربلندی ایران شود. کاری که سپاهان کرد. حداکثر کاری که تیمهای استقلال و پرسپولیس کردهاند این بوده که مثل ترسوها یک تساوی بگیرند.
سوم اینکه باشگاه سپاهان یک باشگاه واقعی و با ساختار است که در رشتههای دیگر هم موفق بوده و هست. مدیریت صحیح باعث شده که هر مبلغی که صرف این باشگاه میشود بی حاصل نباشد. ضمن اینکه سپاهان فصل قبل با رسیدن به فینال جام باشگاههای آسیا و راهیابی به جام باشگاههای جهان نزدیک به دو میلیون دلار درآمد کسب کرده حدودن به اندازهی همین مبلغی که این فصل صرف خرید بازیکنان جدید شده.
انشاءالله به زودی همان سپاهان مقتدر را ببینیم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
طبق عادتی دیرینه در کنار مسیر رود گام بر میدارم تا در خنکای مطبوع عصرگاهی اندکی مجال تنفس و اندکی بیشتر نیز مجال تفکر بیابم.
چهقدر خوب است که انسان بتواند زمانی برای فکر کردن داشته باشد در این زمانهی پر تلاطم که همه چیز به طرز بیرحمانهای در تلاشند تا قدرت فکر کردن را از خلیفهیخدا بگیرند.ز خشکسال حوادث امید امن مدار
که در تموز ندارد دلیل برف هوارود که نه یعنی اول رود بود بعد تبدیل شد به مسیری پر از آبگیرهای متعفن مملو از ماهیان مرده. ولی این روزها به لطف خورشید تموز که بیرحمانه بر گردهی ساکنان نیمکرهی شمالی ارض شلاق میزند، بیابانی بیش نیست. پر از ترکخوردگی. مثل لبهای تشنه مثل دلهای مرده...
اگر دقت نکنی و پایت در یکی از این گسلها گیر کند کارَت ساخته است و ممکن است مثل آن آقای سر به هوا که مشغول ارتزاق چشم بود و به دخترکان لوند روی اللهوردیخان که قهقهه مستانه سر داده بودند مینگریست، مجبور شوی بقیه راه را لنگلنگان و خاکآلود طی کنی.
عمر برف است و آفتاب تموز
اندکی ماند و خواجه غره هنوزعرض رود را طی میکنم بر خلاف عمرمان که فقط طول دارد و کم عرض است و یاد چیزها یا کسانی میافتم که الان دیگر نیستند و قبلن بودند.
اگر اللهوردیخان بیشتر از سیوسه دهنه داشت اتفاقات بیشتری مرور میشد... در فاصلهای که هر دهنهی اللهوردیخان را طی میکنم یکی از آنها در ذهنم جان میگیرد و خط میخورد...
مثل همین رود که قبلن جاری بود و الان... یا آرامشی که مثل همین رود که قبلن جاری بود و الان... یا مثل خشکی که بین روابط دوستانه افتاده... حتا یاد محمد هم میافتم که الان اگر بود در سالهای آخر سیسالگیاش بود؛ حُکمن الان مادرش باید از خشک شدن این رود خیلی خوشحال باشد...
یا زوجهای جوانی که فارغ از محیط اطراف، لحظات عاشقانهای درکنار هم سپری میکردند...
یا آن جوان گیتاریست موبلند که ریشی هنرمندانه صورتش را پوشانده بود و همیشه طوری گیتار میزد که انگار در خلسه باشد. طرز نواختنش و صدای حزن انگینش خبر از اندوهی بزرگ در درونش میداد. افرادی هم که کنارش جمع میشدند با نجوایی همدستانه شعرها را تکرار میکردند و اکثرن غمهایی مشترک گریبانگیرشان بود: مرگ عزیزان، پایان عشقها و فروپاشی خانوادهها.
شمشاد و سرو را ز تموز و خزان چه باک
کز گرم و سرد لاله و گل را رسد زیان
همچنین مایکل جکسون. یاد آن کلیپش میافتم که زمان به عقب بر میگشت و همه چیز دوباره مثل اولش میشد بات د پست ایز د پست... باید هر چه سریعتر به آینده قدم گذاشت... به روزی که این رود و همه رودها تا همیشه جاری خواهند شد به روزی که هر ظلمی پایان پذیرد...
(پانزدهم مردادماه هشتادوهشت)
۱) ما (یعنی من و جالی!) بعد یک مدتی بیکاری و "ولمشغولی" چند صباحی است جای ثابتی پیدا کرده ایم که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب برویم آنجا تا بعد از ظهر. عنوانمان هم "سردبیر سایت" است آنجا. (من و جالی با هم!). جای خوبی است. خوش آب و هوا و مردمانی با ماشین های مدل بالا و راحت که محیط خانه برایشان از سر کوچه آغاز می شود از نظر پوشش!
آدرس که بخواهی اول باید بگویم سایت فرهنگی اجتماعی موج چهارم و بعدش: گاندی- گاندی 7 (پالیزبانی)- پلاک 5 - واحد 1 . فقط حواست باشد این واحد یک می شود زیر زمین! چون اینجا همکفش پارکینگ است بالکل. یک ساختمان بلند بالای در تو حیاط که بعضی وقتها تا روزی سه بار توسط آدمهای مختلف حیاط و باغچهاش آبپاشی و آبیاری میشود! قدم رفقا برای هر دو تا آدرس روی چشم!
البته قرار است به زودی نقل مکان کنیم از اینجا ولی از همین الان دلم برای دخترک جوانی که شبها از پنجره اتاقش تنهایی الله اکبر می گوید توی یکی از طبقههای بالایی ساختمان مجاور تنگ میرود!
خوشحالم میکند وقتی صدایم میزنند میم "مهدی" را با فتحه میگویند به جای کسره. نمیدانم به لهجه مشهدی اکثریت حاضر ربط دارد یا نه. ولی اینجا اولین جایی است که همه بچههایش طوری صدایم میکنند که دوست دارم. نه اینکه قبلن نبوده باشد، پدر بزرگم و دوتا از داییها تا یادم میآید همین جور خطابم میکردهاند. سید مجتبا و محمد هم جزو همین دسته هستند؛ دستهی فتحهایها! خدا زیادشان کند!
2) خوشم میآید! از شعور بالایش. از اینکه برایش مهم نیست، اما برایش مهم است که برای من مهم است! و این را مراعات میکند در عمل؛ وقتی در تمام دفعاتی که دارم گوشی موبایلش را میگیرم توی اتوبوس و نحوه کار را با گوشی اچ.تی.سی خوشگلش را یادم میدهد یا خوراکی ای رد و بدل می شود، دقت میکند دستش با دستم تماس پیدا نکند، چون نامحرم است. درک میکند اعتقاد منِ همکار یا همسفر را، و من خوشم میآید! از او و تمام آدمهایی که شعور بالایشان کار کردن در جمعشان را برایم آسان میکند.
و این نوشته نتیجه کار با همان گوشی همان دوست عزیز است در یک سفر کاری (فقط حواستان باشد که این گوشی "ب" و "ر" و "ح" سه نقطه و "ک" سرکش دار نداشت!) :
«خيلي طعم خوشي دارد اين تكنولوجي! لامصب زير زبان آدم كه برود در رفتني نيست. حتا همين نداشتن حروف فارسي اش هم شيرين است! آدم وسط جاده اصفهان توي راه شهرضا و به مقصد سميرم، توي يك اتوبوس خراب كنار جاده که باشد، معني اين را بهتر ميفهمد. آن هم ساعت دو نصف شب! كه برق اتوبوس هم قطع است و توي اين ظلمات محض كه حس بوياييات تنها بوي سوختن را حس ميكند مرتضا هدفون بليرش را بكذارد توي كوشت و فرهاد بخواند از آواز جيرجيرك زير نور ماه و روزهاي رنكين و فاصله هاي كوتاه...
...
از لذت تكنولوجي جور ديكر هم مي شود كفت. به خصوص حالا كه برق اتوبوس آمده ولي هنوز تاريك است و تو يادت بيايد اين اتوبوس هماني است كه هفته قبل توي همين مسير از سر لجبازي جراغ هاي قرمز بالاي سرتان را خاموش نكرده تا خود اصفهان! و يادت بيايد مقواهايي را كه با جسب 5 سانتی جسبانديد روي جراغها! ... و توي ذهنت بيايد كه آهتان يك هفته دير اثر كرده! و وقتي همه مسافرها حال مساعدي ندارند با صدا بخندي!
...
از لذت تكنولوجي وقتي ميشود كفت كه دختر جوان رديف جلويي تنها راهي كه به نظرش ميرسد اين است كه آقايان بروند اتوبوس به اين كندكي را هل بدهند كه همه جيزش برقي و هيدروليك است. وقتي ميشود از لذت تكنولوجي كفت كه ماه شعبان وسط آسمان است و فرهاد هنوز توي هدفون "يه شب مهتاب" ميخواند و خانم توي ضبط جلوي راننده مي خواند: "اكه عشق همينه, اكه زندكي اينه, نميخوام جشمام دنيا رو ببينه!"...
از لذت تكنولوجى حالا ميشود كفت كه توي مرده ترين وقت ممكن و مزخرف ترين وضع موجود مي توانم لذتبخشترين كار دنيا كه همان نوشتن است را انجام دهم با موبايل یک دوست. با یکی از جلوه انگیزترین مظاهر تکنولوجی!
اكر حالا از این لذت نكويم كي بكويم؟
حالا که مرتضا خوابش برده و فرهاد هنوز میخواند:
"با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستكيمو در ميكنم..."»
(30/07/2009)
3) شادم می کند. وقتی آخر شب که میپیچم توی کوچه باید از زیر کلی ریسه های لامپ رنگرنگی رد بشوم که یک خط در میان رشتههای پرچم و پارچههای رنگی رد کردهاند از بینشان و همینطور تا آخر کوچه رفته. به خصوص که خانه ما درست وسط کوچه است و توی آخرین نگاه قبل از بستن در میتوانم یک بار دیگر حس غرق شدن در میان نور های رنگی را ثبت کنم.
لذت شیرینی دارد دیدن جشنهای مردمی در تمام شهر. از شربتهای صلواتی خنک توی ترافیک سر ظهر تا آذین بندیهای خلاقانه. بماند که آن بالاها (ر.ک قسمت ۱ همین پست) خبری نیست از این صفا و هرچه به سمت پایین بروی بیشتر میتوانی لذت ببری از نور و شادی و روشنایی که منشا اصلیاش دل مردم است. همین آدمهای دور و بر.
این چند وقت لذت تنها گردی توی آخر شبهای شهر برای دیدن این چراغانیها را نمیشود هیچ جوره بی خیال شد.
اللهم انا نرغب اليك في دولة كريمة
تعز بها الأسلام واهله
و تذل بها النفاق و أهله
و تجعلنا فيها من الدعاة الى طاعتك
و القادة الى سبيلك
بحق محمد و آله الأطهار...
یا علی مددی
می گوید "بنویس". می گوید تو که این همه ننوشته ای لا اقل برای تولد بنویس. می گویم دلم می خواهد. دلم خیلی میخواهد. نه تنها برای تولد که برای همه چیز بنویسم. بنویسم برای این همه ننوشتن... می گوید بنویس. به خاطر من بنویس...
چه وسوسه انگیز است بطالت لحظه هایی شیرین که باز آخرش به هیچ می رسد...
و اصلن بنا همین است. اگر لذت و خوشی، اگر فکر و تجربه و اگر درگیری ای هست در همان "حین" شکل می گیرد. باید همه چیز در "لحظه" باشد، در "آن" شکل بگیرد و در "آن" بمیرد. همه برای هنگامه تعریف شده است. "آخر" خبری نیست که بخواهیم دنبال چیزی بگردیم؛ جز خاطره. و چه سخت است روزهای بی خاطره. این سختی شاید ساده نمایی را خوب بلد باشد. اما درگیرش که شدی رهایت نمیکند. مثل الان، که مدتهاست رهایم نمیکند.
می ترسیدم. از همان روز اول که اینجا را راه انداختیم. از همان روز که مهم ترین دلیلم برای زاییدن یک وبلاگ، داشتن یک تریبون بود و بهانه ای برای نوشتن. "جایی" که اگر خواستی قلمی به کاغذ ببری، دل خوش به انتشارش در آن "جا" باشی. جایی غیر از نشریه های دانش آموزی و دانشجویی که تجربه اش را کهنه کرده بودیم. "جایی برای بودن".(و چقدر خوشایند است وقتی این عبارت می شود اسم یک وبلاگ دوست داشتنی یک دوست نزدیک.) جایی که برایش بنویسی. از تجربه ها، از دیده ها و ندیده ها، از اتفاق ها، آن روزها که هنوز تازه بودند، هنوز رنگ عادی شدن نگرفته بودند، هنوز مزهی بی مزهگی نمی دادند، هنوز این تلخی آزار دهنده را زمزمه نمی کردند. می ترسیدم! که اینطور بشود. و شد!
حالا، بعد چهار سال، بهانه تادلت بخواهد (و حتا تا دلت نخواهد!) ریخته! تریبون الا ماشا الله. بزرگ و کوچک. مخاطب عام و خاص. مکتوب و مجازی. ریز و درشت! به شرط چاقو! بدو که حراجش کردم!....به حمد الله مرام و معرفت رفقا فراوان است و جبهه فرهنگی انقلاب جا برای امثال این قلم زیاد دارد. (نشان اینکه همین الان سه تا پرونده نصفه کاره برای سه جا مانده روی دست!) حالا حتا مسئولیت سردبیری اجازه میدهد که نگاشته هایم از رد یا دست کاری شدن در امان باشند. اما دردا و دریغا که آدم نوشتنش نیاید! "آمد به سرم از آنچه می ترسیدم..."
گرما و سرما ندارد. چای نبات همیشه چای نبات است. همان هفته ها بود. داشتیم می رفتیم عروسی میرمحمد. وسط بیابان که منتظر یدک کش بودیم برای کشیدن ماشینی که موتور سوزانده بود. زیر تیغ آفتاب نشسته بودیم کنار جاده به تخمه خوردن و جوک گفتن که دلم هوس چای نبات کرد...
سید می گفت برای نوشتن مغز باید قوه داشته باشد. و این مغز هم فقط گلوکز می سوزاند لامصب. چربی و اینها توی کارش نیست. طرف کربوهیدراتها هم نمی رود. حتا نشاسته به آن خوبی! داشتم فکر می کردم لابد برای همین است وقتی چای نبات که میزنیم به بدن نوشتمان می گیرد؛ قندش مستقیم می زند به مغز! اما یدک کش رسید و فرصت نتیجه گیری نشد. چه خوش بود تمام آن چند روز زائری که صبح و عصرهایش با چای و نبات های متبرک حرم به سر میشد در کنار میلاد و سید مجتبا و مجید و محمد!
بی راه نیست که حالا وسط این شهر کثیف که به یک شبکه فاضلاب رو باز می ماند، وقتی توی ظل گرمای بالای چهل درجه ظهر؛ پشت چراغ قرمز تقاطع بهشتی مظلوم و میرزای تحریم تنباکو، وقتی جالی توی دنده است و کلاج و گازش را به بازی گرفته ام، همانطور که قطره های عرق روی پیشانی منتظرند چراغ سبز شود تا به گاندی فقیر فقرا برسم، همانطور که چشم می دوانم دنبال رزهای آفتاب خورده پسرک گل فروش لابه لای ماشین ها، همانطور که سردر سینما آزادی و مردم توی صف را دید می زنم، یکباره مردمک چشمها ثابت بشود روی عبارت "تهران انار ندارد"، و یک دفعه یاد چای نبات بیفتم!...
یاد کاشی های آبی حوض خانه مان زیر سایه درخت همیشه سبز نارنج... یاد شربت خیار سکنجبین،.. یاد سنگهای صیقل خورده کف زاینده رود موقع غروب... یاد شبستان خنک مسجد جامع عتیق موقع نماز ظهر... یاد مزار حاج حسین وسط کربلای پنجی های گلستان شهدا... یاد شبهای جمعه تکیه سید العراقین وسط تخت فولاد... یاد عمارت هشت بهشت... یاد مدرسه چهار باغ وقتی قدم به عصر صفویه می گذاری... یاد نیمه شبهای شکوه آفرین میدان امام، این یگانه استادیوم برزگ چوگان و گنبد فیروزه ای روبروی عالی قاپو... یاد فرنی فروشی روبروی دروازه نو... یاد ساز ناکوک دنگ دنگ بازار مسگرها... یاد...و می گذارم تمام این یادها نرم نرمک جان بگیرد و مثل اسلیمی های توی کتیبه های کاشی سر بکشد به گوشه کنار لوح ذهن و دلم را بردارد ببرد با خودش. بعد آنقدر قد بکشد تا برسد به آسمان، لابلای ابرها، آنجا که خدا خانه دارد...
می گویم "نوشتم". اما نمی دانم چطور شده. کاغذ را می گیرم سمتش. نگاهم میکند. نگاهش می کنم. سرم را می اندازم پایین. آنقدر صبر می کنم تا مطمئن بشوم رفته. کاغذ هنوز توی دستانم است. آرزو می کنم که کاش آن را باخودش می برد. سرم را که بالا می آورم مات می مانم. کاغذ در دستانم است. اماسفید. سفید سفید. برده. اما فقط نوشته ها را. تمام نوشته ها را. برای خودش. چشمهایم را می بندم. دیگر وقت آن است که بیدار شوم.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
این موجهای گریه مگر رام میشوند؟
موجی نمیبرد غم تکبیر خسته را؟
خورشید گریه کرد، دل آسمان گرفت
باران ندید بیشهی بیشیر خسته را
نه گريه مونده برام
نه خنده مونده برام
فقط يه کابوس کشنده مونده برام...
دلم گرفته از اين روزهاي تلخ، از این خشونت عریان، از این کشور حزین.
از میان انبوه دلتنگیهای فراموش شدهام دلتنگ آرامش باشکوه و مقدس حرمت هستم.
هيچگاه خرداد ماه را دوست نداشتهام. انگار خرداد هميشهي تاريخ ماه شلوغ و پر از اتفاقات بد و ناخوشآيند بوده.
ماه رخدادها. که باید اسمش را رخداد ماه گذاشت، به جای خردادماه. مهدي يادت هست اتفاقات آن روزها را؟ آنها هم در خرداد بود و همچنين خرداد سال قبل از آن؟ شاید اتفاقی که برای الی رخ داد هم در خرداد بوده... چهقدر خوب و دلنشین روایت شده بود این موقعیت تلخ و غمانگیز.
حجم زیادی از اتفاقات به وقوع پیوستند. خبرگزاریها هر روز با انبانی پر از خبرهای پرخاشگریهای عنانگسیخته و گاه مصیبتبار دربارهی این اتفاقات به روز شدند. همچنین نامههای سرگشاده و سربستهای که طی این هفتهها نوشته شد خودش حکایت مثنوی هفتادمن دارد.
فوتبال بیمار در حال احتضار هم که حسابی نا اميدمان کرد. همه اهالی ورزش و برنامههای ورزشی هم احتمالن منع شدهاند از پرداختن به عدم صعود به خاطر شرایط این روزها. کلن همه منع شدهاند از هر گونه برانگیزانندگی. گفتیم شاید صعود به جامجهانی اندکی از تلخی این روزها بکاهد (مثل فرانسهی چندسال قبل در جریان آشوبهایش با صعود به فینال جامجهانی) که زهی خیال باطل و بسی جهل مرکب. اين هم حاصل سوء مديريت آقايان. اون از المپيک اينهم از جام جهاني. حالا ميان ميگن ما قبلن هم به جام جهاني صعود نميکرديم اصلن بين سالهاي شصت تا شصت و سه...
یکی نیست به من بگوید چرا داری خودت را خسته میکنی؟ اصلن ما به جام جهانی صعود کردهایم مدارکش هم موجود است!
وقتي که حوصله دور و برت را نداری یا مثل وقتهایی که خسته از فعالیتهای روزانه در تاکسی یا اتوبوس در راه خانه هستی. چشمهايت را ببند و امپيتريپلير را روشن کن و تمام.
طنین پر هیاهوی ضربآهنگ موسیقیست که سراپای وجودت را به جنب و جوش در میآورد تا اندکی التهابها را فرو نشاند...آقا رسیدی آخر خطه...
پ.ن:۱. شعر ابتدای پست از میرعظیم رفیقنیا بود.۲. دوستانی که در ذیل این پست تحشیه زده بودید جوابتان را بخوانید.۳. این شعر علیرضا قزوه هم خواندنش خالی از لطف نیست.
به نام خداوند بخشنده مهربان
خب بعضی پستها کامنت نمیخوره دیگه. یعنی در زمرهی "پستهای معناگرا" دستهبندی میشه و یه جوریه که کامنتخور نیست. نگران نباش به اعتبار وبلاگنویسی جنابعالی هم لطمه نمیخوره وگرنه میشه طوری پست گذاشت که صدتا کامنت بخوره ولی چه فایده. (تو که اونجوری دوست نداری) خب مردم کامنتشون نمییاد(!) زور که نیست. تعداد کامنتهای کمِ یک پست برای من نشانههای جالبی در بر داره در اون برهه از زمان. همین طور زیاد کامنت خوردن بعضی پستها. ولی اصلن اهمیتی برام نداره که کامنت بخوره یا نخوره.
میکس امروز خیلی چسبید!
قهرمانی ذوب آهن را به همهی همشهریهای عزیزم تبریک میگم. بالاخره تیم فوتبال ذوبآهن قهرمان شد تا به قسمتی از اون چیزی که استحقاقش رو داشت برسه، ضمنن از همه مهمتر باعث شد اون شعار کذایی (تهران عروسیه، اصفهان...) به مصداق واقعی خودش و اونجور که اصل شعار بوده یعنی(اصفهان عروسیه، تهران...) تعبیر بشه و باعث سربلندی ما شد. حالا سال دیگه اصفهان دوتا سهمیه داره توی جام باشگاههای آسیا تا دل بعضیها بسوزه. کلن امسال سال خوبی برای باشگاه ذوبآهن بود. منظورم موفقیتهای این باشگاه در سایر رشتهها غیر از فوتباله. انشاءالله این موفقیتها برای ورزش اصفهان تداوم داشته باشه.
راستی کی میشه یه جشن قهرمانی درست و حسابی توی ایران برگزار بشه؟ یعنی میشه؟ یعنی روزی میرسه که تماشاچیهای ما به اون سطح از شعور برسن که نریزن توی زمین؟
راستی از سرباز احمدی چه خبر؟
راستی با یکی از دوستان سر قهرمانی ذوبآهن در جام حذفی و قهرمانی تیم شاختار دونتسک اوکراین توی جام یوفا شرط بسته بودیم که هر کی شرط رو برنده شد یه سطل آب بریزه روی سر اون یکی. حالا خیلی مشتاقم تا اون دوست رو ببینم. فعلن که پیداش نمیکنم.
در حالت عادی پیشبینیش خیلی مشکل نبود. ذوبآهن انگیزهاش برای قهرمانی از تیمهای دیگه بیشتر بود و تیم شاختار هم به خاطر اینکه توی بازیهای مقدماتی، وقتی که بارسلونا به هر تیمی چهار پنجتا میزد، اشک بارسلونا رو در آورده بود و تیمی که بتونه اشک غول رو در بیاره میتونه قهرمان هم بشه. به همین سادگی! از حالا هم میگم بارسلونا قهرمان چمپیونز لیگ میشه.
این روزها هر جا میری و هرجا میشینی از انتخابات حرف میزنن، شاید ما هم یه چیزی بگیم بد نباشه.
توی کاندیداها این جمله برای یکیشون خیلی مصداق داره:
"ما تشنهگان قدرتیم، نه شیفتهگان خدمت!"
یعنی هر کاری که میکنه یا هر حرفی که میزنه در این راستاست. درست نمیگم مهدی شیخ؟
راستی در این سه هفته بعضی شغلها خیلی رونق پیدا میکنه، مثلن خر سواری. همچنین شغل شاخ گذاری در جیبها. انواع و اقسام شاخهای مختلف به جیب میره. از شاخ زرافه و کرگدن بگیر تا شاخ گاو و از همه بدتر شاخ گوزن.
راستی کی میدونه این قضیه شاخ تو جیب گذاشتن از کجا اومده و اصلش چیه؟
سه تا عذاب برای وقتی که من برم جهنم پیشنهاد میکنم که دوتاش مثل همه. یکی از عذابهای جهنم برای من میتونه استفاده از اینترنت دیال آپ باشه. مثلن بگن بشین یه فایل نهصد مگی رو دانلود کن و در همون حین ششصدتا کار دیگه هم تو نت انجام بده. که از هر عذابی بدتره. یکی دیگه هم اینه که به من بگن بشین این سریالهای کرهای و یا فیلمهای هندی رو ببین. این خیلی غیرقابل تحمله. مثلن تا رفتیم توی جهنم منو ببندن به یه صندلی و یه تلویزیون هفتصد اینچ بذارن جلوم و صبح تا شب جومونگ و یانگوم و ... بذارن. به قول فرزاد حسنی فکر کن.
راستی این عذابهای جهنم قابلیت یک بازی وبلاگی رو داره، هرکی عذاب جهنم خودش رو تعیین کنه. همه دعوت هر کی دوست داشت بنویسه.
خب، دیگه روضه بسه؛ یه دعا هم میکنیم و تمام:
"خدایا ما را از شر بلاها و خطرات سال اصلاح الگوی مصرف، مصون و محفوظ بدار."
پ.ن:
راستی عکس گاو شاخدار مناسب برای عکسها پیدا نکردم.
راستی اگه گفتی جای کی خالیه توی عکسا.
راستی اگه گفتی من چندتا راستی گفتم تو این پست؟
پرسه در حوالی زندگی
بی تقویمی هم دیگر کار ساز نیست. هرچه زور می زنم مثل همیشه بی خیال باشم و مثلا با توکل دلم را آرام کنم نمی شود. این انتظار بد جوری بی تحرکم کرده. حس این خستگی بعد چند ماه هنوز در نرفته و هی جابجا میشود لابلای ماهیچههای بدن و شیار های مغز. انگار همنشین شده با گلوبولهای قرمز و سفید خون و بازیگوشانه هر از گاهی قلب را هم بی نصیب نمی گذارد از حضورش. هر قدر می خواهم کنار آمدن را با او تجربه کنم نمیشود. آرام آرام ترس اینکه مبادا نتیجه جوری باشد که این خستگی را بخواهم مدت مدید دیگری به دوش بکشم دارد تمام خوش بینی هایم را پس می زند. تمام این چند ماه یک طرف و این چند روز یک طرف. مگر برای این سازمان سنجش کوفتی (که خدا ریشه اش را بکند الهی!) چقدر کار دارد اعلام نتایج یک کنکور کارشناسی ارشد؟
این چند وقته نگاه "کیتون" هم توی صفحه ی لکه افتاده ی موبایلم عوض شده. با سرزنش نگاهم می کند. تاب نگاهش را ندارم. عکس بک گراند را هم عوش کرده ام اما نگاهش هنوز سنگینی می کند. "لعنت خدا به دل سیاه شیطان!" اگر این "کاپیتان هادوک" هم نبود که دیگر نمی دانم چه باید می کردم.
میان این انتظار کلافه کننده "نمایشگاه کتاب" فرصت خوبیست برای پرسه در حوالی زندگی. زندگی که نمیدانم کی و چگونه می خواهد رنگ عوض کند. و همین مسیر مرموز است که تاب می رباید از نگاه به جاده...
شروع چای نباتی
جواد اولین پایه است. با یک همآهنگی از اصفهان می رسد. روز اول با او شروع میشود. یک شروع چای نباتی. تا ظهر می پلکیم. می چرخیم و می بینیم و می خریم. تا ظهر که دو دوست دیگر اضافه میشوند. با وجود اینکه هیچ گزینه ای از پیش برای خرید تعیین نکرده ام خرجم می زند بالا. مثل تمام بارهای قبل. البته این بار فشار به جیب مبارک بیشتر است. خوشحالیم و می خندیم. به همه چیز، از جمله فیس بوک! روز با چیپس میکس دست ساز (به اضافه بی تربیتی فیل و پفک) و ۵ تا بستنی یخی به پایان می رسد. و اینگونه ۷ روزی آغاز میشود که یک سر تمامشان به مصلای تهران و نمایشگاه کتاب ختم می شود.
عادت می کنیم
اولش آزار دهنده است. و پایه خنده البته. بلند گوی نمایشگاه که خانم گوینده یک نفس از آن متنهای تکراری تبلیغ را می خواند. "با کتاب خیلی سبز کنکورت را قورت بده!" سال بعد لابد می گوید "با کتابهای گل گلی ترتیب کنکورت را بده!" یا تبلیغ "کتاب تابستان" را می کند که هدفی ندارد جز توی قوطی کردن بچه های مردم حتا توی تعطیلات تابستان. یا کانون فرهنگی کوفت که کم مانده برای بچه های توی رحم مادرها هم کتاب کمک درسی چاپ کند. اما همان یکی دو روز اول است. روزهای بعد عادی می شود و بی مزه و کم کم دیگر نمی شنوی اش. انگار که نیست. و چه خوب که نیست.
موشک امید
البته ماکت است. و درستش موشک سفیر یا ماهواره بر امید. درست و غلطش هرچه باشد بهترین جا برای قرار گذاشتن و پیدا کردن رفقاست در میان شلوغی طاقت فرسا و موبایلهایی که یک خط در میان آنتن می دهد. مصلا غیر از شبستان همه اش حیاط است و اولین قرار توی حیاط آواره مان می کند. مشگل اینجاست که هر کس از هر طرفی که وارد شود طرف دیگر را حیاط پشتی می داند! بماند که ما قرار ها را سر راست می کنیم دم غرفه یک راهروی یک.
تکراری ها!
نویسنده ها دیگر تکراری شده اند. دیگر لطفی ندارد دیدنشان توی نمایشگاه. حتا توی پاتوق کتاب نشر معارف. غیر از رضا که مثل همیشه متواضع است و خوش برخورد. اما او هم لاغر شده و موهایش بیشتر ریخته. می گوید تا پای جراحی زانو هم رفته و برگشته. علت را فرصت نمی کنم بپرسم توی شلوغی مشتاقان امضا. دلم نویسنده جدید می خواهد. یکی مثل امیرخانی. جوان و خوش قلم و باشعور.
سید علی شجاعی پسر سید مهدی شجاعی با ظاهری به شدت شبیه جوانی های پدر (که توی عکس ها دیده ایم) همیشه در غرفه نیستان هست. اولین کتابش را نمی دانم چند وقت است چاپ کرده. می خرم و برایش آرزوی کتابهای جدید و پر تیراژ می کنم. و توی فکر می روم که آیا او می تواند روزی مصداق آرزوی من باشد؟
تازه ها
کتاب جدید "مصطفا مستور" آمده. نشر مرکز چاپیده. و واقعا چاپیده! کتابی که کمتر از ۹۰ صفحه است ۱۹۰۰ تومان قیمت پشت جلد خورده. نمی خرم.
"سر لوحه ها"ی رضا را کتاب کرده اند. سرمقاله هایش توی سایت لوح. همه را همان موقع که در انتظار بی وطن بودیم چند بار خوانده ام. این یکی را هم نمی خرم برای خودم، می خرم برای خواهرها.
"خاک غریب" را "امیر مهدی حقیقت" تازه ترجمه کرده از جومپا لاهیری. می خرم برای خودم.
جلد ششم "آرتمیس فاول" قرار بود بیاید. اشتیاقم پنچر میشود وقتی خانم مهربان توی غرفه کودک و نوجوان نشر افق می گوید نیامده. لعنتی!
این نشر ثالث مزخرف هم که دو سال است کتاب "ریشه های آسمان" رومن گاری را تجدید چاپ نکرده. (لطفا شما هم بروید و به رفقا هم بسپارید هی بروند سراغش را بگیرید که بلکه عقلشان برسد چاپش کنند!)
کتاب "دا" سوره مهر همچنان می فرشد و پنجاه چاپ کمی مشکوک است در عرض کمتر از یک سال. و "بیوتن" به چاپ هفتم رسیده از نمایشگاه پارسال تا امسال.
همراهان
هر روز رزقمان را با یک یا چند نفر متفاوت از دیگر روزها نوشته اند برای سیر در میان غرفه ها. نمایشگاه با هرکدام مزه ای دارد و همه خوش مزه!
روز دوم فقط جواد هست و من.
در روز سوم عصای پیری و بقیه بر و بچه هایشان فوق العاده انرژیک اند. می خندیم کلی با هم.
روز چهارم میلاد می آید. بعدش هم با مانده اسکناس های ته جیبمان می رویم سینما آزادی. می چسبد.
روز پنجم محمد حسین ۱۱ ساله بلاخره با کمک مادرش پیروز می شود بر مدرسه و پدر، بلند می شود یک روز وسط هفته با دایی موسا می آید و تمام عیدی هایش را (که کم هم نیست) کتاب می خرد و می ریزد توی کیف مدرسه اش و کیسه های پلاستیکی را به دلیل اسراف و محیط زیست و... قبول نمی کند (و حتا پس میدهد). غروب همان روز هم بر می گردند اصفهان.
روز ششم توی دانشکده قبل نماز فکر می کنم امروز با کی برویم؟ بین دو نماز موبایل زنگ می خورد. جابر و سید مجتبا و میثم نمایشگاه اند. ده دقیقه بعد می بینمشان. پای موشک امید.
روز هفتم مجتبا را گول می زنم و به هوای بستنی و کتاب می برمش. رفیق نیمه راه میشود و سید مجتبا و پسرخاله پای کارش علی، نیمه دیگر راه را تا آخر می آیند.
سید سجاد گاهن می آید کمک عموی ناشر اصفهانی. او را بیشتر از همه می بینم از نظر دفعات دیدار اما فرصت ول گردی با هم دست نمی دهد.
همه اینها در کنار دیدن اتفاقی کلی آشنای دیگر نمایشگاه را جذاب می کند. و البته بستنی یخی هایی که گلو را جلا میدهد!
چمن
بهترین نیمکتها ها را هم که بگذارند برای نشستن و تعدادش را چند برابر هم که بکنند اولا کفاف جمعیت خسته را نمی دهد و ثانیا باز نشستن توی چمن یک چیز دیگر است برای مردمی که نمایشگاه کتاب برایشان کمتر از سیزده به در نیست!
حالا وقتی بر می دارند به درختها بنر می بندند که "لطفا توی چمن ننشینید" و تو می بینی به سختی میشود جای خالی برای نشستن پیدا کرد می فهمی بیشتر خودشان را ضایع کرده اند.
و هر چه فکر می کنم نمی فهمم این بنر نوشته که زده: "چمنها با آب غیر بهداشتی آبیاری شده اند" منظوری جز این دارد که "لطفا چمنها را نخورید!"
سید مجتبا می گوید دزدها وقتی می خواهند بروند جایی برای کار اول از همه راه فرار را شناسایی می کنند. تا گیر نیفتند. یا از شاعرهایی می گوید که اول بیت آخر را می گویند. پایان بندی اصولا خیلی مهم است. بر عکس حکایت الان من است که گیر افتاده ام که این مطلب را چه شکلی تمام کنم. نمایشگاه که هنوز تمام نشده. گیر افتاده ام توی بن بست. بین زمین آسمان. مثل منبر بدون گریز... آهان!
آدم هر چقدر هم میان کتابهای نمایشگاه پرسه بزند باز هم چیزی به معلوماتش اضافه نمی شود. تمام.
یاعلی مددی
هواللطیف
ساعت ۱۲ شب گذشته. از قهوه خانه که می آییم بیرون اس ام اس میآید. اولین اس ام اسی که توی عمرم از مقداد می گیرم! :"حرکت خود جوش دانشجویی استقبال از احمدی نژاد، فرود گاه مهر آباد ساعت ۶:۳۰ صبح... " از صبح تا شب اینقدر شلوغ بوده ام و مدام توی جلسه که تی وی نبینم و نفهمم چه شده، اما موسا سر شام پشت تلفن گفته بود که :"دکتر امروز تو ژنو ترکونده!" ... شب را نمی خوابم!
اردی ببهشت زیبا ترین ماه سال است. چه بهتر که آغاز این زیبایی با اتفاقی اینچنین گره بخورد. خلوتی خیابان ها زود می رساندمان به آزادی که هنوز خبری در آن نیست. پلیس مستقر در فرودگاه با دیدن من و جالی فرصت پرسیدن نمی هد و با دستش جهت را نشانم می دهد. می رسم به انتهای خیابانی که با جمعیتی جوان پر است. قیافه هایی اکثرا آشنا. شاخه های گل و عکس های امام و آقا و دکتر روی دست ها بلند است. و پرچمهایی برافراشته. ایران، فلسطین، حزب الله. ماشین ها از سمتی یکی یکی می آیند جمعیت را می شکافند و می گذرند. وزیر وزرا و معاونین دکتر که هر کدام با دیدن ملت نیششان باز میشود دستی تکان می دهند و تکه های آبدار بچه هاست در میان جمعیت که ضایعشان میکند! به این مضمون که کسی برای تو نیامده! اصل کاری کجاست؟
اصل کاری بلاخره پیدایش میشود. یکدفعه جمعیت موج برمی دارد. عکاس ها و خبرنگار ها می دوند تا جای مناسب تری از دیگران بیابند. وسط جماعت موج میخورم و به این سو آن سو کشیده میشوم و چیزی نمی بینم . صدای صل علی محمد... یاور رهبر آمد. دسته گل محمدی ... به مملکت خوش آمدی و ... تا شعارها قاطی میشود. شاخه های گل که پرواز میگیرد به سمت یک نقطه. جمعیت که آرام میشود دکتر را می بینم. قند توی دلم آب میشود... مثل آخرین باری که اینقدر نزدیک دیدمش. ۴ سال پیش بود. همین روزها شاید. که هنوز شهردار حزب اللهی پایتخت بود و هنوز یه تصمیم نرسیده بودم و داشتم بر سر حمایت از او با خودم کلنجار می رفتم که دیدمش. به همین نزدیکی و چیزی توی چهره اش دیدم که به یقینم رساند. چیزی که شبیهش را سراغ نداشتم و ندارم. برای مردی که مثل هیچ کس نیست!
حالا بعد ۴ سال همان چهره و همان حس و همان شور و ... چقدر سفید شده موهای این مرد! از سقف باز ماشین آمده بیرون و دارد میخندد. مثل همیشه. مثل تمام این چهار سال. شروع می کند به حرف زدن. جنس صحبت یک معلم. ساده شده. و باز پر از خاطره! مثل تمام این چهار سال. مردی که دیروز ۷۰۰ میلیون مخاطب زنده تلویزیونی داشته. الان روبروی من و حدود ۵۰۰ دانشجوی سحر خیز دیگر ایستاده به حرف زدن. می گوید: «عزیزانم! محکم باشید. اگر قرار باشد کسی در دنیا طلب کار باشد این ملتها و ملت ایران است. اگر بنا باشد کسی سوال بکند این ما هستیم که باید از آنها سوال بکنیم. اگر بنا بود کسی به پای میز محاکمه کشیده بشود آنها هستند که باید بیایند پای میز محاکمه.»
تمام که میشود ماشین هم حرکت می کند. نمی دانم چه میشود که خودم را می رسانم کنار ضد گلوله نقره ای رئیس جمهور. شده عین سفرهای استانی. وسط آن شلوغی او بیشتر از راننده نگران است که کسی زیر ماشن نرود یا آسیبی نبیند. دستم را دراز میکنم. می بیند و دستش را می آرود جلو آنقدر که اول انگشتان و بعد تمام دستمان در هم گره می خورد. من و رئیس جمهور. نگاهش می کنم. الان وقت گفتن تنها یک تک جمله است. نگاهم می کند. از ته قلبم داد می زنم "دکتر! دوستت داریم!" انگار که وسط استادیوم باشم! می خندد و با شبیه لحن خودم جواب گوید "چاکرتم!"... ماشین دور می شود و من هنوز ایستاده ام . با همان حس ۴ سال پیش.
وقتی می رود تازه سلام و احوالپرسی و دیدار رفقا تازه میشود. حیف که عجله دارم و باید به کلاسم برسم.

موقع برگشت توی ترافیک خیابان آزادی همانطور که به جالی گاز می دهم و لایی میکشم از بین ماشینها هنوز جمله های آخرش توی کلاه کاسکتم می پیچد...:«عزیزان من! محکم باشید. مومن باشید. با هم باشید. تحقق وعده بزرگ الهی نزدیک است. آن روز روشن بشریت نزدیک است...»
کاری به هیچ کدام از تحلیل ها و تایید ها و حمله ها و حسادت ها و دشمنی ها و فرصت طلبی ها ندارم. بعضیها و دیگر مدعیان خط امام را نمی دانم.، (که هنوز معلوم نیست امنیت ملی شان را امثال عباس تعیین می کند یا بی بی سی؟! «ر.ک. آژانس شیشه ای») اما برای من همین جملات حضرت روح الله کافیست:
«بعضی مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و کینهتوزی در مجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار میدهند و با دلسوزیهای بیمورد و اعتراضهای کودکانه میگویند جمهوری اسلامی سبب دشمنیها شده است و از چشم غرب و شرق افتاده است!
که چه خوب است این سوال پاسخ داده شود که ملتهای جهان سوم و مسلمانان، و خصوصاً ملت ایران، در چه زمانی نزد غربیها و شرقیها احترام و اعتبار داشتهاند که امروز بیاعتبار شدهاند؟!
اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول کند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین -علیهم السلام- را با دستهای خود ویران نماید، آن وقت ممکن است جهانخواران او را به عنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بیفرهنگ به رسمیت بشناسند؛ ولی در همان حدی که آنها آقا باشند و ما نوکر، آنها ابرقدرت باشند و ما ضعیف؛ و آنها ولی و قیم باشند و ما جیرهخوار و حافظ منافع آنها!» (صحیفه امام، ج 21، ص 90).
پس نویس: تاخیر یک هفته ای را بگذارید به حساب شلوغی کار و تنبلی ما و... این اتفاق مال سه شنبه هفته پیش است، اول اردی بهشت ۸۸. دو تا پست توی این هفته از دستمان رفت. یکی قهرمانی استقلال با ژنرالش امیرخان قلعه نویی و دیگری سالگرد شکست حمله نظامی آمریکا در طبس با فرمانده اش سرهنگ چارلی بکویث. قرار بود هر سه را کوتاه کوتاه در همین پست کار کنم حتا تیتر هم برایش انتخاب کردم (دکتر محمود قلعه نویی، فرمانده نیروهای دلتا!) ولی نشد. یک ده آباد بهتر از صد شهر خراب است. یک پست وبلاگ هم همینطور! آنها هم بماند. شاید وقتی دیگر.
یا علی مددی
هواللطیف
۱- ۱۰ کیلو اضافه شدن وزن در این مدت میتواند اولین معنیاش این باشد که خیلی خوش گذشته! ولی معنی بعدیاش این است که نسبت عکس بین میزان فعالیت بدنی و تنبلی به خوبی بالاگرفته که وزن را از شصت و خوردهای کیلو رسانده به هفتاد و همان خوردهای کیلو! (کسی رو سراغ داری که وزنش رو با نیوتن بگه؟ جز معلم فیزیک دوره راهنمایی؟!) ولی به هر حال اگر شکم برآمده نشان مردی باشد ما کم کم داریم "مرد" میشویم! (ای کج فکر! بذار حاملگی رو همین الان مستثنا کنم که راحت شی!)
۲- هر جا میروم این روزها یک "مهدی" دیگر هم هست. یک هم اسم دیگر، تا موقع صدا کردن هی با هم اشتباه بشویم. و من هی فکر کنم که اصلی او است یا من؟ و بعد به خودم بگویم مهدی "اصلی" کس دیگری است. کاش می شد یک بار هم که شده آن اصلی را ببینم قبل یا بعد آمدنش مهم نیست. فقط یک بار.
۳- "با سلام و عرض خسته نباشید به شما و همه همکارانتون میخواستم بگم که شما واقعا برنامه جذابی دارین. من از طرفدارای پر و پا قرص شما و برنامه تون هستم. فکر کنم این برنامه از کلیه برنامه های شبیه به خودش جلوتره و خیلی زیاد براش فکر شده. واقعا برا همه گروههای سنی مناسبه. فقط کاش میشد حداقل یه قسمتش رو ببینم! البته مشکل از زمان پخش و تکرار مجدد نیست. ما اینجا اصلا تلویزیون نداریم!"
۴- هر جا مینشینیم آخرش بحث به انتخابات میکشد. خوشم نمیآید. نمیدانم چرا. با اینکه تکلیفم مشخص است و همچنان احمدی نژادی ام و دکتر را قبول دارم دوستش دارم و میگویم حیف شد که خاتمی ترسید (یا به عبارتی فهمید سرنوشت خوبی در انتظارش نیست) و عرصه را خالی کرد و میر حسین بیشتر برایم به فسیل شبیه است تا هرچیز دیگر (البته مومیایی سر از خاک برآورده هم بد نیست!) و دلم برای کروبی میسوزد که یک تنه کل بار طنز یک انتخابات را به دوش میکشد(!) و بقیه هم که اصلن حساب نیستند. ولی باز خوشم نمیآید و ترجیح میدهم درباره مایلی کهن و دایی و کره شمالی و جومونگ و استقلال و قلعه نویی و یوزارسیف و چلسی و بارسلون و اخراجی ها حرف بشنوم تا انتخابات. اما چرایش را نمیدانم.
(راستی این هم پیشنهاد بدی نیست: به جای شمقدری بدهند فیلم تبلیغاتی این دفعه دکتر جون را فرج الله سلحشور بسازد! فکر کن! چه شود!...)
۵- خواهر جانم هفته پیش از سفر عمره برگشت. قسمت سوم پست قبلی ام هم برای او بود. چند دوست دیگر هم در این مدت رفتند و آمدند و چندتایی هم با خبر شده ام که دارند می روند. انگار دعاهای آنجا و پستهای این وبلاگ که همان جا به روز میشد ترکیب خوبی به جا گذاشته! یادش به خیر! این عکس را علی نصر با موبایلش گرفت. آن روز صبح از داخل بقیع. شبیهاش را جایی ندیده ام. تقدیم به دل سپردگان آستانش:

و برای به تک تک رفقای از سفر برگشته:
یک خوب کوتاه" توصیف مناسب یکی از دوستان بود از این سفر. خوشحالم که یاد ما کردید. و سپاسگذار. به این امید که زمانی برسد که چندین وبلاگ ما و رفقا از آنجا با هم به روز شود. شاید یک روز ...
حالا مثل همیم!
حالا به کسانی که حرفهایم را می فهمیدند و می فهمند یکی اضافه شده. یکی که رفته و دلش را جا گذاشته و برگشته. کسی که غصه غربت را قدری مزمزه کرده. کسی که مزه نماز خواندن و سجده روی تربت کربلا را بهتر می فهمد از این به بعد. یک دوست که درک میکند وقتی در نماز می رسی به "السلام علیک ایهاالنبی .."و ضریح پیامبر جلوی چشمانت است یعنی چه! یک زائر از سفر برگشته که دیگر میداند سمت جانمازش را که بگیرد به کجا می رسد.
دوستی از دوستان اهل بیت که حسرت یک زیارت بدون مزاحمت توی بقیع را به دلش گذاشته اند. و دلش برای نخلستان دور مسجد شیعیان مدینه در شارع علی بن ابی طالب پر می کشد. خوشحالم حالا به آفتاب خوردگان سرزمین آفتاب یکی دیگر اضافه شده. به این امید که دلش همیشه آفتابی بماند...
حالا برگشته اید وقتش است بفمید مزه ی نشئگی را که آرام آرام به خماری بدل می شود. و حسرت بی پایان یک رویا... به وسعت ابر های آسمان!

۶- در لابلای شلوغی کند این روزها پایم به دفتر جناب مدیر کل، حضرت سه الف! مجدالدین اعظم! هم باز شده و داریم با ایشان و چند نفر دیگر از رفقا طرحی نو درمی اندازیم. ولی جذاب تر از هرچیز (حتا بیشتر از ناهاری که میهمانم کرد!) نمای پنجره اتاق جناب مدیر بود که شهر تهران را همیشه در مقابل که چه عرض کنم؛ زیر پای خود دارند! ملاحظه بفرمایید:

۷- آمده توی جلسه دم گوشم می گوید: "موتور را قفل کردم به موتورت". بعد جلسه که می رویم بیرون نه تنها هر دو موتور سرجایش هست، که نحوه قفل کردن از هر چیز خلاقانه تر است! شاه کاری از مجید مجیری!
(نکته: آن که پلاک اصفهان است "جالی" است! موتور من! که این همه راه از اصفهان آمده تا اینجا تنها نباشم و جای "سایه" با وفا را پر کند!)
۸-
تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟ سردار!
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد سردار!
از دی شب به این طرف یک دفعه یاد حاج احمد افتاده ام. و عهدی که گویی داشت یادم می رفت و یک دفعه در میان این یاد محکم تر شد. تا هی یادم به یادش گره بخورد و زمزمه کنم بیت بالا را به یاد احمد متوسلیان...
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
از آن ما صداوسیمای پوچنده
فقط کلاهقرمزی و پسرخاله و بقیه برنامهها آنتن پر کننده.
واقعن لذت بردیم از دیدن ۲باره کلاهقرمزی و پسرخاله در تیوی. یک خسته نباشی و خداقوت به ایرج طهماسب و حمید جبلی.
مرد دوهزار چهره هم خیلی خوب از کار در نیامد. البته قسمتهای فوتبالی نسبتن خوب بودند و بعضن تکههای جالب هم داشت ولی در کل خود مهران مدیری بیش از حد پررنگ بود و بقیه نقشها در سایه بودند.
از آن ما ملیپوش بازنده
شکست تلخی بود، تلختر از بادام تلخ. که مزهاش به این زودیها نمیرود. من که هیچ وقت دوست ندارم به عربستان ببازیم. اگر از هر تیم دیگری ببازیم اینقدر ناراحتکننده نیست ولی این یکی.. شاید به همین دلیل بود که فدراسیون مجبور شد علی دایی را علیرغم کارنامهی نسبتن خوبی که داشت بعد از اولین باخت رسمی از کارش برکنار کند.
البته شخصیت علی دایی هم در برکناریاش بیتاثیر نبود. قال علی پروین: آقای دایی شما مشهوری (ولی) محبوب نیستی!
ولی اصل ماجرا از جای دیگری آب میخورد و تاثیرات پدر ورزش ایران به همراه زیر مجموعه و اعوان و انصار، به خوبی در این قضیه مشهود است...
راستی وقتی گل دوم را خوردیم چهرهی علی دایی دیدنی بود. احتمالن هی توی دلش میگفته مادرجان! از آن ما چهرهای سرشار از مادرجان!!
از آن ما رفقای پرنده
ممـــــــــــــــد پــــــــــــــــر!
خیلی خوشحال شدم وقتی در لباس دامادی دیدمش. شبی خوب و به یاد ماندنی و پرخندهای بود... محمد احدی، یکبار دیگر به تو و همسرت تبریک میگویم و از صمیم قلب امیدوارم سالها در کنار هم خوش و خرم زندگی کنید و خوشبخت باشید.
از آن ما رئیسجمهور...
صبح که از چهارراه شکرشکن رد میشدم تعدادی از مردم مشغول نامه نوشتن بودند، خانمی به چراغ راهنمایی تکیه داده بود و تند تند داشت متنی را پاکنویس میکرد. ماشین صدا و سیمای اصفهان که یک ون سیاهرنگ بود در گوشهی دیگری بود و پسر جوانی مشغول باز کردن سیم بود. فیلمبردار هم داشت زاویه دوربین را تست میکرد. پشت ون سیاهرنگ، ماشین آتشنشانی پارک شده بود و دو نفر داخل ماشین با هم صحبت میکردند. در گوشهای دیگر ماشین اداره پست بود و مشغول نامه گرفتن بود. هوا نیمهابری بود. خیابان تمیز و مرتب بود و بینظمی منظمی داشت. مردم خوشحال بودند. ظهر هم پس از مراسم تعدادی لنگه کفش دیدم یک لنگه کفش دخترانه و چند لنگه کفش مردانه، و اندکی شلوغی و دیگر هیچ.
از آن ما حرفهای در گلو مانده
...
هواللطیف
(۱)
آنچه ما از دیگران میدانیم، تنها، خاطرهی ما از لحظاتی است که آنها را میشناختیم.
از آن زمان تاکنون آنها تغییراتی داشتهاند،
در هر دیدار ما غریبهای را زیارت میکنیم!
از من نیست، اما سخت قبولش دارم. این تمام اتفاقی است که این روزها برایم افتاده و میافتد. و شاید برای کسانی که بعد از چند ماه دوباره با جانوری به اسم محمد مهدی شیخ صراف مواجه میشوند.
(ولی نمیدانم چرا بعضیها همیشه همان آشغالی هستند که بودند!)
(۲)
دلچسبترین پیام تبریک سال را محمد منتج برایم فرستاد. کلی زور زدم تا یادم بیاید و آخرش هم نیامد و سرچ گوگل یاری داد که بفهمم چند بیت دست چین شده از این غزل زیبای مرحوم قیصر است.
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها هجری و شمسی، همه بی خورشیدندسیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجیدندتو بیایی همه ثانیهها، ساعتها
از همین روز
همین لحظه
همین دم
عیدند
(۳)
باران که می بارد تو در راهی؟ ...
نه دیگه، حتمن رسیدی. جا گیر هم شدی و مشغول اکتشافی! تازه بعیده اونجا بارون بیاد. حیف که نبودی بارون رو ببینی، که تبدیل به برف شد. میبینی چقدر زود دلم برات تنگ شده. برای عزیزم گفتنهات. برای غمی که توی شلوغ بازیهات گمش میکنی و میکنم. میبینی چه زود جامون عوض شد؟ حالا من اینجا و تو آنجا. تا برای بار چندم در این چند ساعت تموم عکسام رو با آرشیو مرداد ماه پارسال مرور کنم و جوهره العاصمه و اصیل کریستالات رو جوری توی ذهنم بیارم که انگار هنوز اونجام. و آرزو کنم که همه چیز مرتب باشه و چیزی یادت نره و... آخر آخرش دلم رو خوش کنم به اسکناسهای یک ریالی که قرار است نوشابه شوند. میبینی دعام چه زود مستجاب شد؟ حالا نوبت توئه. که وسط دعاهات اینم بذاری که یه روز با هم بریم و اونجا رو بریزیم به هم و پیش خدا اینقدر چل گیری دربیاریم که خسته بشیم!
کاش موقع رفتنت برا بدرقه بودم. وقتی پشت تلفن گفتی همه هستن ولی جای یه دیوونه خالیه، کلی دلم طی الارض خواست! ولی خوب میدونی که دستم بسته است!
از اونجا برام بنویس. مواظب خودت هم باش...
برای بازگشت بعد از این همه وقت حتمن لازم نیست یک پست طولانی بی سرو ته نوشت!
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
ترافیک ترافیک، شلوغی شلوغی، آدمه که از زمین میغُله۱میاد بیرون، انگار قحطی شده، مسابقهی بخر بخره هر کی نخره خیلی خره
، ماشینهای موسسات قالیشویی که با انبوهی از فرشهای تلانبار شده تردد میکنند، بعضیها هم خودشان دست به کار شدهاند و بعد فرشهای آویزان را میتوان بر فراز خانهها دید که باد میخورند، بساط ماهیقرمز، که در گوشه و کنار شهر پهن شده با بچههایی که در کنار تنگهای ماهی ایستادهاند و چشمانشان برق میزند، تکاپوی شهرداریاصفهان برای نو نوار کردن شهر، مثل خط کشی خیابانها، رنگ کردن جدولها و ایستگاههای اتوبوس، گلکاری باغچههای چهارراهها، نصب پرچمها و تعویض لامپهای سوخته و ریخته، تعویض تابلوهای خیابانها و تابلوهای راهنمای شهری، نه این یکی را اصولن بعد از چهارشنبهسوری انجام میدهند. گفتم چهارشنبهسوری، برنامههای هشدار دهندهی تیوی برای اینکه به بچهها و بعضی گُندهها بگویند جیزه ببین اگه دست بزنی اینجوری میشی، حتا بعضی صحنهها آدم را یاد کشتار مردم غزه میاندازد انگار از جنگ برگشتهاند و مجروح جنگیاند، حتا تیوی میتواند به جای صحنههای آرشیوی بین صحنههای حمله به مردم فلسطین از آنها استفاده کند!
مسافران نو روزی، این یکی واقعن بعضی وقتها از حد تحمل خارج میشود، چون با همهی تبلیغاتی که میشود، اصفهان هنوز ظرفیت لازم برای پذیرش تعداد زیادی گردشگر را در یک زمان خاص(مثل تعطیلات نو روز) ندارد، و ضمن ایجاد مشکلاتی برای مردم شهر، حتا میتواند صدمات جبران ناپذیری به ابنیه تاریخی وارد کند، ولی خب وظایف شهروندی حکم میکند که باید تحمل کرد و مهربان بود تا تمام شود، آدرس پرسیدنها که تمامی ندارد و نقشهی کوچکی از اصفهان که این وقتها معمولن همراهم است تا بر حسب همان وظایف شهروندی اگر کسی نشانی خواست بتوانم بهتر نشانش بدهم تا سریعتر به مقصد برسد، البته واکنش همراه با تعجب سوالکنندگان نسبت به این امر، خودش دیدنیست! یا سوالات دیگری از قبیل اینکه گز خوب کجا دارن؟!! یا بریانی خوب کجاست؟!!
چادرهای جشن نیکوکاری با بلندگوهایی که به آلودگی صوتی دامن میزنند، البته کمک چندانی نمیشود،۲ ویژهنامههای مجلات و روزنامهها که اینروزها پربارند و دیدنشان آدم را سر ذوق میآورد، البته نه همهشان، بوهای خوب که آدم را سرشار از حسهای خوب میکند مثل بوی شببو، مغازههای گلفروشی که تعداد زیادی گلدان شببو در رنگهای مختلف گذاشتهاند با سبزههایی به شکلهای جور واجور، که دیدنشان آدم را سر کیف میآورد، درختان کچل که کمکم مو دار میشوند و سرشان سبز میشود، سبز روشن و باحال که تا اردیبهشت به اوج خود میرسد و بعدن با تغییرات زمانه و گرم شدن هوا رنگ عوض میکنند و سبز تیرهی کثیف میشوند، آبدار شدن کویر زایندهرود که چند سالیست نزدیکیهای عید رنگ آب به خود میبیند تا دل مسافرانی که این همه راه آمدهاند خوش باشد و با کویر زایندهرود مواجه نشوند، حس خوب کاشتن بنفشه و مینا در باغچه حیاط، و دیدن برگهای نو درختان و پیچکها که مثل بچههای تازه به دنیا آمده بیگناه و باطراوتند و خیلی چیزهای خوب دیگر...
پ.ن:۱. از مصدر غلیان کردن.
۲. چون آنقدر بد و بیسلیقه و در حد رفع تکلیف، اینکار اجرا میشود که هیچکس رغبتی پیدا نمیکندبرای کمک، البته لازم به ذکر است علی رغم تبلیغات سوء بعضی افراد معلوم الحال D:، در جاهای دیگر کمکهای فراوانی میشود مثلن اصفهان رتبه اول خیرین مدرسه ساز را در ایران دارد.
به نام خداوند بخشنده مهربان
- لعـــــــــــنتــــــــــــي!
چرا دست از سرم بر نميداري؟
ايندفعه ديگه داري زيادهروي ميكنيا.
اينو بهش ميگم و سريع ميپرم توي تاكسي كه جلوي پام ترمز كرده.
واي خدا!
انگار دست بردار نيست اينجا هم دنبالمه.
- آدم كه به دوستش نميگه لعنتي. اينو ميگه و دوباره ميپره توي بغلم.
زاهــــــد ظاهــــــــــــــــــر پرست از حال مــا آگاه نيــــــست...
خوانندهي محبوب رانندهها، هايدهي خدابيامرز با اون صداي دلنشيناش چه چهچهي ميزنه. با صدايي رساتر از هميشه كه شايد به خاطر باندهاي خربزهاي اين تاكسي بود.
- آقا ميشه بانداي عقب رو قطع كنيد؟
از توي آينه نگاهي بهم ميكنه و متوجه حضور "او" ميشه و قانع ميشه و با يه لبخند و بدون هيچ حرفي در حالي كه داره خودش هم همون شعرا رو زمزمه ميكنه بانداي عقب رو خفه ميكنه.
ظرف نيم ساعت گذشته اين دومين نفري بود كه با لبخند، درخواست شايد كمي غيرعاديام را اجابت ميكرد. بار قبل هم يك آقاي تپل سيبيلوي مهربون كه بوي سيگارش اذيتم كرده بود(كه معلوم بود از اين سيگارهاي ارزان قيمت هستند و تنباكوي مرغوبي ندارد) با لبخند سيگارش را خاموش كرد. (واقعن حيف سيگار نيست كه تو ميكشي؟)
شايد سيبيلوي مهربون هم متوجه حضور او شده بود و ايرادي نگرفته بود. البته من هم طوري گفته بودم كه پيش خودش فكر كند اگر خاموش نكند، الان است كه سيگارش را در سوراخ دماغش فرو كنم تا حالش جا بياد. چون وقتي "او" باشد هيچ چيز حاليام نيست.
نيم ساعت پيش دود سيگار، حالا هم صداي اين بانداي خفن كه برايم سوال بود يك تاكسي باند خربزهاي به چه كارش ميآيد؟
اصلن اين ماشين همه چيزش يك جوري عجيب بود. از صندليهاي چرمي راحتش گرفته تا هواي گرم و مطبوع، يا تر تميزياش و رانندهي باحالش، يا كليدي كه با ميخ پرچ شده بود كنار دستگيرهي در. حتا نور آبي رنگ چراغ داخل كه حضور "او" را بدجوري به رخم ميكشيد. رنگش مثل همانهايي بود كه توي دستشوييهاي پاركهاي اصفهان استفاده ميكنند. جايي خواندم از اين رنگ استفاده ميكنند تا بعضي بندگان خدا، نتوانند براي تزريق، رگشان را پيدا كنند؛ ديگر نميشد بگويم چراغت را هم خاموش كن، چارهاي نبود جز استفاده از عينك دودي آنهم ساعت هفت شب و در هواي تاريك. آها اينجوري بهتر شد چون ديگه نور پروژكتورها هم حضور او را در چشمم فرو نميكنند.
ولي باز هم دست بردار نيست با اينكه ازش خواهش كرده بودم ول كن نيست. آخه اون كه اين حرفها سرش نميشه خيلي با مرامه، تا دلش برايم تنگ بشه سرزده مياد سراغم. فرقي نميكنه كجا باشم يا در چه حالي، اصلن موقعيت شناس نيست! قبلترها وقت و بيوقت مياومد سراغم و خيلي هم ميموند ولي شايد مثل هر رابطهي دوستانهاي كه بعد از يك فراز و يك فرود، روند متعادل خودش را طي ميكند، حالا مراعات ميكند و معمولن آخر هفتهها گهگاهي به من سر ميزند.
به خانه كه برسم يك فنجان نسكافهي تلخ، و يك اتاق تاريك و ساكت او را به همانجايي ميفرستد كه از آنجا آمده بود.
به نام خداوند بخشنده مهربان
۱. دستام رو گذاشتم روي كيبورد و فقط به مانيتور نگاه كردم و كلمات را از بين انگشتانم ريختم روي صفحه. بدون هيچ ويرايشي. فكر كنم نتيجه بد نشد.
۲. حضرت نفسانيات از اينكه وبلاگ وزينشون با وبلاگ فخيمه چاينبات مقايسه شده كلي ابراز شادي و خوشحالي كردن. بايد به عرضشون برسونم كه منم اگه جاي شما بودم از خوشحالي بال درميآوردم و واقعن به شما غبطه ميخورم كه وبلاگ شما با چاينبات مقايسه شده.
۳. تولد دوتن از دوستان را كه ديروز و امروز بود بهشون تسليت ميگم.
همچنين به برادر بزرگتر عزيز به خاطر پدر شدنشان تبريك عرض ميكنم و عذرخواهي ميكنم بابت تاخير در تبريك. انشاالله كه در راه تربيت يك انسان متعالي موفق باشند.
فکر کنم اینجا هم كم كم دارد تبديل ميشود به يك وبلاگ متوسط. تعارف كه نداريم. خب فصل سرماست و امتحانات هم در پيش. مهدي هم كه سفري نميرود تا يك پست از سفرش بگذارد اينجا. يحتمل خيلي وقت هم هست كه فيلم نديده تا نقدي بر آن بنويسد يا كتابي نخوانده يا... من بيسواد هم كه چيز زيادي براي گفتن ندارم. يعني وقتي حرفهايي كه نميشود زد زياد شدند وبلاگ شخصي به هيچ دردي نميخورد. اگر نویسندهي ناشناسي باشي راحتتر ميتواني حرفت را بزني ولي خب اعتمادي به حرفهاي آدمهاي ناشناس نيست ضمن اينكه اگر قرار باشد ناشناس بنويسي همان بهتر كه روي كاغذ بنويسي. اگر هم شناس باشي همه حرفي نميتواني بزني. چون ممكن است به بعضيها بربخورد يا با حرفي و سخني مورد قضاوت ديگران قرار بگيري. يك وبلاگ نويس خوب كسي است كه بتواند مرز اين دو را پيدا كند و يك تعادل بين اين دو حال برقرار كند.
يكي از چيزهايي كه در وبلاگستان فارسي آزار دهنده است تعداد زياد وبلاگهاي متوسط و ضعيف نسبت به وبلاگهاي خوب و عاليست. تقريبن از هر ده وبلاگ، شش تاي آن ضعيف، سه تا متوسط و يكي خوب است. خيلي از وبلاگنويسها كه حرفي براي گفتن ندارند شروع ميكنند به مايه گذاشتن از خدا و پيامبر و در نهايت كپي و پيست. بعضيها هم كه فقط غر ميزنند از همه چيز و همه جا. بعضيها هم كه الكي خوش هستند.
يكي از دوستاني كه براي سالگرد چاينبات نوشته بود در يادداشتش به اين نكته اشاره كرده بود كه در بعضي پستهاي اينجا به مطالبي پرداخته ميشه كه در وبلاگهاي ديگر هم به آنها پرداخته شده. البته اگر تعداد زيادي از وبلاگها به يك موضوع بپردازند اين به خودي خود بد نيست. فقط اين پرداختنها بايد قوي و خوب باشند نه پرداختهايي آبگوشتي. اصلن يكي از كاركردهاي وبلاگ همين است كه تعداد زيادي از بلاگرها به يك موضوع بپردازند و اصطلاحن ايجاد موج بكنند.
چند روز پيش بود كه با مهدي در مورد استيضاح كردان صحبت ميكرديم. گفتم اگر آقاي كردان كمي وبلاگ مطالعه كرده بودند (با توجه اينكه از قبل بهش گفته بودن كه مثل بچه آدم بيا استعفا بده ضايع نشي) متوجه ميشد و دستش مياومد كه نظر مردم دربارهي ايشون چيه. در كل با استفاده از وبلاگها كه هر كدام نماينده يكي از افراد جامعه هستند ميشود به يك سري نتايج دستيافت و از آن در تصميمگيريها استفاده كرد.
يكي دو هفتهاي ميشود كه و.م.خ(واحد مركزي خبر) شروع كرده به پخش گزارشهايي از گرفتن ماليات بر ارزش افزوده در كشورهاي ديگر. امروز نوبت آفريفاي جنوبي بود. خود من تا به حال فرانسه و آلمان و تركيه را به طور اتفاقي ديدم.(مطمئنم كشورهاي ديگري هم بوده كه الان در خاطرم نيست) احتمالن قصد دارن با اين گزارشها بسترسازي كنند. تا ما پيش خودمان بگيم ماليات بر ارزش افزوده خيلي فوقالعادهست، كلي هم كلاس داره. وقتي اينجا ميخوان رو هر كالايي كلي چك و چونه بزنن من موندم چه جوري ميخوان ماليات بر ارزش افزوده پرداخت كنن.
يا مثل زماني كه برقها خيلي ميرفت و ملت صداشون در اومده بود رفته بودن از عراق گزارش گرفته بودن كه اينجا مردم روزي يك ساعت بيشتر برق ندارن و هميشه بايد در تاريكي باشند و بي برقي. تا بعد بيننده با ديدن اين گزارش به اين نتيجه برسه كه واي چهقدر ما خوش به حالمونه كه كلن روزي دو ساعت برقمون ميره. به نظرم بايد از شيوههاي ديگهاي استفاده بكنن. تابلو شده اينجور گزارشات.
شبكه چهار، امروز(شنبه) ساعت دو و نيم برنامهاي داشت با عنوان "ارتباط نزديك" كه به بررسي دلايل افزايش سن ازدواج ميپرداخت. يكي از مواردي كه توي برنامه بهش اشاره شد موارد طلاق بود كه يكي از دلايل مهم رو اعتياد الكترونيك اعلام كرد. ديدم پر بيراه هم نميگه وقتي ميبينم خيلي از اين آدماي متاهل صبح تا شب توي نت ول هستن هميشه اين سوال برام پيش مياومد كه اينا كي ميخوان به خانوادهشون برسند؟ يادمه توي يكي از سري فيلمهاي كارآگاه صورتي (شبكه دو هم يكي دوتا از فيلماش رو پخش كرد و كارتون پلنگ صورتي رو از روي اون ساختن) اين كارآگاهه ازدواج نكرده بود. يه جا همكارش (كه ژان رنو نقشش رو ايفا كرده) بهش ميگه چرا ازدواج نميكني؟ ميگه آخه يه رفيق خوب دارم. ميگه كي؟ ميگه: اينترنت.
هواللطیف
روزهای بی خاطره
خبر خاصی نیست. آن چه هست را از تیتر میتوانی بفهمی. بر و بچ نزدیک میدانند که خیلی عشق میکنم برای تیتر هایی که توی ذهنم بیاید مطلب بنویسم. چیزی دقیقن خلاف آنچه در کتابهایی که اینروزها سخت مشغول مطالعهشان هستم گفتهاند. نمیدانم چرا هر وقت به موضوعی فکر میکنم برای نوشتن اول چیزی که در ذهنم مییابم تیترش است! (ای پژمان! الان که دارم این را مینویسم یاد تو افتادم که سر اینجور کارها همیشه بهم میخندی! راستی زیارت امام هشتم هم قبول!)
خبر خاصی نیست. بالاخره هر جور بود اسباب هجرت را جفت و جور کردیم و آمدیم خانه. چند روز اول صرف جاگیر شدن و ردیف کردن کارها و ملزومات شد و بعد هم از اول آبان همه چیز برای صد روز عوض شد. "صد روز در پالرمو!" تیتری است که برای یادداشتهای مربوط به این صد روز که قرار است تنها کار اصلیام مطالعه باشد به نظر خوب میآید. و چهقدر خوب است این کتابهای درسی خیلیاش همانهاییست که مدتها دلم میخواسته همینجوری بخوانمشان و نمیشده. و هر چند در اکثر آنها حرف از "خبر" است اما...
خبر خاصی نیست. روزها از صبح تا صلات ظهر میرویم کتابخانه. و بعد از ظهرها تا اذان مغرب.(البت اگر برویم). من و آرش. همکلاسی قدیمی و رفیق شفیق سمپادی. او برای برق میخواند و من... (دیگر کسی هست که نداند؟!) یک تلفن زدم و از فردایش بعد ۵-۶ سال، دوباره یکی شدهایم برای یک اتفاق خوش دیگر. همان جای سالهای قبل. ورزشگاه خانهگیمان که تا حالا تویش شکست نداشتهایم! کتابخانه علامه مجلسی. درب به درب مقبره علامه مجلسی. چسبیده به مسجد جمعه خودمان یا مسجد جامع عتیق توریستها که هر روز موقع نماز چند تایی را همانطور که هاج و واج مسحور فضا و معماری پر رمز و راز این بنای عهد سلجوقی شدهاند توی حیاط (یا شاید هم حیات!) میبینم. جای پرخاطرهایست. برای همین دوباره آمدیم همینجا. تا شاید این چند ماه هم برایمان خاطرههای خوش رقم بزند. تا این تیتر آن بالا هم دروغ از آب دربیاید!
خبر خاصی نیست. همهاش آرامش است. بی خیالی و بیکاری خود خواسته. و یک سری خوردهکاریهایی که چند سال مانده بود در صف انجام شدن. با کلی نقشه و برنامه برای آینده که هر روز توی ساعتهای استراحت رنگ جدیدی میگیرند و توی فضای خالی ذهن چرخ میخورند و چرخ میخورند تا جایشان را به ایده و پیشنهاد بعدی بدهند. همه چیز خوب است. همین که دیگر از سایه دور نیستم و هر روز کایزر شوزه را میبینم و مدام با دوتا خواهرم توی سر و کلهي هم میزنیم خودش خیلی است.
خبر خاصی نیست. شبهای زوج مختص باشگاه است. تمرین زیر دست استاد احدي. و این در کنار تماشای پخش زنده بازیهای استقلال جزو پر هیجانترین کارهاست! (و ای مجدالدین! چهقدر دلم را سوزاندی امشب که زنگ زدی و گفتی بازی با پیکان را رفته بودی استادیوم!) تجربهی بدیعیست بر خوردن لابهلای کلی بچه قد و نیم قد شلوغ و اکتیو با کمربندهای رنگارنگ سفید، زرد، سبز، آبی، قرمز، مشکی. از پیشدبستانی تا دبیرستانی. همه از استادشان سخت حساب میبرند و دوستش دارند. و فکر کنم تنها عضو کلاس که دانشجوست منم. کسی که بر خلاف بقیه لباس تکواندو تنش نمیکند. البت با اجازه استاد. (و از این بابت سخت ممنونم ای محمد!) و کوچکترهای کلاس فکر کردهاند که من استاد تکواندو هستم و تواضع میکنم. و هرچه میگویم نیستم باور نمیکنند! و تعریف زیاد دارد این کلاس استاد احدی در باشگاه مهدیه.
خبر خاصی نیست. حرف اما زیاد هست. جواد مدام میگوید به روز کن. حتا کار به اعتراض احمد ذوعلم هم کشیده. بقیه رفقا هم الطافشان روز افزون است! دلم میخواهد روزانه بنویسم. ولی اینترنت دیال آپ حالم را میگیرد و ذوقم را کور میکند. خاله جان (که الان از خانه شان دارم آپ میکنم) ای.دی.اس.ال را تقبل فرمودهاند فقط باید بروم دنبالش. هر وقت جور شد احتمالن یک روز در میان روزانه بنویسم برای این روزهای بی خاطره.
خبر خاصی نیست. اما دلم برای خیلیها تنگ شده. حتا تو! تویی که داری حرفهایم را میخوانی...
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان

گاهی وقتها آدم توي بعضي سوالاي اين بچه كوچولوها ميمونه. شش سال بيشتر نداره، ولي فوقالعاده باهوشه. بهم ميگه يه كلمه بگو كه با ث شروع بشه و شكلش رو هم برام بكش. چندتا سكه ميكشم. ميگه اينا چي ميشه؟ ميگم ثروت، ميگه نهخيرم اينا سكهاس با س سوسك هم شروع ميشه بيسواد. سينهاش رو خيلي با ناز ميگه. هر چي فكر ميكنم چيزي به ذهنم نميرسه. خدايا! توش موندم. ذهنم جرقه ميزنه يه دختر ميكشم ميگم بيا اين اسمش ثرياست چشماش همرنگ درياست. ميگه نه، توي كتابمون يه ثريا داره. يه چيز ديگه بكش. ميگم عزيزم اين يه ثرياي ديگهاس فرق داره با اون. ميگه نــــــــــــــــــــه نه نه. يه چيز ديگه. به خودم ميگم ميبيني مثل آهو تو گِل موندي جواد، اونم جلوي يه بچه. اگه گفته بود يه دستگاه سه معادله سه مجهولي درجه اول خطي رو حل كن سه سوته حل ميكردم ولي توي اين سوال ساده موندم. گاهي وقتا آدم توي يه سري مسائلي كه به ظاهر خيلي خيلي ساده هستن ميمونه و بهش يادآوري ميشه كه هنوز هيچي نميدونه. امروز براي من اينجوري بود.
حالا اگه كسي ميتونه كمك كنه بگه يه چيزي كه با ث شروع شده باشه و براي يه بچه شش ساله قابل فهم باشه و بشه شكلش رو هم كشيد.
ببين آخر عمري به چه كارايي افتاديما
پينوشت:
۱. طبق آخرين اخبار واصله با كمي فاصله، ظاهرن آقاي مربيداور([...]داور دقت كن)، مپسرخالهي عزيز در آزمون ارتقاء دان موفق شده، ما نيز اين موفقيت عظيم را به ايشان و خانواده محترمشان تبريك ميگوييم و دوام توفيقات را از درگاه قادر متعال براي ايشان مسآلت داريم. پنجم آبان هشتاد و هفت، محمد جواد ملكوتي![]()
۲. طبق آخرين اظهار نظر، مهدي شيخ به دليل كمبود امكانات فني، قادر به گذاشتن پست نيست. ولي شايد اينها بهانهاي بيش نباشد و دلايل ديگري در كار باشد كه به دليل رعايت ادب از ذكر آن معذورم.![]()
۳. كي ميدونه خرمالوها دقيقن كي ميرسن؟
به نام خداوند بخشنده مهربان
ببين ديگه كار به كجا رسيده كه احمد ذوعلم از مهدي شيخ خواسته كه پست بذاره. (لازم به توضيحه كه وبلاگ تلهپاتي، به صورت فصلي به روز ميشه. يعني سالي چهارتا پست، در ضمن اگر بارش برف در زمستان زياد باشه روي پست زمستانه حساب نكنيد
). ولي مهدي قول داده كه پسر خوبي باشه، و مشقش رو بنويسه و پستهاي خوب خوب بذاره تا عمو براش قاقاليلي بخره. تازه ديشب هم بردمش سينما و پارك
ان شاالله از فردا شب مهدي كيبورد فرسايي ميكنه.

به نام خداوند بخشنده مهربان
السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
الله اکبر الله اکبر الله اکبر
ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما
اللهم صل علی محمد و آل محمد
اللهم صل علی محمد و آل محمد
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
آقایون! خانوما! خرج بیماری پسرم کمرمو شکسته، الان دو هفتهاس پول ندارم دارو هاشو بخرم، داروهاش گرونه، خودمم از كار افتادم آقايون خانوما يه كمكي بكنيد خونهام كلنگيه، طاقش ريخته...
بعد كم كم پچ پچ شروع شد. يكي گفت كدوم دارو؟ نسخهاش رو بده، من خودم داروهاشو ميخرم. ولي پول ميخوان اينا فقط، تازه معلوم نيست راست بگه يا نه و...
بعد يه آقاي كت و شلواري تپل با لهجه شيرين اصفهاني و با صداي رسا گفت براي سلامتي مريض ايشون يه حمدي شفا بوخونين كه اِز هر پولآ دارويي بِهتِرِس...![]()
از اين قبيل سائلها در مساجد و اماكن مذهبي زياد ديده ميشوند. در بعضي مساجد خاص زيادتر و بعضي جاها كمتر. پيرمردهايي كه به صورت علني و بين دو نماز يا پايان آن، خواسته خودشان را مطرح ميكنند يا خانمهايي كه با چادر صورت خود را پوشاندهاند و جلوي درب ورودي (يا خروجي) طلب كمك دارند. اصلن تكدي يعني همين. متكدي فردي است كه معمولن در ملاء عام از افراد غير آشنا درخواست كمك مالي دارد. به عبارت ديگر متاعي از مردم درخواست ميكند كه اعضاي جامعه مسئوليتي حقوقي در تامين معاش وي ندارند.
بعضي از مساجد طي اطلاعيههايي، درخواست كردهاند كه به اين افراد كمك نشود. به هر حال سوء استفاده از دین و احساسات مذهبي برای گدایی شیوهايست كه متكديان زياد از آن استفاده ميكنند.
بهترين ريشههاي پديده تكدي و دريوزگي را در بستر اقتصادي جامعه ميتوان يافت كه عدم تامين حداقل معيشت مورد نياز آحاد جامعه موجب ميشود كه تعدادي از شهروندان جامعه در گرداب فقر به قهقراي تكدي كشيده شوند. ساختار فرهنگي جامعه و باورهاي سنتي و مذهبي نيز شرايطي را فراهم ميآورند كه افراد تنبل و تنپرور كه پايههاي ارزشي و اخلاقي متزلزل دارند نسبت به تكدي احساس ناخوشايندي نداشته باشند. شايد با افراد جوان و سالمي برخورد كردهايد كه از من و شما هم سرحالتر هستند ولي
به اين كار ميپردازند؛ شيوهي اينها معمولن اينگونه است كه پول بليط ندارند كه به شهرشان باز گردند(اصطلاحن ابنالسبيل هستند) چون هيچ دليل قانع كنندهي ديگري براي كار آنان وجود ندارد. البته در اصفهان مسجدي هست به اسم مسجد مريم بيگم(يا به قول عامه، مريم بگوم) كه كساني كه پول ندارند به شهرشان برگردند به اين مسجد راهنمايي ميشوند و در آنجا برايشان بليط تهيه ميشود.
از ديگر ريشههاي تكدي ميتوان سست شدن بنيان خانواده، عدم تحقق عدالت اجتماعي، نبود ساختارهاي لازم در جهت تامين اجتماعي، مهاجرت بيرويه به شهرهاي بزرگ، پايين بودن سطح بهداشت و درمان در جامعه و گسترش شكاف طبقاتي اشاره نمود كه حاصل راهكارهاي غلط اقتصاديست. هم چنين در شرايطي كه كمك سازمان بهزيستي يا كميته امداد به خانوادههاي تحت پوشش از ۵۰ تا ۷۰ هزار تومان براي ادامه زندگيشان فراتر نميرود، اين امر باعث ميشود فرد ناتوان يا معلول جهت تامين زندگي خود به كارهاي ديگر روي بياورد كه شايد آسانترين آن تكديگري باشد. اين در شرايطيست كه يك كارمند يا كارگر با حقوق ۳۰۰ هزار تومان با مشكلات اقتصادي عديدهاي دست و پنجه نرم كنند.
دينمان هم براي مقابله با اين مسئله راه حلهايي ارائه كرده. در اين رابطه، رسيدگي و مراقبت از بيماران، معلولين، از كار افتادگان، آسيبديدگان و مجروحان را مطرح و از جمله وظايف حكومت اسلامي و امت مسلمان قلمداد نموده و از طرف ديگر با تكديگري به عنوان يك حرفه برخورد كرده و آن را فعل حرام دانسته است. در گفتههاي بزرگان دين هم در اين خصوص بياناتي هست كه فرمودهاند: سزاوار مومن، آن است كه تا جايي كه امكان دارد از كسي چيزي خواهش نكند، حتا قرض گرفتن را تا جايي كه ضروري نباشد توصيه نكردهاند.
به اميد روزي كه همه در آسايش و رفاه واقعي باشند.
عجل لوليك الفرج
به نام خداوند بخشنده مهربان
۰۰:۳۵) گاهی وقتها اينقدر كارهاي مختلف ميريزد روي سر آدم كه حتا فرصت فكر كردن به كارهايي كه در برنامهريزيات درجهي بي يا سي دارند، نداري. يكياش هم وبلاگ نويسي. بعد دلت هم ميخواهد پستهاي خوب خوب بگذاري كه وقت ديگران با خواندنش تلف نشود ولي فرصت نميشود. پس تصميم ميگيري كه پست نگذاري. ولي از طرفي هم نميشود پست نگذاشت. پس دست به كار ميشوي و بيخيال قلم و كاغذ و ... ميشوي و مستقيم كيبورد فرسايي ميكني. [هر چند كه اين قلم استدلر جديدم با اين كاغذهاي كاهي، عجيب اُخت شدهاند و آدم را به هوس مياندازند كه هي بنويسد و رقص قلم بر كاغذ كاهي را تماشا كند و لذت ببرد.(قلم را بيشتر ميپسندم تا اسمهاي ديگري مثل خودكار، رواننويس، مداد و ...)]
۱۴:۰۷) هركس به طريقي..... بيگـــانه جدا دوست جدا
...
۱۹:۰۰) سيستم بُرد ندارد!
معمولن در ماه رمضان اوقات فراغت بيشتر ميشود ولي ماه رمضان امسال براي من اينگونه نبود. شايد يكي از دلايلش كم كردن ساعتهاي كاري ادارات باشد + اينكه در يكي يا چندتا از آنها كار داشته باشي و بعد هي بايد صبر كني كه تازه ساعت هشت و نيم شود تا آقايان تشريف بياورند، هر چهقدر هم بخواهي دنده پهن و ريلكس باشي نميشود و طوري عصبي ميشوي كه خودت نميفهمي و نتيجهاش را در برخوردت با آن شخص ميبيني كه تن صدايت بالا رفته ولي خوشبختانه زود متوجه ميشوي و تعديلش ميكني. چون هر چه باشد آنها هم مقصر نيستند. اين سيستم لعنتي مثل هميشه معيوب است.
۰۷:۰۰)تف به مرامت عوضي...
برنامهي امشب سينماهاي كشور
تذكر: ربطي به دعوت ندارد.
اين وسط اضافه كنيد بد اخلاقي بعضيها كه مثل آن حيوان با وفا با كوچكترين موردي پاچهات را ميگيرند. مگر چه شده؟ هيچي، آقا/خانم روزه بودهاند. بالاخره شاخ غول را شكستهاند كه روزه گرفتهاند پس طوري نيست كه بداخلاق شوند ماه رمضان است فشار ميآورد. هر چهقدر هم كه كوتاه بيايي فايدهاي ندارد. حالم به هم ميخورد از هر چه مسلمان اينجوريست. از آنهايي كه از روزه چيزي جز تشنهگي و گرسنهگي نميفهمند. خوبست معصومين ما گفتهاند كه كافر خوش اخلاق شرف دارد بر مسلمان بداخلاق. خوب است اين چيزها را گفتهاند و ما باز هم اينگونه هستيم. اصلن بعضي آدمها را كه ميبيني و يا با آنها هم صحبت ميشوي انرژي زيادي از تو زايل ميكنند و بار انرژي منفي زيادي به تو تحميل ميكنند يا بهتر بگويم خستهات ميكنند. از (هم صحبت)بودن با آنها حس خوبي عايدت نميشود. ولي با بعضي ديگر كه اينروزها تعدادشان انگشتشمار شده وقتي هم كلام ميشوي، كلي حسهاي خوب در تو بيدار ميشوند كلي انرژيهاي مثبت ميگيري. فكرهاي خوب خوب به سرت ميزند و اميدوار ميشوي. چهقدر دلم براي ديدن آدمهاي خوب تنگ شده. بندگان خوب خدا كجاييد؟
هواللطیف
من الان مسافرم...
من دارم میروم سرزمین حجاز. سفر عمره. مکه و مدینه و شاید هم (اگر توفیقی بود!) جده. خداحافظی با نزدیکان و بستن بار سفر امریست اجتناب ناپذیر. که دومی درچنین موقعیتی بدون حضور مامان و حمایت بابا ممکن نیست! پریشب رفتم اصفهان و دیشب آمدم. و الان هم منتظرم که ظهر شود و با بچهها برویم فرودگاه... آخر من الان مسافرم!
موبایلم را نمیبرم. دادهاماش دست یار غارم احمد ذوعلم. ولی بنا دارم از آنجا چاینبات را به طور مرتب به روز کنم. کامنتها هم دیده میشود ان شاء الله. شما هم علاوه بر حلالیت، دعای خیرتان را بدرقه راهمان کنید که (هرچند دکترها قطع امید کردهاند ولی) شاید برویم آنجا آدم بشویم!
اینهایی هم که در ادامه میآید بخشی از حرفهای تلانبار شده این دو سه هفته است که سخت مشغول بودم و هر کدام میتوانست یک پست باشد. قرار گرفتن بدون فاصلهی دو تجربهی پر زحمت و پربار یازدهمین کنگره جامعه اسلامی و اولین دوره کارگاههای وبلاگ نویسی آسمان وضعیت این یک هفته اخیرم را کاملن عملیاتی کرده بود.
۱) بعد از اینکه فهمیدم "هابیل" بلاخره مجوز توزیع روی دکه را گرفت و کلی خوشحال شدم، با کمی فاصله خبر مسرت بخش بعدی، راه افتادن سایت و وبلاگ این مجلهای است که برای دوستانم به سردبیری محسن حسام مظاهری و خودم ارزش ویژهای دارد. تداوم توفیق در ترویج گفتمان دفاع مقدس مردمی را برای آقا محسن و اذناب هابیل آرزو دارم! (عجب جمله ای شد این آخری!)
۲) پژمان شیخ الاسلام را در این چند ماهی که بیشتر با هم بودیم بیشتر دریابیدم! سفر مشهد در ایام امتحانات و شب بیداریهای قبل از کنگره و اتفاقات خود کنگره و دورهي وبلاگ آسمان و اینها موجب شد که بیشتر افتخار کنم به چنین رفیقی. این جانور با شعور تشکیلاتی (که به قول مهدی ملکیفر بیشتر بهش میخورد اسمش "محمد علی" باشد تا پژمان!) حالا وبلاگش را هم راه انداخته. اسمش را هم گذاشته "تلنگر".
این محسن حسام عزیز بعد از ازدواج خیلی سطح تولیداتش رفته بالا که وبلاگ جدیدش به اسم "تاکسی نوشت" را هم علم کرده. باشد که مرتب به روز شود!

۳) دو هفته پیش بود به گمانم که شب توی جوی کنار خیابان پیدایش کردم. آنقدر ضعیف و لاغربود که اول فکر کردم مرده. بعد از اطمینان از زنده بودن، بردمش دفتر جامعه! معلوم بود چند روزش بیشتر نیست. آنطور که نمیتوانست خودش شیر را هر غذای دیگری را بخورد. حتا یکی از چشمهایش باز نمیشد. "امیر حسین" که زمانی دبیر واحد سیاسیمان بود حضانتش را به عهده گرفت و همان شب به زور غذا و آب ریخت توی حلقش وگرنه زنده نمیماند. بعدهم مرتب با سرنگ بهش شیر دادیم تا کم کم سر حال آمد و جان گرفت و بازی گوشی اش گل کرد. تا اینکه همسایهای پیدا شد و از او خواستگاری کرد تا بچه گربه خودشان تنها نباشد! ما هم دادیم رفت!
این روز آخری دیگر خودش یادگرفته بود از توی ظرف غذا بخورد.در این ده روزی که مهمان ما بود اسم هم برایش گذاشتیم. "جودی"! اسم این دختر کوچولوی ملوس سر راهی بود. وجه تسمیهاش هم علاوه بر شباهت به قهرمان داستان "بابا لنگ دراز" این بود که اینجا را میگویند "جاد" (مخفف جامعه اسلامی دانشجویان) که بعد از گرفتن "یای" مالکیت میشود "جادی" و با اعمال قدری اعلال میشود جودی!
در گیر و دار اینکه همه ارکان و ارگانهای مربوط به فضای دانشجویی خودشان را درگیر نخبه پروری سیاسی کردهاند. بنده در دفتر مرکزی یک تشکل قدر دانشجویی باب جدیدی را باز کردهام تحت عنوان "گربه پروری سیاسی!" خدایی بچه گربهای که در چنین جایی بزرگ شود، چه شود! (و صد البته هر چه باشد از سگهای پاچهگیری که در احزاب تربیت میشوند بهتر است!)
۴) آن هفتهها شب جمعه با پژمان و مصطفا و آن یکی مصطفا رفته بودیم شاه عبد العظیم آنها پای دعای حاج منصور و من هم به گرد و گشت در حرم و زیارت و... (و صد البته تف به ریا!) پژمان پستش را اینجا گذاشته. با مصطفا قاسمی داشتیم حرف از مکه واینها میزدیم که آقای مهربانی سر حرف را باز کرد و گفت که تازه کربلا بوده و بعد از گپی کوتاه گفت که خواهشی دارد. گفتیم هرچه هست قبول! دست کرد و از جیبش یکی یک اسکناس هزار دیناری عراق بهمان داد و گفت آنجا یک جایی که گرمم شد یک نوشیدنی خنک با آن بخرم و بخورم و برایش دعا کنم! من هم که از خدا خواسته... کلی کیفور شدم! نه از پول نوشیدنی که از ایدهی آقای مهربان!
(قابل توجه دوستان: هر دینار عراق ۷ و نیم ریال ایران است! یعنی هزار دینار میشود هفتصد و پنجاه تومان! یعنی پول سه تا پپسی به ریال سعودی!)
هر گونه پیشنهاد مشابه را از دوستان قبول میکنیم! و چون دسترسی به من دشوار است، خواستید بگویید تا شماره حساب اعلام کنم!
۵) این پنج را هرچه فکر کردم چه میخواستم بنویسم یادم نیامد! باشد اگر به یاد آوردم مینویسمش!
یا علی مددی
"هواللطیف"
یک) این روزها شدهام مثل یک برگ کاغذ سفید. بیحاشیه، آرام، پر از سکوت (از آن سکوتهایی که تاب شکستن ندارد) و بدون متن. با چاشنی انتظار. این چاشنی حالا با یک دعوت وسوسه انگیز از سرزمینی دور قدری هم حساس شده و آماده انفجار! به یک تخریبچی خنثی کنندهی قهار نیازمندیم!
اتفاقی نیفتاده و شاید این، خود اتفاق است. در بیرون همه چیز خوب است و روی روال. ولی درون... کی میدونه توی دل کی، چی می گذره؟!
۱) - چیزیت که نشد؟
راننده پیکان سفید رنگ این را میگوید. وقتی جوابش را با تکان های سرم میگیرد گازش را میگیرد و از مقابلم می گذرد. سعی میکنم. فرز باشم، قافیه را نبازم و درد را فراموش کنم. پایم را ستون میکنم. دست میاندازم و "سایه" را از روی زمین بلند میکنم و تکیه میدهم به خودم. بنزین از درباک شره کرده به بیرون ولی زیاد نیست. راهنمای راستش هم خورد شده کف آسفالت. هنوز وسط چهار راه هستم. ماشینها از کنارم می گذرند و فقط نگاه میکنند. سنگینی نگاهها را میتوانم حس کنم. حدس میزنم حرفهایی که ابتدا توی ذهن سرنشینها خودرو و بعد در فضای ماشین طنین میاندازد: "امان از دست این موتوریها!"... "- عین این مَه و ماتها وانیسا!" این را به خودم تشر میزنم. سوزش توی ساق پا را بی خیال میشوم. سر آرنج و کف دستم روی آسفالت ساییده شده ولی از خون اثری نیست. خدا را شکر! پیراهن آستین دار سفید را همین نیم ساعت پیش پوشیدم به جای آن تی شرت سبز. اگر نبود حالا نوک آرنجم قرمز بود!
"سایه" را که مثل خودم به سختی راه میرود میکشم کنار خیابان و سعی میکنم همراه با معاینهی او واقعه را مرور کنم... رفتم توی فکر. حواسم پرت شد. وسط چهار راه خلوت صدای بوق پیکان سفید و رنگ چراغ قرمز به خودم آورد. در سرعت نزدیک ۵۰ کیلومتر ترمز عقب افاقه نمیکند. بیاختیار و به غلط ترمز جلو را هم میگیرم و بدون برخورد به جایی یا کسی با سایه نقش زمین میشویم در هم میپیچیم. سایه باید چند روزی بستری باشد در مغازه حسین موتوری و من هم که امشب مسافر تهرانم باید بستری خودم باشم...
دو) گیج، منگ، سردرگم، هپروت... اینها واژههایی است که این این روزها شایستهی آنم. و در این حالت خوب می دانم که باید از گرفتن هر گونه تصمیم تاثیر گذار و دست زدن به هر کار جدی خود داری کرد تا این نیز بگذرد. حداکثر در از انتخاب محتوای وعدههای غذای روزانه و انتخاب بین وضعیت خواب و بیداری نباید فراتر رفت! کاش کسی پیدا بشود که مددی برساند تا بفهمم علت چیست. وگرنه علاج را که خودمان درش استادیم!
۲) - سلام! آقا این گوشی منه! کجا جا گذاشتم؟!
صدای ضعیف و خشداری از آن طرف خط جوابم میدهد که انداخته ام توی تاکسی. خدا خدا می کنم که شارژ گوشیام که از سر تنبلی من از دیروز روی خط انتهایی مانده در دستان مرد تمام نشود. "همونجا که پیاده شدی میدون دهکده وایسا من تا ۱۰ دقیقه دیگه میام." طرف حدود نیم ساعت بعد ترمز میزند جلوی من. توی میدانی که حتی یک سانتی متر مربع سایه در آن پیدا نمیشود در موقعی از روز که آفتاب تابستان عمودی میتابد!
و این مرحله دوم معطل شدن در گرمایی است که این روزها مثل سگ میافتد روی آدم! آن هم تنها به خاطر خوردن یک مهر اداره آموزش مرکزی روی یک برگه ی آ پنج! که سر جمع ۵ دقیقه هم طول نمیکشد.
(فلاش بک. دو ساعت قبل:)
- کجا می ری آقا؟
- دانشگاه
-سوار اون سمند شو
و من اشتباهی حدود یک ساعت و نیم علاف، و هزار و دویست تومان پیاده میشوم به خاطر اینکه نمیدانستهام خطیهای مترو صادقیه واژهی "دانشگاه" را معادل فلان واحد "دانشگاه آزاد" (علوم تحقیقات یا یه همیچن کوفتی!) میدانند نه "دانشگاه علامه طباطبایی"! برای این یکی باید بگویی "دهکده المپیک"! (گور به گور بشود این جاسبی!)
کل مسیر برگشت را توی آیینه بغل تاکسی به خودم زل میزنم و من باب روحیه لبخند الکی تحویل میدهم و زیر لب میگویم: "حواست کجاست پسر؟!"
سه) حواسم جایی نیست. بی حواسم این روزها. مشکل همین است. حواسی نیست که بخواهد جایی یا پیش کسی باشد. الان یکی پیدا میشود و میگوید شاید چون کسی و جایی نیست که بخواهی حواسی پیشش باشد. و من تند جواب میدهم که نه! هست. ولی مشکل از جایی دیگر است. حالا این جای دیگر کجاست؟ اگر میدانستم که الان وضع این نبود!

۳) وسط بازی استقلال. تلهویزیون زیرنویس میکند: بازی آلمان و اتریش. امشب ساعت ۲۳:۱۵ از شبکه سه.
... ساعت هشت و نیم است و من هی این کانال و آن کانال میکنم که... لعنتی! پس چی شد؟!...
(این وسط چه خوب شد در یک روز آلمان صعود کرد و استقلالمان قهرمان شد... خیلی ماندگار شد این قهرمانی با پنالتی گیریهای "وحید طالبلو" و خداحافظی "داش علی منصوریان" و فوت پدر "مجتبی جباری" در روز قهرمانی و تولد پسرش (حالا می فهمم علت آن نگاه های او بعد از گل دوم را که توی جمعیت جایگاه ویژه به دنبال کسی گم میشد. نمیدانسته پدرش دیگر نیست.) و بازگشت با شکوه "ژنرال" بعد از یک فصل مزخرف با ناصر و فیروز و ادعا!)
چهار) حالا توی این اوضاع، امتحانات هم داریم! بدون هیچی! نه جزوه. نه کتاب. نه حضور درست و حسابی در کلاس. دریغ از یک کلمه درس خواندن در طول ترم. دانشجوی ترم آخر را چه به این کارها؟!
توی زندگی کمتر شده بود که حوصلهام از خودم هم سر برود! و امروز رفت!
با این اوصاف حوصله ی پست گذاشتن میماند برای کسی؟!
۴) - ممد! من می رم بیرون تا بانک و زود میام با هم ناهار بخوریم.
می گویم و میروم. غافل از اینکه...
- برو وبلاگت رو ببین! برات یه کامنت گذاشتم که هیچکی تا حالا برات نذاشته!
رسیده و نرسیده می پرم پشت میز و صفحهی وبلاگ را باز میکنم و مواجه میشوم با : آنگاه که اخلاق در وجود آدمی بلوکه می شود!!!
یادم رفته بعد از گذاشتن پیوندهای روزانه جدید از بخش مدیریت خارج شوم! و تنها کسی که با من توی اتاق بود پی به این مسئله برد و...
پنج) لقد خلقنا الانسان فی کبد.
۵) همانا ما انسان را در سختی آفریدیم.
"اللهم انا نشکوا الیک... و ایاک نستعین!"
یا علی مددی
:

هواللطیف
۰) سالمان نو شد. دلمان هم، ان شاء الله. ممنون از دوستان و دشمنانی که تبریکمان گفتند و برایمان آرزوهای مختلف داشتند و دارند. تبریکشان می گوییم. و براشان آرزوها و حتی برنامه های مختلف داریم.
۱) ۸۶ را بد شروع نکردم. هرچند همان اول به شدت اذیت شدم اما پایانش خوب و حتی عالی بود. نه مثل فیلم های هندی، آبگوشتی. نه شبیه سریالهای ایرانی، تف بندی. و نه حتی پایانهای متفاوت هالیوود، غیر قابل پیش بینی. یک پایانبندی بود به سبک سینمای مستقل. یک جور "اوپن اندینگ". البته درجهی اوپنش آنقدر گل و گشاد نیست که حتی خود آدم که اصل کاری است (گور بابای بقیه!) طوری آچمز شود که نفهمد چی شد. و مجبور باشد همه را روی هوا تصور کند و حدس بزند و برای دیگران حرف به هم ببافد. و مثل بعضی ها هی تحلیل ها را جوری بچیند تا بتواند توی مغزش زور چپان کند که موفق بوده. و برای اینکه آن را به خودش بقبولاند دنبال یک نفر بگردد که تاییدش کند. و بعد هم زود پای خدا و ملائکه و خواب و اینها را وسط بکشد! اینجا همه چیز خیلی شفاف است و ملموس. خصیصه های این ژانر همین است! یک اثر مستقل که ادامه اش را در قسمت های بعد می شود دید. البته با تشکر از خانواده محترم رجبی!!
۳) و بعد از یک سال، حالا که پشت سرم را نگاه می کنم می بینم سال گذشته برایم زیادی شلوغ بوده سال تمام کردن کارهای ناتمام، سال یکسره کردن هر چیز معطل مانده، سال شروع کارهای بزرگ با گامهای کوچک، (که حضرت امیر علیه السلام می فرماید بزرگترین کارها از کوچکترین گامها آغاز می شود.) و آغاز همکاری های بزرگ با ارتباطهای کوچک. سال روزنامهنگار شدن، شروع کردن پروژه اولین کتابم، حرفهای کار کردن، سال عاشقانه های یک سرویس عکس! سال "استاد" شدن. سال تیم شدن. تیم تشکیل دادن. فرمانده بازی! سال دوستان مجازی و حقیقی جدید. سال باز کردن ریسمانهای مزاحم از پاها، دور ریختن زوائد (اعم از وسیله، رفتار، فکر، و آدم!) و سال تصفیه حساب!
سال سوخت گیری، رفع نقص، بارگیری مهمات، تقویت ارتباط با برج مراقبت، تعیین هدف، حرکت و قرار گرفتن در ابتدای باند اصلی. و حالا نگاه پر از اشتیاق او را می بینم که چانه اش را تکیه داده روی دستهایش و از پنجره آسمان با خرسندی نگاهم می کند... و باز توی دلم زمزمه می کنم: ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود...
۴) اما این تمام قضیه نیست. این بار هم فرصت هایی که چون ابر در حال گذر از دست رفت. بعضی کارها هم ماند. بعضی چیزها خراب شد. بعضی سودها ضرر شد. بعضی برنامه ها به هم خورد. بعضی امیدها.. نه! نا امید نشد. امید ما هیچ وقت نا امید نمی شود. و البته بعضی حسابها هم ماند. ماند برای تسویه تا وقتش برسد. و امسال هم "او" نیامد... الهی عظم البلا...
۵) تو یک بازنده ای. و این واقعیتی است غیر قابل کتمان. حتی اگر قبل از پایان هر بازی زمین را ترک کنی و بازی دیگری را از سر بگیری. طرف جدیدت هم هرچه بیشتر ضعیف و تازه کار انتخاب کنی در اینکه تو می بازی تاثیری ندارد. نهایت نتیجه این بازی باخت-باخت است. حتی خودت هم می دانی که با دلخوش شدن به شکست طرف مقابل نمی توانی خودت را برنده تلقی کنی. اما می دانم که حیات و بودن تو وابسته به همین بازی هاست. تو داشته ای بزرگ را از دست داده ای و نمی خواهی قبول کنی غیر قابل بازگشت بودنش را. برای همین است که برای بدست آوردنش داری بقیه چیزهایت را هم از دست می دهی. یک نگاه به خوشی هایت بینداز. همه اش لحظه ای و موقتی است. شده ای شبیه آنها که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. ولی داری. من هنوز فکر می کنم داری. حتی خود تو به بخشی از این اعتراف کردی ولی تمام آن مدت نخواستی باورش کنی. برای همین است که تو یک شکست خورده ای! یک بازنده ی همیشگی! که روز به روز تنها تر می شود. من این تنهایی ات را هم دیده ام. شاید جای این حرف ها اینجا نباشد هر چند خواندنش برای دیگران خالی از خیر نیست. ولی دیدن اینکه مدام دست و پا می زنی و بیشتر فرو می روی با اینکه به حالم فرقی ندارد، ناراحتم می کند. شاید دلیل اینکه اینها بعد این همه مدت اینقدر بی ربط و برش خورده این وسط می گویم بیشتر برای این باشد که مثل قبل خیالم از بابت مسئولیتم راحت باشد و این حرفها را به سال بعد نکشانم. هر چه باشد پرونده تو همان سال پیش بسته شده. می دانی که من اهل اتمام حجتم. طعمش را هم چشیده ایم. هرچیز دیگری را هم که پاک کنی. یا از دیدت دور کنی. هر چقدر بخواهی من و هر نشانی از من جلوی چشمت نباشم و نباشد. باز نمی توانی خیلی چیزها را از ذهن و خاطراتت پاک کنی! مشکل تو از جایی دیگر است. از آنجایی که می خواهی واقعیت را آن طور که دوست داری باور کنی، نه آن طور که هست. ولی من دوست دارم برنده شدنت را ببینم. راستی! یادت که نرفته؟ هر جا بری، حتی اگه توی جهنم هم قایم بشی، کایزر میاد سراغت. توی جهنم می بینمت!
۶) فشار خونم را می گیرد. همانطور که آن کیسه هوا را از دستم باز می کند می گوید: " فشارت رو هشته" و منتظر عکس العمل می ماند. یادم می آید زمانی رشته ام تجربی بوده و قرار بود همه این عدد و رقم ها و ربطشان را بلد باشم که مثلا فشار چند روی چند اگر باشد کم است یا زیاد. ولی هرچه فکر می کنم هیچ چیز یادم نمی آید. حتی آنقدر که بدانم منتظر است نگران شوم یا آسوده، تا من هم بر عکس همان کار را انجام دهم! بی حال و با شیطنت، مثل یک بازاری که بخواهند جنسی را بز خر کند می گویم: "حالا چند باید باشه؟" و او می گوید "دوازده" و انگار که بخواهد با چرب زبانی معامله ای را جوش بدهد ادامه می دهد "برای شما، دوازده". حتی تصور اینکه مردی که روبرویم نشسته بخواهد با این قیافه و طرز حرف زدن فروشنده ی یک مغازه شود خنده ام می اندازد. و پشت بندش توی دلم حساب می کنم فشار خون دو سوم آنچه باید باشد است. تازه با احتساب سه چهار لیوان چای نباتی که در طول یک ساعت گذشته خورده ام... معلوم است که اوضاع همچین هم خوب نیست. خوب اگر بود که هنوز سرگیجه و انواع و اقسام علائم بیماری های مختلف را نداشتم و الان اینجا نبودم. فکم را بر می گردانم به حجره کاسبی دکتری که روبرویم دارد نسخه می نویسد. "سرم یا آمپول؟" می خندم و می گویم آمپول. برای دکتر بیمار اورژانسی می سد. بدون توضیح اضافه دفترچه بیمه را می دهد دستم و می فهمم که باید بروم بیرون. دو سه روز استراحت مطلق در خانه. این هم از اولین روز آخرین هفته ی سال! آخرش هم نفهمدیم این آمفولانزای سوسکی بود یا سگی؟! ولی هرچه بود دیوار پاک کردن و پارکینگ شستن دورات نقاهت آخرین اثراتش را هم از بین برد.
۷) بر عکسش هفته ی یکی مانده به آخر بود توی تهران که حسابی شلوغ و پر کار و پر انرژی بود. با میانگینی حدود ۵ جلسه در روز. همه برای پروژه های جدیدی که قرار است در سال آینده روند اجرایی به خود بگیرد. و تنها ربط این پروژه ها به هم فقط خودم هستم! برای هر کدام هم باید فکر کنی و هم مطالعه و هم به فکر نیرو و تیم باشی تازه از طرف دیگر باید مذاکره کنی و طرح بدهی و دیگران را قانع کنی و... و این وسط مثلا دانشجو هم هستی و درس داری و ترم آخر هستی و سال دیگر کنکور ارشد هست و... مهم این است که همه در یک راستاست و پیش برنده و از تمام آنها و بودن کنار آدمها و دوستانی ارزشمند، لذت می برم. خدا آخر و عاقبت همه مان را به خیر کند.
۸) روزی یک رمان به اضافه ی ۲ سه تا فیلم درست و حسابی آمار بدی نیست. ولی برای کسی چون من که روزانه حدود ۶ ساعت با اینترنت سر و کار داشته نداشتن کامپیوتر در خانه نغمتی است که می تواند این گونه تبدیل به نعمت شود. این پست هم نتیجه ی میهمان شدن در خانه عمو جان و تلپ شدن در اتاق پسر عموجان و اینترنت وایرلس و لپ تاپ دختر عموجانمان است! ۳ تا پروژه (در حقیقت یک قسمت از هر پروژه) تعریف شده برای عید هم هنوز در مرحله ی استارت است!
۹) بعد تحویل سال که قرآن باز کردم آیه ۱۲ سوره "بنی اسرائیل" آمد. بروید بخوانیدش. می ترسم بنویسمش اینجا موس بی وضو بخورد بهش! پست نوروزی هم باشد برای دفعه ی بعد که آمدیم خانه عموجان.
این پست هم عکس ندارد. حالا دبیر سرویس عکس هستم که باشم! وقتی آدم دوربین ندارد خوب ندارد دیگر! خرم و خندان و خدایی باشید!
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
توي اتوبوس نشستهام و اين وسيله نقليه بزرگ همگاني در اين ترافيك خستهكنندهي آخر سال با حركت لاكپشتياش راه خود را از بين ماشينها باز ميكند. دوتا پسربچه روبهرويم نشستهاند و يك كيسهي نايلوني سفيدرنگ بزرگ پر از تبليغات يكي از كانديداها جلويشان است و آهسته با هم صحبت ميكنند. پيرمردي كه كنارم نشسته ازشان ميپرسد: چقدر گرفتيد براي تبليغات؟ به هم نگاهي ميكنند و يكيشان جواب ميدهد: هر هزارتاش چهارتومن. از كجا؟ از يه آقايي توي چهارراه تختي. هيچ حرفي نميزنم يعني اصلن حال و حوصله ندارم. فقط با نگاهم همراهيشان ميكنم. توي دلم ميگويم سرتان كلاه گذاشته، نرخ پخش تراكت براي هر هزارتا شيش تومنه! دوتومن گذاشته توي جيب و خودش را از شر پخش اينها راحت كرده. توي همين فكر هستم كه پيرمرد با حرفش فكرم را تاييد ميكند: توي انتخاب رئيسجمهوري، براي هزارتا ده تومن ميدادن. دوباره پسرك جواب ميدهد خب رئيسجمهوري خرجش بيشتره و با هم ميخندند. -خب حالا چه جوري پخش ميكنيد؟ -ميريم دم يكي از اين مجتمعهاي مسكوني. ياد اون جوكي ميافتم كه يه اصفهاني صد هزارتا صلوات نذر كرده بود ميره استاديوم آزادي ميگه محمدياش صلوات. - حتمن اضاقههاش رو هم ميريزيد توي جوب. - نه آقا. بالاخره بايد همهشو پخش كنيم تا حلال باشه. انشاالله زود تموم ميشه. با هم كه پخش كنيم زود تمومش ميكنيم و يكي از كاتالوگها را بيرون ميآورد و ميدهد به پيرمرد و يكي ديگر را هم به من، براي اينكه كمكي كرده باشم تا زود تمام كنند ميگيرم...
به نام خداوند بخشنده مهربان

عكس از آرشيو چاينبات
در شهر چه خبر است؟ گوش كنيد... نه به دقت گوش كنيد... صداش داره مياد...
نه... اشتباه كردين... بهار رو نميگم كه. دوباره گوش كنيد...
هزار كيلو منزل مسكوني، شصتاد باب شمش طلا، هزار و خردهاي اوتول آخرين سيستم، هزاران متر سفرهاي زيارتي و... به پاس قدرداني از شما. يا به پاس نيات خير شما. چه فرقی میكنه، يه چيزي توي اين مايهها. البته هر چقدر حساب شما پربارتر باشد نيت شما خالصتر ميشود. اگر هم پولي در بساط نداريد برويد با خدا لابي كنيد كه اينروزها براي بعضيها حسابي جواب داده!
چه جورکي با خداوند یکتای بیهمتا، لابي كنيم؟
به نام خداوند بخشنده مهربان
بالاخره پس از كش و قوسهاي فراوان بر روي خركِ دارْحلقه! و بعد از اينكه آقاي عليآبادي و كفاشيان و اعوان و انصار مدتها همه مردم رو عضو كردند(عضو باشگاه اسگلها) بالاخره انتظارها به سررسيد و علي دايي سرمربي تيم ملي شد! (احتمالن طي اين هفته، هزار و هفتصد و نود و نه بار اين جمله را شنيدهايد!). اينجاست كه حضرت شاعر ميفرمايد: آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم. مربي در كوزه و ما دنبالش ميگرديم علي دايي در خانه و ما گرد اسپانيا ميگرديم.
ياد يكي از قسمتهاي كارتون پلنگ صورتي افتادم كه چند نفر توي يه جزيره بودند و هيچ غذايي پيدا نميشد، الا يك تكه استخوان كه وقتي آن را ديدند به روشهاي مختلف سعي كردند كه از چنگ هم در بياورند ولي در نهايت با همهي تلاش و دوندگي و ... استخوان نصيب تمساحي شد كه توي مرداب خوابيده بود و همه دست از پا درازتر برگشتند.
راستي عجب دنياي كوچيكيه! دو سال پيش با اون وضعيت از تيم انداختنش بيرون بعد هم حالا شد سرمربي. همونايي كه بهش بياحترامي كردن و يا بهش پاس نميدادن يا كلن ميخواستن خرابش كنند، حالا بايد زير نظرش كار كنند.
دلم براي افشين قطبي هم سوخت. اين جوري بازيش دادن. بهتره گل بگيرن در سازمان و فدراسيون و ... را. ديگر دارد حالم از اين فوتبال به هم ميخورد. از عليآبادي متنفرم.
خيلي حال كردم اون شبي كه توي برنامه نود هيچ كدامشان از پس صفايي فراهاني بر نيامدند.
سيبهاي نيمخورده

لطفن بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...
۱۹) ... هنوز هر وقت من را میبیند بهم میگوید: "تو مثل فاحشه ها میمونی! هر جا که میری میشناسنت! هر شب هم یه جا میخوابی!"
۱۵) ببین! گیر نده! امشب را بی خیال شو! بگذار راحت حرفم را بزنم. بگذار هر خری هر برداشتی میخواهد بکند. بگذار به حساب ناخوشی و این حرفها یا هر کوفت دیگری که دوست داری. اصلن به کسی چه ربطی دارد. به تو هم! هر فکری میخواهی بکن! اینجا را هوا کرده ام برای همین که هر چه خواستم بگویم. مخاطب این حرفها کسی است که نخواندشان...
۱۸) من شاعری نمیدانم. از اولش هم غلط کردم آن چارتا بیت و مصرع را سر هم کردم. ولی حرف زدن خوب بلدم. شعر خواندن هم. فحش دادن هم همینطور! کاش دیروز استادیوم بودم تا هر چه دلم میخواهد داد بزنم و هوار کنم سر داور و مربی و بازیکن و چمنهای بی زبان استادیوم... توی این مملکت تنها جایی که میتوانی فارغ از هر چیزی (تا کید میکنم هر چیزی)، راحت هر حرفی را بزنی و به جایی و کسی بر نخورد و بلایی سرت نیاورند همین استادیومها است. راستی! مگر شاعرها استادیوم هم میروند؟!
۰) دوست دارم "کیتون" "مظنونین همیشگی" از توی فیلم بیاید بیرون، یقهی پالتویش را صاف کند، رو به رویم بایستد، کاملا مردانه و پر غرور توی چشمهای هم نگاه کنیم. بعدش با هم برویم سر یک میز توی کافه خلوت کنار بزرگراه بنشینیم و سر صحبت را باز کنیم و برایش کلی حرف بزنم...
۷) رفته بودم سفر. یک جای دور. جاهای پرت و پلا. وسط یک جزیره. جایی که هنوز مردمش یادشان نرفته آدم اند. با چند تا دوست که آنها هم معنی رفاقت را حالیشان است. برای رسیدن به جزیره باید از آب بگذری. وقتی رسیدی هم خیالت راحت است که دورتا دورت آب است و آب. آب، آدمها را زلال می کند. اصلن زیاد که کنار هر چیزی باشی دلت شبیه همان می شود. کوه، استوارش می کند. دریا، وسعتش می دهد و صاحبش می شود دریا دل. کویر سرسختش می کند و جنگل تو در تو. کاش می شد کنار آسمان زندگی کنم. توی افق. آن دور دست ها. همان جا که زمین و آسمان به هم می رسند. آن وقت می توانستم عصرها توی آسمان قدم بزنم...
۱۲) تو هم اگر مثل من چند ساعت پیش توی خیابان از سر حواس پرتی پیشانیات خورده بود به میلهی داربست انتخاباتی یک مشت دزد کیسه دوختهی شیفتهی خدمت(!) و درد توی کله ات میپیچید به هذیان گویی میافتادی. کاش قهوهخانهها شبانهروزی بودند تا بیرون نمیآمدم و امشب را تا صبح مینشستم و دود تنباکوی رد شده از آب را که از سینه ام بیرون می آید و مثل فکر و خیال توی هوا چرخ میخورد و آرام محو میشود را نگاه میکردم.
۵) بلیط اصفهان را برای ظهر بیست و چهارم همین برج گرفتم که مجبور نباشم توی آن فضای لجن گند گرفتهی سیاسی شهرم رای بدهم. هیچ توصیهای هم ندارم برای رای دادن. برای هیچ دار و دستهای سینه نمیزنم. مذمت کسی را هم نمیگویم. من یک دلخوشی دارم که همان "احمدی نژاد" است. بگذار تمسخر کنند. بگذار فحش بدهند، سنگ اندازی کنند، بگذار هر تیتری میخواهند بزنند. بگذار دشمنیشان را هر جور میخواهند نشان دهند. تویی که نباید راه را گم کنی. تویی که باید راه را باز کنی. حتی اگر موقع رد شدن از همان راه به تو لگد بزنند...
۱)
آری همه عشاق ز ما بوده و هستند
پیمانه شکستند که پیمان نشکستند
۲) دل است دیگر، دیوانه میشود. اگر وقت و بی وقت حالیاش می شد که اسمش دل نبود. بغض که بخواهد بشکند دنبال بهانه میگردد. یک آهنگ، نوا، صدای یک نفر، استشمام یک بو، دیدن یک منظره... ولی وقتی شکست نباید جلوی اشک را گرفت. این بار شب، وسط جاده...
۱۷) امیر قادری راست می گه. من مطمئنم. "یه روز حال همه مون خوب می شه..."
۱۴) می گفت اگه "هاشمی شاهرودی" را ببینم (درباره ی قوه قضاییه) فقط بهش می گم:
"هر چه بگندد نمکش می زنند
وای به روزی که بگندد نمک"
و این روزها بوی نمک گندیده بد جور همه جا را برداشته...
۲۰)
- اگه بهت بگن دنیا رو رنگ کن چه رنگی انتخاب میکنی؟
- سفید. همه جا رو سفید میکنم.
- نه. سفید زود کثیف می شه. آدمای بد لگد مالش میکنن.
- خوب خودت چه رنگی میزنی؟
- آبی.
- چرا؟
- چون آسمون و دریا قبلن رنگ شدهن!
۶) من امشب پر از دیالوگم. دیالوگهای ناب، که در هیچ فیلمی ندیدهای و توی هیچ رمانی نخواندهای. حیف نیست که مخاطبش تو نباشی؟ برای یک ابر هیچ چیز بد تر از این نیست که جایی برای باریدن نداشته باشد.
۱۱) چقدر قشنگ بود "چیلدرن آو من". چه نگاه تازه ای بود به آینده. نوای سحر آمیز گریه نوزاد را چه با شکوه آورده بود. برای سالم بیرون آوردن یک مادر و بچه از میان حادثه و جنگ حتمن حمایت یک مرد لازم است. حتی اگر بچه اش حرام زاده باشد! و این را همسر آن مرد چه خوب فهمیده بود قبل مرگش.
۳) میگفت نوشتن یک جور "شهوت" است. وقتی میبیند بدجور به نوشن افتادهام باز هم میگوید. و حالا دیگر نوشتن هم ارضایم نمیکند. شاید هم ایراد از جایی دیگر است. نکند مثل غذای خوابگاه توی قلمهایمان کافور ریخته باشند؟
۸) خوب است که موبایلم مدتهاست بیاعتبار مانده. اصلن هم خیال شارژ کردن ندارم. تنهایی عالمی دارد. همین غنیمت است که با دیدن هر مهر و محبتی مجبور نیستم به این فکر کنم که دیگر چه دسته گلی به آب داده شده. برایم فرقی نمیکند. "یا تو، یا هر خر دیگه!"
۱۳) "بازم يه پيغام ديگه از علي بدبخته، علي تنها، علي پرغم، ريختن تو مجلس زدن سازمو شكستن، دستمو چلاغ كردن، مهم نيست...دنبال اون پماد ساليسيلات ميگردم كه تو بعضي وقتا رو دست و پاهام ميماليدي، كجاست؟ مهم نيست...همه اين حرفا بهانه است، بهانه هاي عاشقانه است، اما تو كوه درد باش، طاقت بيار و مرد باش..."
"سنتوری" را دیدم. برای بار چندم. بماند که من همان سال توی جشن واره دیدمش. این هم می رود جزو دق و دلی های ما که این فیلم را نگذاشتند روی پرده ی سینما ببینیم. و جزو اتفاقاتی که به حقیقت نپیوست اینکه رکورد فروش در دست یک فیلم جدی باشد نه یک طنز رو حوضی جلف به اسم "اخراجی ها" ساخته ی آن شومن ریشو! امیر جلالی در این یادداشت. چه خوب فهمیده بود فیلم را. گفته بود "باید عاشق سنتوری شویم" و من میگویم تا عاشق نشده باشی سنتوری را نخواهی فهمید.
رفیق من، سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها...
۴) "تنها دو بار زندگی میکنیم" بهنام بهزادی را کنار خودش دیدیم. بعدش هم گپ و گفت. عالی بود. از معدود فیلمهای خوب جشنواره امسال. یک فیلم شسته رفته. بدون هر گونه اضافات و افاضات الکی. چقدر حرف داشت کارگردانش. چه مرد متین و با شعوری بود. میفهیدمش. سخت است که برای گفتن حرفت مجبور باشی قبلش برادریات را ثابت کنی، آن هم به یک مشت مدیر نفهم! امیدوارم مجوز اکران بگیرد.
۱۶) میخواهد برگردد اصفهان. از در که میرود بیرون دوباره بر میگردد و عمیق نگاهم می کند. انگار تمام دغدغههایش را میبینم و انگار که تمام حرفهایم را میداند. میگوید "خیلی عقبم مهدی!". فقط نگاهش می کنم. بهترین زبان زندهی دنیاست این "نگاه". من عقب نیستم. ولی خیلی کار دارم. به اضافهی اعتماد به نفس و امید. ولی میترسم... سخت میترسم. از چه؟ نمیدانم.
۹) خیاط افتاده توی کوزه. ما خودمان همیشه به همه گیر میدهیم که چرا به روز نمیکنید. حالا باید جواب پس بدهیم. به امید جواد نشستن هم فایده نداشت. بیا این هم پست. "تمام شب به روزم من!" حالا که خواندی بگو. بهتر نبود به روز نمیشدم؟
جشنوارهي فجر، برلين و... اسكار هم كه تو راهه... بهترين بازيگر زن فجر، بهترين بازيگر مرد برلين، افتتاح سينما آزادي، تكثير غير قانوني سنتوري و... چقدر آخر سالي اخبار حواشي سينما زياد شده...
ميگفت: سينما با تمام عظمتش سيو پنج ميليمتر بيشتر نيست!
گمشده در دالان ترديد با چمدان خالي
قرار بود در اين پست، براي فيلم "به همين سادگي"(بهترين فيلم جشنوارهي بيست و ششم فجر) يادداشت مفصلي بنويسم ولي از آنجايي كه فيلم را نديدهام، يادداشتم تكرار حرفهاي ديگران ميشد.
در نقدهايي كه از اين فيلم خواندم اين نكته برايم جالب بود كه قبل از ساخته شدن اين فيلم، اكثر كارگردانان سينما كه فيلمنامهي فيلم را خوانده بودند ساخت چنين فيلمي را يك «سقوط آزاد» ميدانستند و يا شخص ديگري هم كه به ميركريمي گفته بود: "ساختن اين فيلم مانند اين است كه لبهي پرتگاه ايستاده باشي و تنها شانسات اين است كه وقتي به پايين پرت شدي بال در بياوري".
با همه اين توصيفات در نهايت اين فيلم سه تا از سيمرغهاي اصلي جشنواره را درو كرد.(بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر نقش اول زن).
يادداشتي از رضا ميركريمي(كارگردان فيلم):
به نام خدا. به همين سادگي صبح پا ميشي يكهو دلت ميگيره. واسه چي. واسه همهچي و واسه هيچچي. به همين سادگي يه روز آرزوهاي معصومت قد علم ميكنن ميون شاخههاي عمرت و ميگن پس ما چي شديم؟ تو دلت ميگيره، مگه ميشه به همين سادگي اشكاتو با كسي قسمت بكني؟ مگه ميشه خوابِ تنهاييِ دلتو واسهي كسي تعبير بكني؟
به همين سادگي دلتنگيهاي سكوت، يه تبِ تند ميشن و پچپچههاي هذيون، ميگن برو، تو چرخ ميخوري ميون موندن و رفتن. به همين سادگي گم ميشي تو دالونهاي ترديد، سايهاي ميگه، همهچي خوبه، قرصاتو خوردي؟ به همين سادگي همه خوابن و تو با چمدوني خالي بيداري.
ما هويج نيستيم!
...
بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...
به نام خداوند بخشنده مهربان
. به اميد اون روز.هواللطیف

نوشتن حس میخواهد. اگر همان وقت که حسش هست ننویسی، میرود و تو میمانی با یک پست خالی ثبت موقت و یک نوشتهی ننوشته!
هست. نه اینکه نباشد ولی خیلی کم اتفاق میافتد که یک حس دوباره خودش بیاید سراغ آدم. الان با برفی که از دیشب تا حالا بارش گرفته آمده و من می خواهم بنویسم و برای نوشتنش اینقدر عجله دارم که آنقدر پر غلط تایپ میکنم که نوشتن همین سه-چهار خط کلی طول میکشد خودش و تصحیحش.
هر سال از وقتی هوا آنقدر سرد می شود که دیگر نتوانم با یک لا تک پوش و پیراهن بروم بیرون به انتظارش هستم. تا قبل از اولین بارش، هر روز صبح آن موقع که اولین شعاع نور چشمانم را روشن می کند چشم می گردانم سوی پنجره و می بینمش که نیست! هر بار که هوا ابری می شود دل خوش می شوم به اینکه آمدنش نزدیک است. یک برف مَشتی که چندین ساعت ببارد و درست و حسابی همه جا را سپید پوش کند و شهر ما مثل هر سال احرام ببندد و مُحرِم شود. خیلی دلم می سوزد که هیچ کس صدای حزین و پرشور لبیک گفتن شهرمان را نمیشنود.
چهارشنبه ای که گذشت همان روز موعود(!) بود. با صدای عباس آقا (هم اتاقی) برای نماز که بیدار شدم هوا آنقدر تاریک بود که قدری طول کشید تا تفاوت برف و باران را تشخیص بدهم ولی بلاخره آمده بود. نزدیک دو هفته بعد از شب چله. خوبی چنین روزهایی این است که از همان ابتدا تکلیفشان را با آدم روشن می کنند. یک روز پر نشاط، لبریز از طراوتی سرد و سفید. سفیدِ سفید!
هواللطیف
اینجا نشسته ام روی صندلی و با تنظیم ارتفاعش بازی می کنم. پشت رایانه ای که مخصوص من است و او. توی ساختمان روزنامه. طبقه پنج. خیلی چیز ها از پنجره ی اینجا پیداست که نمی گذارد حوصله آدم سر برود. مصلی تهران و برج میلاد شاخص ترین هایش هستند. (خسته نباشی! اینها رو که هر کوری از هر گوشه ی تهران می تونه ببینه! نه خیرهم! این زاویه و با این ویو که من میبینم خیلی فرق داره!) به اضافه کلی برج و ساختمان دولتی و خصوصی. یکی از تفریح هایمان حدس زدن این است که کدام کدام است و مال کجا. و خیلی آدمها که بودنشان جلوی احساس تنهایی را می گیرد (لینک دوتایشان توی چای نبات گزیده ها هست). اما او که نباشد انگار نصف من نیست. بی حوصله می شوم و هی دلم می خواهد بروم روی اینجا (تف توی روحشون! اینو دیگه کی فیلتر کردند؟!) و محسن چاووشی گوش بدهم. ولی وقتی او باشد دوتایی تحریریه را به هم می ریزیم از شوخی و خنده و حرف و نقل و...
هواللطیف
لعنتی!
باز هم زود تر از آنچه انتظارش را داشتم اتفاق افتاد...
جمعه ۱۸/۸/۸۶
یک دعوت به شام (با سالاد!) و شیرینی کلام یک دوست می تواند حال گرفته شده را به جوی برگرداند. این بار این دوست یک اس ام اس برایم خواند:
می گفت از همه ی داشته هات تو زندگی خدا رو کم کن. چی می مونه؟
می گفت به همه ی نداشته هات خدا رو اضافه کن. چی کم داری؟
می گفت به این می گن «استغنا».
می گفت یه نگاه غضب آلود به دنیا بنداز، بعد نگاهتو از اون برگردون و بگو: «حسبنا الله».
شنبه ۱۹/۸/۸۶
باز هم باید روغن ریخته را نذر امام زاده کرد!
و عجب کرامتی دارد این امام زاده که می پذیرد و در ازایش صله میدهد این محب را...
یکشنبه ۲۰/۸/۸۶
مگذار مرا در این هیاهو بانو!
تنها و غریب و سر به زانو، بانو!
ای کاش ضمانت دلم را بکنی
تکرار قشنگ بچه آهو، بانو!
میلاد حضرت معصومه مبارک!
دوشنبه ۲۱/۸/۸۶
این روزها چه خوب می فهمم معنی این حکمت ۳۵۱ نهج البلاغه را که می گوید:
«آن هنگام که حلقه های بلا تنگ گردد، آسایش فرا می رسد.»
سه شنبه ۲۲/۸/۸۶
یاعلیمددی
هواللطیف
(ثبت این پست ۱۰ روز به طول انجامید!)
این چند وقت (از آخرین پستی که برای روز قدس گذاشتم به این طرف) با وجود تمام آرامشش آنقدر آبستن سیر سریع اتفاق های خوب و شیرین بود که خودم هم از آنها جا مانده ام. اتفاقهایی که با وجود گذشت کمتر از چند روز از اتفاقشان آنقدر دور به نظر می رسد که انگار ماهها پیش رخ داده اند... ولی یک جرقه به اضافه یک فرصت مغتنم بعد از نماز جمعه با یک رایانه بی کار و خلوتی دفتر مرکزی جامعه اسلامی موجب می شود که بنشینم بنویسم از این چند وقت. برگی دیگر از یاد داشت های وقت اضافه. برگی خود به قدر یک دفتر. ادامه دارش هم نمی کنم چون ممکن است وقتی دیگر برای ادامه هیچ گاه پیش نیاید و باز آماج دلخوری دوستان بشوم و ته دلم ناراحت ننوشتنشان.
جرقه
بوی نیمرو در تحریریه!
"محمد که دبیر تحریریه باشد هر شماره تحویل مطلب را جلوتر می اندازد و فشار کاری روی بچه های تحریریه بیشتر می شود تا مثلا بچه های اجرایی راحت تر باشند... "بیر" - که نام مستعار سردبیر است- در پشت پرده از معاونش حمایت بی چون و چرا می کند (هرچه باشد "بیر" به هیئت اجرایی نزدیک تر است تا به ما) اما در ظاهر طرف ما را می گیرد و می گوید "محمد جان! اینقدر به این بچه ها فشار نیار...!" محمد که سمبه را پر زور تر می کبد و مجتبی که در همان کاسه است با او هم فشاری (هم کاری در فشار آوردن به دبیر سرویس ها) می کند... بیشتر بچه ها تازه آخر شب دور هم جمع می شوند و اغلب مجبوریم تکرار حاجی فتوحی و دکتر پژوهان را روز بعد ببینینم.
سریال ها مثل سحری و افطاری جزو برنامه های روزانه شده است. اینجا اغما و میوه ی ممنوعه پر طرفدار تر است... تا وقتی این شماهر به دست شما برسد حتمن دکتر کلک شیطان را کنده و دست مهندس شایگان و آن حسابدار بی چشم و رو هم رو شده است... سینما مدتی است که فیلم به درد بخور نیاورده است و هر بار که قرار دسته جمعی می گذاریم، دست از پا دراز تر برمی گردیم. مسیح، قصه ی دل ها، سرگیجه، عیسی می آید، محاکمه، قاعده بازی، یکی از یکی دیگر نا امید کننده تر...
...سحری ها سیب زمینی، گوجه فرنگی، کنسرو، ماست، و نوشابه یا هر مخلفات دیگری هم داشته باشد تخم مرغ را همچون پای ثابت دارد... باز مسواک منو کی برداشته؟!
... اذان صبح به وقت شرعی به افق تهران، دفتر نشریه آینده سازان، ساعت ۴:۳۵ دقیقه صبح."
به نام خداوند بخشنده مهربان
از آخرین باری که دیدمش یک ماه میگذشت. جاي خاليش واقعن توي چشم ميزد.
هفتهي قبل بود كه تماس گرفت و گفت: "جواد خيلي دلم برات تنگ شده".
كمي غافلگير شدم ولي به روي خودم نياوردم. چند ثانيه سكوت بينمان برقرار شد تا اينكه گفتم: هر وقت دلت برام تنگ شد، برو توالت(يا به قول اصفهانيها مُستَراح) و از ته دل گريه كن! مكثي كرد و زد زير خنده. گفت دارم جدي ميگم. منم با جديت گفتم خب منم جدي گفتم. بعد گفت: حالا جداي از شوخي، نميياي ديدنم؟ گفتم: عزيز دل برادر، خيلي دلم ميخواد ببينمت ولي خودت كه ميدوني، بليط باغ وحش گرونه!! دومرتبه ميخنده و منم پررو تر از قبل ادامه ميدم: مگه دو قلو زاييدي كه بيام ديدنت...
بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...
هواللطیف
سه گزاره منفصل از همین حوالی
این چند روزه دچار سردرگمی شده بودم. و میان این سردرگمی گیج آلوده گاه و بی گاه از خودم می پرسیدم: "تو الان باید کجا باشی؟" و به خودم جواب می دادم: "طبق برنامه سفر، فلان جا" و بعدش (انگار که بخواهم دلداری بدهم به خودم) می گفتم: "نه! تو الان باید اینجا باشی. چون دقیقن همینجا هستی!"
قربانش بروم هیچ چیزش بی حساب نیست. منتها بعضی وقتها با حساب ما جور در نمی آید. معمولن خالی از ضد حال هم نیست. انگار بخواهد هر از گاهی یادمان بیاورد که حساب او حساب است، نه ما!
بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...
به نام خداوند بخشنده مهربان
۱.
«هیچ زمانی طولانیتر از دوران موقت نيست.»
اين را نگفتم تا در مورد ازدواج موقت مطلبي بنويسم، از بس اين روزها در مورد اين قضيه در روزنامهجات مطلب ديدهام، اين شكلي
شدهام.
اين ضرب المثل شده حكايت وبلاگ ننوشتن ما در اين يك ماه اخير كه شايد ممكن بود بيشتر از اين نيز به طول بيانجامد. مثل وقتهايي كه جنگ اندك اندك به سردي ميگرايد و به سمت وقفهاي موقت نزول ميكند. از اين وقفهها در ميانه جنگها، بسيار پيش ميآيد. مثل يك قرار ناگذاشته. براي انتقال مجروحها و جنازهها. براي تجديد قوا. براي سامان دادن دوبارهي سپاه...
۲.
شكر حق را كآن دعا مردود شد من زيان پنداشتم و آن سود شد
بس دعاها كآن زيانست و هلاك وز كــــرم مينــشنـود يـزدان پاك
در اين مدت اين دو بيت شعر از مولانا به طرزي عجيب برايم اثبات شد. خدا را شكر كه دادنش رحمت است و ندادنش هم!
۳.
ابي بصير گويد: از حضرت امام صادق (عليه السلام) سوال كردم كه حد توكل چيست؟
فرمودند: يقين.
عرض كردم حد يقين چيست؟
فرمودند: با وجود خدا از هيچ چيز نهراسي.(۱)
گفتم جنگ. گاهي اوقات كه در "جنگ" از نفس ميافتي، هيچ چيزي به اندازهي گنجينههاي فكري كه از قبل ذخيره كردهاي برايت كارساز نيستند. شايد حتي دعا و نماز و ... همانند مُسَكِن عمل كنند ولي به اندازهاي كه اين گنجينهها موثرند، تاثيرگذار نباشند.
اين گنجينههاي فكري ميتواند جملهاي از يك كتاب كه سالها قبل خواندهاي، بريدهاي از يك روزنامه كه سبزي فروش لاي آن سبزي پيچيده، يك بيت شعر، ديالوگي از يك فيلم و يا حديثي از يكي از معصومين (عليهم السلام) باشد؛ يا هر چيز ديگري كه تو را به فكر وادارد و حكم جرقهاي داشته باشد و سپس راه را برايت روشن كند تا بتواني به راهت ادامه دهي...
۴.
گفت: "ما بزرگترين شگفتي خودمان هستيم.
اگر به اندازهي دانهي شني ايمان داشته باشيم، ميتوانيم آن كوهها را جابهجا كنيم. همين را ياد گرفتم. و امروز وقتي سرشار از احترام، به واژههاي خودم گوش ميدهم، تعجب ميكنم.
حواريان ماهيگير بودند، بيسواد و نادان بودند. اما شعلهاي را كه از آسمان فرود آمده بود، پذيرفتند. از جهالت خودشان خجالت نميكشيدند. به روح القدس ايمان داشتند.
اين عطيه مال كسي است كه آن را بپذيرد. فقط كافي است بپذيرد، بپذيرد و از اشتباه كردن نترسد.(۲)
۵.
باران ريزي باريدن گرفت. سرم را پايين آوردم و جلو پالتوم را بستم. از شنيدن بقيه ماجرا ميترسيدم. بعد مافوقم گفت: "راههاي بسياري براي خدمت به خدا هست. اگر فكر ميكني سرنوشتت اين است، دنبال همين برو. تنها، كسي كه شاد باشد ميتواند شادي بپراكند."
جواب دادم:
"نميدانم اين سرنوشت من هست يا نه. وقتي تصميم گرفتم وارد اين صومعه بشوم، به آرامش رسيدم."
گفت: پس برو و هر شك و ترديدي را از بين ببر. در دنيا بمان، يا به صومعه برگرد.
اما هر كدام را انتخاب كردي، بايد با تمام وجودت آنجا باشي. يك قلمرو شقه شده در مقابل حملهي دشمن تاب نميآورد. يك انسان شقه شده نميتواند با متانت با زندگي رو به رو شود.
دستش را در جيبش برد و چيزي به من داد. يك كليد بود...(۳)
يا علي مدد است
هواللطیف
کی گفته ما خستهایم؟!
حکایتی است امتحان دادن و درس خواندن ما در این ترم. تا همین الان سه تا از ۷ امتحان و به عبارت دیگر ۹ واحد از ۲۰ واحد را رد کرده ایم به حول الهی (دوتایش و به عبارت دیگر ۵ واحدش امروز بود. اگر خدا یه کم بیشتر دوستمان بدارد ۲ تا بیست خوشگل دشت کرده ایم! آن هم حلالش را!). و الان بعد نهار و قدری خورده کاری نسشته ایم زیر کولر در سایت خلوت دانشکده و دلستر سیبی بغل دستمان است و...
ولی حکایت اصلی افاضات بدیع، جالب انگیز ناک و حتی عجیب و غریبی است که در پاسخ به سوالات امتحانی ازمان سر می زند سر جلسه. به قدری که خودمان بعد خواندن دوباره اش انگشت حیرت به دهان می مانیم که عجب! چه طوفانی کرده ایم ما در بلاغت و فصاحت و در فشانی های نظری و تئوریک و علمی که استاد اگر اندک بهره ای از شعور برده باشد لاجرم راهی ندارد جز دادن نمره ی کامل.
نمونه اش در درس انقلاب اسلامی و ریشه ها بود که چنان برای پاسخ دوخطی سوال در نصف صفحه در مورد "استعمار" و "استعمار نو" و "استعمار فرانو" (که اصلن توی درسهایمان نیست) جمال برگه را منور ساختیم که بیا و ببین. یا مثلن پاسخ های یک صفحه ای به ۴ سوال درس بودجه هرکدام پتانسیل این را دارد که در قامت یک یادداشت پر و پیمان یک روزنامه اقتصادی یا صفحه اقتصادی یکی از همین روزنامه ها را مزین کند. حیف که دیگر دم دستم نیست و برگه ها می رود لای دست استاد و بعد هم اگر خوش شانس باشد سر از سیستم بازیافت شهرداری تهران در می آورد. وگرنه شما را هم بی نصیب نمی گذاشتم از این فوران های ذهنی. فقط خیلی دوست داشتم واکنش اساتید مذکور را در حین تصحیح برگه می دیدم... اگر قدری زرنگ باشم معدل الف این ترم روی شاخش است.
نمی دانم این میل عجیب به نوشتن و خواندن یکدفعه از کجا پیدایش شده ولی می دانم که بعضی اقدامات اساسی و فاصله گرفتن های به موقع، درست و هوشمندانه تاثیر شایانی داشته. اصلن فاصله گرفتن از حاشیه و غیر ضروریات ذهن آدم را باز می کند و وقتی ذهن باز شد روی هرچیزی می تواند تمرکز کند و نتیجه بگیرد. طوری که راندمانش در حد جام جهانی بالا برود. فضاهای خالی ذهنی هم هر چند وقت یک بار نیاز به خانه تکانی دارد. این یک فناوری بومی است. مثل انرژی هسته ای! کی گفته ما خسته ایم؟!
دیشب لابهلای چرک نویسهایم برگه ای پیدا کردم مبتنی بر تعدادی سرفصل و موضوع به همراه توضیح طرح هایی که عنوان ساده "مطالعات شخصی" را رویش گذاشته ام. سرشار از کاوش و تفکر و حرکت علمی و خواندن و نوشتن و بعضن کار اجرایی. و حتی اسم آدمها و لینک هایی که می توانند کمک کنند. وقتی خواندمش چند موضوع و طرح جدید زیرش اضافه کردم و تک و توک کارهایی که انجام شده یا تا حدی پیش رفته بود با تاریخ علامت زدم. بعضی اسمها را خط زدم و چند اسم اضافه کردم و گذاشتمش کنار. همراه با همان حس های دوگانه و در جهت عکس که بعضن در حالتهای وخزادهگی روحی دچارش می شوم. اینکه هم وقت دارم هم وقت ندارم.
چقدر دور شده ام از بعضی اصل ها! چقدر دلم برای مطالعات شخصی ام تنگ شده! چقدر سرشار از انرژی های مثبتم اینروزها! اسمش را می گذارم "دوران بازگشت"...
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
1. سرما خوردم خفن، بدجور، جاي دشمنتون خالي! جونم بالا اومد تا اين دو سه تا خط رو تايپ كردم. فكر كنم يه سرماخوردگي ويروسي باشه از اینا كه تازگي ها مد شده. اين دو سه روز تقريبن مثل يك تكه گوشت قربوني، گوشهي خونه افتادم. تب و لرز شديد، هذيون ... تا حالا اين جوري گرفتار نشده بودم. ازكار و زندگي افتادم. مزهي هيچي رو هم نمي فهمم يعني زهر حلاحل با عسل طبيعيِ درجهي يك گلپايگان برام يه مزه داره. ولی باز هم خدا رو شکر.
امور روزانه ام هم با پرداخت مقادير معتنابهي شيتيل، توسط اخوي عزيزم، جلال، در حال رتق وفتقه.
الحمدلله به لطف خدا و نسخهاي كه مادر گرامي و پزشكان برايم پيچيدهاند، بهبود نسبي پيدا كردهام. گفته باشم، من فقط يه كسالت كوچولو دارم، پس فردا نريد شايعه درست كنيد كه من مُردما!!
2. باز هم سال روز پيروزي انقلاب اسلامي و دههي فجر و ... حتمن شما هم تا حالا ديديد كه بر ميدارن مقايسه ميكنن كه مثلن قبل از انقلاب چند كيلومتر جاده داشتيم و حالا چقدر بيشتر داريم يا مثالهاي ديگه كه نمونهاش كم نيست. و بعد هم نتيجه گيري مي شه كه انقلاب اسلامي خيلي خوب مي باشد.
البته ما منكر زحماتي كه در بخش هاي مختلف كشيده شده، نيستيم ولي اين جور مقايسه كردن هم منصفانه نيست. مثل اين مي مونه كه مقايسه كنيم كه قبل از انقلاب هشت ميليون نفر زير خط فقر بودن ولي الان بيست ميليون نفر زير خط فقر هستند. پس طبق همون نظر نتيجه مي گيريم كه انقلاب اسلامي چيزي جز فقر و بدبختي براي مردم نداشته.(كه با توجه به در نظر گرفتن كليهي شرايط نمي تواند درست باشد) يا اينكه قبل از انقلاب تعداد افراد مبتلا به ايدز در حد صفر بوده ولي الان بين چهارده تا بيست هزار نفر مبتلا به ايدز وجود داره. و بعد هم نتيجه بگيريم كه ...
از اين نتيجه ها زياد ميشه گرفت ولي بايد منصفانه قضاوت كرد.
3. شنيديد كه مي گن "جوراب طرف رو پرچم كرد" شده حكايت اين روزهاي صدا و سيما براي تشويق مردم جهت حضور در راه پيمايي، البته بنده احتمالن بواسطهي همون دليل بند يك از اين فيض عظيم محروم ميشم. خوش به حالتون مي تونيد بريد راه پيمايي، منم بايد بشينم تو خونه و غصه بخورم كه چرا نمي تونم برم.![]()
یا علی مدد است
هواللطیف
سلام!
خیلی با حال است! مهیج هم. اسمش بازی است. بازی شب یلدا. همه هم با برکت یک لینک می دانند از اینجا شروع شده (البته در وبلاگهای فارسی).
این حرکت ادامه ی یک حرکت در وبلاگهای انگلیسی یا به عبارت بهتر کپی برداری از آن است. باوجود اینکه تمام خصوصیات یک بازی را ندارد و از اجزای جدایی ناپذیر "بازی" یعنی وجود حداقل دو طرف، جریان داشتن رقابت و داشتن برنده و بازنده (حتی به صورت مقطعی و کوتاه مدت) بی بهره است ولی سرگرم کننده و دسته جمعی است و مهم تر از همه عبث نیست و هدف مند است.
این حرکت بازتابهای وسیعی داشته و هنوز هم دارد. گویی شب یلدا هنوز در دنیای سایبر ادامه دارد و معلوم هم نیست کی صبح شود! بهترین تعبیر برای بازی يلدا شايد "فردی ترين حرکت جمعی وبلاگستان" باشد.
احتمالن مفهوم "بازی" هم به دنبال بقیه از جمله مفاهیمی است که در دنیای مجازی دستخوش تغییر شده و به بازتعریف نیاز دارد. و این از قدرتهای رسانه و خصوصیات عجیب دنیای مجازی است. به هرحال من هم هرچه فکر کردم واژه ای بهتر از "بازی" نیافتم... پس: آقا! منم بازی...
با تشکر از سابارا ی عزیز و فاطمه سادات مهربان که من را به این ضیافت پنالتی ها (به عدد ۵ توجه کرده اید؟!) دعوت کردند.

اعترافات یک ذهن خطرناک!
بقیه در ادامه مطلب
هواللطيف
قليانهایی که کوتوله شده اند!
...آن روزها را مي گفتم.
يادم هست حياط را که آب پاشي شده و بوي «نمه» اي که با کاهگل قاطي شده بود. هندوانه، چاي، قليان،... و صفايي که اين روزها لاي ديوارهاي بتوني شهرمان گم شده. و صداي قليان را :« قل قل قل قل» که گويي پدربزرگ از ته دل «چهار قل» مي خواند. و يادم مي آيد خودم را که دلم مي خواست از بابا «چهار قل» ياد بگيرم و مثل او سينه ام بسوزد و دودش از گوشه دهانم بپرد بيرون. مثل بابا که دود را از گوشه چپ دهانش بيرون مي داد. يادم هست از آنروز دلم مي خواست زود تر به سن پدر بزرگ برسم تا بتوانم مثل او «چهار قل» بخوانم :«قل قل قل قل» و فوتي در هوا که دود را بيرون دهد و بعد از هر دودي که به هوا مي پريد بابا حکمتي مي گفت :« هر نفسي که فرو مي رود ، ممد حيات است ...»
و باز پکي بر قليان مي زد ...
آن روز ها قليان را فقط در خانه بابا مي شد پيدا کرد.
... اين روز ها را نمي گويم؛
اين روز ها گفتن ندارد، امروز ديگر تنباکو و قليان در قوطي هر عطاري پيدا مي شود. عطار که نه کودک. «کودکهاي سيبيلو». که بيش از هر چيز دود را دوست دارند. آن قديم ها بابا مي گفت: سيگار با قليان نمي سازد، اما اين روز ها سيگار و قليان با هم خوب ساخته اند. اين روز ها قليان ها فقط دود دارند و قل قل نمي کنند، «تَتَرق پُتَرق» مي کنند. «کتيره پتيره» مي گويند و بويشان ديگر بوي تنباکوي دونمي که با «نمه»ي کاهگل مخلوط مي شود نيست: بوي هلو، بوي سيب، بوي پرتقال، بوي موز و ... نه ! بويي شبيه بوي هلو، شبيه بوي سيب، شبيه بوي پرتقال، شبيه بوي موز و... آري ! اين روز ها روزگار چيزهاي بدلي است. روزگار ماشين، و باز صفايي که از دستش داديم.
... ماشين را مي گفتم :
آدم بدلي؛ شبيه آدم. اين روز ها تلوزيون خانه مان شبيه بابا شده است ، همه ما دور او جمع مي شويم و او برايمان قصه مي گويد، قرآن مي خواند و حکمت يادمان مي دهد. و من نمي دانم چرا حرفهايش آنطورها که بايد به دلم نمي نشيند.
بابا هيچ وقت به من نگفت نماز بخوان، اما وقتي به نماز مي ايستاد، بعد از چند دقيقه ديگر تاب نمي آوردم و مي رفتم پشت سرش و ادايش را در مي آوردم. هر چه مي گفت، همان را مي گفتم. هر کار مي کرد، همان کار را انجام مي دادم. من مطمئنم که قليان بابا چيزي داشت که قليان هاي امروز ندارند.
... قليان را مي گفتم :
باورم نمي شود قلياني که چوبش صبح تا عصر در حوض حياط خانه بابا خيس بخورد و تنباکويي که روزها در آب نم خورده باقي بماند با قليانهاي مسي امروز که زير شير لوله کشي مغازه حسن آقا قهوه چي، سر چار راه کالج پر مي شود فرق نداشته باشد.
...قهوه خانه را مي گفتم :
اين روز ها در قهوه خانه را که باز کني، جماعتي دل خسته را مي بيني که خسته از روز هاي تکراري اين روزگار بدلي، پشت شبه قليانها نشسته اند و با ياد بابا به لوله هاشان پک مي زنند، فارغ از آنکه اين روزها قليانها کوتوله شده اند.
یا علی مددی
ردپاهاي خيس
از باران نمي نويسم چون همه نوشته اند. تعداد ياد داشتهاي اين ستون هم از دستمان در رفته فعلن از n+1 شروع می کنیم تا بعد. زیاد شده ولی باید می نوشتم! مجبور بودم! می فهمی؟! مجبور بودم...

۰)
شب حس و حال خودش را دارد. حس و حالي كه توي روز پيدا نمي شود. احساس تنهايي شب چيز ديگري ست. چشم شعاع ديدش كم است. خيلي جايي را نمي بيند. آدم فقط خودش را مي بيند. بقيه را نمي بيند. آدم نه حواسش پرت مي شود، نه ذهنش منحرف. شب، همهي حواس پرتي ها را از بين مي برد. فكر را يك كاسه مي كند. آدم تازه به خودش مي رسد. همينطور كه از ميدان و خيابان و پارك و جوي آب و پياده رو و پل و خط كشي عابر پياده رد مي شود تازه مي رسد به خودش. درون خودش را ديد مي زند. بدون دوربين. توجهي كه شب داري، توكلي كه داري بيشتر است. بيشتر از روز. بيشتر از آني كه فكرش را بكني.
۱)
شايد براي همين است كه او مي گويد "و من اليل فتهجد به نافله..." يا "يا ايها المزمل، قم اليل الا قليلا..." يا "و جعلنا اليل لباسا..." يا...
۲)
ياد "طلاب خياباني" به خير! كلن خياباني شده ام. فضايم خياباني شده. نگاهم به قضايا و حتي شعرهايم! حتي شبهاي قدر را هم به همين روال گذراندم. بيشترش را توي خيابان بودم ولي تنها نه. با آدمهايي كه دوستشان داشتم و مي دانستم خدا هم دوستشان دارد... مثل پارسال.
تهران... اصفهان... تهران ... از دانشگاه تهران تا دانشگاه اصفهان... از شهيد اژه اي اصفهان تا علامه حلي تهران... از مسجد جمعه صفهان تا مسجد جامع بازار تهران ... از گلستان شهداي اصفهان تا بهشت زهراي تهران... از پارسال تا مسال... از من تا تو!... فاصله چقدر است؟ ... من فقط بلدم با قدمهايم بشمارم... بايد راه بپيمايم... حتمن بيايم پيشت تا بدانم چقدر فاصله است... وگرنه در اين جهل خواهم ماند... برايم جهل مخواه... برايم گامهاي استوار بخواه... اي كه مرا خوانده اي، راه نشانم بده...
۳)
من موج بي قراري، تو دختر فراري
در پاركها بخوانيم، با لهجه ي قناري
ما خانه زاد درديم، دنبال هم بگرديم
پيدا كنيم خود را، در منجلاب جاري
در يك محيط فاسد، از گشت و از مفاسد
دنبال ما مسلح، يك گله ي شكاري
آن شب چه تلخ گفتي، من جاي ماندنم نيست
"بيتي كه توش بخوابم، شاعر شما نداري؟"
سبزي به چشمهاييت، زردي چرا فدايت؟
پاييز ماندني نيست، اي لحظه ي بهاري
يك قلب تير خورده، بر سينه ي درختان
فردا كه ما نباشيم، از ما به يادگاري
شيرين به گيسوانت، اين كار را نكن... نه!
خود را فروختي رفت، با چند تا هزاري...
۴)
مي گفت:
اگه تو بري ز پيشم
من همون قناري مي شم
كه تو بغض و گريههاشم
ميگه...
انرژي هسته اي حق مسلم ماست!
مسخره!
۵)
شبهاي قدر كه مي گذرد، انگار ماه رمضان تمام شده! و من مثل هميشه دل خوش كرده ام به دقيقه نود بازي! مثل شبهاي قدر امسال، كه اگر در ساعت آخر شب بيست و سوم آن اتفاق نيفتاده بود... خدايا خيلي مردي!
۶)
شب خسته و کوفته و سنگین رسیدم خوابگاه. موبایل را که سایلنت بود برداشتم و بعد از دیدن اس ام اس ها و تماسهاي ناموفق خوابيدم. تازه داشت خوابم مي برد كه شروع شد...
- الو اخبار ساعت نه نشونت داد خره! قشنگ زوم كرده بود رو صورتت...
تشكر كردم و قطع... چشمهايم را هنوز نبسته بودم كه بعدي زنگ زد...
-الو مهدي تل...
گفتم تو كه خودت اونجا بودي ديگه چته؟!...
- خوب نشونت داد...
و بعدي و بعدي...
فرداش توي دانشكده يكي مي گفت ديشب خوش گذشت؟! يكي مي گفت شيخ! داشتيم تنها خوري؟... اون یکی می گفت حالا از طرف کجا رفتی؟...
تازه شب مامان زنگ زد! اون مشروحش رو ديده بود!
جداي تصاوير و رسانه ها. قبلن چند بار ديده بودمش. نماز جمعه، شبهاي عزاداري، اصفهان توي ميدان امام وسط آن همه جمعيت، دانشگاه اصفهان دیدار با جوانان، ولي اینبار اينقدر نزديك اينقدر صميمي!
فقط نگاهش می کردم. کار دیگری مگر می شد کرد؟! لبخند او و لبخند بی ارده من که روی صورتم جاخوش کرده بود. از لحظه ای که دیدمش آنچنان آرامشی شیرین ته دلم رسوب کرد...
شبی به یاد ماندنی. تازه آنجا کلی هم آشنا دیدم. مرتب یاد داستان سیستان رضا امیرخانی می افتادم و اتفاقاتی که شبیه چند تایش برای ما هم افتاد.
جالب تر اینکه وقتی خودمان دیدیم فهمیدیم صدا و سیما بعد از رئیس جمهور حالا دیگر صحبتهای ره بر را هم سانسور می کند! این را دیگر خودمان شاهد بودیم! (مشروحش را اینجا بخوانید)
ولی عجب سیستم حفاظتی دارد این بیت رهبری!
۷)بعد از رايزني هاي فراوان و بررسي پيشنهادهاي مختلف بلاخره چشمه حكمت تاژ هم وبلاگ نويس شد!
بدم المظلوم... یا الله...
علی مددی
هواللطیف
گانه اول:
نقل است حسن بصری می گفت:
از سخن مستی عجب داشتم، مستی را دیدم در میان وحل (گل ولای) راه می رفت، افتادن و خیزان.
گفتم: قدم ثابت دار تا نیفتی.
گفت: تو قدم ثابت دار کرده ای شیخ با این همه دعوی؟
من اگر بیفتم مستی باشم به گل آلوده، برخیزم و بشویم. این سهل است.
اما از افتادن خود بترس که خلقی با تو بیفتند!
تذکره الاولیا عطار نیشابوری
گانه دوم:
این چند روز اخیر سمپاد بودم، خیابان جردن، سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان، مرحله نهایی پنجمین المپیاد ورزشی سمپاد، آکادمی ملی المپیک.
اول مسئولیت برگزاری اختتامیه، بعد عکاسی مسابقات اضافه شد، بعدتر هم شدم مجری اختتامیه!
در این روزهای تجربه های تکراری، آدمهای خسته کننده، پیشرفت کندم در کارها و آرامش قبل از طوفان، در کل حرکتی مثبت بود.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
گانه سوم:
شرمنده!
راست گفته اند که: المسافر کالمجنون
من هم عمریست در سفر
دیوانه ی سفر
دیوانه
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!
دیوانه ای عزیز می گفت: "خوب خوش می گذره همش این طرف و اونطرفی!"
و نمی داند چه سخت است خانه به دوش بودن و بی سر و سامانی.
ولی خوب است.
خدا را شکر!
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم!
طوفانی در راه است...
سرگشته ی هر دشت و دمن یعنی من
افتاده ی بی گور و کفن یعنی من
طیاره ی افسار رها یعنی تو
برج دوقلوی منهتن یعنی من!
علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
ماه رجب هم اومد. ماه خدا، ماه استغفار، ماهي كه در آن، رحمت بي انتهاي خداوند، بيش از هر زمان ديگري شامل حال بندگان (مسلمان و غير مسلمان) مي شود. ماه زیارتی اباعبدالله و امام رضا علیهما السلام ماهي كه يكي از كاملترين انسان ها، اميرالمومنين علیه السلام در يكي از بهترين روزهاي آن به دنيا آمد. روز سيزدهم ماه، سيزده عددي كه براي من هميشه عدد خوبي بوده است. و به قول عوام عدد شانس من بوده است.
انشا الله كه بتونيم از بركات اين ماه عزيز نهايت استفاده را ببريم.
***
اين مهدي هم كه ول كرده و رفته، نمي دانم چرا اين روزها به هر كس برمي خورم يه جوريه(همين طور خودم). يه جور بيقراري، يه جور دلتنگي. شايد اين روح نا آرام مي خواهد چيزي به ما بگويد و ما نمي فهميم. شايد هم...
(برای خواند ادامه یادداشت رو ادامه مطلب کلیک کنید)
امروز...نه! دیروز که باهات حرف زدم مطمئن شدم که... دلتنگم! نه از اون دلتنگیها که هی باید مچاله بشم تو خودم، و جمع بشم و بمیرم. نه! از اون دلتنگیها که آدم ته دلش غنج می ره! که یه هو اون وسط، ته دلم یه چیزی ریخت پایین! یه لحظه بوی مهر اومد وسط این قیل و قال و من هی موهام رو زدم پشت گوشم و فکر کردم به...
به چی رو دقیق نمی دونم! اما فکر کردم. به یه چیزی غیر از این بو. اما بعد یه چیزایی اومد که من هی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. رفتم باهاش. دلم رفت باهاش... اکثرن دلتنگ چیزهای عجیب و غریبی می شم! که حتی آدم سنگین تره که نگه! و عوضش گیر بده به زندگی.
این روزها که می بینی؟ بند کرده ام به زندگی. و فکر می کنم به روزهای برزخی که گذشتن. لبخندم از ته قلبم قد می کشه میاد تا ته چشمهام. اینکه اون روزها تموم شدن. تمومشون کردم/کردیم/کردند. و بعد دلم می لرزه از برزخی های توی راه اخم می کنم و اخم. اما...
دیروز دلم خواست برم بشینم اون دور دورها... و بعد باد بیاد بره تو موهام و بعد من باشم و خودم. گریه کنم، تنهایی. واسه محدودیتهای من، مال تو، مال ما، همین!
خوب من اینجوری ام دیگه!
هی دور می زنم دور یک دایره. و بعد خسته از تکرار. با سرگیجه می افتم یه گوشه، بلکه آروم بگیرم. من اما می دونم که یه روز بر می گردم، با دستهای پر! یه نقشه هایی تو کله امه که یه روز خودم راست راستکی شون می کنم! آره، حتی فکر اینکه دورم این همه، خسته ام می کنه. اما خوب، از اون خستگی ها و درد ها که یه جورایی دوست داشتنی اند. من یه روز سبز می شم. نه با زندگی قهر می کنم و نه با دیروزم و نه با امروزم. من فرداهامو دوست دارم! می دونی! دوست دارم!
خسته هم که می شم اون وسط ه زیر چشمی به دستهای خالی ام نیگاه می کنم، یادم میاد چی می خواستم و دوباره می دوم، می دوم، می دوم...
علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
در پي انجام بعضي تحركات عناصر خود فروخته بر ضد مُلك همايوني، بر آن شديم جهت تنوير افكار عمومي چندي از خاطرات خود را براي شما نقل كرده و قضاوت را به شما واگذار نمايم در مورد كيفيت عقل ياران شيخ.
حكاياتي كه براي شما نقل مي كنم به چندين صورت از جانب ديگر راويان نقل شده ولي نقل ذيل اصيل تر و از حيث سند به واقعيت نزديكتراست. در ضمن از سال تحصيلي جديد قرار است اين سطور تحت عنوان «اندر احوال ياران شيخ» در كتب درسي دانش آموزان گنجانده شود و آن خاطرات بدين شرح است :
1.
چند صباحي پيش جهت تجديد ميثاق با آرمان هاي نظام و ديدار با دوستان و هم پيمانان و نيز پايان بخشيدن به عمليات زير زميني، سفري به ديار طهران داشتيم. پس از رويت خاله باجي(جنرال سابق) {كه جهت عرض ارادت و دست بوسي و خوشامدگويي آمده بود} همين طور كه گرم سلام و احوال پرسي بوديم؛ كلاغي{...} از نوادگان ابابيل، جنرال داستان ما را مورد عنايات و لطف خاص خويش قرار داده و صفايي به جمال ايشان داد. كه اين عمل بسي مايه ي سرور و خوشحالي بنده و همرزمان علي الخصوص ذات همايوني شد و مرا ياد اين آيه انداخت كه «و لله جنود السماوات و الارض».
پس حواس خود را + كنيد كه اگر دست از پا خطا كرديد از زمين و آسمان براي شما مي بارد.
2.
در منظري ديگر صحبت از مواد افيوني شد در اين هنگام خاله باجي(جنرال سابق) گفت: قليان كشيدن از براي ما افت دارد و ما از ماده اي افيوني به نام "اشك خدا" استفاده مي نماييم.
البته بايد بگويم تا آنجايي كه بنده از دوران صبي(كودكي) به ياد دارم و از اكابر و اعيان و ريش سپيدان شنيده ام، چندين سال پيش شهرداري اصفهان وقتي كه جمعيت وحوش و سگهاي ولگرد زياد شده بود از براي انقراض نسل اين حيوان با وفا از اين ماده ي افيوني استفاده مي نمود كه اثري عجيب و نفعي غريب داشت. حال تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...
3.
شبي در بيت خويش مشغول استراحت بوديم كه ناگه دستگاه تلفن ما را خبر كرد كه كسي با ما كار دارد. جوابش را داديم محمد نامي بود معروف به ميم پسرخاله و از بنده طريق اتصال به شبكه جهاني را سوال نمود. ما نيز با تـأسي از روايت "زكات العلم نشرها" طريق ساخت ارتباطيه(كانكشن) بدو آموختيم باز ايشان سوال نمود بر روي اين برگه يك نام كاربري(user name) و گذرواژه اي(password) است كه در رأس آن قيد شده : شبانه از 30/2 الي 30/8 بامداد. اين يعني چه؟ از برايش توضيح دادم كه با اين فقط مي تواني در آن ساعت از شبانه روز به شبكه جهاني مرتبط شوي باز سوالي نمود كه عقل از من زايل شد و هنوز كه هنوز است در شگفتي اين سوال مانده ام و آن سوال اين بود: آيا ارتباطيه(كانكشن) را نيز در همان ساعت مي بايست بسازم؟ پس از استماع اين سوال از جانب آن جناب دستگاه تلفن را جلوي صورت خود برگرفتم و لختي بدو نگريستم و از فرط خنده غش كردم...
البته باز هم به تاسي از همان روايت جواب اين سوال نيز بدو آموختيم و ياد اوفتاديم اين جمله را كه "پرسيدن عيب نيست نداستن عيب است " و ديگر نخنديديم.
4.
.....
خاطره ي چهارم مربوط به مهمان ناخوانده است و چون ناخوانده است خاطره اش نانوشته مي ماند تا بعد.
يه قولي هست كه ميگه: "من يه تاجرم و جنگ هزينه داره" بنابراين عرصه جنگ و كشاكش را در همان وبلاق(وبلاگ) عمر لحظه ها و بادبادك دنبال مي كنيم و اون را به وبلاق خود نمي كشيم.
منتظر بسته ي پيشنهادي خاله باجي(جنرال سابق) و مهمان نا خوانده اش هستيم.
يا علي مدد است
هواللطیف
سلام
عجب! از آن پست تا این پست، از آن هفته تا این هفته، از آن پنج شنبه تا این پنج شنبه، چقدر اتفاق افتاده. چقدر بالا و پایین شده... زمان چون ابرهای آسمان درگذر است و ما...
نگاه کنید...
به دست کساني که خرمشهر را کشتند نگاه کنيد.
به ناخنهايي که چشم نخلها را در آوردند نگاه کنيد.
به نقشههايي که اروندرود را به طرف عراق کشيده است نگاه کنيد.
لعنت به اسپريهاي ساخت عراق که روي ديوارهاي خرمشهر نوشت: آمدهايم که بمانيم!
نگاه کنيد به برق سرنيزههايي که درختان "کنار و اکاليپتوس" را در آستانهي مسجد جامع سر بريدند.
حيف از انعکاس آبهاي اروند که در آن نوزده ماه به صورت خواب زدهي سربازان عراقي تابيده بود.
لعنت به آن افسر عراقي که در اطلاعيهي نظامي نوشته بود: خرمشهر مثل بالشي است که بصره بر آن خوابيده است، از آن دفاع کنيد!
اين خبر هم خوب است؛ شهرداري بصره خط اتوبوسراني بصره - خرمشهر و بالعکس را داير ميکند.
حالا... حالا به صف سربازان عراقي که در کنار قصر شيخ خزعل منتظرند تا مسافران اردوگاههاي ايران شوند، نگاه کنيد. به زانوان لرزان سرهنگ "احمد زيدان" که ميدان مين را آلوده کرد، نگاه کنيد.
به سرهنگ بيچاره "جواد اسعد شيتنه" و سرهنگ "صلاح القاضي" که به خاطر بيلياقتي در دفاع از خرمشهر، سينهشان در مگسک جوخهي اعدام قرار گرفت، نگاه کنيد.
حالا نگاه کنيد به دستِ عقيقنشانِ کساني که خرمشهر را زنده کردند. نگاه کنيد!
خجالت نکشيد، يک نگاه حلال است!
۰) متن بالا برای ۳ خرداد بود از "مرتضی سرهنگی". به یاد فاتح خرم شهر حاج احمد متوسلیان. و اسوه مقاومت خونین شهر و فرمانده سپاهش شهید محمد جهان آرا.
راستی! از دوم خرداد چه خبر؟!!
۱) نمردیم و دیدیم آقا جواد هم متن ادبی (شعر) نوشتند! (پست قبلی رو می گم). مبارکه!
اما آقای جواد! برادر من! خیلی وقت است "شوخی با..." نگذاشته ای ها!
۲) پسره چهار شنبه سر کلاس آسیایی (ارزیابی طرحها) کنار خودم نشسته بود. کاملا عادی.سلام کردم باهاش دست دادم ولی خداحافظی نه. فردایش آمدم دانشکده دیدم آگهی فوتش را زده اند دم در ورودی. اول از روی اسم نشناختمش. ولی وقتی عکسش را دیدم تنها عکس العملم بهت بود و بهت... یکدفعه خاطره چهار شنبه هفته پیش جلوی چشمم رژه رفت... وسط کلاس میر محمدی (اصول بازار یابی) موبایلم زنگ زد. یک نفر آنطرف خط لابلای هق هق گریه گفت: "مهدی بابام رفت... امروز... خاکش کردیم..." و بعد پست آخر چای نبات: "گورها..."
گوش کن...
۳) با وجود اینکه به همه گفته بودند نیایید امروز رفتم عیادت یک سسل. گفتم بگذار مثل همیشه حرف گوش نکنم. گفتم حالا می روم آنجا فقط من هستم تنهایی زشت است. بعد در جواب خودم گفتم زشت پیرزن است! و رفتم. بیمارستان شهید هاشمی نژاد، بخش محب، (بعدش فهمیدیم همان "وی آی پی" خودمان است منتها اسمش عوض شده! چقدر شیک و تر تمیز بود. یک لحظه فکر کردم آمده ام هتل!) وقتی رسیدم دیدم آخرین نفرم. دور تختش تقریبا جا نبود. تا آمدم حرف بزنم گفتند:"خنده ممنوع!" فهمیدم جای من آنجا نیست زدم بیرون... قرار است فردا (جمعه) مرخصش کنند. برای همه مریضها دعا کنید. یا من اسمه دوا و ذکره شفا...
۴) تصور کن سر شب از شدت خستگی خوابیده باشی و خواب تنها برادرت (از نوع تنی!) را که خیلی دوستش داری و دلت برایش یک ذره شده را ببینی. بعد با صدای پیام کوتاه موبایلت بیدار شوی ببینی همان برادر برایت زده:
"Sahne goharshad, evane maghsure, ruberuye gonbad, dunehaye baroon…"
و دلت بخواهد پر بکشی تا خود حرم زیبای آقا...
۵ ) بلاخره چشم ما به جمال شماره جديد ماهنامه سوره (۲۳) باز شد. وحید جلیلی در بعد التحریر این شماره آورده:
"از آقای میرزایی صاحب موتور سازی سر کوچه چهارم بیست متری طلاب مشهد هم متشکریم که در کنار گریس و آچار و شمع و... بساطی برای عرضه محصولات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی و از جمله سوره پهن کرده است. اگر قرار باشد جامعه را به عرصه فرهنگ بکشانیم آیا نباید فرهنگ را هم به کوچه پس کوچه ها و میان مردم بکشانیم؟ اصلا این خودش نوعی مبارزه عملی با سکولاریزم و مرزکشی بین ساحت های مختلف حیات آدمی نیست؟ نمی شود بعضی محصولات فرهنگی را در لبنیاتی و نانوایی و مکانیکی و سبزی فروشی و اتوشویی و غیره... توزیع کرد؟"
"یادماندگار را چشم زدیم و عمرش چون گل کوتاه شد به شماره هفتم هم نرسید. و پیشاپیش و پساپس مسئولیت تعطیلی و آوارگی و بی پناهی همه تحریریه های حزب اللهی را به عهده می گیریم. از قاموس و صحیفه گرفته تا نیستان و کمان و این آخری: یادماندگار.
خدای ناکرده ذهنتان جای بد نرود، مشکل از چشم شور ماست. به مدیریتهایتان دست نزنید! این چشم شور ما مگر می گذارد مدیریت مدبرانه فرهنگی کشور کار خودش را بکند؟!"
۶) این ترکها هم عجب ترک بازی در آورده اند سر این کاریکاتور کذایی!
بعد یک عده می آیند می نشینند قوم و قبیله بازیهای عصر جاهلیت را مسخره می کنند. امروز را ببینید. اسلام چه می گوید و ما چه می کنیم...
۷) حواستان باشد. جام جهانی در راه است... و امتحانات هم.
علی مددی
هواللطیف
سلام
۱) این وبلاگ از اول قرار بود بهانه ای باشد برای نوشتن ولی الان کم کم دارد کارکرد عکس پیدا می کند!
۲) دو روز اصفهان بودم. پنج شنبه و جمعه. خوش گذشت. مخصوصا صبح جمعه. کم بود اما.
واژه اصفهان برای من مترادف است با آرامش. آرامشی که مدتهاست از آن دورم.
۳) ۲ تا امتحان میان ترم در یک روز. این دو روز همه چیز را تعطیل کردیم و مثل بچه آدم درس خواندیم نتیجه اش هم شد دو تا امتحان شیک و تر تمیز. ارزیابی طرحهای اقتصادی و مبانی فقهی اقتصاد اسلامی. اولی در حد فیزیک اول دبیرستان و دومی در حد تعلیمات دینی سال بعدش. اولی که به همایش تقلب بیشتر شبیه بود تا امتحان و خدایی این استاد خیلی آقایی می کرد که این همه را می دید و هیچ نمی گفت تا احترام دانشجو را حفظ کند. در دومی ۲۵ تا تست را در کمتر از ۱۵ دقیقه زدم. برای چند دقیقه یاد و خاطره حماسه کنکور دادنم برایم زنده شد که از بس تستها را سریع زدم ۲ ساعت وقت اضافه آوردم! بعد هم رتبه ۳ رقمی و... خدا رحمت کند دوران خوش پشت کنکور را...!
۴) خبر دادند امروز تیم تحقیق و تفحص مجلس از دانشگاه علامه می آید خوابگاه. بعد از مدتها سر شب خودم را گذاشتم خوابگاه و بدو بدو رفتم نمازخانه. حدس بزنید چه کسی را دیدم! (این دفعه واقعا به دلایل امنیتی از گفتنش معذوریم)
۵) نمی دانم چرا امروز یاد این شعر کاظمی افتاده بودم و مدام زمزمه اش می کردم:
حق ما بوده است پوسیدن و پامال شدن
در زبان بازی آتش دهنان لال شدن
حق ما بوده است داغی به جبین خوردن ها
با همان ضربه اول به زمین خوردن ها
ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم
نقد یک عمر مشقت به قماری دادیم
و همانی که به اورنگ خدایی دل بست
رخنه بند گران ساخته را با گل بست
در گرفت آتش عصیان قرون ما را نیز
مرده مان زنده نشد کشت مسیحا را نیز
نیمه شب خیل گراز آمد و شب پا را برد
این کَرَت نیل نه فرعون، که موسا را برد...
حرف ناگفته، دهن سوخته ماییم ای قوم!
آش ناخورده، دهن سوخته ماییم ای قوم!
حق ما بوده است پوسیدن و پامال شدن
سیصد و چاردهم بودن و دجال شدن
یا علی مدد
به نام خداوند بخشنده مهربان
به نام خداوند بخشنده مهربان
به نام خداوندي كه جميع موجودات، مسخّر قبضه ي قدرت او، و همه امور در يد كفايت اوست.
و با فضيلت ترين درودها و كاملترين تحيت ها شايسته ي آن پيغمبري است كه صفحه پرچم حمد را به اسم با رفعتش مزين گرديده و نوشته، با موقعيت هدايت و تكميل بشريت به نام نامي اش توشيح شده است.
و اما روايتگر ما چنين روايت مي كند كه:
سجاد نامي روزنامه نويس پس از ظهور انقلابهاي چاي نباتي از سران چاي نبات طلب سور و سات شام كرده و آنگونه كه بر مي آيد ايادي وي نيز مصرانه پيگير اين ماجرا هستند كه جاي بسي تعجب دارد و بايد در صحت عقل اين جماعت شك كرد. جهت تنوير عقول ناقصه دو حكايت نقل مي كنم.
حكايت اول از كتاب «فضائل الشيخ» جلد شانزدهم باب «جود و كرم» (كه از تاليفات عالم عامل، عارف واصل، حكيم كامل و فقيه فاضل جناب مستطاب شيخ مي باشد):
روزي در عهد شباب شيخ در شاپ كافي جلوس نموده بودندي و چاي نبات گوارا را در جان، نوش
مي كردندي. به ناگاه مگسي مفلس به غايت بد صورت كه از آن حوالي مي گذريد محو جمال پر فروغ شيخ گشتيده و به مثابه صي صد و سي در ظرف چاي نبات ايشان سقوط آزاد نموديد.
شيخ پس از رويت اين منظره ي دلخراش لَختي حيران و متعجب بدو نگريست و پس از لمحه اي، خشمگين، مگس نگون بخت مغروق را با ظرافت تام از ظرف چاي نبات بيرون كشيد و چنان بر سر و مغز آن بيچاره كوبيد كه فولاد كوبند آهنگران؛ كه اي پرويز زودباش هر چه خورده اي تف كن.
مگس با حال زاري گفت: اي شيخ از من درگذر كه بي تقصيرم.
شيخ نيز در جواب فرمود: « اي ذره ي بي مقدار چگونه خود را راضي كنم تا مالي را كه روز و شب در تحصيل آن تعب كشيده و در جمع كردن آن، عمر خود را تلف نموده و در عرصات محشر از عهده ي حساب آن بايد برآيم از براي غير واگذارم؟ زهي خيال باطل و بسي جهل مركب»
نقل است مگس مفلس هر چه خورده بود اخ كرد و شيخ نيز جهت تاديب، بالهايش را از بدنش جدا نمود تا وي تا خانه اش پياده برود.
و اما حكايتي ديگر از شيخ نقل مي كنم كه در چندين هزار كتاب ثبت شده، در منابر و مساجد، اين حكايت از او مذكور و خاص و عام، آفرين و دعا بر او مي فرستند{علاوه بر فوايد اخرويه و مثوبات كثيره.}
روزي شيخ از كنار زنده رود مي گذريد كه در اين فكر اوفتاد كه وي نيز به تاسي از يكي از بزرگان بر روي آب قدم گذارده و از آن گذر كند. تا مايه مباهات مريدانش گردد.
او چنين كرد و تا ميانه راه برفت ولي ناگه وضويش باطل گرديد و ارتباطش با عوالم بالا قطع گرديد و در بحر آب سقوط نمود و عنقريب بود كه در آن غرق گردد.
جماعتي براي نجات شيخ جمع گشتند و هر چه به شيخ عرضه ميداشتند: اي شيخ «دستت را به ما بده» تا تو را نجات دهيم ولي شيخ بي اعتنا به آن جماعت در حال غرق شدن بود.
مردي نكته سنج از رندان آن ديار كه در آن حوالي حضور داشت و ما وقع را مشاهده نموده بود به سمت شيخ رفت و بانگ برآورد اي شيخ «دست مرا بگير» تا نجات يابي و اين گونه بود كه شيخ دست آن رند را گرفت و از آب برون شد.
حال اگر در آنچه گفتيم تشكيكي داشته باشي، ديده بگشا و نظر به صفات و اخلاق مردم اين ديار كن و نيز كتب تواريخ را مطالعه نماي و حكايات گذشتگان را استماع كن تا به احوالشان آشنا شوي و راه عقل در پيش گيري.
يا علي مدد است
«هواللطيف»
زندگی ما پر است از بازی. بازیهای یک نفره تا چند میلیارد نفره. بازیهایی که مختص به خودمان است و بازیهایی که ما و همه یا بخشی از آدمهای اطراف مان (خواسته یا ناخواسته، دانسته یا ندانسته) در آن بازی می کنیم و می کنند.
بازیهای جدی، بازیهای خنده دار، بازیهای تلخ، بازیهای شیرین، بازیهای غم انگیز، بازیهای عبث، بازیهای بی نتیجه، بازیهای احساسی، بازیهای منطقی، بازیهای جدید، بازیهای تکراری و... همیشه قرار گرفتن در یک بازی دست خودمان نیست. اما این ماییم که چگونگی بازی مان را تعیین می کنیم. اینکه از آن لذت ببریم یا رنج و زحمت برای خودمان فراهم کنیم، اینکه مسیر آن را (به سمت خوب یا بد) تغییر دهیم یا در مسیر جاری حرکت کنیم، اینکه با قانون خودمان بازی کنیم یا طبق قوانین دیگران، اینکه به آن طراوت و نشاط بدهیم یا آن را به گند بکشیم(!)، اینکه (برای خود و دیگران) از آن خاطرات خوش به جا بگذاریم یا تلخ، اینکه به موقع از آن خارج شویم یا به حضورمان ادامه دهیم، اینکه از آن تجربه اندوزی کنیم یا نه... همه و همه اینها به خودمان بستگی دارد. انتخاب با خود ماست.
این بازیها هستند که به زندگی رنگ و مزه می دهند و شیرنی یا نمک آن را کم و زیاد می کنند. تنها لازم است که بازی را بشناسیم و از یاد نبریم که مشغول بازی هستیم.
اتفاقی که در حدود یک هفته گذشته در این وبلاگ افتاد و دامنگیر وبلاگهای همسایه هم شد یک بازی بود. یک بازی که برای خود من هم جدید بود (یا حداقل محیط و نحوه بازی اش تازه بود. مثل بازی های کامپیوتری که ورسیون های جدیدش همیشه جالب هستند) عده ای با درایت این واقعیت را فهمیدند و وارد بازی شدند و به روش خودشان بازی کردند و از آن لذت بردند (ر.ک. کامنتهای پست قبل و ماقبل و ماقبل ترش و... قس علی هذا) عده ای دیگر ترجیح دادند نظاره گر بازی باشند و در آن دخیل نشوند. و حتی این هم عادی بود که "مسخره" "جلف" "سبک" "مزخرف" و این قبیل صفات از طرف عده ای بهترین توصیف برای این بازی باشد. (همانطور که یک مسابقه فوتبال یکصد هزار نفر را به استادیوم و چند میلیون نفر را پای تلویزیون می کشاند و چند میلون دیگر به حال اینها تاسف می خورند و اینها به عدم فهم آن چند میلیون)
در اینجا تشکر می کنم از کلیه دوستان و مخاطبان چای نبات. آنهایی که با خود شور و نشاط را به بازی آوردند و (در نقش موافق و مخالف) همراه ما شدند و آنهایی که با وجود نپسندیدن آن را تحمل کردند. و حلالیت می طلبم از هر دو دسته شان. (خدایش من نور بالا نمی زنم؟!شهید شدم نگید نگفتی...) و تشکر می کنم از نودال، امپکس، دکوپاژ، ماکرو ویو، واحد سیار مستقر در ورزشگاه آزادی، یگان ویژه ناجا، عزیزانمان در حراست سازمان، دوستانمان در پخش شبکه و... دکتر مسعود درخشان که فردا قرار است از ما امتحان میان ترم درس نظامهای اقتصادی بگیرند!
زهرا کیست؟!
زهرا رحیمی نوه خاله ام است. (نوه مرحوم حجه الاسلام غلامحسین رحیمی امام جمعه سابق و موسس حوزه علمیه تفرش). فرزند پسر خاله ام حسام. الان حدود یک سال و دو سه ماهش است و میانه اش با من خیلی خوب. خواهر و برادر هم ندارد. هر وقت اصفهان باشم حتما به خانه شان می روم و چند ساعتی با هم بازی می کنیم. آرام است و دوست داشتنی. بعضی وقتها حرفهایی را که به هیچ کس نمی توان زد برایش می گویم. او هم آرام می نشیند نگاهم می کند و تا آخر گوش می دهد. خیلی دوستش دارم. تا آنجا که مادرش من را "دامادم!" صدا می زند. نمی دانم! شاید وقتی بزرگ شد این داستان را نشانش دادم. البته اگر تا آن موقع چای نباتی باشد و مهدی شیخی که به روزش کند. اصلا تا آن وقت کی مرده کی زنده... صلوات بفرست!
این چند گزاره منفصل هم حرفهای جدی ام است در رابطه با جنگ و صلح (چیزی که تمرینش را در بازی مان داشتیم). توجه به بند اول را خصوصا به دوستان دانشکده توصیه می کنم. و از همه خواهش می کنم با تامل بخوانید:
۱) پس آنچه بر تو پوشيده است كشف مكن، زيرا جز اين نيست كه تكليف تو پاك كردن چيزي است كه بر تو ظاهر گشته و خداوند خود در باره آنچه از تو مخفي است حكم خواهد كرد. و از چيزي كه براي تو واضح نيست چشم بپوش.
و هرگز براي تصديق سخن چين شتاب مكن زيرا سخن چين خيانت پيشه است هر چند خود را به خير خواهان تشبيه كند.
۲) بهترين شكل هنر جنگ پيروزي بدون جنگيدن در يك نبرد مسلحانه ساده است .
پيروزي با به هدر رفتن منابع دشمن، تغيير وفاداري ملتش، تضعيف روحيه رهبري و بلاخره "درهم شكستن مقاومت دشمن" بدست مي آيد.
۳) وقتي مي توانيد حمله كنيد اينطور قلمداد كنيد كه نمي توانيد،
وقتي فعال هستيد طوري وانمود كنيد كه به نظر آيد فعاليتي نداريد،
وقتي نزديك هستيد دشمن را وادار كنيد باور كند از او فاصله داريد،
وقتي خيلي دور هستيد او را وادار سازيد شما را نزديك تصور كند،
وقتي خود را تجديد سازمان داديد طوري وانمود كنيد كه شما را ازهم پايشيده پندارد،
اگر ضعيفيد خود را قوي جا بزنيد و دشمن را وادار كنيد از شما پرهيز نمايد،
وقتي قوي هستيد نشان دهيد ضعيفيد تا دشمن گستاخ گردد.
۴) اگر کوهها از جای کنده شوند، تو پابرجا باش، دندانها را روی هم بفشار، جمجمه ات را به خدا بسپار، قدمت را روی زمین چونان میخ فررفته و ثابت بدار، چشم به آخرین صفوف دشمن بدوز و دیده از نیرو ها و بارقه شمشیر آنها بپوش و خیره مباش،
و بدان که پیروزی از نزد خواند سبحان است.
۵) هرگز صلحي را كه دشمن تو به آن دعوت نمايد و رضايت خدا در آن باشد دفع مكن. زيرا به وسيله صلح است كه لشكريانت آسوده مي گردند و خود از تشويش خاطر و اندوه رها مي شوي و موجب ايمني بر شهرهايت مي باشد. ولي پس از استقرار صلح از دشمن خود كاملا بر حذر باش. زيرا دشمن چه بسا به نزديكي مي گرايد و نمايش صلح مي دهد تا طرف را غافلگير كند. پس جانب احتياط را بگير و خوش گماني را درباره حيله گري هاي دشمن متهم بساز.
توضیح: گزاره های ۱و ۴ و ۵ از فرمایشات حضرت امیر علیه السلام هستند.
یا علی مدد
به نام خداوند بخشنده مهربان
ميلاد با سعادت سلطان البشر حضرت محمد مصطفي(صلي الله عليه و آله و سلم) و امام جعفر صادق (عليه السلام) را به تمامي شيعيان و محبان ايشان تبريك و تهنيت عرض مي نماييم .

مُحَمَّدٌ رَسولُ الله وَ الَّذينَ مَعَهُ اَشِدَّاءُ عَلَي الكُفّار رُحَماءُ بَيْنَهُم ...
محمد(صلي الله عليه و آله و سلم) پيامبر خداست؛ و كساني كه با اويند، بر كافران سختگير، و با همديگر مهربانند ...
قرآن كريم سوره فتح آيه 29
توضيح در مورد چهار تا پست آخر
هدف ما از گذاشتن اين پست ها نه افزايش آمار بازديدكنندگان بوده و نه ايجاد درگيري و خوشمزگي و نه چيزهايي از اين دست. بلكه ما فقط قصد داشتيم يه شور و حالي در بين مخاطبان تقريبا ثابت خود ايجاد كنيم كه در اين بين دوستان جديدي هم به دوستان قبلي ما اضافه شدن كه مايه مباهات ماست.
بعضي از دوستان هم به ما خرده گرفته بودن و از اينكه که "فضای وبلاگستان فضای یه مشت شوخی های مسخره شده " اظهار تاسف كرده بودن. بايد عرض كنم كه اكثر وبلاگهاي شخصي تيره مينويسن . البته شايد هم بد نباشد چون گاهي وقتا كه آدم دلش مي گيره و حال و حوصله ي هيچي و هيچ كس رو نداره نوشتن بهترين راهه. ولو اينكه هيچ مطلب جديدي هم ننويسيم و اين نوشته، تكرار يه جمله خوب يا يه قطعه شعر زيبا باشه... همين رقص قلم بر روي كاغذ خودش آرامش بخشه. ولي خب اين هم يه نوعشه.بايد به نظرات همديگه احترام بذاريم؛ چيزي كه مهمه اينه كه بايد اعتدال در هر زمينه اي رعايت بشه.
در هر صورت با مهدي تصميم گرفتيم اين داستان رو عملي كنيم و كساني كه فكر ميكردن بين من و مهدي كدورتي پيش اومده بايد بگم "زهي خيال باطل و بسي جهل مركب !!! " و توضيح بيشتر در مورد اين قضيه رو به مهدي دوست داشتني و عزيزم واگذار ميكنم. و ازش ميخوام كه در ادامه ي همين پست بنويسه.
سلام!
من مهدی شیخم!
ممنونم از جواد عزیز برای توضیحش. با بیشتر گفته هایش هم موافقم ولی ترجیح می دهم حرفهای جدی بعد از شوخی (یا به قول بعضی "مسخره بازی" که البته من با "بازی" اش موافقم) را در یک پست جداگانه که ان شا الله پست بعدی خواهد بود بزنم.(هر چند جدی بودن و حرف جدی زدن اصلا به من نمی آید ولی سعی خودم را می کنم.) این امشب و فردای عیدهم هرجا کیک دیدید به یاد "کیک زرد" بیفتید و ذکر سفارش شده "انرجی هسته ای..." را با حضور قلب زمزمه کنید. ان شا الله قبول باشد.
نام احمد، نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست...
عیدتان مبارک! دست علی به همراهتان...
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
به نام خداوند بخشنده مهربان
با عرض تبريك يوم الله 22 فروردين!!! بر همگان واجب است تا ذكر « انرجي هسته اي حق مسلم ماست» را تا آنجا كه جان در بدن دارند فرياد بزنند.
امت هميشه در صحنه حزب الله، اين بار نيز همانند دفعات گذشته پس از اعلام اخبار مربوط به تكميل چرخه ي سوخت هسته اي به پشت بام ها رفتند و تا الله اكبر اذان صبح، بر سر و مغز خود كوفتند و اين ذكر را فرياد زدند.
اجركم عند الله انشاء الله كه باريكلا
حضرت علي (عليه السلام) فرموده اند: اگر به دشمنت هم قول دادي، به آن وفا كن.
بالاخره اظهارات شيخولانه شيخ حراف، كار دستش داد و منو مجبور كرد تا علي رغم ميل باطني ام همانطور كه قبلا قول داده بودم آخرين برگ اين بازي را رو كنم و عكس هاي زهرا رو منتشر كنم.
در ضمن به علت رعايت حريم مسائل اخلاقي و حرفه اي و همچنين رعايت حال بانوان گرامي از انتشار مستقيم عكسها در وبلاگ خودداري مي كنم و فقط لينك عكسها رو قرار ميدم.
توضيح: اين عكسها به تازگي گرفته شده و كاملا واقعي هستن و هيچ گونه دخل و تصرفي در آنها صورت نگرفته.
پس همزمان با زمزمه ي ذكر "انرجي هسته اي..." كليك كنيد به اميد براندازي شيخ. یاعلی مدد است
به نام خداوند بخشنده مهربان

آخرين اخبار پس از برگزاري همايش "جهان بدون شيخ"
1- وبلاگ فخيمه بادبادك در جهت اعلام همبستگي با اينجانب و مخالفت با اعمال شيخ اقدام به گذاشتن پست فوق العاده نمود.
2- سازمان هوا شناسي كل كشور اعلام كرد عامل بيش از 30 درصد از آلودگي هاي هواي تهران به خاطر وجود شيخ در اين شهر مي باشد (نمونه بارز اين ادعا ايام نوروز بود كه آلودگي هوا بخاطر عدم حضور وي در تهران به طرز محسوسي كاهش يافته بود)
3- به گفته يك منبع نا آگاه (كه خواسته نامش فاش شود ولي ما نمي گوييم) پس از اعلام خبر مربوط به نامزدي شيخ و زهرا 80 درصد دختران دانشكده دپرس شده اند.
(عكس ذيل مربوط به همين خبر است)

4- سازمان علوم پزشكي طي اطلاعيه اي اعلام نمود: « يكي از مهمترين نشانه هاي بروز بيماري جنون گاوي اعلام حمايت از شيخ مي باشد.»
در ضمن اين سازمان توصيه كرد با توجه به شيوع اين بيماري مهلك اقدامات بهداشتي را رعايت فرماييد.
5- تا كنون افراد ذيل از مواضع شيخ حمايت كرده اند:
گل پسر- محدثه– الهام– سجاد روزنامه نويس – سارا– نيك
6- بازارچه خيريهاي با هدف ياري رساني به زلزله زدگان استان لرستان برگزار ميشود ... اين بازارچه روز 27 فروردين ماه سال جاري درمحل تالار وحدت از ساعت 9 تا 21 پذيراي علاقهمندان و خيرين خواهد بود.
7- تاكنون هيچ خبر موثقي از حضور شيخ در وبلاگي گزارش نشده. و شيخ در خاموشي مطلق به سر مي برد.
8- فرد مشكوكي با نام " فرمانده اطلاعات عمليات" اقدام به كامنت گذاري كرده و در جديدترين اقدام خود وبلاگي با عنوان عمر لحظه ها را راه اندازي كرده است.
9-- پرونده شيخ براي روشن شدن نكات مبهم و تاريك به" دادگاه ويژه شيوخ" ارجاع مي شود.
10- در پي مهدور الدم شناخته شدن شيخ بورس سهام عربستان به شدت سقوط كرد.
11- انجمن زشت هاي آلمان نيز طي بيانيه اي اعلام كرد چهره ي منحوس شيخ سمبل گوياي اين انجمن در كل قاره ي آسيا ست.
12- حزب الله لبنان ترور نافرجام سيد حسن نصر الله را بي ارتباط با همايش "جهان بدون شيخ " ندانست.
13- به گفته ي يك منبع كاملا موثق و رسمي مامورين " قم لند يارد " مسئوليت محافظت از جان بي مقدار شيخ را بر عهده گرفته اند.
14- دولتمردان آمريكا و اسرائيل ضمن حمايت از مواضع شيخ حذف وي را تهديدي جدي براي تحقق طرح خاور ميانه بزرگ دانستند.
در پايان خطاب به شيخ و طرفدارانش ميگم :
" در اين نبرد پيروزي از آن هيچ كس نيست، اما شكست متعلق به همه ي شماست."
يا علي ...
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به همه داداها و آباجي هاي عزيز
قبل از هر چيز اعلام مي كنم كه هر كس از شيخ (لعنت الله عليه) حمايت كنه " گور خودشو كنده "
پاسخ به بعضي از ابهامات منو ترغيب به گذاشتن اين پست كرد.
اصلا برام مهم نيست كه كي با چه ديدي به اين قضيه نگاه ميكنه اين يه قضيه ي كاملا جديه و شيخ با بي ظرفيت بازي كه در آورده اونو اين قدر بزرگ كرده و همه رو وارد يه بازي پيچيده كرده و كار به گيس و گيس كشي كه چه عرض كنم به ريش و ريش كشي كشيده ولي وقتي كه اون عكسهاي كذايي رو تو محيط وب منتشر كردم اونوقته كه همه به ماهيت پليد اين شيخ پي مي بريد. و مي فهميد كه اين شيخ گرگي است در لباس يك گوسفند و به من حق ميديد.
به همين دليل يه همايشی سراسري با عنوان «جهان بدون شيخ»
The world without sheikh"" برگزار مي كنيم تا مخالفين و موافقين مشخص بشن و هر كس تكليف خودشو بدونه.
مكانش هم همين وبلاگ. موافقین و مخالفین نظر بدن. منافقین هم نظاره گر باشن.
شيخ
افتخاراتت كم بود اين رو هم بهش اضافه كنيم كه رفتي "عضو " القاعده شدي. يقين فردا روزي مي خواي ادعا كني كه رهبري شاخه ي القاعده تو ايران به عهده ي توست و لباس هات با بن لادن زير يه آفتاب خشك ميشه؟؟!!!
شيخ ... شيخ ... اگه دستم بهت نرسه ريشاتو دونه دونه مي كنم.
مطمئنا در چند روز آينده اين جمله رو مرتب با خودت تكرار مي كني:
" اين يه جور مكافاته، براي كاري كه نبايد انجام مي دادم "
يا علي ...
هواللطیف
بازگشت مهدی شیخ (قسمت آخر)
حاشیه های پر رنگ تر از متن
سلام
نزدیک یک هفته است که قرار است به روز کنیم هر دفعه نمی شود. (مَثَل جهنم و قیف و قیر را یک یادتان هست!) تا اینکه بعد از صرف نظر کردن از سفر مشهد و بعد هم کیش در نوروز دیشب وطن را ترک گفتیم و به این شهر طهران قدم گذاشتیم تا اولین سفر در سال ۸۵ را کلید زده باشیم. و سر و ته این یادداشت ناتمام را به هم بیاوریم و اندکی بیاساییم. (آره جان همشیره ابوی محترممان! تازه امروز فهمیدم که پس فردا گروه سه نفره ما ارائه کنفرانس درس اقتصاد ایران دارد که تا به هم اکنون دریغ از یک کلمه مطالعه...) شاید قسمت بوده که در این روز عیدی بیایم. راستی عید شما مبارک! (همینجوری اش می شود آغاز امامت حضرت حجت (عج) و همانجوری اش می شود به درک واصل شدن ضارب ملعون حضرت زهرا(س))
این چند وقت از تنهایی دلچسب و رفاه بدست آمده در خانه که در اثر سفر اهل بیتمان به جزیره زیبای کیش حاصل شده بود کمال استفاده را بردیم و در کنار خواب فراوان و تماشای فیلمهای هندی و بردن حظ وافر و گرفتن درسها و نتایج اخلاقی فراوان از آنها که به همت رسانه ملی(!) میسر شد، توانستیم سیاهه ای از برنامه شخصی در سال پیش رو را به همراه ارزیابی و ثبت برنامه ها، کارها و اتفاقات مهم سال گذشته ردیف کنیم که بزرگان گفته اند: "حاسبو قبل ان تحاسبو"! (وای! چرا من نثر نوشتنم اینجوری شده؟! شرمنده! باور کنین دست خودم نیس! تقصیر این...)
سال گذشته در شهر بندرعباس آغاز شد و در خرمشهر هم تمام شد. در این بین شهرهای تهران (این که دیگه گفتن نداره)، مشهد (اونم سه بار!)، جزیره قشم، یزد، قم، اراک، تفرش، انزلی (وای! چه توهمی!)، آبادان، اهواز را هم زیر پا گذاشته و تعداد متنابهی همایش و کنفرانس و نشست و کنگره و از این قبیل را هم پشت سر گذاشتیم که هرکدام دنیایی بود برای خودش. (برای همین در یادداشت قبلی گفتم پرفراز و نشیب ترین سال زندگی ام بود) (اینها را فقط برای خودم نوشتم که یادم نرود!)
سیزده بدر امسال برای من یک تفاوت کلی با سالهای قبل (تا آنجا که حافظه ام یاری می کند) داشت و آن هم این بود که تمام شبانه روزش پایم را از درخانه بیرون نگذاشتم ولی به عوض یک روز قبل به استقبال آن رفتیم و نحسی سیزده را روز دوازدهم به همراه فک و فامیل در باغ پدربزرگ در کردیم. و بعد از خوردن کباب کوبیده با تمام عناصر ذکور فامیل (در بازه ۷ سال تا ۶۰ سال) به فوتبال پرداختیم.
(ولی چه فایده! کسی که تمام حواسم پیشش بود اصلا بهم محل نگذاشت. حتی جواب سلامم را هم به زور داد. جلوی فامیل (مخصوصا باباش) هم که نمی شد چیزی بهش بگم. و اینگونه شد که من دپرس شدم!)
اینا رو ولش!
جواد نامرد! آدم فروش! با این فاطمه همایونی متحد شده اید بر علیه من! چرا قضیه "زهرا" رو گفتی؟ تازه اونم تو وبلاگ... تقصیر خودمه... مار تو آستین پرورش دادم!... همینطوری امانت داری می کنی؟ باشه... ما رو ببین عکسهای زهرا رو دادیم به کی برامون اسکن کنه... بشکنه این دست... حالا می خواد بر علیه من استفاده کنه... برا من پرونده درست کردن... اما جواد ملکوتی بهت دلسوزانه توصیه می کنم با من در نیفت! وای به حالت اگه عکسا رو بهش بدی! من نمی کشمت. اما کاری می کنم که روزی هزار بار آرزو کنی کاش کشته بودمت! یادت نره "من یه حرفه ای ام!"
در ضمن من از این به بعد با این آدم نامرد توی یه وبلاگ حتا یک کلمه هم مطلب نمی نویسم و تا اطلاع ثانوی اینجا (یعنی چای نبات) رو تحریم می کنم. تا تکلیفم با این جواد روشن بشه. در ضمن هر کدام از دوستان وبلاگ دار که بخوان می تونن لطف کنن برای مدتی میزبان بنده باشن تا من از بی خانمانی دربیام و اونجا مطلب بنویسم. ان شا الله با یک مطلب طنز جدید تحت عنوان ((روز نوشتهای یک تروریست وطنی)) در خدمت همه دوستان خواهم بود. عنوان و آدرس وبلاگی را که مهمانش خواهم بود را یه زودی خبر خواهم داد.
یا علی مدد
سلام
سلام به همه. با معرفت ها و بی مرام ها! آنهایی که عین خیالشان نبود که من این چند وقته کدوم گوری بودم و چرا آپ نمی کردم و آنهایی که در حد بضاعت و امکانات و البته لطفشان سراغی از این حقیر سراپا بی تقصیر گرفتند. این چند وقته یعنی از یادداشت "مردی بدون دست" (آخرین پست من در سال ۸۴) تا حالا چند هزار کیلومتر راه طی کرده ام و قطر ایران را از شمال شرقی ایران تا جنوب غربی رفته ام و الان تازه برگشته ام و هنوز هم به خانه نرفته ام. آره عزیز! "من یه کابوی تنهام که از خونه اش دوره..."
ولی حالا برگشته ام و این چند خط شاید وصف گوشه ای باشد از این دوری ها:(بقیه حرفها باشد برای بعد چون الان باید بروم راهی شوم برای اصفهان. برای خانه.)
سال پیش (نوروز ۸۴) نه تنها وقتی موقع سال تحویل در ساحل خلیج فارس در بندر عباس با خانواده مشغول درست کردن هفت سین بودیم که حتی در کل سالی که گذشت اصلا به هیچ وجه به مخیله ام هم خطور نمی کرد که ساعتهای آخر سال را در میان آن همه آدم جایی باشم که هنوز فضایش برایم سنگینی می کند: شلمچه- نقطه صفر مرزی- منطقه عملیاتی کربلای پنج.
و حالا دقایق آخر سال است. سالی که پر فراز و نشیب ترین سال زندگی ام بود. و من در کیلومتر ۴۵ جاده اهواز-خرمشهر نشسته ام توی خودروی پژوی۴۰۵ که غیر از خودم ۴ سرنشین دیگر دارد که همه (حتی در برخی موارد راننده!) از شدت خستگی خوابند و عباس (رفیق جدید یزدی ام) طوری خودش را ولو کرده روی من و سرش را روی شانه ام گذاشته که مطمئنم دارد خواب نامزدش را می بیند!! به تاریکی های مبهم کنارجاده که می دانم درختهای کوتاه آنجا هستند نگاه می کنم و ماشینهایی که گهگاه از روبرو پیدایشان می شود و نور مزاحم چراغهایشان نمی گذارد ستاره ها را درست تماشا کنم. آن دور دست ها هم ماه دوم آن منطقه که تاریکترین شبها را روشنی می دهد در حال سو سو زدن است. شعله همیشه فروزان پالایشگاه سرزمین نفت. نزدیک سال تحویل است. نه سفره ای در کار است، نه خانواده ای، نه تلویزیون با آن مجری های لیم و حرفهای تکراری شان، نه عیدی نه آخرین تکاپو های سالی که دارد می رود پی کارش، فقط جاده است و جاده. بی گمان باید رفت...
برای جستجویی بی هدف دست می گردانم توی جیب شلوار شش جیب سبزم ام که این روزها خاکی شده است و اولین و تنها چیزی را که لمس می کنم می کشم بیرون. سین های سفره ای که نیست جور می شود. ناخودآگاه آرام زمزمه می کنم...
السلام علیک یا اباعبد الله... یه روز می بینمت... السلام علیک یابن رسول الله... یه روز می بینمت... السلام علیک یابن امیرالمومنین... یه روز می بینمت... السلام علیک یابن فاطمه... یه روز می بینمت... السلام علیک یا ثارالله... یه روز می بینمت... السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک... یه روز می بینمت...
ولی این که شد شش تا. باید یا نباشد یا تمام باشد. چشم می گردانم توی ماشین. داش بورد، روی زمین، زیر صندلی، پشت شیشه عقب و هفتمی را هم می یابم. چه خوب شد که عصر نخوردمش!
ساعت دقیق تحویل سال را می دانم. ولی اگر کسی اعلامش نکند انگار اتفاقی نیفتاده است. به خنگی خودم لعنت می فرستم. یادم می آید که اگر تلویزیون نیست ماشین رادیو که دارد. روشنش می کنم سیب سرخ را توی دو دستم می گیرم. چشمهایم را می بندم و گوش می سپارم به اعلام آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج هجری شمسی. یا مقلب القلوب و الابصار...در حالی که نمی دانم سال بعد این موقع کجا خواهم بود... (ادامه دارد)
یا علی مدد
آخرین امتحان ترم پنج... اقتصاد توسعه... دکتر ستاری فر...
انجمن علمی اقتصاد... مگه تو عضو شورای مرکزی نیستی؟... دانشجوی نمونه... نامه استادها رفت؟... مگه اینجا کس دیگری نیست؟...
حسین بلاخره آمد از اصفهان... یک ساک پر آورده... آماده آماده!... انگار مامان دقیقا می دانسته چه می خواهم... در این هیر و ویر حداقل زحمت ساک بستن نداریم...
خوابگاه... عباس آقا!... انتخاب واحد... زنگ بابا به خوابگاه... پول مول نمی خوای بچه؟!... لعنت به موبایلی که قطع است... خداحافظی... امتحان فوق لیسانس داریم.. التماس دعا!... مهدی جان یه مشهد ردیف کن با هم بریم... خیلی نامردی! تنها تنها؟... آقای صراف ما رو یادت نره... فلانی کوشش؟ سر جلسه امتحان... دادا یا علی!... آب... قرآن... خیس شدم!...
وقت نیست... حاضری امتحان کامپیوتر. خانم حبیب الله زاده!... مرتضی... دربست ترمینال شرق...
دیدن یک گله آشنا که هرکدام را کلی وقت است ندیده ای... حرکت... سومی را بلند تر بفرست... آقا رسول کو پس؟... صبح با ماشین رفت... از پارسالیها یک عده نیستند... چند تایی شان در عرض این یک سال متاهل شده اند و حالا که خرشان از پل گذشته...! ...خواب...
(...)، شام، نماز!... فیلم بذار مهدی... تارا و تب توت فرنگی... چه ربطی دارد؟... فیلم دفاع مقدس... حرف... حرف... مافیا! آن هم سه ساعت، داد و هوار، خنده تا حد دل درد!... جوک... خواب...
بیدار شید رسیدیم... السلام علیک یا شمس الشموس... من اینجا چه کار می کنم؟
امشب شب جمعه است و شب آخر سفر و من اینجا نشسته در کافی نت در خیابان خسروی. اینجا از پنجره طبقه دوم حرم معلوم است و گنبد هم. پریشب تا صبح رفتیم یک شکم سیر زیارت کردیم. الرحمن و واقعه و نبا. مثل هميشه. مثل آن روز ها كه با بچه هاي سراج براي اولين بار آمده بوديم. و مثل بقيه دفعات. به نیابت همه نماز زیارت خواندم. دو رکعت دو رکعت. هر دو رکعت برای دو نفر. می شود به عبارتی هر نفر یک رکعت! چه جالب بود جور کردن این دو نفر ها! و چه سخت! فقط برای یک نفر تنها خواندم. از طرف خودم و او! بعد هم به نيابت از همه يك زيارت امين الله. چه قدر دوستش دارم اين زيارت را! حرم را هم گشتیم. عکس هم با موبایل مرتضی گرفتم. "- عکس نگیر آقا! - چشم! - چلیک!" . تا حالا به این خلوتی ندیده بودم حرم را. ساعت سه نصف شب در صحن جمهوری فقط من بودم و معین. در صحن گوهرشاد فقط ۶ نفر بودند. (عکسهایش هست) خیلی سرد بود. و حالا... راستی! من اینجا چه کار می کنم؟
من اينجا چه كار مي كنم؟ ديشب يك شب گردي پياده اساسي كردم. زير باران. قبلش كلي مافيا بازي كرده بوديم -حاج آقا بهم مي گويد "شيخ مافيا"!- و قبلش هم يك جنگ پوسته اي(!) اساسي با پوست پرتقال هايي كه مثل (...) خورديم. و قبلش هم تلويزيون و برره و نمايش فيلم سينمايي، امروز صبح رفتم كتابخانه مركزي آستان قدس. امروز با آقا رسول رفتيم چند جا را ديديم براي مشهد احتمالي كه قرار است ان شاء الله بعد از كنكور ارشد در اسفند با بچه ها بياييم. امين كلاهدوزان را هم ديدم با او هم يك چرخي زديم. كلي كار ديگر هم بود. راستي! اين چندمين سفر مشهدم است؟ نمي دانم!
اللهم اني وقفت علي باب من ابواب بيوت نبيك... واقعا من اينجا چه كار مي كنم؟











يا علي مدد
چند وقت است که احساس می کنم همه چیز شلوغ و در هم ریخته شده. جایگاه زمان برایم مشخص نیست. حس می کنم همیشه از عقربه هایی که بی رحمانه در حال بلعیدن تک تک لحظه ها هستند عقب هستم. عکس العملم هنگامی که واژه نظم را در ذهنم تکرار می کنم از یک پوزخند ساده تجاوز نمی کند. آدم های اطراف دیگر مثل سابق نیستند. کارهایی که انجام می دهم دیگر ارزش گذشته را ندارند (به جز معدودی) و در این بی نظمی موهوم میل به همه چیز حتی چای نبات ( این نوشداروی شفا بخش!) را هم از دست داده ام. بعضی وقتها چشمانم مثل خواب زده ها مدتها اطراف را می كاوند بدون آنکه بدانند دنبال چه هستند و همه اش حاصل این ذهن در هم ریخته است. ای کاش لااقل دلیل این آشفتگی را می دانستم. دوست دارم برای مدتی از همه چیز دل بکنم رهایشان کنم و بروم به جایی که بتوانم جرعه جرعه از چشمه قرار و آرامش لبریز شوم ولی افسوس که...
بگذریم
امروز وقتی داشتم گوگل فارسی را برای یافتن مطلب برای تحقیقی با موضوع بیمه و تجارت جهانی زیر و رو می کردم یک دفعه به صرافت افتادم که اسم این وبلاگ یعنی عبارت «چای نبات» را جستجو کنم. نتیجه جالب بود: ۷۴۴ یافته در ۲۹ صدم ثانیه و فکر می کنید اولین لینک معرفی شده چه بود؟... بعله! همین صفحه که الان جلوی روی شماست. اگر قبول نداريد مي توانيد خودتان امتحان كنيد.
به آنهایی که وبلاگ دارند توصیه می کنم این امتحان را با نام خودشان يا وبلاگشان انجام بدهند. نتیجه اش هرچه باشد جالب خواهد بود.
بگذريم
این دو تصوير را که می بینید كار سید حمید است كه اسکن کرده ام. از رفقاي قديمی است بچه اصفهان و دانشجوی ترم ۷ نقاشی در همين تهران. چند تايش را توی کیفش دیدم و از این دو تا خوشم آمد او هم با یک یادداشت کوتاه پشت هرکدام هدیه دادشان به من. من هم در عوض کتاب «رزیتا خاتون» سید مهدی شجاعی را با یک یادداشت خیلی کوتاه در صفحه اولش بهش هدیه دادم. می گفت دومی را در شب قدر کار کرده...


امام را دعا كنيد.
يا علي مدد...
۰) باااااباااااا...
این چند وقته چه خبرا بوده اینجا...
اول سلام به همه از اونایی که اومدن سرزدن و نظر دادن و تشکر ویژه از همه کسانی که در اولین (و شاید هم آخرین) مسابقه بزرگ چای نبات شرکت فعال و حضور منسجم و پرشوری داشتند و الحق حماسه آفریدند... (شرمنده که شد شبیه شد گزارش ثابت صدا و سیما بعد از هر انتخابات!) ولی در این زمینه نکاتی چند قابل ذکر است:
۱) راستش آن جمله جنجال برانگیز ۲۰ شرکت کننده در اصل از اول جزو متن اصلی نبود ولی بعد از فرایند به روز سازی (هیچ ربطی به غنی سازی و اورانیوم و آژانس و البرادعی و لاریجانی و... ندارد) به متن توضیحی اضافه شد. چراکه می توانست بهانه خوبی باشد برای غیبت پیش بینی شده بنده در این چند وقته که هزار و یک علت داشت که از جمله آنها ازدواج تنها اخوی گرامی بنده بود. (فکر کنم همین یکی کفایت می کند برای نگفتن هزار تای دیگر) (که اگر نمی کند اضافه کنید تولد دوباره مجله تسنیم را و تولد مجله نگاه سوم را و...)
۲) گویا بعضی از دوستان (تقریبا خیلی شان) فکر کرده بودند مسابقه در گذاشتن کامنت بوده نه تکمیل متن داده شده ( آن هم تنها با یک جمله). عده ای معذور بودن خود برای شرکت در مسابقه را اعلام کرده بودند و البته آنهایی هم زحمت کشیده و شرکت کرده بودند به جای یک جمله انشا نوشته بودند. در هر حال بر خلاف تعداد کامنتها که رسید به مرز ۳۰ تا تعداد شرکت کننده ها با احتساب چند جواب شفاهی که به بنده رسید و یک جوابی در غالب اس.ام.اس بود (!) هیچ وقت به ۲۰ تا نرسید. ولی ما مرام گذاشتیم و به روز کردیم!!!!
۳) هیئت داوران اولین مسابقه ضمن اهدای دیپلم افتخار به دوست عزیز آقا/خانم «آشنا» به خاطر زاویه دید و خیلی چیزهای دیگر هیچ اثری را شایسته کسب جایزه «چای نبات بلورین» ندانست.
۴) در اینجا باز هم از کلیه دوستان تشکر می کنم و پوزش این حقیر سراپا بی تقصیر (!) را در سر نزدن به خودشان و وبلاگهایشان (که برای من در حکم صله ارحام است) پذیرا باشند. ان شاء الله تعالی در اسرع وقت به این مهم مبادرت خواهم ورزید (عجب چیزی شد این جمله آخر!!)
۵) خیلی دلم می خواست برای ولادت امام رضا یک پست تر و تمیز مشتی و باحال بگذارم ولی متاسفانه نشد. ولی وقتی الان که آمدم دیدم جواد عزیز این زحمت را با گذاشتن آن بیت زیبا کشیده کلی خوشحال شدم. (ایشالا دیگه هیچ وقت رم کامپیوترش نسوزه تا بتونه پستهای بیشتری بذاره)
۶) یک دوست بزرگوار که برای من حکم معلم را نیز دارد و تا به حال حتی یک بار هم روی این وبلاگ درویشی ما را ندیده است یک جمله فرستاده بود برای درج در وبلاگ:
«انتظار فرج تلاشی شاداب در عمل به وظیفه است»
۷) تعدادی از رفقا هم این چند روزه مشهد بوده اند. زیارتشان قبول باشد. امیدواریم ما را هم دعا کرده باشند و ان شا الله یک روز با همه شان برویم پابوس آقا که عجیب دلم هوای حرمش را کرده...
دلم تنگه تنگه دلم تنگ تنگ / دمی شیشه و لحظه بعد سنگ...
۸) یک تشکر هم لازم است داشته باشیم از معاونت امور کامنت خودمان که زحمت خواندن کامنت ها را به صورت تلفنی گردنشان بود.
۹) یک سری حرف دیگر هم گذاشته بودم که الان بگویم ولی نگهبان دانشکده دارد بیرونم می کند از اینجا و می ماند برای وقتی دیگر اگر عمری باقی بود. فقط این چند بیت هم برای همو که خودش می داند:
دل سجده جز بر آن خم ابرو نمی کند
زین قبله گه به جای دگر رو نمی کند
ای دل وفا مخواه تو ز خوبان که خوبرو
هرگز گلِ وفا به جهان رو نمی کند
یار از دلم جان عوض بوسه خواسته
این کار می کنم من اگر او نمی کند
جان از دلم بگیر و دمی بوسه ام بده
این کار می کنم من اگر او نمی کند...
۱۰) صفای دل همه شما
یا علی مددی...
چاه حاجات!
...خودت و خودم می دانیم که تا به حال برایت ننوشته ام. شاید درباره ات یا به نامت قلمی زده باشم. اما اینکه تو مخاطبم باشی نه. الان هم اگر راستش را بخواهی برای خود خودت نیست. فقط تو را مخاطب قرار داده ام که راحت باشم. اما مگر می شود با تو سخن گفت و آسوده بود؟ آخر من را هم مثل هر کس دیگر و البته کمی بیشتر جو گرفته! (دیدی برای تو نیست؟! دوباره برگشته ام سراغ خودم...) آخر اینجا همه دارند برایت عریضه می نویسند و می اندازند درون چاهی که به نام توست به این امید که ببینی. بخوانی و اجابت کنی. که خواسته هایشان را بدانی اما نمی دانند این را (شاید هم بدانند و فراموش کرده اند یا حتی خود را به ندانستن زده اند) که تو بهتر از خودشان و هر کس دیگر بر آنچه در دلهاشان می گذرد آگاهی. درست مثل من که می دانی چرا اینجایم. مگر خودت نگفتی بیا؟
شاید هم دارند خیال خودشان را راحت می کنند یا بهانه ای برای دلخوشی فراهم می کنند که بگویند به هر راهی شده آمده اند و گفته اند و حتی برایت نوشته اند و سند هم دارند!
شاید هم درباره حاجتشان با تو اتمام حجت می کنند با تو. فارغ و غافل از اینکه تو خود حجتی. حجت خدا به روی زمین. و خدا با تو حجتش را تمام می کند بر این مردم نه با کاغذ... یا حجه الله علی خلقه...
بامداد چهار شنبه- جمکران
آخرین جمعه- ششم آبان ماه 84 -مسیر شماره سه – میدان احمد آباد – اسپرت استقلال – ساعت 10 – خلف وعده – ساعت 18/10 – مهدی – گروه های مختلف – سرودهای حماسی – پیاده روی از وسط خیابان – حق مسلم ماست – ویتامین داره – پوستر به دست – میدان امام - حضور انبوه مردم – نمایشگاه مطبوعات – جوان – قدس – اطلاعات – جمهوری اسلامی – جام جم – شرق نه – عکسهای رهبر – رییس جمهور – سید حسن نصرالله – چفیه . کودکان – پرچم اسراییل – روی زمین – سخنان استاندار – تجمع مردم – نمایشگاه جنگ عراق – مسجد شیخ لطف الله – دیدار با دوستان – حال و احوال – حوض وسط میدان – گرفتن عکس یادگاری – شروع خطبه های نماز جمعه – ترک میدان امام – پیاده روی – دیدن دوستان - پیاده روی – دیدن دوستان - پیاده روی – دیدن دوستان – مسجد – خواندن نماز – خندیدن به ... – خداحافظی .
این چند روز از بی اینترنتی داشتم خفه می شدم! بالاخره امروز دل را زدم به دریا و آمدم توی سایت کامپیوتر دانشکده که هنوز برای سال تحصیلی جدید راه نیفتاده به مسئول خوبش (آقای کریمی) رو زدم که بگذارد بنشینم پشت کامپیوتر خودش! او هم روی ما را زمین نینداخت. دمش گرم...
آخرین باری که به روز کردم این وبلاگ را قبل از شروع ماه مبارک بود که شامل همان نامه جواد و یادداشت من شد. دو روز بعد یعنی ۵ شنبه روز دوم ماه جواد را جلوی باغ غدیر اصفهان دیدم. البته دیدارمان اتفاقی نبود. شب قبلش با هر جان کندنی بود ردش را زدم و بعد از تماسی با هم قرار گذاشتیم برای فردا صبحش ساعت ده جولی سردر باغ غدیر اصفهان.
با هم رفتیم کنار زاینده رود و اولین اجلاس سران چای نبات را برگزار کردیم. مدت زمان جلسه به اندازه پیاده روی از پل خواجو تا پل چوبی و برگشت همان مسیر بود. حرفهایی زده شد و قرار هایی گذاشته شد. مثلا:
-- ستونهای ثابت (مثل: قصار الشیخ و ایست گاه) تعیین شدند و قرار شد دو ستون جدید هم به آنها اضافه شود که یکی را من بنویسم و دیگری کار جواد باشد. (اسم و محتوای هر کدام را وقتی آمدند خواهید دید.) و بقیه را هر چه خواستیم بزنیم! (البته نه هرچیزی...)
-- هر پست را هر کس به روز می کند اسمش را پایش بنویسد تا ملت بفهمند کدام را کی نوشته و راحت تر بتوانند نظر بگذارند. (که البته تا الان جواد در مورد دو پست قبلی "شوخی با..." و "يك جور خود كشي" به آن عمل نکرده!)
-- قرار شد ديگر نامه هاي خصوصي را در معرض نمايش عام نگذاريم! (كه البته ممكن است من هم به اين يكي عمل نكنم!)
-- در مورد تعداد لينكها و نوع و چگونگي لينك دادنها بحث شد و نتايجي هم حاصل شد كه نبايد اينجا بگوييم.
-- ايجاد تغييرات و طراحي در صورت و غالب وبلاگ تصویب و انجامش به من واگذار شد (تا قشنگ تر از اين كه هست بشود!)
-- یک سری حرفهای دیگر هم زده شد که نقل آنها در اینجا نه به درد شما می خورد و نه ما.
امروز داشتم دفتر چه دعاهای ماه مبارک را ورق می زدم به جمله جالبی برخوردم (که روز های قبل همینجوری از کنارش گذشته بودم) چند دقیقه ای همینطور معطل مانده بودم روی معنیش و چگونگی بر آورده شدنش:
اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...
مهدی شیخ
هواالطیف
بنده این چند روزه برای تمام کردن یک کار ناتمام با یک عده ای رفته بودیم انزلی و دستمان از این دنیا کوتاه بود! (دنیای مجازی منظور است) و جواد عزیز (که حدود دو ماه است که ندیده ام اش!) بعد از کلی دوری از میادین پست جدید را گذاشته بود که انصافا قشنگ بود و به موقع.
عکسهایی را که می بینید با موبایل مرتضی هاشمی گرفته ام در این سفر اخیر. قابل شما را ندارد:
مهدی شیخ
دل طوفانی ابرا ...




... پایان کار در ساحل خزر بود در انزلی. همانجا که درافق هر چه نگاه کنی آب می بینی و ابر. جای که دو رنگ آبی به هم می رسند. پایان دقیقا همانجا بود:
محل رسیدن آب به آسمان
اعترافات یک ذهن خطرناک
این یادداشت را برای ویژه نامه ای که در نخستین کنفرانس دانشجویی اقتصاد ایران به میزبانی دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی منتشر کردیم به عنوان دبیر اجرایی نوشتم. یکی از بهترین تجربه های اجرایی ام بود. گذشته از همه چیز هایی که می خوانید بهترین نتیجه اش برایم مصاحبت و همکاری با دوستانی بود که در کنار بقیه رفقایم ارزشمندترین سرمایه زندگی ام را تشکیل می دهند.

-- برخلاف بسياري از فعاليتهاي دانشجويي كه در اثر پديده جو گرفتگي شروع مي شود و پايان مي پذيرد. حركت برگزاري نخستين كنفرانس دانشجويي اقتصاد ايران (كه از اين پس كنفرانس مي ناميم!) در اثر يك ايده و حركت جمعي شكل گرفت كه به ثمر رسيدن آن حدود يك سال زمان برد وهم اكنون شاهد نتيجه اين حركت علمي، دانشجويي هستيم .
-- وضعيت فعلي حياط دانشكده اقتصاد به گونه ايست كه بيشتر به درد برگزاري كنفرانس هاي رشته مهندسي عمران مي خورد. مثلا كنفرانس بتون يا مصالح ساختماني! انصافا كارگاه هاي خيلي پرباري مي توانست داشته باشد. حتي اگر كمي بيشتر به اطرافتان دقت كنيد نمايشگاه لوازم اداري دست دوم ( كمد ،ميز، صندلي و...) هم پيشنهاد بدي نيست!
-- ما براي اينكه همين يك شماره ويژه نامه را براي كنفرانس منتشر مي كنيم (واين مطلب هم قبل از شروع همايش در حال نگارش است) همين الان از شما به خاطر كليه كمبودها و نواقص احتمالي كه در طول برنامه ممكن است پيش بيايد معذرت خواهي مي كنيم بالاخره كار دانشجويي است و هزار...
-- بزرگترين مشكل و آفت براي برگزاري چنين برنامه هايي كه اصطلاحا (از نظر اجرايي) ستادي هستند و عنصر زمان و سرعت عمل در آنها فاكتور اصلي به شمار مي رود درگير شدن و قرار گرفتن در بوروكراسي اداري و نامه نگاريها و دستورها و ارجاع ها و امضاها و الخ است كه بيشترين وقت كشي و هدر رفتن زمان را به همراه دارد و اين قضيه وقتي بيشتر حالت درام پيدا مي كند كه نتيجه اش منفي بشود به علت مخالفت يكي از اين رئيس ها (به قول يكي از قدما در اينجا هر كس براي خودش رئيس است) يا نبود امكانات يا بودجه يا قيف يا قير يا... كه مترادف است با بازگشت به نقطه اول!
ولي به هرحال درچنين برنامه هايي كه پشتيبان دولتي دارد اجتناب ناپذير است.
-- بودجه كنفرانس عاملي بود كه اگر تامين نمي شد اصل برگزاري را با مشكل اساسي مواجه مي كرد (خوب اينكه بديهي است!) اصل بودجه كنفرانس را سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور و قسمتي از آن را وزارت علوم متقبل شدند. كه تا به حال فقط اولي به تعهداتش عمل كرده. خداوند قرض كليه بدهكاران را ادا فرمايد. در اين ميان حمايت مستقيم دكتر حبيبي (رئيس دانشگاه علامه) و دكتر شاكري (رئيس دانشكده) نقش قابل توجهي داشت.
-- براي طرح پوستر كنفرانس حدود 8 طرح گرافيكي از دوستان دانشجو به دستمان رسيد و انتخاب را بسيار سخت كرد ولي در نهايت 4 طرح براي استفاده برگزيده شد. يكي به عنوان پوستر فراخوان، يكي پوستر اصلي و دو طرح ديگر هم به صورت فرعي در فضا سازي به كارگرفته شد.
-- نمايشگاه كتابي با حدود 160 عنوان كتاب برگزيده تخصصي رشته اقتصاد به عنوان يكي از بخشهاي كنفرانس در نظر گرفته شده بود كه به علت همكاري بيش ازحد(!) چندين مركز نشر و پخش كتاب به 60 عنوان تقليل پيدا كرد. علت اين مشكل برمي گردد به شروع سال تحصيلي و آغاز فصل فروش كتب درسي، انبار گرداني هاي آخر شهريور، زيربارنرفتن ناشرين براي دادن كتاب به صورت اماني، عدم وجود تعدادي از عناوين در بازار و بد قولي ناشرها.
-- اين سبك فعاليت ها علاوه بر اين كه عرصه اي است بسيار خوب براي كسب تجربه، يك محك جدي است براي افرادي كه درگيرش مي شوند. قرار گرفتن در شرايط و موقعيت هاي مختلف و پيش بيني نشده كاري و برخورد با اشخاص متفاوت در سطوح گوناگون و برقراي تعامل با همه آنها (كه اين تعامل حتي مي تواند انسان را در وضعيتهاي متضاد و متناقض قرار دهد) در يك مدت بسيار كوتاه زماني، به همراه فشاري كه در طول اين مدت وارد مي شود، بهترين ارمغاني كه براي فرد دارد اين است كه بهتر خودش و توانايي هايش را مي شناسد و البته نقص ها و كمبودها را.
-- مثل هميشه حرف براي گفتن زياد است و مجال كم. باقي اش باشد طلبتان در كنفرانسي ديگر و مجله اي ديگر. فقط تا يادم نرفته از همه تشكر مي كنم. از همه.( اسم هم نمي آورم چون ممكن است كسي را جا بيندازم.)
به قول قيصر امين پور:
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود.
این نت ورک مارکتینگ لعنتی!
- ساعت 4 بعد از ظهر است. صدای تکراری گوشی موبایلم به نشانه آمدن یک sms تازه در می آید. آشناست. از بچه های دانشکده. می خواهد برای دادن کتابهایی که برای پایان ترم امانت گرفته بود قرار بگذاریم. قرار را ساعت 5 می گذارم تا بعدش به قرار ساعت 6 که با بچه ها دارم برسم. فردا افتتاحیه همایش است . امشب خیلی کار داریم.
- ساعت 5:15 بعد از ظهر است. حدود 25 دقیقه است که اینجایم. فربیرز با موتور رساندم برای همین 10 دقیقه زود تر رسیدم. sms زدم که زودتر بیا دوستم معطل است. گفت می خواهد تنها باشم و با من کار دارد. فریبرز را فرستادم رفت و بر قرار ساعت 6 تاکید کردم که دیر نکند. هنوز منتظرم.
- ساعت 5:30 بعد از ظهر است. سر و کله اش پیدا می شود. بعد از حال و احوال کتابها را می دهد و می گوید «برویم!» بدن پرسیدن چیزی راه می افتم پشت سرش. راه زیاد دور نیست سریع می رسیم. اول وارد یک ساختمان و بعد یک واحد مسکونی می شویم که از آدم و وسایل منزل خالی به نظر می رسد. یک تکه فرش در پذیرایی و بعد هم یک میز و چند تا صندلی در اتاقی که واردش می شویم و من با دیدن این احوال گیج شده ام که قضیه چیست؟
- ساعت 5:45 بعد از ظهر است. دو نفر آقا وارد اتاق می شوند. خدا را شکر می کنم که در اتاق میز و صندلی است که اگر مثلا تخت خواب بود به آنها که هیچ، به خودم هم شک می کردم! سلام می کنند و می نشینند. تا حالا به خاطر اطمینانی که به او داشته ام چیزی نپرسیده ام. دیگر طاقت نمی آورم و می پرسم که قضیه چیست؟ کمی هم نگران قرار ساعت 6 شده ام.
- ساعت 5:50 است. توی دلم به خودم و او فحش می دهم. حسابی نگران قرارم شده ام. می دانم حد اقل تا نیم ساعت دیگر در خدمت دوستان خواهم بود. (تازه اگر شانس بیاورم و طرف روده درازی نکند) بعد از اینکه گفتند موبایلت را خاموش کن (البته من سایلنتش کردم) شروع کردند. یکیشان که یک کاتالوگ بزرگ دستش بود حرفش را با این جمله آغاز کرد که ما برای کار اینجا هستیم. تازه فهمیدم قضیه بلایی ست که تا بحال فقط از دیگران وصفش را شنیده بودم و حالا بر سر خودم آمده. این نت ورک مارکتینگ لعنتی!
- ساعت 6:30 بعد از ظهر است. همه فحشهایی را که از کودکی تا بحال یاد گرفته بودم دو بار توی دلم مرور کرده ام و وراجی طرف هنوز ادامه دارد. تصنعی بودن حالت حرف زدن پسرک بد جوری توی ذوق می زند. آدم را یاد بازیگرهای مبتدی سریالهای آبگوشتی تلویزیون می اندازد. از نت ورک می گوید و شرکت بین المللی کوئست و شاخه و بازاریابی و پورسانت و سکه و دلار و خوشبختی و... حدود 5 تا sms از و 6 تا missed call داشته ام از بچه ها. حالا نوبت فحش دادن آنها شده!
- ساعت 6:40 بعد از ظهر است. 11 تا missed call و 6 تا sms. تقریبا بی خیال بچه ها شده ام. حالا تازه رسیده سراغ اصل مطلب که یک میلون و پانصد هزار چوق مایه است! پیش خودم می گویم اگر داشتم که مجبور نمی شدم موتور نازنینم را بفروشم! و تازه راههای بهتری برای نابود کردن این همه پول سراغ دارم!
- ساعت 6:45 بعد از ظهر است. ختم حرفهایش را اعلام می کند و می گوید سوالی دارم یا نه؟ حالا نوبت من است! هرچه که این چند وقته این طرف و آنطرف در این مورد دیده ام و خوانده ام و شنیده ام برایش ردیف می کنم از مصوبه مجلس و قاچاق کالا و خروج ارز از مملکت و ضررهای اقتصادی و اجتماعی و اینکه ریسک کار چقدر بالاست و چقدر باید بدوی تا فقط پول اولیه خودت بیاید دستت و بی اعتبار بودن محصولات شرکت در ایران و کلاهبرداری هایی که تابحال با این سیستم شده شده و منسوخ شدن این روش در خود کشور ایالات متحده و اشباع شدن شبکه و بی اعتمادی مردم نسبت به آن و محدودیت چیزی که انها به عنوان پلیس اینترنتی ازش یاد می کنند و فتاوای مراجع و حرام بودن این کارها گرفته تا اینکه پول ندارم و کلی کار دارم و باید چکهایم را پاس کنم و... (هرچه باشد من دانشجوی اقتصادم و مهمتر از آن اصفهانی!)
- ساعت 7 بعد از ظهر است. هر سه تایشان به دست و پا افتاده اند و کم مانده برای اثبات حرفهایی تکراری که هرکدام به گونه ای قرقره اش می کنند زنجیر پاره کنند! هر چه باشد باید با همین استدلالهای محدود من را قانع کنند. و در طول این همه جلسه دریغ از یک لیوان آب یا شربت! من هم بی خیال همایش و بچه ها شده ام و برای اینکه بیشتر اذیتشان کنم بیشتر بحث می کنم از انواع سفسطه و مغالطه هم دریغ نمی کنم! تا اینکه یکی شان کفایت مذاکرات می دهد!
- ساعت 7:30 بعد از ظهر است. از خانه تیمی می زنیم بیرون در جواب اعتراضم که چرا قبلش نگفته چه کار دارد می گوید که این جزو اصول است و این کار اصول خودش را دارد. قرار می گذارد برای فردا تا برویم و سایت را ببینیم من هم با کمال میل قبول می کنم .قرار می گذاریم و تاکید می کند که حتما با دوستهایش بیاید و می گویم آن یکی که کاتالوگ داشت نیاید چون از قیافه اش خوشم نیامده! قبول می کند(!) و خداحافظی. باید بروم پیش بچه ها و تازه فحشهای شفاهی شان را بشنوم شاید هم نوازش مختصری یا بیندازندم توی حوض یا... باید بجنبم فردا افتتاحیه است...
- الان حدود 3 هفته گذشته. نه تنها قرار فردای آن روز را نرفتم بلکه 2 بار دیگر هم همینطوری سرکارش گذاشته ام! جواب sms ها و تلفنهایش را هم یکی در میان می دهم. خیلی سریش است. هنوز هم می خواهد جذبم کند برای آن سیستم مسخره! قصد دارم حالا حالاها بازی اش بدم. مخ دو سه تا از بچه هایی را که او جذبشان کرده بود را هم زده ام که نروند طرفش و یادشان داده ام که آنها هم همین کار را بکنند! هرچه باشد من هم اصول خودم را دارم!
دلم برایش می سوزد اما تقصیر خودش بود. مثل کسی می ماند که افتاده باشد ته یک چاه و بخواهد بقیه هم بکشد پایین تا بلکه بتواند با سوار شدن بر شانه آنها از توی چاه در بیاید و برای اینکار بات آب و تاب از زیباییهای ته چاه تعریف می کند! امیدوارم به جای این وضعیت یک نفر پیدا شود و در این چاهها را ببندد.
مهدی شیخ
۸ تا ۱۰ تیر ماه ۸۴ نشست سراسری شوراهای صنفی دانشگاههای کشور به میزبانی دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد. این یادداشت را برای نشریه ویژه نامه ای که آنجا زدیم نوشتم . آنجا در فاصله ۳ روز تا برگزاری شده بودم مسئول اجرایی نشست. حالا هم اولین کنفرانس دانشجویی اقتصاد ایران را در دو روز آخر شهریور قرار است برگزار کنیم و کمتر از یک ماه دیگر وقت داریم در حالی که اينجا هم مسئولیت دبیر اجرایی را دارم. اما حکایت همان حکایت دو ماه قبل است. بخوانید:
لاک پشت ها هم پرواز می کنند...
راستش تا همین یک هفته پیش اصلا به مخیله مان هم خطور نمی کرد که الا بخواهیم بنشینیم و برای شما داستان بنویسیم .
همان موقع (یک هفته پیش را می گویم) روزهاي اول هفته بود كه تازه امتحاناتمان را با سرافرازی تمام کرده بودیم و نشسته بودیم در حیاط دانشکده از نعمتهای خدا در فصل بهار حظ وافر می بردیم و برای اینکه بیکار نباشیم معدلمان را برای بار (n+1) ام حساب مي كرديم بلكه مشروط نشويم.
تا اينكه يك آقايي از در آمد تو (يا شايد هم آمد بيرون! بستگي دارد حياط را تو حساب كنيم يا بيرون!) و گفت: «نشست داريم» و تا آمديم بپرسيم: «نشست اصلا چي هست؟ خداي نكرده ربطي به زلزله و گسل و اينها ندارد؟!» همان آقا ادامه داد: «شماها هم اجرايي هستيد» و وقتي هنوز داشتيم در پستوي ذهنمان دنبال جواب اين سوال مي گشتيم كه اين «اجرايي» فحش بدي است يا نه؟! (البته بعدا فهميديم كه فحش بدي نيست ولي آدم اجرايي بايد فحش خورش ملس باشد!) گفت: «چهار شنبه افتتاحيه است و... (معني افتتاحيه را ديگر هر گوشت كوبي مي دانست!) چنان برق سه فازي از كله مان پراند كه بقيه سوالها و فكرهامان يادمان رفت.
معني «اجرايي» را در اين چند روز (كه از نظري مثل ثانيه و از نظري مثل سال در حال گذر است) را كم كم با عمق جانمان داريم دارك مي كنيم. ولي معني نشست را منتظريم هرچه زود تر بفهميم. شايد بعدا از دانسته هايمان برايتان نوشتيم. (تا يار كه را خواهد...)
اين نكته را هم يادتان نرود كه ژتونهاي غذا و پذيرايي را هميشه و همه جا همراه داشته باشيد. (حادثه خبر نمي كند)
در ضمن اگر دستتان به قلم مي رود يادداشتهايتان را در هر زمينه و موضوعي كه بشود به اين يك برگ كاغد ربط داد به دست ما برسانيد تا بچاپيمش.
اين توصيه هم قابل توجه است: ذهنتان را به چند سال قبل برگردانيد. يك سال قبل از ورود به دانشگاه. تقريبا همين موقع ها بود كه منتظر بوديد كنكور بگذرد و نتيجه ها اعلام شود و... به اميد رتبه اي خوب، دانشگاهي خوب و رشته اي خوب تر. و بعد برگرديد به امروز كه دانشجو هستيد و سعي كنيد از ثانيه هايتان لذت ببريد.
مهدي شيخ
خانه مادر بزرگم که باشم، مادر بزرگم همیشه در هر وضعيتي، خسته باشم یا سرحال، گرسنه باشم یا سیر، اوضاعم رو به راه باشد یا به هم ريخته، مریض باشم یا سالم، تازه از راه رسیده باشم یا جخ بخواهم پایم را از در بگذارم بیرون، و هر وقتی که باشد، صبح تازه از خواب بیدار شده باشم یا شب که می خواهم به رختخواب بروم، بعد از ظهر داغ تابستان باشد یا چله زمستان، عزا باشد یا عروسی يا... برایش فرقی نمی کند قبل از هر كاري اول مي رود از کمد دیواری اشپز خانه یک لیوان بزرگ دسته دار بر می دارد و از سماور استيل (که به یاد ندارم خاموش شدنش را دیده باشم و) همیشه هم یک قوری گل قرمزی روی سرش هست چای تازه دم برایم می ریزد. بعد می رود سراغ گنجه گوشه اتاق (که به تازگی کابینت دیواری جای گزینش شده) از داخل یک کیسه پارچه ای سفید چند تکه نبات زعفرانی بر می دارد و می اندازد داخل لیوان و با یک قاشق چای خوری شروع می کند به رقصاندن و چرخاندن نباتها در آن بعد هم لیوان را می دهد دستم و در حالی که هنوز مسحور صدای دینگ دینگ برخورد قاشق به جداره لیوان هستم صدای آرامش بخشش با آن لهجه غلیظ اصفهانی در گوشم می پیچد: «بخور مادر, برات خوبه»
و اینطوری شده که اگر اسم چای نبات را هم به لیست داروهای نیرو زا اضافه کنند اسم من هم به لیست دوپینگی ها اضافه می شود.
امروز اما اوضاع جور دیگریست. در هر حالتی که باشم و هر اتفاق بزرگ و کوچکی که در اطرافم رخ داده باشد. شاد و سر کیف باشم یا دپ زده و غصه دار, اصفهان باشم یا تهران یا هر جای دیگر و هر موقع از شبانه روز باشد. دوست دارم بنویسم. هرچه که دلم می خواهد, بدون اینکه دغدغه حذف و ویراستاری داشته باشم یا نگران چاپ نشدن یا شدن و حق التحریر یا هر چیز دیگر باشم آن را در معرض نظر کسانی که می خواهم یا می خواهند قرار دهم و بعد هم سر حال بیایم و خوشحال باشم از اینکه لذت نوشتن یک نوشته را همانند لذت نوشیدن چای نباتهای مادربزرگ از دست نداده ام.
می دانم نوشتن برایم خوب است درست مثل چای نبات. هر چند...
شیخ مهدى
به نام خداوند بخشنده مهربان
ساعت حول و حوش نه صبح بود كه براي انجام كاري از خونه زدم بيرون . سوار تاكسي شدم . راننده يه پيرمرد بود كه از وجنات و سكناتش معلوم بود كه سن و سال زيادي ازش گذشته و طبيعتا سرد و گرم روزگار رو چشيده . كنار دستش هم يه جوون امروزي نشسته بود و خودشو با كاغذي كه تو دستش بود باد مي زد .
رسيديم پشت چراغ قرمز كه نسبتا طولاني بود . در همين حين صداي جوونك بلند شد كه مي گفت خوبه تازه ساعت نه صبحه و اين قدر گرمه و ... خلاصه شاكي بود .
پيرمرد نگاهي به پسر انداخت ، لبخندي زد و گفت : اين آفتاب گرم براي اينه كه چاقاله بادام و زرد آلو و گرمك و ... كه مثل قلب و دل بعضي ها از سنگ هم سخت و سفت تره ، برسه و قابل خوردن بشه جوون لبخندي زد كه نشانه ي تأييد حرف هاي مرد پير بود ؛ همون موقع هم چراغ سبز شد و ما به راه خودمون ادامه داديم .
نوشته شده توسط : جيوواني مالكاتو