تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطیف

این عکس در شرایط سختی گرفته شده است. این تصویر به خوبی نیروهایی را نشان می دهد که توسط عوامل سردار قالیباف (فرمانده سابق نیروی انتظامی) در شهرداری تهران برای چنین روزهایی آموزش دیده و آماده شده اند. البته گفته می شود محمود احمدی نژاد نیز در زمان شهرداری خود از آنها  استفاده می کرده. با اینکه این نیروها چهره خود را پوشانده اند اما وابسته بودن آنها به شهرداری تهران را با دقت در لباس های آنها می شود فهمید. نکته قابل توجه در عملکرد این نیروهای ضد شورش این است که آنها بلافاصله بعد از نیروهای یگان ویژه ناجا در خیابانها و بیشتر کوچه های فرعی وارد عمل می شوند و با سلاح های سرد که در تصویر مشخص است به برخورد با مبارزین جنبش سبز و طرفداران میرحسین می پردازند. محل گرفته شدن عکس خیابان نجات اللهی حد فاصل کریم خان و طالقانی در ساعت 11:30 صبح در اوج درگیری های روز 13 آبان 88  است. فرمانده این نیروها متوجه گرفتن عکس با موبایل شد و خواست به زور موبایل را بگیرد که گیرنده عکس با حمایت مردم از دست وی گریخت. هویت گیرنده عکس برای حفاظت از جان او مخفی خواهد ماند.

برای دیدن تصویر بر روی یگان ضد شورش شهرداری تهران کلیک کنید.

و در همین زمینه بخوانید: از سبزها ممنونم!
بازتاب های این پست در: جهان نیوز و  سحر نیوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 15:51  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

تنها نشسته ام توی خانه. باقی ختم قرآن امسال پیش از ظهر تمام شده. می روم پشت پنجره. هوای بیرون ابری ست. حوصله ام که سر می رود می زنم بیرون. چند دقیقه نمی گذرد که باران سیل آسا از وسط اتوبان خیس و آب کشیده راهی خانه ام می کند. پست کافه حزب الله سید را که می بینم تصمیم می گیرم غذا درست کنم. اما بلد نیستم! تلفن به کمک می آید. مادر خانه نیست.خواهر ها هم. پدر  اما از تجربیات دوران سپاه دانش (سرباز معلم زمان شاه) مدد می گیرد و راهم می اندازد. تا افطار مشغول خرید و پخت و پز و شست و شو ام .و رفت و روب. یک خانه تکانی سبک. مجبور می شوم بعضی از کارها را برای اولین بار توی عمرم انجام دهم! اذان که می گوید شعف ته دلم جان می گیرد. هنوز عید اعلام نشده. اما انگار توی دل من ماه را رویت کرده اند. سفره را که می اندازم تازه می فهمم چقدر دلم می خواهد یک نفر رو به رویم نشسته باشد و از دست پختم تعریف کند. هرچه باشد برای اولین بار خوراک مرغ پخته ام! با دسر مخصوص و ژله آلبالو.
چند ساعت بعد که مجری بخش خبر عید را اعلام می کند از خوش حالی جیغ می‌زنم! و صدایم می پیچد توی آپارتمان خالی.

نماز عید فطر

عید فطر بدون نمازش انگار اصلن عید نیست. تنها از رخت خواب می‌پرم بیرون. نماز صبح را می خوانم. چفیه به گردن و سجاده به بغل می رویم سمت دانش گاه تهران. دو نفری. من و جالی. نماز عید پدیده متفاوتی ست. بسیار متفاوت از نماز جمعه که شبیه ترین مراسم است به آن. همین که صبح اول وقت می خوانندش کلی صفا دارد. خنکی هوا و باد که می پیچد توی موهایم، یادم می آید به وقتی که این نماز وسط زمستان بود و دستانم توی قنوت یخ بسته بود و مدام این پا و آن پا می شدم توی میدان امام اصفهان. طوری که حضور انگشت های دست و پا را دیگر حس نمی کردم. اما الان با نم باران دیشب هوای تابستان قدری بهاری شده. خودم را آماده کرده ام برای نشستن کنار خیابان. مثل نماز جمعه روز قدس که دو روز پیش توی بلوار کشاورز سر خیابان حجاب خواندیم. اما انگار خیلی زود رسیده ام. آرام آرام پیش روی می کنم تا می بینم درست نشسته ام رو به روی جای گاه زیر سقف. کنار پیرمرد بانمکی که شکلات تعارفم می کند و با خنده می گوید امروز عید نیست و در رویت ماه تقلب شده! و من برای اینکه کم نیاورم می گویم تازه بعضی می گویند به هلال ماه تجاوز هم شده! و هر دو با هم می خندیم.
صف های چند کیلومتری نماز توی خیابان های اطراف را ظهر توی اخبار تله ویزیون می بینم. و به عوض رهبر انقلاب را همان جا از نزدیک. و همین به ترین عیدی ست، دیدن کسی که بیش از هر کس دوستش داری.

ماه رمضان که با شهریور آمده بود حالا با آمدن مهر می رود. و همین سنگینی این غم را مضاعف می کند در دل. این را آدم روز بعد از عید خوب می فهمد. انگار توی همه این مدت یک سپر محافظ اطراف قلب تو (و حتا دست گاه گوارش!) بوده و به آن دل گرم بوده ای و حالا که نیست دلت نبودش را به رخت می کشد. هنوز یک روز نگذشته قدر یک سال برایش دل تنگ می شوی. و چاره ای نداری جز اینکه منتظر شوی تا زمان بگذرد یک سال دیگر زمین چرخ بخورد و رمضان تابستانی دیگری بیاید و تو باشی و یادت به این غزل شور انگیز بیفتد و بخوانی:

انکحتُ عشق را و تمام بهار را!
زوّجتُ سیب را و درخت انار را!

متّعتُ خوشه خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را!
... (ادامه)

 و دوباره رها شوی در آغوش گرم خدا...

یا علی مددی


برای مجلس عید فطر هیئت وبلاگی سبو (فطرانه) تا به حال اینها نوشته اند:

۰- محمد مهدی شیخ صراف / در چای نبات / با عنوان: فطرانه من

۱-  مهدی ابراهیم زاده / در:  نفسانیات یک من / با عنوان: چمدان

۲-  مهتاب ترین / در: این راه بی نهایت / با عنوان: فطرانه

۳- رضا شاه حسینی / در: زیر نور ماه / با عنوان: انسانم آرزوست

۴- عطش شکن /  در: عطش شکن/ با عنوان: فطرانه

۵- سنا شایان / در: برای ساکنان زمین / با عنوان: من یک منفعت طلبم!

۶- فرزانه / در: چتر نجات / با عنوان: برای فطر

7- سید صدرا مجد / در: جایی برای بودن / با عنوان: یک ساعت وقت اضافه (پس فطرانه!)

۸- مجتبا / در: مسک / با عنوان: برای یک لحظه...

۹- سید مجتبا پیموده / در: یک نفر طلبه / با عنوان: خوب داند که به این سینه ها چه می گذرد

۱۰- گیومه / در: گیومه / با عنوان: بارش عید

۱۱- ابراهیم / در:حدیث هجرت / باعنوان: تولد عید شما مبارک!

۱۲- علیرضا / در: هیچ و کوچ / باعنوان: چند خطی برای صاحب خانه

۱۳- سید سجاد / در: آغاز در نهایت / با عنوان: موضوع انشا، عید فطر خود را چگونه گذراندید

۱۴- نون اول نامه / در: نون اول نامه / با عنوان: ***

۱۵- مهندس / در: تف سربالا / با عنوان: سلام خدا جان!

۱۶- امین / در: یادداشتهای یک بنده خدا / با عنوان: فطرانه

۱۷- مریم روستا / در: برای خاطر آیه ها / با عنوان: پرهیز، پروا، پرواز

۱۸- نقطه سر خط / در: نقطه سر خط / با عنوان: مثل عاشق های قدیمی...



+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 9:58  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

خدا را شکر هدیه ای سی تکه ای و ختم قرآن دسته جمعی در شب قدر با وجود کمبود زمان، با لطف دوستان و محبت اهل بیت علیهم السلام به نتیجه رسید؛ (ر.ک پست قبل)

اما هلال ماه مبارک رمضان آرام آرام دارد نازک و نازک تر می شود تا برسد به شوال. و فطر در پیش روست. اما هیئت هنوز برنامه دارد. گویا قرار است بچه های چای خانه هنوز هم میاندار هیئت باشند و بیرق را افراشته نگاه دارند در پنجمین منزل گاه. خیمه هیئت وبلاگی سبو به مناسبت عید دوست داشتنی و همیشه خاطره انگیز فطر و رسیدن روزهای ماه رمضان به خط پایان، در وبلاگ چای نبات برپاست، عنوانش هم هست:

...



فطرانه



...

توضیح درباره این مراسم هیئت را در ادامه مطلب و فهرست کسانی که تا به حال نوشته اند را در پست بعدی ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 2:44  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطيف

هيئت وبلاگي سبو
هديه سي تكه اي

هميشه دوست داشته ام جلسه هاي قرآن را. به خصوص ماه رمضان. از همان وقتهايي كه بچه بوديم و خواندن نمي دانستيم ولي توي جلسه با آداب مي نشستيم پاي يكي از رديف قرآنهايي كه دورتا دور مجلس چيده شده بود روي رحلهاي چوبي و از رويش نگاه مي كرديم تا جلسه تمام شود و با بقيه "اللهم، صل و سلم، و زد و بارك، علي رسول الله، و آله الاطهار" را كه تازه حفظ شده بودم با آن آهنگ موزون و خاص بخوانم. تا وقتي بزرگتر شدم و تمام سعيم را مي كردم تا آن يكي دو صفحه اي از جزء روز را كه به من مي افتاد با دقت و بدون غلط بخوانم. و سالهاي بعد ترش كه مي نشستيم و كوچكترها مي خواندند و گاهي ايراد هاشان را مي گفتم. لذت حضور در جلسه قرآن هميشه برايم متفاوت بوده. و هنوز هم متفاوت است. به خصوص این چند سال نوع مجازي اش را هم تجربه كرده ام.

ختم قرآن دسته جمعي هميشه برايم هيجان داشته. يك هيجان شيرين و لذت بخش. بيشتر تر از هيجان هر كار تيمي ديگر. اين شكلي كه در يك زمان مشخص هر كسي قسمت مشخصي از كتاب خدا را بخواند تا همه با هم بشود يك دور كامل. اينكه كه اين آدمها با هم در يك جا نباشند به هيجان كار اضافه مي كند. تازه وقتي سر و كله دلهره هم پيدا مي شود كه اين ختم قرآن قرار باشد در يك شب قدر انجام شود و شكل يك هديه به خود بگيرد. و اين دلهره وقتي مضاعف ميشود كه طرف هديه يك انسان خيلي خيلي بلند مرتبه باشد. 

تصور اينكه ملائكه در شلوغي كاري پرتراكم شبهاي قدر تكه هاي نوراني اين هديه را از گوشه كنار بياورند در جايي كنار هم قرار بدهند تا كامل بشود و بعد ببرند خدمت صاحبش برايم هيجان دارد. اما دلهره از اين بابت است كه خداي نكرده گوشه اي از اين هديه ناقص بماند به هر دليلي.

چنين هديه اي قرار است شب بيست و سوم ماه رمضان امسال اهدا شود به صاحبمان، به امام عصرمان، به مهدي فاطمه (عج). 

قرار بود هر سه شب قدر امسال اهدا شود اما قدري دير شد و قرار شد شب بيست و سوم هركس از مخاطبان اين وبلاگ و ديگر بچه هاي هيئت وبلاگي سبو كه دوست دارد، بتواند با تلاوت يك جزء قرآن در اين هديه شريك شود.

ساز و كار ساده است. در جدول زير از شماره 1 تا 30 هست. جلوي هر شماره هم سه خانه. هر كس شماره آن جزء را مي خواهد تلاوت كند كامنت بگذارد به اضافه اسم خودش (اختياري - مستعار هم قبول است!) و آدرس وبلاگش (اگر دارد اجباري!). و بعد در صورت پر نبودن خانه آن جزء نام درخواست كننده در جدول نوشته مي شود.

نكته ها:

۰- حواستان به خانه هاي خالي باشد. دقت كنيد كه جزء انتخابي تان قبلن پر نشده باشد.

۱- لطفا كامنت خصوصي نگذاريد! به دو دليل: يكم اينكه نفرات بعدي بدانند كدام جزء ها پر شده و دوم اينكه پارتي بازي نداريم!

۲- در صورت پر شدن جدول و زيادتر بودن تعداد شركا براي شراكت در هديه، به تعداد ختم هاي اهدايي افزوده خواهد شد. ستون دوم و سوم براي همين پيش بيني شده.
البته شرط دارد:
اول اينكه بايد تمام خانه هاي يك ستون پر شود تا ستون بعدي باز شود. يعني يك ختم بايد كامل شود تا برويم سراغ دور بعد. يعني اينكه لازم است به حد نصاب سي داو طلب براي هر دور برسيم.
دوم اين داو طلب ها براي هر دور مي توانند افرادي كه در دور قبل شركت كرده اند هم باشند يعني هر نفر مي تواند بيش از يك جزء (حداكثر سه جزء) انتخاب كند.
سوم اينكه حد اكثر ختم سه دور قرآن پيش بيني شده است.

۳- قرآن خواني مذكور حتما بايد در فاصله افطار تا سحر شب بيست سوم (ليله القدر) ماه مبارك رمضان 1388 صورت بگيرد. مواظب باشيد هديه و زحمت ديگر دوستان را ناقص نكنيد!

۴- موقع خواندن قرآن برای ظهور آقا و برای تمام دوستان شریک در این هدیه نیز دعا کنید.

توصيه ميشود به جاي به عهده گرفتن بيش از يك جزء سعي كنيد با دعوت از دوستان براي شركت در اين كار نفرات بيشتري را در هديه شريك كنيد.

شماره جزء
تلاوت كننده
دور اول
تلاوت كننده
دور دوم
 تلاوت كننده
دور سوم
۱

  مهدي شيخ

طلا -
۲ ميثم حنانه -
۳ مجدالدين نسيم -
۴ هبوط محمد صالح -
۵ نازنين يحيي -
۶ آشنا یک نفر طلبه -
۷ صدرا نرگس -
۸ يلدا تسنيم -
۹ سنا مسیر/ برای شادی -
۱۰ ابراهيم نبات تلخ -
۱۱ گيومه دو چشم -
۱۲

نون اول نامه

ياقوت -
۱۳ نيمچه ديلماج امام قلي -
۱۴ الهه پريزاد -
۱۵ گلصنم محمد منتج -
۱۶ راحيل محمد مسيح -
۱۷ سواد قريه فرزانه -
۱۸ عطش شكن محمد -
۱۹ فرزانه  راحله -
۲۰ مهتاب زير نور ماه -
۲۱ زاغچه هادي كي -
۲۲ خوش بيان آشنا -
۲۳ ميم.ف مولود سادات -
۲۴ نرگس سيد حامد -
۲۵ زهرا كريمي مهر -
۲۶ مهديه نفسانيات -
۲۷ جواد مینا زاهد -
۲۸ عصاي پيري محمد مهدي اسلامي -
۲۹ ميلاد فاطمه -
۳۰ نشانه محمدحسين -
جمع 30 30 -

يا علي مددي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 3:28  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

دنبال تقویم می‌گردم. این‌که چندم رمضان است را از تعداد سحری‌ها و افطارها راحت تشخیص می‌دهم (تعداد سحری‌ها و افطارهای رفته را باهم جمع می‌کنم و  تقسیم بر دو!) یا از دعای روزهای ماه رمضان که هر روز بعد نماز توی مسجد می‌خوانند. می‌دانم روزهای رمضان با شهریور یک روز جابه‌جا است. اما این یک روز را رمضان جلو افتاده یا شهریور؟ دنبال تقویم می‌گردم.

پیدا می‌شود. اول شهریور افتاد به دوم رمضان. ماه رمضان یک روز جلوست! طبق عادت، عادتی که از اولین روز مدرسه رفتن تا همیشه همراهم خواهد بود، دنبال تعطیلی‌ها می‌گردم... جمعه، 21 رمضان، شهادت حضرت امیر... طبق همان عادت ناراحتم که یک تعطیلی دیگر خورده به جمعه که چشمانم حس می‌کند از روی یک عبارت آشنا گذشته است. مغز به چشم فرمان می دهد بازگردد تا عبارت آشنا بررسی شود. عبارت خاصی نیست. نه اسم یک آدم یا مکان معروف است و نه در مواقع عادی حساسیتی با خود دارد. واژه‌ای از جنس تمام واژه‌های تقویم. اما آشنایی اش از جنس سرخط است. سرخطی که با یک جرقه توی ذهن کشیده می‌شود به یک اتفاق. به یک عبارت مرکب از عدد و حرف که در این سال‌ها بارها خوانده و شنیده‌ایم. سپتامبر. ۱۱ سپتامبر. و آن وقت از پشت سرش نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها، گروه‌ها و تصاویر آرام آرام پیدا می‌شود...

***

خیس و خسته رسیده‌ام خانه. از یک بازی سنگین در آخرین روزهای تابستان. کولر خودش روش است. تلویزیون را روشن می‌کنم.  ساک روی دوشم منتظر است گوشه اتاق ولو شود و توپ توی بغلم هنوز داغی خاک آلودش را با دستانم قسمت می‌کند. خبری نیست. شبکه را عوض می‌کنم و مسیر آشپزخانه را به مقصد یخچال بر می‌گزینم. در لابه‌لای پیام‌های تشنگی که مدام توسط سیستم عصبی به مغز ارسال می‌شود، در آخرین لحظه چشم‌ها تصاویری را روی صفحه تلویزیون می‌بیند که تمام دستورات قبلی مغز را لغو می‌کند. و من توی درگاه اتاق متوقف می‌شوم. خیس و خسته.

تکان دهنده است. دو آسمان خراش که از طبقه‌های بالایی یکی دود سیاهی بیرون میزند درست وسط تصویر ایستاده. یعنی هنوز ایستاده! یک هواپیمای غول پیکر مسافربری از سمت راست تصویر وارد کادر می‌شود و همین‌جور یک راست می‌رود توی شکم آن یکی برج! انفجار! و از سمت دیگر دود و خاک و آتش به سمت بیرون پخش می‌شود. تصویر متعلق به یک شبکه خارجی است. سی.ان.ان، گوشه و کنارش پر از عبارت‌های انگیسی است. سر و شکلی شبیه به شبکه خبر خودمان. زیرنویس‌های پایین صفحه تند تند رد می‌شوند. عبارتی که پایین نزدیک به وسط تصویر خود‌نمایی می‌کند را می‌خوانم: breaking news"" مغز سریع معادل فارسی‌اش را به یاد می‌آورد: "خبر فوری". کلمه بریکینگ که پشت نیوز بیاید معنی‌اش این است که برنامه ها قطع شده برای پخش آن خبر. یعنی یک اتفاق مهم. به عبارت به‌ترش می‌شود: "خبر تکان دهنده".

***
صدر اخبار جهان تا مدت‌ها در قبضه همین اتفاق است؛ جنگ در امریکا. صفحه اول روزنامه ها، تصاویر و تیترهای داغ، عکس روی جلد مجلات، تحلیلها، تفسیرها و گفت‌گوهای مردم همه در این باره است.  فیلم های کوتاه برخورد هواپیما و فروریختن برج‌ها از زاویه‌های متفاوت مدام در شبکه‌ها پخش می‌شود. همه هم‌نظر اند که ایالات متحده مورد حمله قرار گرفته و بسیاری اولین جنگ قرن بیست یکم را همین رخ‌داد می‌دانند. وقایع سال‌های بعد نشان می‌دهد که این اتفاق سر فصل تحولات بزرگی در جهان است. همه به دنبال احیای غرور و امنیت در جامعه امریکا هستند. و حاضرند برای این کار تمام مردم چند کشور دیگر هم که شده قربانی شوند. آمریکا به دشمنانش اعلام جنگ می‌دهد. شعار معروف دوباره تکرار می شود: "یا با ما، یا علیه ما". و مبارزه با تروریسم می‌شود هدف اصلی و توجیه بزرگ تمام کارهای دولت آمریکا و دولت‌های غربی که سخت از وقوع اتفاقات مشابه برای خودشان می‌هراسند. از ویرانه‌های دو برج 110 طبقه ناچارا(!) مدارکی بدست آمد که نشان داد دست مسلمان‌های تندرو در کار است. آمریکا به افغانستان حمله می‌کند. عراق قربانی بعدی است که تصرفش زود محقق می‌شود. همه منتظر حمله به ایران هستند اما این اتفاق هیچ‌گاه نمی‌افتد. و تمام این اتفاقات بعدی در زمان خودش می‌رود به صدر اخبار جهان.

هنوز حقیقت امر کاملا روشن نیست. هنوز کتاب‌ها و مقاله‌های زیادی منتشر و شواهد و آثاری پیدا می‌شود که زاویه‌های جدیدی را می‌گشاید. هنوز این‌که وقعا کار چه گروهی بود و برنامه چه دسته‌ای و به سفارش کدام حکومت واقعن مشخص نیست. هنوز شوخی‌ها و طنزهای زیادی با این موضوع دست به دست می‌شود. هنوز روایت‌های رسمی با نیمه رسمی و غیر رسمی جهت‌گیری هایی خلاف هم دارند. اما دولت آمریکا در این میان متهم‌ترین است. هنوز زمان باید بگذرد تا به حقیقت نزدیک شویم. حقیقتی که ممکن است هیچ‌گاه افشا نشود. هنوز دست‌های پنهان مشغولند. هنوز...

پایان از همان ابتدا معلوم بود. از همان 11 سپتامبر 2001 میلادی یا ۲۰ شهریور 1380 هجری شمسی. 8 سال می‌شود که از دو برج سازمان تجارت جهانی که به نوعی نماد نیویورک نیز بودند در منهتن خبری نیست. محل صاف صاف است. این دو برج را هنوز می‌توان در فیلمهای هالیوودی زیادی دید که قبل از این تاریخ ساخته شده‌اند. به‌ترین آدرس، سکانس آخر فیلم "دار و دسته نیویورکی" مارتین اسکورسیزی است.
هنوز آن نقطه در نیویورک تحت مراقبت است. و معروف شده به گراند زیرو، نقطه صفر. با وجود تمام تبلیغات صورت گرفته برای ساخت مجدد بنا در آن جا، هیچ کس جرئت ساخت دوباره ساختمانی در آن نقطه را ندارد. طبیعی است که هیچ سرمایه گذاری دوست ندارد پول‌های نازنینش را صرف ساخت جایی کند که به‌ترین گزینه برای یکحمله تروریستی احتمالی دیگر در آینده است! پایان از همان ابتدا معلوم بود.


قبلن هم در چای نبات پستی با این موضوع و مناسبت

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 16:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

"آقا من مجوز حمل سلاح دارم نمیشه ببرم داخل؟" این جمله که از دهان مصطفا بیرون می آید. قبل از اینکه مرد کاملا جدی بگوید که "نه! نمی شود. برو تحویل بده" سرم را می اندازم پایین و طوری می ایستم که صورتم و خنده ای را که نمی توانم کنترلش کنم دیده نشود. مصطفا دوباره اصرار می کند:" آخه مجوز دارم!" نه آقا نمیشه. برو تحویل بده." و مصطفا دست می اندازد پشت کمر و زیر پیراهنش و اسلحه خیالی را جابجا می کند و دوتایی با نیشهای باز می رویم سمت تحویل امانات بیت رهبری...

بازرسی سوم را که رد می کنیم از بس مشنگ بازی در می آورم یک آقای عینکی می گوید کارتت را بده! کارت ورود را می دهم دستش. کارت شناسایی می خواهد. می گویم ندارم! گفتند هیچی نبرید چون گیر میدهند! می پرسد اسمت چیه؟ می گویم. و ادامه می دهم تازه اسمم محمد مهدی هست اینجا محمدش رو جا انداخته. کارت را می دهد. برو تو!

"خونی که در رگ ماست... هدیه به رهبر ماست" را با تمام وجود فریاد میزنم وقتی آقا می آید و روی صندلی می نشیند. درست مقابل ما.

دیدار رهبری  با دانشجویانمجری با شعر "جواد محمدزمانی" شروع می کند... 
ديشب اين طبع، بي قرار شما
خواست عرض ارادتي بکند
دست کم از دل شکسته تان
واژه هايم عيادتي بکند... (متن کامل شعر)

"جلسه، همان طورى است كه از يك جلسه‌‏ى دانشجوئى و جوان انتظار مي رود." آقا که تمام مدت جلسه را با دقت صحبت همه دانشجوها را شنیده و گاها یاد داشتی برداشته با این جمله شروع می کند. کمتر از نیم ساعت برایمان صحبت می کند. صحبتهایی مهم که جمله جمله اش را باید چندین بار خواند و شنید.

تا صحبت به اینجا می رسد. به ما: "بينيد عزيزان! شماها ميدانيد - چون ديدم در بيانات شماها هم هست - امروز جمهورى اسلامى و نظام اسلامى با يك جنگ عظيمى مواجه است، ليكن جنگ نرم - كه ديدم همين تعبير «جنگ نرم» توى صحبتهاى شما جوانها هست و الحمدللَّه به اين نكات توجه داريد؛ اين خيلى براى ما مايه‏ى خوشحالى است - خوب، حالا در جنگ نرم، چه كسانى بايد ميدان بيايند؟ قدر مسلّم نخبگان فكرى‏اند. يعنى شما افسران جوانِ جبهه‏ى مقابله‏ى با جنگ نرميد."

و بعد یادآوری میشود:

"عزيزان من! شرط اصلى فعاليت درست شما در اين جبهه‏ى جنگ نرم، يكى‏اش نگاه خوشبينانه و اميدوارانه است. نگاهتان خوشبينانه باشد... ببينيد،... من نگاهم به آينده، خوشبينانه است؛ نه از روى توهم، بلكه از روى بصيرت."

"شرط ديگر اين است كه در قضايا افراط وجود نداشته باشد. طبيعت جوان، طبيعت تحرك و تندى است. اين دوره‏ى زندگى شما را ما هم گذرانده‏ايم؛ آن هم در دورانهاى انقلاب و اوائل مبارزات و اينها بوده. تندى را ميدانم چيست. خيلى هم به ما نصيحت ميكردند كه آقا تندى نكنيد، ما ميگفتيم كه نميفهمند چقدر لازم است تندى كردن! ميدانم تصور شما چيست، اما حالا از ما بشنويد ديگر. مراقب باشيد تندروى، انسان را پيش نميبرد. با فكر، تصميم بگيريد."

بعد از جلسه یک نفر با تمسخر بهم می گوید: "آررره! افسران بی ژنرال! دیدی؟ شما براشون فقط پیاده نظام هستید!" اما مدتی نمی کشد که آقا در دیدار با اساتید دانشگاه ابعاد قضیه را روشن تر می کند:

"در چند روز پيش هم كه جوانهاى دانشجو اينجا بودند - حسينيه همين طور كه حالا اجتماع هست، اجتماعى بود از جوانها - به آنها گفتم كه ما با جنگ نرم، با مبارزه‏ى نرم از سوى دشمن مواجهيم، كه البته خود جوانها هم همين را هى گفتند؛ مكرر قبل از اينكه بنده بگويم، آنها هم هى گفتند و همه اين را ميدانستند. آنى كه من اضافه كردم اين بود كه گفتم:

در اين جنگ نرم، شما جوانهاى دانشجو، افسران جوان اين جبهه‏ايد. نگفتيم سربازان، چون سرباز فقط منتظر است كه به او بگويند پيش، برود جلو؛ عقب بيا، بيايد عقب. يعنى سرباز هيچگونه از خودش تصميم‏گيرى و اراده ندارد و بايد هر چه فرمانده ميگويد، عمل كند. نگفتيم هم فرماندهانِ طراح قرارگاه‏ها و يگانهاى بزرگ، چون آنها طراحى‏هاى كلان را ميكنند. افسر جوان تو صحنه است؛ هم به دستور عمل ميكند، هم صحنه را درست مى‏بينيد؛ با جسم خود و جان خود صحنه را مى‏آزمايد. لذا اينها افسران جوانند؛ دانشجو نقشش اين است.

حقيقتاً افسران جوان، فكر هم دارند، عمل هم دارند، تو صحنه هم حضور دارند، اوضاع را هم مى‏بينند، در چهارچوب هم كار ميكنند. خوب، با اين تعريف، استاد دانشگاه چه رتبه‏اى دارد؟ اگر در زمينه‏هاى مسائل اجتماعى، مسائل سياسى، مسائل كشور، آن چيزهائى كه به چشم باز، به بصيرت كافى احتياج دارد، جوان دانشجوى ما، افسر جوان است، شما كه استاد او هستيد، رتبه‏ى بالاترِ افسر جوانيد؛ شما فرمانده‏اى هستيد كه بايد مسائل كلان را ببينيد؛ دشمن را درست شناسائى بكنيد؛ هدفهاى دشمن را كشف بكنيد؛ احياناً به قرارگاه‏هاى دشمن، آنچنانى كه خود او نداند، سر بكشيد و بر اساس او، طراحى كلان بكنيد و در اين طراحى كلان، حركت كنيد. در رتبه‏هاى مختلف، فرماندهانِ بالا اين نقشها را ايفا ميكنند."

افطاری را با آقا سر یک سفره می خوریم. مزه اش ماندگار است!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 23:19  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف
 
دل خوشی های علاف خیابان هفتم!

۱) ما (یعنی من و جالی!) بعد یک مدتی بی‌کاری و "ول‌مشغولی" چند صباحی است جای ثابتی پیدا کرده ایم که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب برویم آنجا تا بعد از ظهر. عنوانمان هم "سردبیر سایت" است آنجا. (من و جالی با هم!). جای خوبی است. خوش آب و هوا و مردمانی با ماشین های مدل بالا و راحت که محیط خانه برایشان از سر کوچه آغاز می شود از نظر پوشش! 

آدرس که بخواهی اول باید بگویم سایت فرهنگی اجتماعی موج چهارم و بعدش: گاندی- گاندی 7 (پالیزبانی)- پلاک 5 - واحد 1 . فقط حواست باشد این واحد یک می شود زیر زمین! چون اینجا هم‌کفش پارکینگ است بالکل. یک ساختمان بلند بالای در تو حیاط که بعضی وقت‌ها تا روزی سه بار توسط آدم‌های مختلف حیاط و باغچه‌اش آب‌پاشی و آب‌یاری می‌شود! قدم رفقا برای هر دو تا آدرس روی چشم!

البته قرار است به زودی نقل مکان کنیم از اینجا ولی از همین الان دلم برای دخترک جوانی که شب‌ها از پنجره اتاقش تنهایی الله اکبر می گوید توی یکی از طبقه‌های بالایی ساختمان مجاور تنگ می‌رود!

خوش‌حالم می‌کند وقتی صدایم می‌زنند میم "مهدی" را با فتحه می‌گویند به جای کسره. نمی‌دانم به لهجه مشهدی اکثریت حاضر ربط دارد یا نه. ولی این‌جا اولین جایی است که همه‌ بچه‌هایش طوری صدایم می‌کنند که دوست دارم. نه اینکه قبلن نبوده باشد، پدر بزرگم و دوتا از دایی‌ها تا یادم می‌آید همین جور خطابم می‌کرده‌اند. سید مجتبا و محمد هم جزو همین دسته هستند؛ دسته‌ی فتحه‌ای‌ها! خدا زیادشان کند!

2) خوشم می‌آید! از شعور بالایش. از این‌که برایش مهم نیست، اما برایش مهم است که برای من مهم است!  و این را مراعات می‌کند در عمل؛ وقتی در تمام دفعاتی که دارم گوشی موبایل‌ش را می‌گیرم توی اتوبوس و نحوه کار را با گوشی اچ.تی.سی خوش‌گلش را یادم می‌دهد یا خوراکی ای رد و بدل می شود، دقت می‌کند دستش با دستم تماس پیدا نکند، چون نامحرم است. درک می‌کند اعتقاد منِ هم‌کار یا هم‌سفر را، و من خوشم می‌آید! از او و تمام آدم‌هایی که شعور بالایشان کار کردن در جمع‌شان را برایم آسان می‌کند.

و این نوشته نتیجه کار با همان گوشی همان دوست عزیز است در یک سفر کاری (فقط حواستان باشد که این گوشی "ب" و "ر" و "ح" سه نقطه و "ک" سرکش دار نداشت!) :

«خيلي طعم خوشي دارد اين تكنولوجي! لامصب زير زبان آدم كه برود در رفتني نيست. حتا همين نداشتن حروف فارسي اش هم شيرين است! آدم وسط جاده اصفهان توي راه شهرضا و به مقصد سميرم، توي يك اتوبوس خراب كنار جاده که باشد، معني اين را بهتر مي‌فهمد. آن هم ساعت دو نصف شب! كه برق اتوبوس هم قطع است و توي اين ظلمات محض كه حس بويايي‌ات تنها بوي سوختن را حس مي‌كند مرتضا هدفون بليرش را بكذارد توي كوشت و فرهاد بخواند از آواز جيرجيرك زير نور ماه و روزهاي رنكين و فاصله هاي كوتاه... 
...
از لذت تكنولوجي جور ديكر هم مي شود كفت. به خصوص حالا كه برق اتوبوس آمده ولي هنوز تاريك است و تو يادت بيايد اين اتوبوس هماني است كه هفته قبل توي همين مسير از سر لج‌بازي جراغ هاي قرمز بالاي سرتان را خاموش نكرده تا خود اصفهان! و يادت بيايد مقواهايي را كه با جسب 5 سانتی جسبانديد روي جراغها! ... و توي ذهنت بيايد كه آهتان يك هفته دير اثر كرده! و وقتي همه مسافرها حال مساعدي ندارند با صدا بخندي!
...
از لذت تكنولوجي وقتي مي‌شود كفت كه دختر جوان رديف جلويي تنها راهي كه به نظرش مي‌رسد اين است كه آقايان بروند اتوبوس به اين كندكي را هل بدهند كه همه جيزش برقي و هيدروليك است. وقتي مي‌شود از لذت تكنولوجي كفت كه ماه شعبان وسط آسمان است و فرهاد هنوز توي هدفون "يه شب مهتاب" مي‌خواند و خانم توي ضبط جلوي راننده مي خواند: "اكه عشق همينه, اكه زندكي اينه, نمي‌خوام جشمام دنيا رو ببينه!"
...
از لذت تكنولوجى حالا مي‌شود كفت كه توي مرده ترين وقت ممكن و مزخرف ترين وضع موجود مي توانم لذت‌بخش‌ترين كار دنيا كه همان نوشتن است را انجام دهم با موبايل یک دوست. با یکی از جلوه انگیزترین مظاهر تکنولوجی!
اكر حالا از این لذت نكويم كي بكويم؟
حالا که مرتضا خوابش برده و فرهاد هنوز می‌خواند:
"با اينا زمستونو سر مي‌كنم
با اينا خستكي‌مو در مي‌كنم..
."»
 (30/07/2009)

3) شادم می کند. وقتی آخر شب که می‌پیچم توی کوچه باید از زیر کلی ریسه های لامپ رنگ‌رنگی رد بشوم که یک خط در میان رشته‌های پرچم و پارچه‌های رنگی رد کرده‌اند از بین‌شان و همین‌طور تا آخر کوچه رفته. به خصوص که خانه ما درست وسط کوچه است و توی آخرین نگاه قبل از بستن در می‌توانم یک بار دیگر حس غرق شدن در میان نور های رنگی را ثبت کنم.
لذت شیرینی دارد دیدن جشن‌های مردمی در تمام شهر. از شربت‌های صلواتی خنک توی ترافیک سر ظهر تا آذین بندی‌های خلاقانه. بماند که آن بالاها (ر.ک قسمت ۱ همین پست) خبری نیست از این صفا و هرچه به سمت پایین بروی بیشتر می‌توانی لذت ببری از نور و شادی و روشنایی که منشا اصلی‌اش دل مردم است. همین آدم‌های دور و بر.
این چند وقت لذت تنها گردی توی آخر شب‌های شهر برای دیدن این چراغانی‌ها را نمی‌شود هیچ جوره بی خیال شد.
اللهم انا نرغب اليك في دولة كريمة
تعز بها الأسلام واهله
و تذل بها النفاق و أهله
و تجعلنا فيها من الدعاة الى طاعتك
و القادة الى سبيلك
بحق محمد و آله الأطهار...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 13:40  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

به قرآن قسم یاد کرد، گفتند قوطی سیگارش بود!

هنوز به غروب روز یازده مرداد، یکی دو ساعتی باقی بود که دادگاه تمام شد. مردم شاد و آسوده در میدان توپ خانه تهران دور چوبه‌ی داری که همان روز بر پا شده بود جمع شده بودند. در میان صحبت‌ها و سلام و عیلکی که هر از گاهی پا می گرفت، رد و بدل عید مبارکی ها را هم می شد شنید. و در آن میان کم نبودند چشم‌های نگران که سعی در مخفی کردن اضطرابشان داشتند. آن روز درست روز ولادت حضرت امیر علیه السلام بود، روز سیزده رجب 1327 قمری.

از سه روز پیش که ماموران نظمیه او را بدون هیچ مقاومتی ازخانه محاصره شده اش با درشکه به زندان نظمیه برده بودند کسی خبری از او نداشت. اما خبر دهان به دهان می گشت: انگلیس ها حکم اعدام شیخ را صادر کرده اند.

در هم‌همه‌ی مردم غریو شادی بر ناراحتی های درون دل ها غلبه داشت. فرزندش هم ایستاده بود. شاید منتظر تر از دیگران. مشتاق بود هر چه زود تر اعدام پدر را ببیند! تا اینکه او را آوردند. عصا زنان و آرام. خواست نماز عصر را بخواند. نگذاشتند. به در نظمیه که رسید رو به آسمان که حالا دیگر اندک نوری از روشنی روز داشت نگاه کرد و از زبانش گذشت: «افوّض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» *

طوفانی که قبل از آن چند ساعت در عمارت کاخ گلستان در جریان بود اکنون فروکش کرده بود. سرنوشت اعدام قطعی بود. اما باید قاعده بازی رعایت میشد. این را انگلیس‌ها خوب می‌د‌‌انستند. آن سه روز تاخیر هم برای همین بود. شیخ در دادگاه به ابراهیم زنجانی که هم لباسش بود محل نگذاشته بود. همه می دانستند شیخ سال‌هاست که مجتهد است، از شاگردان میرزای شیرازی و خود جزو مراجع بالامرتبه. خیلی ها هنوز یادشان بود تلاش او را در دوره استبداد صغیر علیه محمد علی‌شاه؛ و پیش از آن در ماجرای تحریم تنباکو.  همه می دانستند او به زنجانی گفته بود: «تو كوچك تر از آنی كه مرا محاكمه بكنی.» وقتی خواستند باز جویی اش کنند باز گفت: «عالم را با جاهل بحثی نیست.» و آخر از همه هم در جواب یپرم خان ارمنی (رئیس نظمیه) درآمده بود که: « مشروطه تا ابدالدهر حرام خواهد بود، مؤسسین این مشروطه، همه لامذهبین صرف هستند و مردم را فریب داده اند.» 

باد طناب دار را به بازی گرفته بود و حلقه معلق را نرم نرم توی هوا تکان میداد. به پای دار که نزدیک شد ایستاد. برگشت و خادم خود را خواست. مهر هایش به او داد تا بشکند و خردشان کند. همان مهرهایی که پای نامه ها و فتاوا هایش مینشست به نشان امضا. حواسش جمع بود. جمع جمع! که مبادا بعد از او به دست دشمن بیفتد و به اسم او نامه و نوشته جعل کنند برای بد نام کردنش. آسمان بد جوری بوی غروب گرفته بود...

چند روز قبل تر بود که از سفارت روس آمده بودند منزل شیخ، از خطر ها گفتند و به او پیشنهاد دادند مثل بقیه پناهنده بشود به سفارت. مثل محمد علی شاه. جواب شنیدند: «مسلمان نباید پناهنده کفر شود». پرچم روسیه را نشان دادند و خواستند لااقل آن بیرق را سر در خانه بزنند. جواب داد:«اسلام زیر بیرق كفر نخواهند رفت».  وقتی عده ای دیگر از او خواستند به سفارت خانه ای پناه ببرد؛ پرچمی را که فرستاده بودند را نشان داد و گفت: «این را فرستاده اند كه من بالای خانه ام بزنم و در امان باشم. اما رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را برای اسلام سفید كرده ام حالا بیایم و بروم زیر بیرق كفر؟"

شیخ پله ای بالاتر رفت. برگشت رو به مردم. همهمه ها در لحظه آرام شد. عبایش را برداشت و به میان مردم انداخت. عصایش را هم. بعد روی چهار پایه رفت. و سخن گفت. ده دقیقه، کمتر یا بیشتر... «خدایا! تو خودت شاهد باش كه من آنچه را كه باید بگویم به این مردم گفتم… خدایا! تو خودت شاهد باش كه من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد كردم، گفتند قوطی سیگارش بود. خدایا! تو خودت شاهد باش كه در این دم آخر باز هم به این مردم می گویم كه مؤسس این اساس لامذهبین هستند كه مردم را فریب داده اند. این اساس مخالف اسلام است...»

لحظاتی بعد پیکر بی جانش بر فراز دار آرام گرفته بود. دسته موزیک شروع به نواختن کرد. میدان غرق در شادی بود. مردم کف می زدند و هلهله می کردند و پسرش هم در آن میان. او  هم از مرگ یک مخالف سر سخت مشروطه خوشحال بود. اما بودند کسانی که دیدند و به یادشان ماند جمله شیخ را در لحظات آخر، قبل از اینکه الیاف خشن طناب دار گردنش را به نوازش بگیرد، وقتی عمامه از سرش برداشت و گفت: «از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه بر خواهند داشت.»

و زمانی بسیار باقی بود تا تاریخ بگذرد و این واقعیت مشهود بشود که سر انجام این مشروطه سر از حکومت رضا خان قزاق در خواهد آورد.  هنوز مانده بود تا روزگاری برسد و ببینند که حکومت چادر از سر زنان بکشد و عمامه از سر روحانیون و... کسانی در حافظه های خاک گرفته این جمله را از شیخ فضل الله نوری به یاد بیاورند که روزی فریاد می‌زد: «مشروطه­‌اي که از ديگ پلوي سفارت انگليس سر بيرون بياورد، به درد ما ايراني­‌ها نمي­خورد.»



*کارم را به خدا می سپارم، که همانا خداوند به بندگانش آگاه است

شیخ فضل الله نوری بر دار


پس نویس: هیچ ربطی به مطلب بالا ندارد اما این را (در اشا) بخوانید و این را هم قسمت "د" اش را که میان تیتر کتاب و کتاب‌خوانی دارد (در رجا). نگاه من به اولی (در اشا) بسیار نزدیک است و نمی‌دانم این نگاه رکورد محوری در عمل‌کرد فرهنگی (مثل استناد به فروش "اخراجی‌ها" و تیراژ "دا" در دومی) را چه باید کرد و با آن مشکل‌ها دارم. ولی برای اینکه حرفم را بفهمید این را هم (در همان اشا) بخوانید. 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 14:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

می گوید "بنویس". می گوید تو که این همه ننوشته ای لا اقل برای تولد بنویس. می گویم دلم می خواهد. دلم خیلی میخواهد. نه تنها برای تولد که برای همه چیز بنویسم. بنویسم برای این همه ننوشتن... می گوید بنویس. به خاطر من بنویس...

احساس بدی دارد که تا آخرش بروی و بعدش دلت را بزند. بروی تا ته تهش و بعد... هیچی! عین این بازیهایی که سالهاست کل تابستانمان را می گذاریم سرش و بعد که مرحله آخر را هم رد کردیم می رسیم به هیچی! و شاید یک افتخار واهی که: بعله! ما فلان بازی را هم تا آخرش رفته ایم! زمانی آتاری و بعد میکرو و زمان بعدش سگا و دیگر عمر کودکی ما به "پی اس" قد نداد و یکراست خوردیم به "پی سی". بازی پشت بازی. مرحله پشت مرحله و باز آخرش... هیچی! و حتا الان هم که اینها را میگویم وسط یکی از از همین ها هستم که آخرش... (بگذار باز هم نگویم "هیچی"!)

چه وسوسه انگیز است بطالت لحظه هایی شیرین که باز آخرش به هیچ می رسد...

و اصلن بنا همین است. اگر لذت و خوشی، اگر فکر و تجربه و اگر درگیری ای هست در همان "حین" شکل می گیرد. باید همه چیز در "لحظه" باشد، در "آن" شکل بگیرد و در "آن" بمیرد. همه برای هنگامه تعریف شده است. "آخر" خبری نیست که بخواهیم دنبال چیزی بگردیم؛ جز خاطره. و چه سخت است روزهای بی خاطره. این سختی شاید ساده نمایی را خوب بلد باشد. اما درگیرش که شدی رهایت نمیکند. مثل الان، که مدتهاست رهایم نمیکند.

می ترسیدم. از همان روز اول که اینجا را راه انداختیم. از همان روز که مهم ترین دلیلم برای زاییدن یک وبلاگ، داشتن یک تریبون بود و بهانه ای برای نوشتن. "جایی" که اگر خواستی قلمی به کاغذ ببری، دل خوش به انتشارش در آن "جا" باشی. جایی غیر از نشریه های دانش آموزی و دانشجویی که تجربه اش را کهنه کرده بودیم. "جایی برای بودن".(و چقدر خوشایند است وقتی این عبارت می شود اسم یک وبلاگ دوست داشتنی یک دوست نزدیک.) جایی که برایش بنویسی. از تجربه ها، از دیده ها و ندیده ها، از اتفاق ها، آن روزها که هنوز تازه بودند، هنوز رنگ عادی شدن نگرفته بودند، هنوز مزه‌ی بی مزه‌گی نمی دادند، هنوز این تلخی آزار دهنده را زمزمه نمی کردند. می ترسیدم! که اینطور بشود. و شد!

حالا، بعد چهار سال، بهانه تادلت بخواهد (و حتا تا دلت نخواهد!) ریخته! تریبون الا ماشا الله. بزرگ و کوچک. مخاطب عام و خاص. مکتوب و مجازی. ریز و درشت! به شرط چاقو! بدو که حراجش کردم!....به حمد الله مرام و معرفت رفقا فراوان است و جبهه فرهنگی انقلاب جا برای امثال این قلم زیاد دارد. (نشان اینکه همین الان سه تا پرونده نصفه کاره برای سه جا مانده روی دست!) حالا حتا مسئولیت سردبیری اجازه میدهد که نگاشته هایم از رد یا دست کاری شدن در امان باشند. اما دردا و دریغا که آدم نوشتنش نیاید! "آمد به سرم از آنچه می ترسیدم..."

گرما و سرما ندارد. چای نبات همیشه چای نبات است. همان هفته ها بود. داشتیم می رفتیم عروسی میرمحمد. وسط بیابان که منتظر یدک کش بودیم برای کشیدن ماشینی که موتور سوزانده بود. زیر تیغ آفتاب نشسته بودیم کنار جاده به تخمه خوردن و جوک گفتن که دلم هوس چای نبات کرد...

سید می گفت برای نوشتن مغز باید قوه داشته باشد. و این مغز هم فقط گلوکز می سوزاند لامصب. چربی و اینها توی کارش نیست. طرف کربوهیدراتها هم نمی رود. حتا نشاسته به آن خوبی! داشتم فکر می کردم لابد برای همین است وقتی چای نبات که میزنیم به بدن نوشتمان می گیرد؛ قندش مستقیم می زند به مغز! اما یدک کش رسید و فرصت نتیجه گیری نشد. چه خوش بود تمام آن چند روز زائری که صبح و عصرهایش با چای و نبات های متبرک حرم به سر میشد در کنار میلاد و سید مجتبا و مجید و محمد!

بی راه نیست که حالا وسط این شهر کثیف که به یک شبکه فاضلاب رو باز می ماند، وقتی توی ظل گرمای بالای چهل درجه ظهر؛ پشت چراغ قرمز تقاطع بهشتی مظلوم و میرزای تحریم تنباکو، وقتی جالی توی دنده است و کلاج و گازش را به بازی گرفته ام، همانطور که قطره های عرق روی پیشانی منتظرند چراغ سبز شود تا به گاندی فقیر فقرا برسم، همانطور که چشم می دوانم دنبال رزهای آفتاب خورده پسرک گل فروش لابه لای ماشین ها، همانطور که سردر سینما آزادی و مردم توی صف را دید می زنم، یکباره مردمک چشمها ثابت بشود روی عبارت "تهران انار ندارد"، و یک دفعه یاد چای نبات بیفتم!...

یاد کاشی های آبی حوض خانه مان زیر سایه درخت همیشه سبز نارنج... یاد شربت خیار سکنجبین،.. یاد سنگهای صیقل خورده کف زاینده رود موقع غروب... یاد شبستان خنک مسجد جامع عتیق موقع نماز ظهر... یاد مزار حاج حسین وسط کربلای پنجی های گلستان شهدا... یاد شبهای جمعه تکیه سید العراقین وسط تخت فولاد... یاد عمارت هشت بهشت... یاد مدرسه چهار باغ وقتی قدم به عصر صفویه می گذاری... یاد نیمه شبهای شکوه آفرین میدان امام، این یگانه استادیوم برزگ چوگان و گنبد فیروزه ای روبروی عالی قاپو...  یاد فرنی فروشی روبروی دروازه نو... یاد ساز ناکوک دنگ دنگ بازار مسگرها... یاد...و می گذارم تمام این یادها  نرم نرمک جان بگیرد و مثل اسلیمی های توی کتیبه های کاشی سر بکشد به گوشه  کنار لوح ذهن و دلم را بردارد ببرد با خودش. بعد آنقدر قد بکشد تا برسد به آسمان، لابلای ابرها، آنجا که خدا خانه دارد...

می گویم "نوشتم". اما نمی دانم چطور شده. کاغذ را می گیرم سمتش. نگاهم میکند. نگاهش می کنم. سرم را می اندازم پایین. آنقدر صبر می کنم تا مطمئن بشوم رفته. کاغذ هنوز توی دستانم است. آرزو می کنم که کاش آن را باخودش می برد. سرم را که بالا می آورم مات می مانم. کاغذ در دستانم است. اماسفید. سفید سفید. برده. اما فقط نوشته ها را. تمام نوشته ها را. برای خودش. چشمهایم را می بندم. دیگر وقت آن است که بیدار شوم.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 6:25  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

من از این به بعد فقط به مایکل جکسون رای خواهم داد!

زنده باد مایکل جکسون، که گرچه صدا و سیمای جمهوری اسلامی، زندگی اش که هیچ، حتی مرگ او را هم نادیده گرفت، ولی بزرگترین خدمت را به ایران اسلامی کرد که نگذاشت دنیا بیش از این آبروریزی و لشکرکشی خیابانی مان را ببیند و سرگرم شود!


بزرگا مردا که جکسون بود که وقتی از هرزگی و حرامی به اسلام پناه برد، که کاست بعدی اش درست فروش برود!، اسم میکائیل را برگزید و جلوی صدها هزار مسلمان، آواز سر داد که " گیو تنکس تو الله .. ".آنوقت فلان هنرمند ما چهارده سال است که می خواهد " ربنّا " ی خودش را از سیمای بی نوای ما پس بگیرد ..

بزرگا مردا که مایکل بود که مسلم مرد ولی حتی یکی از این شبکه های بیگانه هم حاضر نشد او را در هنگام وفاتش مسلمان بخواند و ازاین حیث از ام کلثوم هم مظلوم تر بود. ام کلثومی که اگر از تاج پادشاهان عرب چندان نمی دانست از تخت شان خوب خبر داشت. نقل است که وقتی به آن شاهزاده ی آخری روی خوش نشان نداد، مورد غضب قرار گرفت و لابد دیگر بهترین خواننده ی شهر خودش هم نشد!!. و وقتی چهارمیلیون نفر در تشییع جنازه اش آمده اند، رادیوهای محلی از روی دست پاچه گی همه ی آن ها را سلطنت طلب خواندند! .. که البته در دنیای عرب، طاغوتی بودن یعنی عین مردانگی ..

دلم برای مایکل جکسون می سوزد که برهنه میان هوادارانش می رود، آن وقت استاد مسلّم موسیقی ما با پاترول نقره ای اش میان مردم می رود و تمام حواسش این است که ملت روی رنگ متالیکش خط نیندازند. همان استادی که از شدت تواضع، که آشنا و بیگانه خوب بر آن واقف اند، خود را از خس و خاشاک می داند و برای همراهی با مردم برف پاکن ماشینش را سه بار بالا و پایین می کند که هم از توبره خورده باشد هم از آخور ..

بزرگا مردا که جکسون بود که هوادارانش وقتی میخواستند ساعت ده شب توی بورلی هیلز بدون مجوز شلوغی کنند، وصیت کرد به برادرش جرامین جکسون که آرامش ساکنین را به هم نریزد. چونان شاه اسماعیل که در جنگ چالدارن اجازه نداد لشکرش شب به خط بزند و تا فردا صبر کرد و گفت : "من حرامی قافله نیستم" ..

من به مایکل جکسون می گویم اصولگرای واقعی!! ... که وقتی خبر مرگش رسید دو ساعت پیشش تمام کرده بود .. نه مثل آن ها که روزی شصت بار خبر مرگشان می رسد، ولی یک بار هم نمی میرند ..

بزرگا مردا او بود که مهرورزی اش با کودکان شهره ی آفاق بود، و می خواست بعد از حقوق زنان، از حقوق کودکان هم دفاع جانانه ای کند. طوری که بعد از دادگاهش، برای اولین بار در طول یک مصاحبه ی مطبوعاتی دست کودکی را گرفت و لابد قول داد که دست کم یک کودک زیر هشت سال را در کابینه اش بگذارد! ..

روشنفکرا که جسکون بود که رقص "مون واک" اش در تاریخ بشریت نمونه نداشت. حرکت پاهایش بی نظیر بود. طوری عقب می رفت که همه خیال می کردند به جلو می رود. آنچنان سقوط می کرد که همه عروج می پنداشتند ..

من از امروز فقط به مایکل جکسون رای خواهم داد .. به خاطر این رقص آخرش .. در برابر مرگ ..

و امید می دهم به شما که "هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و لله جنود السماوت و الارض .. " - و او کسی است که آرامش را به دلهای مومنین نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان بیافزاید، که لشکریان آسمان و زمین از آن خداست ... -


لکن هنوز ملولم از اینکه چشمانتان را بسته اید بر هر چه جز این طرف دیوار که دیوار بسیار ساخته ایم ، پل نه و "ثُمَّ قَسَت قُلوبُکُم مِن بَعدِ ذٰلِکَ فَهِىَ کَالحِجارَةِ أَو أَشَدُّ قَسوَةً .. " - سپس دلهایتان سخت شد. چون سنگ. حتی سخت تر از آن ... - (بقره - 74)

و هزاران بار تجربه کردم که کفّاره ی شراب خواری های بی حساب، هشیار در میان مستان نشستن است ... ولی باز حتی اینجا تنها به یاد تو نشسته ایم که گفته ای "و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا .. - و هر کس از یاد من رویگردان شود، پس همانا زندگی سختی خواهد داشت .." - (طه - 124)

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم --- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

متن از Enkratic

با سپاس از محمد حمیدی اصفهانی این متن را در فیس بوک گذاشت و به آن افزود و کاملش کرد

این متن را دوست داشتم. بعد از یک روز ضد حال که هرچه مطلب برای پرونده رسید را به دلیل ضعیف بودن رد کردم، و بعد از این همه ننوشتن و ننوشتن و ننوشتن... خواندنش چسبید. امید که به شما هم چسبیده باشد!


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم --- رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم --- بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر --- که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را --- به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم --- نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن --- که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت --- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم --- که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت --- نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم --- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 0:44  توسط نویسنده میهمان  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

۹. به قول یکی از دوستان نمردیم و اشک تمساح رو هم دیدیم. 
۵. دم خروس یا قسم حضرت عباس (ع)؟ کدومشو باور کنم؟
۸. یه مثلی هست که می‌گه دو نفر خیلی مظلومند یکی شمر(لعنت الله علیه) یکی هم تو.
۴. فعلن که همه در جهت تخریب هم‌دیگه گام بر می‌دارند. بعضی‌ها کم‌تر بعضی‌ها بیش‌تر.
۲. تا حالا شده یه فیلمی ببینید که در آنِ واحدهم گریه‌تون بگیره و هم خنده و هم خوش‌حال بشید هم ناراحت هم عصبانی و هم متاسف و...؟
۱. یاد بگیریم به عقاید هم‌دیگه احترام بگذاریم. هرچند بر خلاف نظر ما باشه.
۶. انصاف، انصاف، انصاف...
۷. مثل این‌که کم‌کم حامیان دکتر هم یخشون داره وا می‌ره و یه تکونی به خودشون دادن.
۳. مناظره اول که خیلی خوب از آب در نیومد یعنی اصلن مناظره نبود؛ ولی فکر کنم مناظره امشب در حد فینال جام‌جهانی بیننده داشته باشه و جذاب‌تر بشه.
۱۰. بحث حجاب هم توی مملکت ما جالبه. بستگی داره چه زمانی باشه و کجا باشه در زمان‌های مختلف و جاهای متفاوت فرق می‌کنه.
اینم دوتا میکس از طرف‌داران سید میرحسین موسوی و سید حسن نصرالله. مثل این‌که سیدها همه‌جا طرف‌داران خاص خودشون رو دارن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 2:40  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هو اللطیف

"یادش به خیر!"

پارسال همین موقع ها بود. ۱۲ و ۱۳ اردی بهشت. لشگری که از تهران  (و اصفهان) پا شدیم رفتیم بافق. برای جشن‌واره ای خوش خط و خال! یک جشنواره به یاد ماندنی به اسم : "فرزندان سرزمین یوزپلنگ"
همان روز ها همه چیز را  در یکی از کاملترین و طولانی ترین پست های زندگی ام اینجا (یوزپلنگ ها هم پرواز می کنند!) گفتم.  اما باز می گویم آن تجربه اندوخته فراوانی برایم داشت که مهم ترینش دوستانی با ارزشند که دوستشان دارم. اما بهانه ای که موجب شد این پست را بگذارم،پیدا شدن اتفاقی یک فایل صوتی روی فلش مموری ام بود که ...

یکی از مهم ترین کارهایی که قرار بود انجام شود،تهیه یک کلیپ از فرایند فعالیتهای دوساله صورت گرفته در بافق، به اضافه ی یک تیزر خوشگل بود. ساختنش جزو مهم ترین چاله های اجرایی بود که افتاده بودیم  تویش! تا اینکه فتح اله امیری خوش سلیقه  از راه رسید و تا آخرین دقیقه ها مشغول ساختنش بود. در این میان صدا گذاری این تولیدات سمعی بصری خودش کلی داستان داشت. کلیپ را هادی کاشانی (که تا آخرش نبود ولی کلی چیز ازش یاد گرفتم) از پسش برآمد. تیزر اما رفته رفته به مشکلی اساسی خورد.
با تمام این اوصاف  پخش شد و همه خوششان آمد. اما آخرش هم نفهمیدیم آن صدای بم  افکت خورده که آخر تیزر می گفت: "فرزندان سرزمین یوزپلنگ "صدای چه کسی بود؟  بیشتر نظرها روی کاوه حاتمی بود. اما احتمالات زیاد دیگری هم  بود. با بازه ای به اندازه همه پسر های گروه! از سید معبود ستوده (مجری) و مرتضا اسلامی و  حمید میرزاده و ... حتا خود فتح الله امیری! (البته من و جواد به خاطر اکسنت تابلو اصفهانی از لیست مظنونین حذف شدیم!) حال انتشار این فایل صوتی  توسط "رادیو جواد" بعد از یک سال علاوه بر تجدید خاطرات خوش، شاید بخشی از  یک راز  سر به مهر را روشن کند!


(از راست به چپ: کاوه،مرتضا ،فتح اله / آن عکس بالایی هم حمید است.)

این فایل صوتی مربوط به صدا برداری و صدا گذاری همان تیزر مزبور است. که در محل اسکان در آهن شهر بافق ضبط شده. و به طور اتفاقی از فلش مموری من سر در آورده بود! این سه نفر بالا متهمین نقش اول آن هستند!!

 بشنوید: جشن واره فرزندان سرزمین یوزپلنگ (با حجم ۲۸۹ کیلوبایت)

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 15:4  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

ترافیک ترافیک، شلوغی شلوغی، آدمه که از زمین می‌غُله۱میاد بیرون، انگار قحطی شده، مسابقه‌ی بخر بخره هر کی نخره خیلی خره، ماشین‌های موسسات قالی‌شویی که با انبوهی از فرش‌های تل‌انبار شده تردد می‌کنند، بعضی‌ها هم خودشان دست به کار شده‌اند و بعد فرش‌های آویزان را می‌توان بر فراز خانه‌ها دید که باد می‌خورند، بساط ماهی‌قرمز، که در گوشه و کنار شهر پهن شده با بچه‌هایی که در کنار تنگ‌های ماهی ایستاده‌اند و چشمان‌شان برق می‌زند، تکاپوی شهرداری‌اصفهان برای نو نوار کردن شهر، مثل خط کشی خیابان‌ها، رنگ کردن جدول‌ها و ایست‌گاه‌های اتوبوس، گل‌کاری باغ‌چه‌های چهار‌راه‌ها، نصب پرچم‌ها و تعویض لامپ‌های سوخته و ریخته، تعویض تابلوهای خیابان‌ها و تابلوهای راه‌نمای شهری، نه این یکی را اصولن بعد از چهارشنبه‌سوری انجام می‌دهند. گفتم چهارشنبه‌سوری، برنامه‌های هش‌دار دهنده‌ی تی‌وی برای این‌که به بچه‌ها و بعضی گُنده‌ها بگویند جیزه ببین اگه دست بزنی این‌جوری می‌شی، حتا بعضی صحنه‌ها آدم را یاد کشتار مردم غزه می‌اندازد انگار از جنگ برگشته‌اند و مجروح جنگی‌اند، حتا تی‌وی می‌تواند به جای صحنه‌های آرشیوی بین صحنه‌های حمله به مردم فلسطین از آن‌ها استفاده کند!
مسافران نو روزی، این یکی واقعن بعضی وقت‌ها از حد تحمل‌ خارج می‌شود، چون با همه‌ی تبلیغاتی که می‌شود، اصفهان هنوز ظرفیت لازم برای پذیرش تعداد زیادی گردش‌گر را در یک زمان خاص(مثل تعطیلات نو روز) ندارد، و ضمن ایجاد مشکلاتی برای مردم شهر، حتا می‌تواند صدمات جبران ناپذیری به ابنیه تاریخی وارد کند، ولی خب وظایف شهروندی حکم می‌کند که باید تحمل کرد و مهربان بود تا تمام شود، آدرس پرسیدن‌ها که تمامی ندارد و نقشه‌ی کوچکی از اصفهان که این وقت‌ها معمولن هم‌راهم است تا بر حسب همان وظایف شهروندی اگر کسی نشانی خواست بتوانم به‌تر نشان‌ش بدهم تا سریع‌تر به مقصد برسد، البته واکنش هم‌راه با تعجب سوال‌کنندگان نسبت به این امر، خودش دیدنی‌ست! یا سوالات دی‌گری از قبیل این‌که گز خوب کجا دارن؟!! یا بریانی خوب کجاست؟!!
چادرهای جشن نیکوکاری با بلندگوهایی که به آلودگی صوتی دامن می‌زنند، البته کمک چندانی نمی‌شود،۲ ویژه‌نامه‌های مجلات و روزنامه‌ها که این‌روزها پربارند و دیدن‌شان آدم را سر ذوق می‌آورد، البته نه همه‌شان، بوهای خوب که آدم را سرشار از حس‌های خوب می‌کند مثل بوی شب‌بو، مغازه‌های گل‌فروشی که تعداد زیادی گل‌دان شب‌بو در رنگ‌های مختلف گذاشته‌اند با سبزه‌هایی به شکل‌های جور واجور، که دیدن‌شان آدم را سر کیف می‌آورد، درختان کچل که کم‌کم مو دار می‌شوند و سرشان سبز می‌شود، سبز روشن و باحال که تا اردی‌بهشت به اوج خود می‌رسد و بعدن با تغییرات زمانه و گرم شدن هوا رنگ عوض می‌کنند و سبز تیره‌ی کثیف می‌شوند، آب‌دار شدن کویر زاینده‌رود که چند سالی‌ست نزدیکی‌های عید رنگ آب به خود می‌بیند تا دل مسافرانی که این همه راه آمده‌اند خوش باشد و با کویر زاینده‌رود مواجه نشوند، حس خوب کاشتن بنفشه و مینا در باغ‌چه حیاط، و دیدن برگ‌های نو درختان و پیچک‌ها که مثل بچه‌های تازه به دنیا آمده بی‌گناه و باطراوتند و خیلی چیزهای خوب دی‌گر...
 


پ.ن:۱. از مصدر غلیان کردن.
۲. چون آن‌قدر بد و بی‌سلیقه و در حد رفع تکلیف، این‌کار اجرا می‌شود که هیچ‌کس رغبتی پیدا نمی‌کندبرای کمک، البته لازم به ذکر است علی رغم تبلیغات سوء بعضی افراد معلوم الحال D:، در جاهای دیگر کمک‌های فراوانی می‌شود مثلن اصفهان رتبه اول خیرین مدرسه ساز را در ایران دارد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 18:18  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

‌یک‌بار خواب دیدن تو به تمام عمر می‌ارزد،
پس نگو، نگو که رویای دور از دست‌رس خوش نیست؛ قبول ندارم...

بهار اول از راه رسیدی و از تو شروع شد آغاز پیمان‌ها. آغاز راهی سخت ولی پیمودنی. ماهی مملو از شروع‌ها، شروع‌های خوب و اثر گذار. و این را از نشانه‌های بهار اول می‌توان فهمید و این خود یک نشانه است.
گاهی وقت‌ها هر چه‌قدر تلاش کنی تا کاری را انجام دهی به در بسته می‌خوری. هیچ دلیل خاصی هم وجود ندارد. یعنی وجود دارد ولی تو نمی‌فهمی. باید صبر کنی تا وقتش برسد، مهم این‌ست که مهم نیست قفل‌ها در دست کیست بلکه مهم این‌ست که کلیدها در دست اوست.
 
"پاک و منزه است آن خدایی که بنده‌اش را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی که اطرافش را برکت داده‌ایم شبانه برد، تا از نشانه‌های خود به اون نشان دهیم. همانا او شنوا و بیناست." [سوره اسراء آیه اول]

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 16:0  توسط محمد جواد ملکوتی 

هواللطیف

۱) الکساندر هیگ در اوایل ژانویه ۱۹۷۹ فرمانده عالی نیروهای ناتو در اروپا بود. او به دستور واشنگتن معاونش ژنرال هایزر را برای جلوگیری از فاجعه ای که برای آمریکا در حال وقوع بود در فاصله رسیدن بختیار به نخست وزیری به ایران فرستاد. او ۵ سال بعد وقتی وزیر خارجه ایالات متحده بود، در قسمتی از مقدمه کتاب "ماموریت در تهران" که خاطرات روزانه هایزر بود چنین نوشت:

"...نتیجه "بحران" ایران چیزی بیشتر از سرنوشت شاه است. همین "بحران" به بالا رفتن بهای نفت کمک کرد و دور تازه ای از تسلسل تورم به وجود آورد. رکود اقتصادی و بدهیها به حدی رسید که هنوز از آن نجات حاصل نشده است. تصویر اسلام پیروز ضد غربی به وجود آمد و به جنگ ایران و عراق منجر شد، که هوز در خلیج فارس خون می ریزد.این "بحران" به اعتبار آمریکا پایان داد و آمریکا را در روند بحران گروگان گیری دچار خفت و خواری کرد..."

و تو حواست باشد که او چرا بعد از ۵ سال هنوز به جای "انقلاب" ایران می گوید: "بحران" ایران!

۲)"آندره فونتن" فرانسوی، روزنامه‌نگار لوموند، در لابه‌لای سطور انبوه کتاب ۳جلدی "تاریخ جنگ سرد" می‌گوید:

"در زندگی ملتها لحظه هایی هست که شرف و آبرو بیش از نان ارزش می یابد.
این واقعیت، بیان گر نود درصد انقلاب هاست.
و آمریکا با پرداخت بهای گزافی آن را کشف کرد
."

۳) با فونتن موافقم. ولی فکر می کنم آمریکا هنوز هم دارد برای فهمیدن واقعیت انقلاب ایران بها می‌پردازد و همچنان دست خالی است.
برای فهمیدن درست معنی اتفاقی چون سی ساله شدن عمر یک انقلاب. چاره ای نیست جز خواندن تاریخ. تاریخ!


پس نویس:
* من پس فردا کنکور دارم!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 23:59  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

یک مشت بی خاصیت!
(یا: چه کسی بی خاصیت تر است!)

ماجرای ما و مصر و فلسطین

این روزها  نبض وقایع تند می‌زند. جایی توی آن نقشه تحت اشغال، تنها یک باریکه‌ي کوچک به وسعت 360 كيلومتر آن گوشه پایین مانده. تنهای تنها. از یک طرف به دریا و از بقیه جهات در محاصره است. مانده یک گذرگاه به کشوری هم‌سایه که سال‌هاست در حسرت یک موساست براي طرف شدن با فرعون، یاحداقل یوزارسیفی که قدری مردانگی یادشان بدهد.

این‌جا بچه‌های دانش‌جو دی‌گر سفارت‌خانه و کنسول‌گری و دفتر حفاظت منافع جدیدی برای تجمع و اعتراض پیدا نمی‌کنند. دعای اول همه‌ي مجالس روضه، پیروزی حماس است و نابودی اسرائیل. پیام رهبرمان داغ دل و مسئولیت را سنگین‌تر می‌کند و سید حسن چون همیشه خروشنده است. حرکت اینترنتی جان گرفته و پست‌های جدید است که در وب‌لاگ‌ها ثبت می‌شود. اس ام اس باکس گوشی‌ها مدام پر و خالی می‌شود از ختم حشر تا صلوات و جهاد مالی و دعا و... همه برای غزه. دیگر کم‌تر کشوری مانده که در آن راه‌پیمایی و اعتراض علیه اسرائیل پا نگرفته باشد و مردمش پرچمی با ستاره آبی شش گوش آتش نزده باشند. (و راستی دقت کرده‌ای هیچ‌جای دنیا هم‌چنین حرکتی در حمایت از اسرائیل نیست و هیچ‌كجا مثلن پرچم فلسطین را آتش نمی‌زنند؟)

در این میان انگشت اتهام به سمت سران عرب است. همه در باب بی غیرتی اعرابی حرف می‌زنند (که در عوام، گاه كار به خواهر و مادرشان هم می‌کشد!) كه سکوت‌شان که صدای مرگ می‌دهد و طعم نفت و دلار! در مراحل بعد گلایه از مردم بی‌خاصیتی که چنین حکامی دارند و عین خیالشان نیست و مثلن مسلمان‌اند. و بعد به خودمان افتخار می‌کنیم که بعله ما چه‌قدر عزت داریم و اگر می‌گذاشتند ال می‌کردیم و بل می‌نمودیم و میزان وجب روغن روی آش را نشانشان می‌دادیم و...

هم پیاله با دشمن

و من این وسط می‌خواهم یادت بیاورم حواست باشد که زیادی هم شلوغش نکنی! که در طول این همه مدت، اتفاق خاصی نیفتاده!  یک زمانی ما و به طور خاص همین مصر که الان با شنیدن اسمش یک جوری‌ات می‌شود جای‌مان عکس هم بوده! درست است که من و تو نبودیم ولی خیلی هم دور نیست...

زمانی که مصر داشت با تمام قوا با اسرائیل می‌جنگید و جمال عبدالناصر اصلن قصد کوتاه آمدن نداشت حکومت شاهنشاه آریا مهر، اسرائیل را به رسمیت شناخته و رفته بود پی کارش! زمانی تنها کشور مسلمان که اسرائیل در آن سفارت‌خانه داشت همین‌جا بود. آن هم درست 15 سال قبل از راه‌اندازی اولین سفارت‌شان در یک کشور عربی. وقتی همین کشورها که الان از کول خودشان و مردمش پایین نمی‌آییم همه (حتا عربستان) غرب را به خاطر فلسطين تحریم نفتی کرده بودند چاه‌های پر برکت نفت ایران معجزه می‌کرد! زمانی حکومت ایران نزدیک‌ترین روابط سیاسی، اقتصادی و اطلاعاتی را با آن‌ها داشت و سفیرشان در ایران پر کارتر از هر کشور آسیایی دی‌گر (که گیرم از ترس مردم و علما مخفیانه بود). موساد آن‌ها حتا برای چه‌گونه‌گی ادامه حکومت ایران بعد از مرگ شاه سرطان گرفته برنامه داشت!

مردم ایران هم همه مسلمان بودند و شیعه دوازده امامی. حتا مثل همین الان حشر می‌خواندند و (یواشکی) بعد مجلس امام حسین(عليه السلام) برای نابودی اسرائیل دعا می‌کردند. ولی در مجلس مهمانی میوه اسرائیلی به هم تعارف می‌کردند که بخش اعظم واردات میوه کشورمان را تشکیل می‌داد!

همیشه یک مشت مسلمان بی‌خاصیت توی تاریخ بوده‌اند که یا ساکت مانده‌اند یا کار را خراب کرده‌اند یا دیر رسیده‌اند. کسانی که در به‌ترین حالت قلوب‌شان با حق بوده و سیوف (شمشیرها) شان علیه آن. (و این سیوف می‌تواند به شکل دلار و ریال هم باشد!) حالا کوفی باشند یا ایرانی یا مصری یا سعودی، سال ۶۱ هجری باشند یا در هزاره سوم میلادی خیلی در نتیجه توفیری ندارد. و هر کدام هم توجیهی تاریخی توی آستین دارند، مثل خود ما!

حالا هم وضع همان است. و در تمام طول این مدت اتفاق خاصی در معادله نیفتاده. فقط جاها با هم عوض شده. و این بزرگ‌ترین اتفاق است! و این بار علت این همه دگرگونی را که بجویی تنها به یک کلمه می رسی: «خمینی».
اين تعويض جای‌گاه، با یک هم‌زمانی تاریخی هم‌راه بود. زمانی که انورسادات بعد از سفر به اسرائیل، در کمپ دیوید با کارتر و بگین دست دوستی می‌فشرد و نزدیک نیم قرن دشمنی را پایان می‌داد. حاج آقا روح الله در نوفل لوشاتو پایه‌های حکومت محمد رضا پهلوی، نزدیک‌ترین دوست این سران کشورها را به فروریختن واداشته بود که عمر آن (با احتساب پدرش) از نیم قرن مي‌گذشت.

انقلاب رقم خورد و مسلمانی ما را عوض کرد. جايمان عوض شد تا بتوانیم سرمان را بالا بگیریم. و الان سی سال از اتفاقی گذشته که خیلی از ما بعد آن به دنیا آمده ایم. راستی بیا کلاه‌مان را قاضی کنیم. «اگر خمینی نبود من و تو الان چه کاره بودیم؟»*
شاید دی‌گر به این زودی‌ها جايي عوض نشود. ولی حالا که این قدر دوست داری غزه را به کربلا وصل کنی برایت بگویم که ما یک بار دیگر دیر رسیده‌ایم!
يعني هنوز فرصتي باقي هست؟

 خسته‌ام
از ماه‌های حرام
که دیگر
بدل شده‌اند
به
سال‌های حرام
دیگر سوره‌ي حشر کافیست
برایم آیه‌های جهاد بخوان!


* این جمله را از رضا وام گرفته‌ام.

   این یاد داشت وحید جلیلی را هم خیلی خوشم آمد.

یا علی مددی 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 14:58  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

رز
براي ديدن عكس در اندازه‌ي بزرگ‌تر، بر روي آن كليك كنيد

۵. در سياره ارض هر كجا كه پاييز شروع مي‌شود در جايي دي‌گر مردمان آمدن بهار را جشن مي‌گيرند. با هر پاييز، بهاري و با هر بهار، پاييزي.
۳.
حتا اگر پاییز باشد یا برف هم ببارد همیشه‌ در باغ‌چه‌ي ما نشانی از بهار هست...
الان می‌گويي با يك گل كه بهار نمي‌شه!
ولي همين يك گل اميد مي‌دهد براي آمدن بهار و اين‌كه بهار نزديك است.
۱. به من درس مي‌دهد رز نارنجي قشنگ من. سفت و پا برجا يك‌تنه جور باغ‌چه را به دوش مي‌كشد و هم‌چنان استوار مانده و اين استواري‌اش از استواري سرو برايم ارزش‌مندتر است...
۴. هر روز كنار پنجره مي‌نشينم و سقوط برگ درختان را مي‌بينم. درختاني كه با تغيير روزگار رنگ مي‌بازند و برگ‌هايي كه سقوط مي‌كنند. برگ‌هاي زرد و اخرائي و قرمز و نارنجي. چه رنگ‌آميزي هيجان‌انگيزي! و اين رنگ‌ها نشانه‌اي‌ست از تلاش براي زنده بودن...
۲. سرو هميشه پاي‌دار و پابرجا بر پيشاني‌ باغ‌چه ايستاده است و دم نمي‌زند. هيچ تغيير روزگاري بر او تاثير ندارد. و من اصلن از اين خصلت سرو خوشم نمي‌آيد. خيلي بي روح و معمولي. بدون هيچ تغيير.
با سرو هيچ‌گاه نمي‌تواني متوجه تغييرات بشوي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 19:0  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

...حسن تقلا نمي‌كرد. حتا صدايش هم در نمي‌آمد. كمي سرش را تكان داد و من يك آن قيافه‌اش را ديدم. حاكي از تسليم بود. آن جور نگاه كردن را قبلن ديده بودم. نگاه گوسفند قرباني بود.

نگاه قرباني


فردا دهم ذی الحجه، آخرين ماه قمري مسلمانان است و اولين روز از سه روز تعطيلي عيد قربان - روزي كه به ياد حضرت ابراهيم، پيامبري كه مي‌خواست پسرش را در راه خدا قرباني كند، جشن مي‌گيرند. بابا امسال هم گوسفندي انتخاب كرده، گوسفندي سفيد برفي با گوش‌هاي سياه آويزان.
همه‌مان توي حياط خلوت ايستاده‌ايم، حسن، علي، بابا و من. ملا دعايش را مي‌خواند، ريشش را مي‌خاراند. بابا زير لب پچ‌پچ مي‌كند بجنب ديگه. انگار از اين‌كه دعا - مراسم حلال كردن گوشت - تمامي ندارد، معذب است. بابا ماجراي پشت قضيه‌ي عيد را، مثل هر چيز مذهبي دي‌گري، مسخره مي‌كند. اما به سنت عيد قربان احترام مي‌گذارد.
رسم اين است كه گوشت قرباني به سه قسمت مساوي تقسيم شود، يكي براي اقوام، يكي براي دوستان و آشنايان، و دي‌گري براي فقرا. هر سال بابا همه را يك‌جا مي‌دهد به فقرا. مي‌گويد اعيان‌ها به قدر كافي چاق و چله هستند. ملا دعايش را تمام مي‌كند. آمين، كارد آش‌پزخانه را كه تيغه‌ي بلندي دارد، بر مي‌دارد. رسم اين است كه گوسفند نبايد چاقو را ببيند.
علي حبه‌اي قند توي دهان گوسفند مي‌گذارد. اين هم رسم دي‌گري‌ست تا مرگ براي‌ش شيرين‌تر شود. گوسفند دست و پا مي‌زند، اما نه زياد. ملا از پوزه‌ي گوسفند مي‌گيرد و تيغه‌ي چاقو را روي گردنش مي‌گذارد. درست يك لحظه قبل از اين‌كه او با حركتي ماهرانه گلوي گوسفند را ببُرد، چشمم مي‌افتد به چشم‌هاي گوسفند. نگاهي كه بعد از آن تا هفته‌ها خواب را از من مي‌گيرد. نمي‌دانم واسه‌ي چي اين مراسم را توي حياط خلوتمان تماشا مي‌كنم؛ كابوس من حتا بعد از محو شدن لكه‌هاي خون از روي چمن‌ها، تا مدت‌ها ادامه پيدا مي‌كند. اما من هميشه تماشا مي‌كنم. به خاطر آن نگاه حاكي از رضا كه در چشم‌هاي حيوان است، تماشا مي‌كنم. خيلي مضحك است كه تصور مي‌كنم حيوان مي‌فهمد. تصور مي‌كنم حيوان درك مي‌كند كه مرگ قريب الوقوعش براي هدفي والاست. اين است نگاهِ...

از كتاب بادبادك‌باز نوشته خالد حسيني، ترجمه‌ي زيبا گنجي-پري‌سا سليمان‌زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 0:1  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

گمشده


 

 

 

 

 

آهاي كسي صدامو مي‌شنوه؟ 
من رسیدم.
من رسيدم به شهر تو.
کسی این‌جا نيست؟

 شهر به شهر به دنبال تو مي‌گشتم... 

 

 

 


ماه رمضان كه مي‌آيد نواهاي خاص خودش را هم به هم‌راه مي‌آورد. نواها و صداهایی که حس‌هاي خوب را در ما بيدار مي‌كند. الان فصل اين نواهاي خوب‌ست كه حس‌هاي خوب و مثبت را در وجودمان زنده مي‌كند. مثل مناجات و يا ربناي قبل از اذان استاد شجريان. يا هر چيزي كه خاطرات شيرين گذشته كه گرد فراموشي گرفته‌اند را براي‌ت نو كند. 
پيدا كردن اتفاقي و شنيدن كليپ "خيال تو" كه محسن يگانه در تيراژ پاياني برنامه‌ي ماه عسل شبكه سوم خوانده برايم ياد آور خاطرات شيرين ماه رمضان گذشته و بعضي از مهمانان جالب اين برنامه بود.


*خوبي پست‌هاي كوتاه اين‌ست كه مطمئن مي‌شوي تمام مطلبت خوانده مي‌شود.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 2:2  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

.) شاید از نظر حرفه‌ای گذاشتن این گیف انیمیشن‌ها در وب‌لاگ، كار جالبي نباشند ولی خب این روزها همه جا را چراغانی و آذین‌بندی کرده‌اند. اصلن چراغانی این روزها تبدیل شده به یک سنت(به درست یا غلط بودنش کاری ندارم)، حتا اگر از نظر برق در مضیقه باشیم. ولی همان‌طور که جشن‌های این روزها از هیچ قاعده و قانونی پیروی نمی‌کنند ما هم بی‌خیال حرفه‌ای‌گری شدیم و این‌جا را چراغانی کردیم. گفتم شاید بد نباشد حالی به این‌جا بدهیم. البته برقش دائمی‌ست خیال‌تان راحت باشد.


۱) خورشيد و ماه كه بگيرند نماز آيات واجب مي‌شود؛ دو هفته قبل كه خورشيد گرفتگي بود. يك‌شنبه هم  ماه گرفتگي در پيش است.
أين الشموس الطالعه أين الاقمار المنيره أين الانجم الزاهره...

۲) چندين سالي هست كه نيمه شعبان زماني‌ست براي بروز شادي‌ها و هيجانات فرو خورده‌اي كه شايد هيچ‌گاه مجال بروز نمي‌يابند، مطابق معمول، بعضي‌ها سريعن از آب گل‌آلود ماهي مي‌گيرند و حتا به اموال عمومي هم رحم نمي‌كنند. چراغ‌هاي راه‌نمايي، عابربانك‌ها، صندوق‌هاي صدقات و در بعضي مواقع حتا افراد دي‌گر، هيچ‌كدام در امان نيستند. كار به جايي مي‌رسد كه نيروهاي پليس هم پس بر نمي‌آيند.
انگار عقل از سرشان پريده و ديوانه‌گي جاي گرفته. هيچ‌گاه صحنه‌هايي كه در جشن‌هاي نيمه شعبان ديده‌ام يادم نمي‌رود. هر وقت به ياد آن چند جوان كه در كنار زاينده‌رود به مناسبت نيمه شعبان مشغول نوشيدن مِي بودند(؟!!) به فكر مي‌افتم كه براي چه؟ و يا صحنه‌هاي ديگري كه آن‌قدر قباحت دارد كه شايد درست نباشد در موردشان بگويم. در هر صورت خودمان را گول نزنيم. تولد امام مهدي (عج) تنها يك بهانه است براي ما...

۳) مهدی الان باید این‌جا باشد، تعداد كامنت‌هاي خصوصي چندين برابر اين كامنت‌هايي‌ست كه اين‌جا گذاشته مي‌شود و همه التماس دعا دارند. اميدوارم هر كجا كه هست در كمال صحت و سلامت، نايب‌الزياره خوبي براي همه‌مان باشد.


براي ديدن عكس در اندازه واقعي بر روي آن كليك كنيد

۴) بنر فعلي، نمايي‌ست از مسجد جمكران. هر كاري كردم نشد تا مثل رسم هميشه‌گي اين‌گونه ايام، گل و بلبل و سبزه‌زار و اين‌ها كار كنم. اصلن تیتر این پست و بنر خودشان آمدند گفتند از ما استفاده كن. یکی‌شان گفت مرا عنوان پستت قرار بده و آن یکی هم آمد گفت مرا بنر کن. نتيجه همين شد كه الان داريد مي‌بينيد.

راستي! مهدي اين هم براي تو كه اين روزها از تي‌وي دوري، چند شب قبل بود كه در جديدترين سخن‌راني سيد حسن نصرالله در سال‌گرد پیروزی مقاومت لبنان در جنگ‌های ۳۳ روزه، اتفاق جالبي افتاد.‌ سيد حسن دچار فراموشي شده بود. وقتي مي‌خواست اسم وزير جنگ رژيم صهيونيستي را به زبان بياورد هر چه فكر كرد يادش نيامد. كمي مكث كرد گفت الان اصلن  اسمش يادم نمي‌آيد. بعد كاشف به عمل آمد كه "پرتز" وزير جنگ اسرائيل در حين جنگ گفته بوده درسي به سيد حسن نصرالله مي‌دهم كه هيچ‌گاه اسم من را فراموش نكند.عجب تيكه‌ي باحالي انداخت، مُردم از خنده.

 انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا

ياعلي مدد است

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 17:55  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطيف

چای‌نبات سه سالش تمام شده و دارد می رود توی چهار سال! مي‌خواهيم در پرونده ویژه‌ی ۴‌باغ شما را میهمان چای‌های تازه دم دوستان با نبات زعفرانی اصل خودمان کنیم. میهمان‌های چای‌نباتی متفاوت اما سابقه‌دار که حرف‌های هر کدام می‌تواند فصل الخطابی باشد برای خود.
فتح باب اين پرونده و اولين ياد داشت را سنا شايان نوشته، يكي از نويسندگان وب‌لاگ
حتا كويرم ميشه سبز كرد. خواندنش خالي از لطف نخواهد بود.
لازم به توضيح است كه متن زير طبق رسم‌الخط وب‌لاگ چاي‌نبات ويرايش شده است.


۱ سنا شايان

تولد؟ يادداشت؟ حق التحريريه؟ اين سوسول بازي‌ها چه معني داره؟
سه سال پيش بود انگار! اينباكس اي‌ميلم اين قدر متورم نشده بود كه حالا هست!
اي‌ميل‌ها گم نمي‌شدند، اوركات هم فيلتر نبود، گويا تو اي‌ميلش(كه از اوركات براي همه سند تو آل كرده بود) نوشته بود: به ما كه سر نمي‌زنيد لااقل به وب‌لاگ‌مان سر بزنيد! (يه چيزي در همين حدود!)
حالا وب‌لاگ چيست؟ خوردني‌ست؟ پوشيدني‌ست؟ خواندني‌ست؟
چاي‌نبات؟ ۴باغ؟ چاي‌نبات براي دل درد خوب است؟ اين را كه گفته بود؟
ااا وب‌لاگ يعني اين؟ لينك و كامنت و پست اين‌هاست!! من هم وب‌لاگ‌دار شدم!
انقلاب‌هاي چاي‌نباتي (به آرشيو قسمت فروردين 85 مراجعه شود)، كامنت‌هاي بي‌نام با اسم‌هاي اجق وجق!
همه با هم توي وب! برو بچز دانشكده‌ي اقتصاد علامه در حال گيس و گيس‌كشي!
شر با انتشار عكس‌ها خوابيد، فقط اين وسط برو بچز وب‌لاگ‌دار شدند!
كامنت‌ها پر مسخره بازي! آخ دعواي اعتقادي مذهبي سنتي و.... مشاعره توي كامنت‌داني؟
خوابيدن تب وب‌لاگ‌نويسي! خلوت كردن برو بچز علامه!
يك عالم دوست كليكي جديد، روابط كشف نشده‌ي نشناخته، آدم‌هاي مجازي كه حقيقي شدند! و بعضي‌هايشان دود شدند و بعضي ديگر مجازي را به حقيقي ترجيح دادند.
يك دنيا عكس از جاهاي نديده و نرفته، از سفرها بازديدها و... يك حجم از اطلاعات بي‌خود و باخود و...
كشف استعداد نويسندگي!
سه سال گذشت؟؟؟
بچه‌ي آدمي‌زاد وقتي سه ساله مي‌شود راه مي‌رود، دندان دارد، شكسته و نصفه نيمه حرف مي‌زند، سرعت تغييراتش بالاست!
جواني هم همين طور است، روز به روز تغيير، عوض شدن به‌تر شدن بدتر شدن مردن زنده شدن، نااميدي، اميدواري و....

به نظرم چاي‌نبات خيلي كم تغييرات نويسندگانش را نشان داد ولي اگر دقت كني سير زماني همه چيز را نشان مي‌دهد! نويسندگان را ميان پست‌ها لو مي‌دهد. آرشيوها‌، حافظه‌ي زنده‌ي وب‌لاگ‌ها هستند، به نظرم بخوان‌شان! شايد بد نباشد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 0:54  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

آمده بودند که بمانند...

عملیات بیت المقدس / عکس: کاظم اخوان
خرم شهر / عملیات بیت المقدس / عکاس: جاویدالاثر کاظم اخوان

۱) آنجا را مال خودشان می‌دانستند. اسمش را گذاشته بودند "مُحَمّره". "خرم‌شهر" را که پس گرفتیم، بیش‌تر معلوم شد چه‌قدر به آن دل بسته بودند. رزمنده‌گانی که روز سوم خرداد ۱۳۶۱ وارد شهر می‌شدند، لازم نبود به عربی وارد باشند برای فهمیدن معنی دست‌خط‌های عراقی نقش بسته روی دیوارها که نوشته بود: "جئنا لنبقی". یعنی: آمده‌ایم که بمانیم...


۲) این فایل مکالمه بی‌سیم بین شهید احمد کاظمی (فرمان‌ده فقید نیروی زمینی سپاه) و سردار غلام‌علی رشید (جانشین فعلی رییس ستاد کل نیروهای مسلح) در مراحل پایانی فتح خرم‌شهر است. شنیدنش لطف و شیرینی عجیبی دارد. ما هم در ثواب لبخندهای‌تان شریک!


۳) "...محمد شروع کرد قدم زدن کنار مقر. چشم‌هایش از زور خواب باز نمی‌ماند. چاره‌ای نبود. یک نفر باید بیدار می‌ماند. تکیه داد به دیوار. بی‌سیم توی دستش بود. نفهمید چه‌قدر گذشت. پشتش روی دیوار سر خورد. از خواب پرید. همان‌طور ایستاده خوابش برده بود... نمازش را خواند. سلام نماز را که داد٬ همان‌جا کنار دیوار خوابش برد. هنوز چشم‌هایش گرم نشده٬ صدای تیربار بیدارش کرد. نمی‌دانست باید کدام طرفی برود. گیج گیج بود. کمی طول کشید تا تشخیص بدهد کی به کی است. صدای رگ‌بار از ردیف جلویی خانه‌ها می‌آمد. رفت آن عقب٬ جایی که بچه‌ها خوابیده بودند. همه بیدار شده بودند. از پنجره به ساخت‌مان روبه رو نگاه کرد. آدم‌های توی ساخت‌مان جلویی همه لباس تکاورها تن‌شان بود. فکر کرد خودی هستند که جهان آرا فرستاده کمک. دستش را از پنجره برد بیرون.
- "نزنید! بچه های خودمونن."
با تیربار زدند سمتش. تکه‌های سیمان نزدیک دستش کنده شد پرت شد هوا. زود دستش را کشید تو. از پشت پنجره آمد این طرف.
-بچه‌ها عراقیان. پاشید..."

خرم شهر دو جنس حماسه دارد، با بیش از یک سال فاصله. مقاومت، و آزادی. "اشغال، تصویر سیزدهم" سیزده روایت از ۴۵ روز مقاومت پیش از اشغال خونین شهر است. این هم تکه ای از همین کتاب بود که محمد رضا ابوالحسنی در آن به عنوان اولین کتابش انصافا روایت و مستند و جذابی از آن روزها ارائه کرده که برازنده‌ی انتشارات روایت فتح است. موقع خواندن کتاب احساس می‌کنی همان‌جا هستی و تمام اتفاقات را زندگی می‌کنی. درست مثل ساکنین آن روزهای شهر جنگی...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 14:55  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

در اخبار ائمه اطهار علیهم سلام الله الملک الجبار آمده که خواب مجعول به هم بافتن، از شاه‌راه صواب، انحراف؛ و از پيش‌گاه حضرت احديت، روي تافتن است.
با وجود ايمان بدين فرمان، محض عرض تشكر و تفاخر به هم‌گنان، اين چند سطر را به يادگار مي‌نگارم. هنگام صبي(كودكي) كه آغاز نماست، قريب هفت سال از سنين عمر گذشته و در دبستان(مكتب‌خانه) به خواندن قرآن كريم و فرقان عظيم اشتغال داشتم. شبي به خواب، بزرگ‌واري ارشادم نمود. به تقبيل(بوسه دادن) آستان ملائك پاس‌بان شاه اوليا (امام علي) عليه آلاف التحيه و الثنا ره‌بري‌ام فرمود.
در دنبالش شتافتم تا فضايي كه انتهايش ايواني داشت. يافتم كه در گوشه‌ي آن‌جا حضرت شاه اوليا توقف داشتند. چون نزديك‌تر شدم فرمودند: مشق‌ات بياور. علي الفور صفحه‌ي كاغذ و قلم و دواتي به حضور مبارك تقديم نمودم. در وسط آن صحيفه لام و الف ويايي نگاشته و فرمودند: از اين رو بنگار...
زياده از اين به خاطر نيست.نمونه خط ميرزا غلامرضا اصفهاني
بالجمله فرداي آن شب در دبيرستان به هم‌گنان بيان اين شرافت مي‌كرد.
معلم صورت -اين- خواب را سوال نمود. اين بنده صورت ماجرا را بازگفت. ديگر روز حقير را به تحصيل خط وا داشت.
بعد از دوسال زياده يا كم بر جمله همگنان برتري جسته و درسال  پنجم آن تاريخ، محض امتياز خط نستعليق به خدمت شاهنشاه مبرور محمدشاه مغفور تاب ثراه مشرف شده، ‌مورد عواطف شايان و تشريفات بي‌كران آمده چند سال حسب‌الامر ايام آدينه بدان فرخنده درگاه تشرف مي‌جسته و همواره به مراحم عاليه و خلاع فاخره از قبيل قلمدان دوات مرصع و شال‌هاي ترمه كشميري و چند كليچه ترمه و وجوه نقدي سرافراز مي‌نمود. عجب‌تر آن‌كه در سال چهل و يك از سنين عمر به زيارت آن درگاه عرش اشتباه مفتخر آمد تا معلوم باشد كه دولت در آن سرا و آسايش در آن در است. محض عرض تشكر قلمي شد. 

        چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي ..... آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

في شهر جمادي الاخر سنه ۱۳۰۲
يا علي مدد است


میرزا غلام‌رضا اصفهاني :: استاد بزرگ خوش‌نويسي
فوت ۲۳ اردي‌بهشت ۱۳۰۴
كتيبه‌‌هاي مدرسه عالي شهيد مطهري (سپه‌سالار سابق) يادگار اوست.
بسياري از قطعات و سياه‌مشق‌هايش را به دليل ارادت‌اش به حضرت علي عليه السلام با اين عبارت امضا كرده است:

« يا علي مدد است »

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 2:8  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان


سه شنبه دهم اردي‌بهشت ماه، روز ملي خليج فارس است.
طي اين چند سال اخير تلاش‌هاي فزاينده‌اي براي تغيير نام اين خليج از سوي كشورهاي عربي و برخي موسسات صورت گرفته كه آخرين مورد آن مربوط به تغيير نام از طرف سايت گوگل و در نرم افزار Google Earth مي‌باشد.
با توجه به كاربرد وسيع اين نرم افزار و به منظور جلوگيري از اين تحريف تاريخي، جمعي از كاربران ايران در اينترنت اقدام به تهيه طوماري اينترنتي كرده‌اند كه در آن نوشته شده است:
اين منطقه از ٦٠٠ سال قبل از ميلاد مسيح به نام خليج فارس خوانده مي شده است و ايران ٢ هزار كيلومتر با اين دريا مرز دارد و سازمان ملل متحد در تاريخ ١٨ آگوست ١٩٩٤ طي سندي به شماره ST/CS/SER.A/29/Add.2 همه اعضاي خود را موظف به كاربرد نام خليج فارس براي اين منطقه كرده است. گردانندگان اين طومار اينترنتي مي گويند در صورت رسيدن اين امضاها به بيش از يك ميليون امضا، گوگل اقدام به حذف نام مجعول خليج عربي از سرويس گوگل زمين خواهد كرد. براي امضا آن مي‌توانيد به  اين‌جا برويد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 0:24  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

شيشه‌ي عطر بهار لب ديوار شكست
و هوا پر شد از بوي خدا،
همه جا آيات اوست،
ديدنش آسان است،
سخت آن‌ست نبيني او را.
فرارسيدن بهار و سال نو مبارك.
براي همه دوستان سالي سرشار از موفقيت و خوشي‌ها آرزومندم.

پيوسته دلت شاد و لبت خندان باد
ياعلي مدد است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 9:18  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

سید حسن نصرالله

 ۲۷ بهمن سالگرد شهادت سید عباس موسوی دبیرکل قبلی حزب الله لبنان بود. این یادداشت به همان بهانه اما با محوریت سید حسن نصرالله است که به عنوان یادداشت اول نشریه آینده سازان (شماره۱۵۴) چاپ شد. شهادت حاج عماد مغنیه در ۲۴ بهمن امسال هم بهانه‌ای مضاعف شد تا تکه‌ی چهارم را به آن اضافه کنم و بگذارمش اینجا. دوست داشتم یک یادداشت پر و پیمان، خاص این اتفاق برای جایی بنویسم ولی هنوز جایش پیدا نشده!

تو ننگ عربی سید حسن!

۱) "من از این آدم خوشم می‌آد. وقتی داد می‌زنه، آدم دلش می‌خواد پاشه بره لبنان زیر تانک!" می‌شناسمش. دبیرستانی است. نه بچه مذهبی است نه اهل کار تشکیلاتی و فعالیت فرهنگی و جنبشی و استشهادی و ادعای هیچ کدام از این حرف‌ها هم ندارد. وقتی این را که توی وبلاگش می‌خوانم به این فکر می‌کنم که صلابت و جذبه‌ی سید حسن نصرالله را باید در کجا جستجو کرد؟ یقینا علتی که موجب می شود او در جهان اسلام اینقدر محبوب باشد و لقب "سید المقاومه" بگیرد، چیزی است فراتر از برد موشک‌های حزب‌الله.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 13:56  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان



فــارغ از هــــر دو جهانـــم به گل روی علی
.......از خُم دوست جوانم به خَم موي علي
طي كنم عرصه ملك و ملكوت از پي دوست...... يــــاد آرم به خــرابــات چو ابروي علي

امام خميني (ره)


«من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه احبب من احبه و ابعضه و انصر من نصره و اخذل من خذله»

آن‌كس را كه من مولايم، على نيز مولاى اوست. خداوندا! آن كس كه على عليه‌السلام را دوست (و پيرو) است دوست بدار! هر كه على را دشمن بدارد، دشمن بدار! يارى كن هر كه را ياريش دهد بى ياورش گذار، هر كه او را يارى نكند.

عيد امامت مبارك‌باد

يا علي مدد است  

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 20:19  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

«بسیاری از ما چیزهایی را می‌دانيم كه بايد باورشان كنيم.
بعضي اتفاقات در باور كردن دانسته‌هاي ديرينه‌مان به ما ياري مي‌كند.»

 
خیلی جوان هستند. شاید بیش‌تر از بيست سال سن ندارند. از شادي در پوست خود نمي‌گنجند اين را مي‌شود از برق خاصي كه چشمان‌شان دارد و همين طور خنده‌ي دائمي كه از روي لب‌هايشان پاك نمي‌شود، فهميد. روحانيِ دفتر پاسخ‌گويي به سوالات شرعي! در كنارشان ايستاده و مشغول جاري كردن خطبه‌ي عقد است.
با بچه‌ها همين جا وعده كرده‌ايم. بعد از دعاي كميل، صحن انقلاب، جلوي درب دفتر پاسخ‌گويي به سوالات شرعي.

شفا


از اين‌كه همه سروقت رسيده‌اند و خلف وعده نشده خوش‌حال مي‌شوم. كسي نمانده تا منتظرش شويم و  قاعدتن بايد به سمت محل اقامت‌مان حركت كنيم. ولي (ظاهرن) طبق سنوات گذشته، در اين‌جور مواقع عادت كرده‌ايم دقايقي را منتظر كسي بمانيم كه سر وقت نيامده. بلند مي‌پرسم بريم؟ به اصرار چندتن از دوستان مي‌ايستيم تا نظاره گر این مراسم جالب باشیم. طوري كه خيلي تابلو نباشد، انگار كه منتظر كسي هستيم، زير چشمي به آن دو جوان نگاه مي‌كنيم. فضاي رمانتيكي ايجاد شده. بچه‌ها مشغول ذوق كردن هستند، كمي از آنان فاصله مي‌گيرم و با يكي از دوستانم كه به مشهد نيامده تماس مي‌گيرم. صحبتم در حد يكي دو دقيقه بيش‌تر نيست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 15:16  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

 

 

 

                                  

                                      اخبار چاي‌نباتي!!

 
با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد توجه شما را به چند خبر کوتاه جلب می‌كنم.

  • پس از  برگزاري چندين جلسه‌ي كارشناسي و گفت‌وگوهاي فراوان بالاخره ايران جواب ۱+ ۵ را داد. سخن‌گوي وزارت خارجه در نطق هفتگي خود اعلام كرد جواب ۱+ ۵ مي‌شود ۶.
  • خبرگزاري آسوشيتدپرس گزارش داد شخصي به نام پيربابا ادعا كرده جرج بوش شش سال پيش در روستايي در حوالي واشنگتن فوت كرده است.
  • خبرهاي بازار طلا حاكي از آن است كه زندانيان مهريه هر روز بدبخت‌تر از روز قبل مي‌شوند و يا به قول بروبچس همشهري‌جوان جورابشان پرچم شده و نمودارشان به شدت در حال رسم شدن است.
  • سايت خبري رجانيوز گزارش داد: 
    تعدادي افراد معلوم الحال در يك "مهماني مفسده انگيز شبانه" دست‌گير شدند. افراد مذكور در اين مهماني مفسده انگيز شبانه با صداي بلند مشغول تحليل عمل‌كرد بعضي از مسئولين رده بالاي مملكتي بوده‌اند كه اين عمل مصداق بارز غيبت مي‌باشد و از آن‌جايي كه الغيبة اشد من [...] لذا اين عمل آنان جرم مشهود تشخيص داده شده و پس از دست‌گيري به مراجع قضايي تحويل داده شده تا اقدامات لازم در مورد آنان انجام گيرد.
  • به خبر جالبي كه هم‌اكنون به دستم رسيد توجه فرماييد:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 23:5  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

محسن راستاني / مسجد جامع خرمشهر / 1361

به راستی که بودند؟

که بودند آنان که گروه گروه در خرم‌شهر، زیر شنی تانک‌های روسی له شدند و با نارنجک‌های اسرائیلی تکه تکه شدند و در هر قدم از کوچه‌ی هر شهر، شهیدی را دادند تا نام شیعه را مترادف با معنای "مرد" نگه دارند و حدیث "سلمان منا اهل البیت" را درباره فرزندان سلمان فارسی تفسیر کنند.

که بودند آنان که در ایستگاه هفت و دوازده و ذوالفقاریه... جنگیدند تا آبادان "عبادان" نشود؟
که بودند آنان که رنگ سرخ خون پاکشان از فراز مسجد جامع سوسنگرد به آسمان پاشید و غم شهادتشان جاودانه در غرب سوسنگرد ماند؟
که بودند آنان که هویزه را کربلا کردند؟...
و چه بگویم، مگر می توان آن هشت سال که به هشتاد هزار سال عمر آنان که سیاره زمین را بدل از طویله گرفته‌اند، می‌ارزد، در هشت سطر خلاصه کرد؟

سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 23:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

راه قدس از دلهای ما می‌گذرد...

فلسطین

ای زمین!
تا دیروز
رژیم‌های طاغوتی را
نَشُسته می‌بلعیدی
 امروز اما
تو را چه شده
که
رژیم گرفته‌ای

فلسطین

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 22:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

السلام عليك يا اميرالمومنين عليه السلام


» بازنويسي شده در پنج‌شنبه ۱۲/۰۷/86


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 0:15  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

 

 

 

 

 

اظهار حُسن خویش ز آثار می کند...

آسمان هم لحظه شماری می کند، دریا سکوت کرده، و باز چشمها پذیرای ضیافتند.
نفس بکش! با همه وجودت کرامت را نفس بکش... این جاست، نزدیک تر از دیروز، نامش را فریاد بزن، بوی خاک است که تو را به مهمانی می خواند.
هنوز ماه پنهان است، پشت غبار من و تو، آسمان دعوت را مشق می کند، ابرها را کنار بزن،
ماه منتظر توست...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 23:51  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

مـــا غایـــبیم و او منتظر آمــدن مــا.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 1:40  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 متن زیر را سيد مرتضی آوینی نوشته است. برای فیلمی که درباره‌ي مجروح شيميايي نابينا "شمس جهان‌آرا" است. جهان‌آرا در خانه جانبازان در شهر كلن آلمان است و فيلم به حرف‌ها و درد دل‌هاي او و ساير جانبازان مي‌پردازد. اما فيلم در همان سال 68 از سوي مسئولين وقت بنياد شهيد براي پخش تلويزيوني "نامناسب" تشخيص داده مي‌شود و در تمام اين سال‌ها سرنوشتي به‌تر از حضور در آرشيو نداشته است. 

اهل بصيرت را با شهر كوران چه كار؟ ماه‌ها از پايان جنگ و بسته شدن باب جهاد في سبيل الله گذشته است و براي بسياري جنگ ديگر جزء خاطره‌اي دور از يك دوران سپري شده هيچ نيست.اما براي آن‌كه قسمتي از وجود خويش را در جنگ نهاده است چگونه پايان يابد؟ براي آن‌كه چشم‌هايش را در جنگ نهاده است دستش را، پايش را، دست‌هايش را، پاهايش را، و چه بسا چشم‌ها و دست‌ها و پاهايش را در جنگ نهاده است، چگونه ممكن است كه جنگ پايان يابد؟
براي او جنگ خاطره‌اي دور از يك دوران سپري شده نيست...

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 15:35  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

سه گزاره متصل

فکر می کنم مناسب ترین حسن ختام برای نتیجه گیری و پایان ماجرای نامه های وارده (و سیل عظیم تبریکات!) همین چند جمله است. شاید برای عده ای از دوستان تکراری باشد، ولی به نظرم مَخلَص کلام فعلن همین است! هرکس کلاه خودش را خودش قاضی کند.

  • ما که در فلان گوشه مشغول کار هستیم، دائم باید آن شغل را جدی بگیریم و آن را همان "کار مهمی" بدانیم که به ما محول شده و خودمان را در آن شغل بسازیم.
  • در جبهه، به یکی می‌گویند "سر برانکارد را بگیر"، به یکی می‌گویند "آرپی جی بزن"، چنانچه هر کدام این کار را نکردند، جبهه شکست خواهد خورد.
  • در جمهوری اسلامی، هر کجا که قرار گرفته‌اید، همان جا را "مرکز دنیا" بدانید و آگاه باشید که همه‌ی کارها به سمت شما متوجه است.

"ره‌بر انقلاب، آقا سید علی خامنه‌ای"

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 1:45  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

رضا امیرخانی را در عرصه ادبیات کمتر کسی هست که نشناسد.
بعد از رسیدن چند نامه (اینترنتی) و  یادداشت و پیام تبریک و نظر به مناسبت سال‌گذشت تولد چای نبات (این فرزند مجازی خلف!) از سوی دوستان (که دو تایش به سمع(!) و نظرتان رسید) و حتی مصاحبه رادیویی و الخ به اضافه کلی حال پاچیدن ما برای خودمان! به رسم نکوداشت(!) دو سالگی چای نبات در راستای گپ کوتاهی که قبلن در این باره با امیرخانی داشتم از وی هم یاد داشتی طلب کردم در باب وبلاگ یا چای نبات یا چیزی که مربوط به این موضوع باشد. 
وقتی این را پشت تلفن به او گفتم با وجود اینکه سخت درگیر بود و این ایام به شدت ذهنش مشغول باز نویسی نهایی "بی وتن" است، فی المجلس دستخطی نوشت که توسط یکی از دوستان مشترکمان رسید به دستم و به قول دوستی شد یکی دیگر از هدایای پستی چای نبات که می خوانید. نگاهی است از زاویه دیگر به صورت مسئله.
در ادامه مطلب هم شما را ارجاع می دهم به اولین سرمقاله 
پایگاه اینترنتی لوح به همین قلم که با وجود مربوط بودن به چند سال پیش بسیار خواندنی است و قرار شده آن را ما با دو سه تا امضای نویسنده زیرش در وبلاگمان کار کنیم!


رضا امیرخانی

للحق

بیاض
رضا امیرخانی

بیاض یعنی سپیدی. در میان طلاب قم رسمی بوده است که دفتری به نام بیاض درست می کرده اند تا رفقاشان توی آن خاطره بنویسند!
بگذار یک کم آیتمولوژیک هم ذوق کنیم: در لاتین "آلبوم" هم با همین کارکرد "بیاض" از آلبومین می آید که باز هم معنای دور سپیدی می دهد.
حالا نمی دانم آقای شیخ صراف بیاض درست می کند یا آلبوم یا وبلاگ یا بیاض-e !!
به هر رو در دهه بیست شمسی یکی از افاضل طلاب بیاض درست می کند و نزد بزرگان می برد که خاطره بگیرد از ایشان. عاقبت می رود سراغ جوان ترین بزرگی که می شناخته است. آن جوان در دفتر او چنین می نویسد: (قریب به مضمون)
- در این روزگار که حکومت جور مملکت را فراگرفته است بهتر و نیکوتر آن است که طلاب عوض بیاض درست کردن به فکر تشکیل حکومت حقه ی اسلامی باشند... روح الله الموسوی الخمینی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 2:50  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

بسم الحق

گفته بودی برای دومین سالگرد تولد وبلاگ "چای نبات" بنویسم. ولی من درباره‏ی خودت، خودم، آدم‏ها، زندگی و خیلی چیزهای دیگر نوشتم و البته رابطه‏ی شان با چای نبات!


قهوه‏خانه شلوغ است. مثل همیشه. همهمه‏ی جماعت، با صدای قل قل قلیان‏ها، با بوی تنباکو، قاطی می‏شود و می‏رسد به ما که نشسته‏ایم و منتظریم برایمان چای بیاورند. تو قلیان می‏کشی، من هم این جماعت را نگاه می‏کنم. پیرمردهای بازنشسته، کاسب‏های خسته از کار روزانه، جوان‏های بیکار، قهوه‏چی پیر که سالهاست آشنای قهوه‏خانه است. همه چپیده‏اند توی این چهاردیواری و میان دود تباکو و قل قل قلیان‏ها و چای و حرف و حرف و حرف، می‏خواهند برای ساعتی هم که شده، فراموش کنند. فراموش کنند که جزئی از رودخانه‏ی بزرگ زندگی هستند و ناچار، هر روز همان مسیری را می‏روند که آب آن‏ها را می‏برد. تو قلیان می‏کشی و به دودی که از دهانت بیرون می‏دهی نگاه می‏کنی. من هم نگاه می‏کنم به این دود، که می‏رود و توی فضای قهوه‏خانه گم می‏شود. نگاه می‏کنم به خودم، به تو. فکرمی‏کنم اینجا می‏شود میان این آدم‏ها گم شد. رودخانه‏ی بزرگ را فراموش کرد. حتی اگر به قدر ساعتی بیشتر نباشد. شاگرد قهوه‏چی بدون هیچ حرفی، دو فنجان چای روی میز می‏گذارد، هر دو را هم مقابل من. یک استکان را بر می‏دارم و کنار قلیانت می‏گذارم. با خودم فکر می‏کنم کاش عوض قند، این چای را با نبات می‏خوردیم.

***

رفته‏ام خواستگاری. تعارفات معمول که تمام می‏شود، یکی از همین مردم - که البته جنسش کمی با من فرق می‏کند! - سینی چای را می‏آورد. سرم را بلند نمی‏کنم. می‏دانم قرار نیست اتفاقی بیفتد. چای را بر می‏دارم. اتفاق قبلاً افتاده. تشکر می‏کنم، همان طور که سرم پائین است. چای را می‏گذارم روی میز روبه ‏رویم. نگاهش می‏کنم، اینجا هم از نبات خبری نیست. همان بهتر که نیست. استکان را بر می‏دارم. داغی‏اش می‏دود زیر پوستم. لحظه‏ای مردد می‏مانم. چه کار باید می‏کردم؟ چه کار می‏توانستم بکنم؟ چای را لاجرعه سر می‏کشم. زبانم می‏سوزد. حلقم، مری‏ام، معده‏ام، همه می‏سوزند. داغی چای کار خودش را کرده، شاید هم تلخی‏اش. نمی‏خواهم یکی از ماهی‏های بیچاره‏ای باشم که با جریان رودخانه همراه می‏شوند و آب آن‏ها را با خودش می‏برد و هیچ وقت هم نمی‏فهمند که از کجا آمده‏اند و به کجا می‏روند. استکان خالی را می‏گذارم توی نعلبکی. تصمیمم را گرفته‏ام. زبانم را به کامم می‏زنم. پرزهای سوخته، سلول‏هایی که بر اثر حرارت چای مرده‏اند، به سقف دهانم می‏خورند و حس خوبی در من ایجاد می‏کنند. فکر می‏کنم آن چایی را که کنارش نبات باید باشد، هنوز نخورده‏ام. می‏دانم که آن استکان چای هم انتظار مرا می‏کشد.

***

هنوز ظهر نشده. زیر سایه‏ی بید مجنون، کنار رودخانه نشسته‏ام. آب را نگاه می‏کنم که چگونه آرام از زیر سی و سه چشمه‏ی پل می‏گذرد و می‏رود و می‏رود و می‏رود. ماهی‏ها را هم همراه خودش می‏برد. جلوی پای من اما، چند بچه ماهی تقلا می‏کنند. سعی می‏کنند مخالف جریان آب رودخانه شنا کنند. زورشان نمی‏رسد. هرچه بیشتر تلاش می‏کنند، نتیجه‏ای ندارد. با جریان آرام آب، به عقب رانده می‏شوند. خیلی که زور می‏زنند، در جای خودشان ثابت می‏مانند. بعد از چند دقیقه تلاش و تقلا، می‏آیند در آب کم عمق گودال‏های کنار رودخانه دور هم جمع می‏شوند. لابد از سعی‏شان با هم حرف می‏زنند. از رودخانه که چه ظالم است و نمی‏گذارد هر کس به هر راهی که می‏خواهد برود. خس و خاشاک و لجن و جلبک و چوب و برگ و حتی ماهی‏ها را همراه خودش، آرام می‏برد به باتلاق. این رودخانه با همه‏ی عظمتش به باتلاق ختم می‏شود. دو پسر نوجوان که تا کمر توی آب رفته‏اند، داسی را به چوبی بلند بسته‏اند و لجن‏ها و جلبک‏ها و گیاهان حاشیه‏ی رود را، از ریشه در می‏آورند و به بیرون رودخانه می‏اندازند. رودخانه حریف این دوتا نمی‏شود. از روبه رویم می‏گذرند. سلام می‏کنم. جواب می‏دهند، با خنده. انگار نه انگار دو ساعت است توی آب هستند و تمام بدنشان کرخت شده. خسته نباشید می‏گویم. باز هم می‏خندند. دستی تکان می‏دهند و می‏گذرند. می‏روند خلاف جهت این رودخانه‏ی بزرگ - که همه چیز را با خودش می‏برد - لجن‏ها و گیاهان مزاحم کنار رودخانه را از ریشه در بیاورند و بیرون بریزند. حالا از من دور شده‏اند، دارند می‏رسند به پل. سرم را بلند می‏کنم و آسمان را از لابه لای شاخه‏های بید مجنون می‏بینم. بعد نگاه می‏کنم به عکس متلاطم خودم توی آب. زندگی را می‏بینم، رودخانه را هم، ماهی‏ها را هم. آخ که دلم چقدر هوس چای نبات کرده!

مرتضی صفایی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 13:18  توسط نویسنده میهمان  | 

"هواللطیف"

شعر خودم نیست. اسم شاعرش هست "سید علی میر افضلی". 
خیلی دوست داشتم این شعر زیبا از آن من می‌بود. تا تقدیمش کنم به دو دوست و هم‌راه.

تقدیم به سارا و صفورای عزیز و دغدغه‌های سبز شان
(به بهانه رخ‌داد این حادثه )
(این واژه‌های رنگی هر کدوم یه لینک هستند واسه خودشون!)



نوبت پلنگ


انقراض گونه‌های با شکوه
یا شکوه گونه‌های منقرض.

روزنامه‌ها چه تیترهای جالبی که می‌زنند!

...

غبطه می‌خورم به آن پلنگ زخمی‌یی
که لیس می‌زند به خون داغ خود
غبطه می‌خورم به آن پلنگ زخمی‌یی
که تیر خورد و منصرف نشد.

...

در رگم پلنگ می‌دود
خون من شبیه ماشه‌ی تو تشنه‌ی چکیدن است.

نوبتم رسید
ماه را صدا کنید
نوبت رسیدن است.

 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 1:41  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

سلام

ببخشین که خوب نشد

غرض، عرض خسته نباشیدی بود و تبریکی

 

چند وقت پیش بود که نمی دونم از چیه این وبلاگت ذوق کرده بودم که سرِخود رفتم ببینم کِی اونو راه انداختی، تا برای سالگردش یه چیزی برات بنویسم.

همینطوریا بود که دیدم لوگوت رو عوض کردی و به سبک و سیاق این چند ساله ی تلویزیون یه عدد سمت چپش کاشتی با یه علامت سوال.

راستیاتش اولش که طرح جدید وبلاگت رو دیدم فکر کردم بازم از این طرح های مشترکه این بچه های حزب اللهی ست...

فکر کردم حتماً رقم سانتریفیوژهاییه که رئیس جمهور محبوب و مردمیمون داره هر روز به مجموعه ی نطنز اضافه می کنه...

یا شایدم عدد سفرهاییه که این بامشاد عالم سیاست (ببخشید هوگو چاوز) به ایران سفر کرده...

یا شایدم عدد امضاء کنندگان این نامه ی اقتصادی به احمدی نژاد که روز به روز داره کم و کمتر میشه...

 

خوب یادم نمی یاد چرا ذوق زده شدم و تاریخ پست اولت رو نگاه کردم، شاید بخاطر این بود که تقریباً این اواخر کلی احساس هیجان می کردم که یه سری از بچه ها که هر کدومشون یه مرکز فرهنگی (به زبون بچه های اصفهان) هستن، تو این روزگار تو عالم مجازی همدیگه رو پیدا کردن...

از مهدی ابراهیم زاده بگیر تا احمد ذوعلم از مهدی شیخ صراف بگیر تا حسن حیدری از محمد شفاه بگیر تا مکاریان از صاحب فصول بگیر تا ایمان دیانی از مسعود دیانی بگیر تا مرتضا صفایی  (که کشتمونو چند تا پست منظم برای رضای خدا نذاشت) ...

تا کلی از رفقای خودت و رفقای این دوستان که هیچکدومشون رو از نزدیک ندیدم ولی می دونم که کلی مَردن تو این وانفسای بی مَردی...

بعد از دیدن تاریخ پست وبلاگت تو فکر این بودم که به بچه ها بگم برا تولد وبلاگت که یکی از بهترین هاس یه مطلب بنویسن، به چند تاییشون هم گفتم...

 

خلاصه غرض این بود که بهتون بگم وبلاگ هرچی عمرش بیشتر میشه نگهداریش سخت تر.

سعی کن که تذکر آمیز باشی برای کسایی که دنبال یه لقمه «توجه» می گردن تو این دنیای غفلت زده!

به شما و جواد آقا تبریک میگم 2 ساله شدن فرزند خلفتون رو!!!

 

آیت معروفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 19:37  توسط محمد مهدی شیخ صراف 

به نام خداوند بخشنده مهربان

امروز از آن روزي كه با مهدي رفتيم توي كافي‌نت اطلس و اين وبلاگ را ثبت كرديم دو سال مي‌گذرد.
دو سالي كه سرشار از خاطرات تلخ و شيرين بود. اتفاقاتي كه خيلي سريع‌تر از آن‌چه كه فكرش را مي‌كرديم رخ داد و البته اين اواخر شتاب بيش‌تري به خود گرفت. بعضي از  پست‌هاي‌مان هم بازتاب‌هايي از اين خاطرات و اتفاقات بودند...

بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 2:12  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

"هواللطیف"

فاطمیه دوم چه زود رسید!

خبر از یک خط تجاوز نمی کرد. باز هم ساده بود. کوتاه هم.
از آن‌هایی که یکدفعه دل آدم را مچاله می کند توی خودش
بعد انگار یک چیزی بی‌صدا می شکند و می‌ریزد پایین 
و به جایش بغض از همان‌جا جمع می‌شود و آرام آرام خودش را می‌کشد بالا
تا می‌رسد به گلو و همان‌جا گیر می‌کند
از آن بغض‌هایی که آخر یک روز می‌شکند، یعنی باید بشکند
اصلن بغض را نباید نگه داشت، مثل حسابی که یک روز باید تصفیه شود.
مثل یک سیلی...
که یک نفر توی روز روشن جلوی چشم همه بزند توی صورت تو، یا عزیزترین کسی که داری،
بعد بهت بخندد و تو هیچ نگویی و طعنه بزنند و تو باز هیچ نگویی و... خبر باز هم ساده بود:
"
طی یک اقدام تروریستی، گلدسته‌هاي حرم عسگريين(ع) هم منفجر شد"
به همین سادگی!
باید پیراهن های مشکی را بر تن کنیم.
فاطمیه دوم چه زود رسید!

و باز هم سامرا... (پس از بمب گذاری دوم، اصل عکس از AFP)

و حالا
من مانده ‌ام با روضه ‌ای که مانده روی زبانم
یاس کبود!
دنبال قبر تو هم می گردند
چه خوب شد که قبر تو پنهان است...

آنان موریانه‌اند و من روضه‌ای غریبانه می خوانم
و سامرا از قدس کمتر نیست
و سامری ها
در سامرا چقدر زیادند

پیراهن یوسف است حرم
برادرانش قبا کردند و
یعقوب گریه می کند تا هنوز
و بوی شعر نمی ‌شنوم از کنعان
از تهران
نارنجکی به دهان می ‌بندم
نارنجکی به شعر...
(علیرضا قزوه)

حرم عسکریین در سامرا پیش از بمب گذاری
تصویر حرم امامین عسکریین در سامرا پیش از تخریب
 

و مرد ما چه شیوا گفت:
با خمپاره و بمب نمي‌توان گلدسته‌هاي عدالت را از بين برد
چرا كه فرزند امام عسگري(ع) دنيا را پر از عدالت خواهد كرد.

به قول دوستی:
خدايا به شيعه غيرت بده،
و به باغيرتان شيعه صبر...

یا علی مددی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 22:24  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 ثمره ی بیست و هفت سال انقلاب فرهنگی آقایان!

نقاشي‌هاي دانشجويان روي ميزي در ميانه كلاس چيده شده است. استاد! (۱) كنار ميز نشسته و دانشجويان گرداگردش حلقه زده‌اند. يكي دو نفر روي ميز نشسته‌اند و از پهلو نظر مي‌دهند. ديگران هم هر كدام از سمتي دستي دراز كرده‌اند و چيزي مي‌گويند. دانشجويان فرشتگان ذهني خود را به تصوير كشيده‌اند و يكي از همه، فرشته‌اي است كه از نعمت جعد مشكين محروم است! استاد مي‌گويد: يعني چه، چرا فرشته‌ات مو ندارد؟ قشنگ نيست! و دانشجويان شروع به اظهار نظر مي‌كنند. يكي استاد را تاييد مي‌كند، يكي بيشتر حتي، فرشته بي‌مو را تقبيح مي‌كند و يكي از آن ميانه - دختري چادري- لب مي‌گشايد كه: ربطي ندارد...! استاد سر بلند مي‌كند كه: تو حرف نزن. زير روسري خودت هم حتماً مو نداري كه اينطور خود را مي‌پوشاني؟! و در چشم به هم زدني، دست دراز مي‌كند. لبه روسري دخترك را بالا مي‌زند و حلقه‌اي از زنجيره‌ي عصمتش را بيرون مي‌كشد كه: آي بچه‌ها ببينيد، هاجر هم مو دارد! هاجر شوكه شده است و در صداي خنده حماقت‌بار دانشجويان آواري از تصاوير وهم انگيز بر سرش خراب مي‌شود.
این اتفاق بعد از جریان توهین نشریات دانشجویی دانشگاه امیرکبیر درست عصر روز سه‌شنبه يازدهم ارديبهشت‌ماه يعني درست يك شب قبل از سالروز بزرگداشت مقام بلند و انسان ساز معلم در دانشگاه تهران رخ داد.


(۱) نورالدين زرين كلك (متولد 1311) از سال 1336 در مجموعه هنر «دربار شاهنشاهي» مشغول به فعاليت شد و بطور همزمان سرپرستي ايرانياني كه مؤسسه انتشاراتي فرانكلين را ياري مي كردند بعهده داشت. انتشارات فرانكلين در تهران به طور رسمي شعبه ايراني مؤسسه فرانكلين آمريكا بود و در ذيل شناسنامه كتاب هايي كه منتشر مي كرد، مي نوشت: «با همكاري سفارت آمريكا در تهران»... بقیه در ادامه مطلب

گزارش ایسنا
ادامه اخبار و جریان اعتراضات دانشجویی را به همراه لینکهای مرتبط  اینجا ببینید. 

اینجا را حتمن ببینید:
کدام بدترند؟!
کاراکتر پدر انیمیشن ایران، از اولش هم بدمن بود...
 (بهترین یادداشتی است که در این باره دیده ام)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 17:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

دوازدهم اردي‌بهشت، سال‌روز شهادت استاد مرتضي مطهري و روز بزرگ‌داشت مقام معلم را به همه‌ي معلمان زحمت‌كش و علي الخصوص به دوست عزيزم برادر بزرگ‌تر تبريك عرض مي‌كنم و برايش آرزوي موفقيت و سلامتي دارم.
كتاب "امدادهاي غيبي در زندگي بشر" يكي از كتاب‌هاي جالب شهيد مطهري‌ست. توي قسمتي از اين كتاب پيرامون مبحث رشد اسلامي و نشانه‌هاي آن مطالبي نگاشته شده و به طور مختصر به هر كدام از آن‌ها پرداخته شده است. مواردي از قبيل ابنيه تاريخي، دانشمندان اسلامي، مقررات اسلامي، قدرت پيش‌بيني و... كه هر كدام از آن‌ها به نوبه خود، جالب و قابل تامل است. هم‌چنين در مورد علائم مثبت بي‌رشدي مواردي را ذكر مي‌كند كه مطلب زير به يكي از همين موارد تحت عنوان "حساسيت‌ها" مي‌پردازد.

يكی ديگر از علائم رشد و بی‌رشدی، حساسيت‌های اجتماعی است، جامعه‏ها در حساسيت نشان دادن‌ها با يك‌ديگر اختلاف دارند. اشتباه است اگر خيال كنيم كه يك جامعه به اصطلاح دينی‏ حساسيت‌هايش هميشه رنگ و شكل دينی دارد و احيانن انگيزه دينی هم دارد، ولی آيا اگر حساسيت‌ها در موضوعات دينی بود و حتی انگيزه‏ها هم دينی بود كافی است كه آن حساسيت‌ها را با آن دين و مصالح آن دين منطبق بدانيم؟ جواب اين‌ست: نه، نكته مهم همين جا است.
گاهی مردم به علل خاص اجتماعی درباره بعضی مسائل بسيار اصولی دين‏ حساسيت خود را از دست می‏دهند، گوئی شعورشان نسبت به آن اصول خفته است‏، به چشم خود می‏بينند كه آن اصول پايمال می‏شود ولی به اصطلاح ككشان هم نمي‌گزد. ولی در باره بعضی مسائل كه از نظر خود دين جزء اصول نيست، جزء فروع‏ است، يا احيانن جزء فروع هم نيست، جزء شعائر است، يا خير جزء اصول‏ است ولی بالاخره اصلی است در عرض اصل‌های ديگر، آن چنان حساسيت نشان‏ می‏دهند كه حتی توهم خدشه‏ای بر آن، يا شايعه دروغ خدشه بر آن، آن‌ها را به جوش مي‌آورد. گاهی هم حساسيت‌های كاذب در جامعه به وجود مي‌آورند يعنی مردم در باره‏‌ي اموری حساسيت نشان می‏دهند كه دليلی ندارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 2:42  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

به مناسبت دهم اردی بهشت روز ملی خلیج فارس 

persiangulf

آقا اجازه!
عرض داشتیم خدمتتان
"خلیج من فارس است نه عربی"
و
"جزایر سه گانه ام مطلقا ایرانی است نه اماراتی"

و این تفکر غلط است که ناوگان آمریکا

حتی اگر همه طیاره هایم را (از مسافر کش گرفته تا باری)
در هر کجای این گنبد آبی متلاشی کند.
و حتی اگر تمام لنج ها و صیادان و تورهای سرزمین مادری ام را (فقط با یک نیشخند) بچاپد.
و حتی اگر از نفت کش های صادرات نفتی ام باج سبیل بخواهد.
و حتی اگر ناو و ناوچه های جنگی اش را (هزار تا هزار تا) مانورینگ کند.
و حتی اگر...

می تواند و حق دارد اسم خلیج را هم خودش انتخاب کند.

 اسم خلیج را نقشه های تاریخی انتخاب می کنند.
یا شاید در نمایشگاه های وزارت خارجی.
و باید بدانید که مردم من روی اسمهای تاریخی حساسند.
و بعضی مسئولین من آنقدر که اسم تاریخی فارس غیرتشان است،
خلیجش نیست!

مگر تاریخ را نخوانده اید؟
اسم کوروش کبیر را می پرستیدیم ولی وجب به وجب سرزمینش را به انگلیس و روس خیرات می کردیم.
رندی می گفت:
"خلیج فارس نه فارس است نه عربی. فی الحال آمریکایی است!"
والله اعلم.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 2:26  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

از ديار حبيب

این مطلب را با همین تیتر به درخواست دوستی به عنوان گزارش برای پیش شماره سوم ماهنامه ی طلوع (نشریه خبری - اطلاع رسانی ادبیات داستانی) نوشتم. مفصل و بلند است، اما حیفم آمد شما نخوانید.
لازم است تشکر کنم از 
چشمه ی عزیز برای ویرایشی که قرار بود بر این متن انجام دهد و مقدور نشد. متن کامل در ادامه مطلب هست. 
(اگر حوصله یا وقت خواندن ندارید می توانید به بند های اول و آخر (با رنگ متفاوت) و همین دو بند صفحه اول بسنده کنید.)

... تيمهاي خبري مختلف متشكل از عكاس و تصوير بردار و خبرنگار حياط كوچك مسجد را قرق كرده اند. شخصيت براي مصاحبه كردن و موضوع براي پرداختن آنقدر زياد هست كه هر يك به نوعي مشغول باشند.
كفشها را به كفشداري مي سپارم، در ازايش شماره اي مي گيرم و به سمت ورودي شبستان مي روم... فكر مي كنم به اينكه آيا وزير هم بايد كفشهايش را اينجا تحويل بدهد؟... با كفش كه نمي شود وارد شبستان شد؟ ... حتمن محافظ ها آن را تحويل كفشداري مي دهند و پس مي گيرند ... يا نه؟! ... اينكه از نظر امنيتي ايراد دارد... ندارد؟ ... خوب خودشان نگهش دارند ... اصلن كسي چه كار به كفش وزير دارد؟! ... راستي! اگر كفشهاي وزير ارشاد مملكت گم شود چه؟!! ...

...از قبل براي خبرنگار ها فكر شده. حتي براي استقرار خبرنگارهاي خانم در طبقه پايين. چند رديف صندلي در گوشه اي جايگاه خبرنگاران را تشكيل مي دهد. سراغ دوستمان آقاي فلاح پور كه مي دانم سخت درگير هماهنگي و برگزاري مراسم است را مي گيرم. با چند سوال مي يابمش و خودم را معرفي مي كنم. بعد از سلام و خوش و بش راهنمايي ام مي كند به جواني خوش سيما و البته خوش برخورد. اسم و رسمم را مي پرسد و آن را در ليستي ثبت مي كند، كارتي تحويلم مي دهد، مي خواهد آن را روي سينه نصب كنم و هرجايي كه دوست دارم و راحتم مستقر شوم. نگاهي به كارت مي اندازم: روي زمينه اي سبز و سفيد با فونت بزرگ نوشته: خبرنگار...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/23ساعت 0:0  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

پس از ماه ها تلاش بي وقفه‌، دانشمندان جوان خطه‌ي چاي نبات در جهت ساخت قالب هاي سبك و نيمه سبك وبلاگ به خود كفايي رسيدند. و موفق به ساخت قالب جديدي، با عنوان سري آرامش شدند.

دستيابي دانشمندان جوان این آب و خاک به دانش چرخه‌ي ساخت و ويرايش قالب‌هاي سبك و نيمه سبك وبلاگ را به محضر مقدس سران چاي نبات تبريك و تهنيت عرض نموده و براي ايشان از درگاه قادر متعال، علو درجات را خواستاريم.

 

آخيش...

دو روزه كه پوستم كنده شد تا اين قالبي را كه الان مي بينيد، آماده بشه. و ديگه هم بهش دست نمي زنم. بر خلاف ادعاي سایکو كه مدعيه بدون دانستن زبان HTML، قادر به طراحي قالب وبلاگ خود هستيد ولي نتيجه‌ي نهايي تا حدودي ناقصه؛ بنابراين مجبور شدم كه تغييراتي در نسخه‌ي ارائه شده ايجاد كنم.

با توجه به اينكه بنده هيچ آشنايي با اين زبان ندارم براي ساختن تك تك اين ستون‌ها بارها و بارها از راه آزمون و خطا  امتحان كردم تا بالاخره نتيجه ايني شد كه الان مي بينيد.

فكر ميكنم رضايت بخش باشه. البته يه ايراداي كوچولويي داره و دوستاني كه در اين زمينه سررشته دارن و ميتونن كمك كنن، و با توجه به اينكه "زكات العلم نشرها"، لطفشون رو از ما دريغ نكنن.

در ضمن از مهدی عزیز عذر می خوام که پستش رو ثبت موقت کردم.

چون روز جمعه فرصت نمي‌كردم تا اين پست رو بذارم مجبور شدم يِيهو(Yeyho) -به سبك صدا و سيما حين پخش بازيهاي آسيايي دوحه- هم قالب رو عوض كنم و هم اين پست رو بذارم و براي اينكه پستت اين وسط شهيد نشه اونو ثبت موقت كردم، خودت هر وقت كه ميدوني از ثبت موقت درش بيار.

در پايان جا داره از مهدی ملکی فر كه قالب قبلي رو طراحي كرده بود تشكر ‌كنم.


یا علی مدد است
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 3:10  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطيف

باز هم هابيل آمد!هابيل

بالاخره هابيل هم آمد. خوش آمد. خيلي هم خوش موقع آمد. بعد از چند ماه دوندگي و تلاش بر و بچ دست اندر كار. به خصوص محسن حسام عزيز كه بنده خدا فكر كنم در اين چند ماه، چند سالي از عمرش كم شد! كه از بس سفر استاني و شهرستاني انجام داد و با اين و آن تماس گرفت و دويد چيزي برايش نماند...بماند.
  بالاخره هابيل آمد. همزمان با روز 13 آبان. 13 آبان هم روز دانش آموز است و هم روز ملي مبارزه با استكبار جهاني و هم سالروز تبعيد امام به تركيه.الله اكبر. اين همه روز در يك روز!
  نام هابيل را كه به يكي از دوستان گفتم، گفت: «چرا هابيل؟». گفتم: چرا «چرا هابيل؟»
و او هم از بي بخاري هابيل در برابر قابيل گفت كه به قابيل گفت:« لان بسطت يدك الي لتقتلني ما انا بباسط يدي اليك لاقتلك» ...
به هر حال داستان خلقت آدم با آمدن هابيل و قابيل جدي تر شد! تا آنجا هم كه ما خبر داريم ننه حوا و بابا آدم جز اين دو تا، فرزند ثالثي نداشتند و ظاهرا فراق بين حق و باطل هم از همان زمان آغاز شد و سردبير ما هم كه مايل بود يكي از اسم هاي دست نخورده خلقت را انتخاب كند مجبور شد هابيل را برگزيند.
(بماند كه با اين حساب همه ي ما فرزندان قابيليم. چون به روايت سردبير هابيل، اين بنده خدا (هابيل) اصلا فرصتي براي رفتن به خواستگاري و تشكيل زندگي نيافت!)
اميدوارم هابيل بتواند از زبان نسل جنگ نديده ي انقلاب روايت تازه اي از جنگ ارائه دهد.


پس نگاشت (فابريك!): دوستاني كه مايل به دريافت رايگان پيش شماره ي هابيل اند مي توانند با شماره هاي 6639788-0311 و 1147029 0913 تماس بگيرند و يا سري به سايت هابيل www.habil-mag.com بزنند. (يا به خودم (مهدي شيخ) مراجعه كنند!)

پس نگاشت مهدي شيخ: مطلب را احمد ذوعلم نوشته. (دبير سرويس ترجمه ي هابيل و رفيق شفيق قديمي هم بند و حبس كشيده خودم! من و او را با هم بازداشت كردند در آن شب تاريخي (حدود ۴سال پيش...) (وبلاگش هم اين است. به اسم "تله پاتي" هم در ليست چاي نباتيون مي توانيد پيدايش كنيد. هر چند كم و دير به دير مي نويسد ولي ارزش خواندن دارد.) ببنديم اين پرانتز را!!) حرفش حرف من است. منتها با يك كم (كمتر از يك ماه!) تاخير! 
اخص كلام اينكه هابيل قرار است خيلي كارها بكند اگر من و شما بخواهيم و كمك كنيم...
(توصيه مي كنم وقتي مجله را ديديد اول از همه بعد التحرير (صفحه ي آخر) را بخوانيد بعد برويد از اولش شروع كنيد!)
بسم الله الرحمن الرحيم. دفاع مقدس دولتي، دفاع مقدس مردمي...

يا علي مددي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/09ساعت 23:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

الهی و ربی من لی غیرک...

وقتی او دروازه های آسمان را گشوده و رحمت بی کرانش را سرازیر کرده حیف نیست دریچه های قلب ما بسته بماند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/20ساعت 17:18  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

ادامه دارد...

(این پست در دست احداث است به زودی تکمیل خواهد شد...)


همه را دور خودش جمع کرد. به چهره تک تک افراد که نگاه می کردی همه جوان نوجوان. برایشان از امام حسن گفت و اینکه چقدر غریب است. از کرامتش گفت. از القابش. کریم آل طه، غریب مدینه، شبیه ترین به پیامبر،... گفت "ید الله مع الجماعه" و اینکه یک عده جوان که دور هم جمع شوند کوه را هم می توانند جابجا کنند. فقط باید اراده کرد. گفت آقا همین الان هم غریب است. چه بسا غریب تر از زمان خودش، که جلوی رویش روی منبر جدش پدر را لعن می کردند. گفت بیایید کوه جابجا کنیم. بیایید شهرمان را تکانی بدهیم. گفت بیایید هر کار که می کنیم با نام او باشد. تا از غربتش بکاهیم. یا حد اقل این غربت شناسانده شود. می گفت بیایید بچه های امام حسن باشیم. خودش کمکمان می کند. می گفت از "کریم" کم نخواهید. آن بچه ها را هنوز هم با نام "کریم آل طه" می شناسند...

 

۱۵ رمضان امسال، دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی، افطار میهمان امام حسن بود. درست در شام ولادتش. و خدمت گذاران این میهمانی جمعی بودند جوان. جمعی که یقین دارد "ید الله مع الجماعه" و می داند "ان الله لا یغیرو بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم" 
دوستانی یکدست، صمیمی و پرکار، که اکنون نام امام حسن را نیز با خود دارند.
این جمع طلوع آفتاب را به انتظار نشسته نه، که راست قامت ایستاده اند...

 

بعد اولین جلسه، همه جمع بودند. برنامه و کارها و آدمها که مشخص شد، گفتند عنوان چه باشد؟ قرآن باز کردیم. آمد :
و تری الشمس اذا طلعت،  و به آفتاب می نگری آنهنگام که طلوع می کند.
برق شادی را می شد به وضوح در چشمها دید. این نشاط را هنوز هم می شود در چهره ها تشخیص داد. و اکنون، آنچه مانده چیزی ست بیشتر از یک خاطره خوش یا یک تجربه مشترک. چیزی بزرگتر، اصیل تر و مطمئنا ماندگار تر.

دست مریزاد!
خدا قوت!
یا علی مددی

(این پست دیگر در دست احداث نیست!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 20:7  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطيف

راس ساعت دوازده روز ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ (۳۱ شهريور ۱۳۵۹) صد و نود و دو فروند هواپیمای جنگنده نیروی هوایی عراق به طرف اهدافشان در خاک ایران به پرواز در آمدند. در همین لحظه فرمانده کل قوا، صدام حسین در حالی که چفیه قرمز رنگ به سر داشت و نوار فشنگ به دور کمر خود بسته بود، بی آنکه درجات نظامی اش را نصب کرده باشد وارد اتاق عملیات شد.
عدنان خیر الله وزیر دفاع به او چنین گفت: "سرور من! جوانها بیست دقیقه قبل به پرواز در آمدند" صدام به او پاسخ داد:
"تا نیم ساعت دیگر کمر ایران خواهد شکست."
وفیق سامرایی (مسئول بخش ایران در استخبارات عراق)

 

به بهانه هفته دفاع مقدس
آنچه مي آيد تنها گوشه اي حقايق لايه هاي پنهان اين جنگ است.

۱) در نوامبر ۱۹۸۲ بین هزار تا هزار و دویست مشاور نظامی شوروی به عراق بازگشتند و ۴۰۰ فروند تانک تی ۵۵ و ۲۵۰ فروند تانک تی ۱۲ به عراق داده شد و مقادیر عظیمی موشک گراد، فراگ ۷، سام۹ و اسکاد بی در راه بود. عراق تنها کشوری بود که از بلوک شرق به اسکاد بی مجهز شد.

۲) سر لشگر وفیق سامرایی:
کمک خارجی فرانسه به عراق به جایی رسید که فرستاده آنها به بغداد آمد و با وزیر دفاع وقت عدنان خیر الله ملاقات نمود و به او گفت: 
"فرانسه به طور جدی زمینه اعطای یک بمب اتمی به عراق را بررسی می نماید. می توان برای مجبور کردن ایران به توقف جنگ این بمب را به هدف مشخصی پرتاب نمود"
من تا سال ۱۹۸۴ نسخه ای از این گزارش را که با امضای وزیر دفاع برای صدام ارسال شده بود در یک صندوق ویژه نگهداری می کردم.
ویران های دروازه شرقی، وفیق سامرایی

۳) حسین کامل (رئیس صنایع دفاع عراق) در این خصوص می گوید:
"واقعیت این است که تلاش ما ساختن یک بمب اتم بود. منتها با قدرت کم. به این خاطر که اگر موفق به پیروزی در جنگ نشدیم آن را علیه ایران به کار ببریم. صدام سال ۱۹۹۰ را برای این کار در منطقه جنوبی جنگ تعیین کرده بود. آن روز تنها چیزی که برای صدام اهمیت داشت به پایان رساندن بمب اتم و به کار بستن آن علیه ایران بود."
روزنامه السفیر لبنان ۲۹/۱/۹۶

۴) شرکت آلمانی کارل کولمب سر انجام ۶ خط تولید سلاح شیمیایی جداگانه به نامهای احمد، محمد، عیسی، عانی، مدای و قاضی در مجتمع سامره ایجاد کرد. اولین آنها در سال ۱۹۸۳ و آخرین شان در سال ۸۶ تکمیل شدند. از گاز خردل و اسید پروسیک تا گازهای عصبی سارین و تابون در این کار خانه تولید می شدند و در خمپاره ها، راکت ها و گلوله های توپ جاسازی می شدند. بی شک این بزرگترین کارخانه سلاح شیمیایی در جهان بود.
سوداگری مرگ، تیمرمن محقق آمریکایی

۵) نامه وزرات خارجه آمریکا به هیات نمایندگی دفتر اروپایی سازمان ملل.
۱۴ مارس ۱۹۸۴:
وزارت خارجه به نماینده آمریکا در سازمان ملل دستور می دهد که حمایت سایر هیات های نمایندگی غربی در سازمان ملل را جلب کند تا در مورد پیش نویس قطع نامه ایران که استفاده عراق از جنگ افزار شیمیایی را محکوم می کند "رای ممتنع" دهند. در غیر این صورت، ایالات متحده جریان این قطع نامه را متوقف می سازد.

۶) صدام حسین از یک شرکت امریکایی به نام "آل کولاک" در بالتیمور بیش از ۵۰۰ تن ماده شیمیایی به نام "فیودی گلیکول" خریداری نمود که این ماده به گونه ای بود که در صورت مخلوط شدن با اسید کلریک به گاز خردل تبدیل می گردید.
شبکه تلویزیونی اي بي سي امريكا

۷) بنا بر گزارشي شركت هاي خصوصي آمريكا در دهه هشتاد با گرفتن مجوز از طرف وزارت بازرگاني آمريكا نمونه هايي از مواد بيولوژيكي و ميكروبي را به عراق صادر كردند كه اين مواد از نوع ضعيف شده نبوده و قادر به توليد مثل بوده اند. در ميان آنها ميكروب سياه زخم، طاعون و همچنين يك باكتري سمي به نام "ستريديوم باتوليني" به چشم مي خورد.

۸) در يكي از پيچيده ترين خلافكاري ها در رم عراق به كمك يكي از شعبات بانك لاوورو در شمال ايتاليا ۹ ميليون مين ضد نفر به ارزش ۲۲۵ ميليون دلار خريداري نمود.

۹) تحويل سلاح به عراق به صورت روزمره ادامه داشت. يكي از پايگاههاي ناتو در مركز فرانسه احداث شده بود. به صورت مركزي بارگيري آنتونوف هاي نيروي هوايي عراق درآمد. اين هواپيماها روزانه به اين فرودگاه مي امدند و موشكهاي ساخت فرانسه، بمب هاي خوشه اي، فيوز و تجهيزات رادار را باخود به عراق مي بردند. سازمان هاي اطلاعاتي فرانسه در سال ۱۹۸۶ برآورد كردند كه اگر فرانسه سه هفته از ارسال كمك به عراق خود داري كند آن كشور شكست خواهد خورد.
دعاوي ايران، آلن فريد من

۱۰) كويت در جريان جنگ عراق عليه ايران قريب به پانزده ميليارد دلار پول نقد به عنوان وام بلا عوض در اختيار بغداد قرار داد و اين جدا از نفتي بود كه كويت براي عراق صادر مي كرد.
كتاب "ما اعتراف مي كنيم"

۱۱) در سال ۱۹۸۵ شركت هاي آمريكايي به كارخانه الكترونيك نظامي سعد عراق كه توسط فرانسه احداث گرديده بود ۷۰۰ ميليون دلار تجهيزات پيشرفته الكترونيكي فروختند كه از اين رقم ۱۵۱ ميليون دلار مربوط به فروش خازن هايي شبيه به ماشه كريترون بود كه در انفجار هاي هسته اي مورد استفاده قرار مي گرفت. با موافقت وزارت بازرگاني امريكا نيز سخت افزار هاي پيشرفته كامپيوتري به ارزش ۹۴ ميليون دلار به عراق فروخته شد. كه بنا به گزارش كميته فرعي مجلس نمايندگان آمريكا از اين كامپيوترها در توليد موشكهاي دوربرد و پيشبرد برنامه سلاح هسته اي عراق استفاده شده بود.
سودا گري مرگ، تيمرمن

۱۲) بر اساس گزارش ها، دولت عراق از سال ۱۹۷۵ توسط ۸۰ كمپاني آلماني، ۲۴ شركت آمريكايي، و حدود ۱۲ شركت انگليسي و چند شركت سوئيسي، ژاپني، ايتاليايي، فرانسوي، سوئدي، برزيلي و ارژانتيني تجهيزات دريافت كرده است. آلمان بيشترين كمك را به برنامه اتمي با ۲۷ شركت و امريكا با ۲۴ شركت و انگليس با ۱۱ شركت انجام داده اند.
گزارش سازمان ملل در خصوص كمك هاب غرب به برنامه هاي تسليحاتي عراق

بزرگترين صادر كنندگان اسلحه در جهان آمريكا، انگليس، روسيه، فرانسه و چين هستند. آنها همچنين اعضاي ثابت شوراي امنيت مي باشند.

 


آرمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست
پس برادر خوبم، برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره رنج صبور ترین انسانها باشی.
شهید سید مرتضی آوینی

يا علي مددي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 1:47  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان 

       ماه مبارك رمضان آمد شياطين عصباني شدند

جابربن عبدالله انصاري از امام باقر عليه السلام نقل مي كند كه حضرت فرمودند: رسول خدا روي به مردم كرده فرمودند:

اي گروه مسلمانان!
هرگاه هلال ماه رمضان سرزَند شياطين سركش در غل و زنجير اسير گردند.
درهاي بهشت و رحمت خداوندي گشوده و درهاي دوزخ بسته شود و دعا به هدف اجابت خورد.
خداوند در هنگام افطار اسيراني از دوزخ را از بند مي رهاند.
و ندا دهنده اي تا هلال ماه شوال ندا مي دهد:
آيا سائلي هست؟ آيا استغفار كننده اي وجود دارد؟
بارالها! هر بخشنده اي را عوض مرحمت نما و مال و منال هر بخيلي را تباه كن.

منبع:
شيخ صدوق، كتاب ثواب الاعمال، ص 58 و كتاب الامالي، ص 39 و مجلسي، كتاب بحارالانوار، ج 93 ص360 ح 27

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/02ساعت 19:1  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

                  برج هاي دوقلو

امروز سالروز یازده سپتامبره.
در یازدهمین روز از نهمین ماه از دوهزار و یک امین سال پس از میلاد حضرت مسیح اتفاقی افتاد که بر سیر تحولات ژئو پولتیک جهانی تاثیری شگرف داشت. قصد ندارم بیشتر در این زمینه توضیح بدم چون در این باره بسیار گفته اند.
چیزی که جالب به نظرم اومد عکسی بود از طراحی جدید برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی که اتفاقا توسط یه معمار مکزیکی به نام آقای "بنیامین فیلیکس" طراحی شده.
در عکس فوق آقای فیلیکس در کنار اون "احمق تگزاسی" دیده میشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 7:58  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

منمشتعلعشقعليمچهكنم

ایوان نجف عجب صفایی دارد
مرغ دل من چه خوش هوایی دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 23:26  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

In the name of Allah, the Compassionate, the Merciful

End of ...

.Mankind must put an end to war, or war will put an end to mankind

John F. Kennedy

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 0:9  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

سلام

البته بر همه ما واضح و مبرهن است که باید تابستان خود را به گونه ای خیلی باحال بگذرانیم تا وقتی اول مهر با موضوع تازه و جذاب "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" مواجه می شویم مثل آهو توی گل نمانیم. به همین دلیل من (که مهدی شیخ باشم) و جواد و پسرخاله فعالیت های جذاب و متنوعی را در تابستان انجام می دهیم که یکی یکی آنها را شرح می دهم:

تماشای تیلیویزیون:

یکی از کارهایی که ما در تابستان بسیار انجام می دهیم و سولاخ های اوقات فراغتمان را با آن پر می کنیم تماشای برنامه های بسیار جذاب و دیدنی تلویزیون است که سه ماه تمام ما را میخکوب می نماید و کم می ماند که نگذارد به سایر برنامه های تابستانی مان برسیم.
خوبی تماشای بعضی کارتونهای تلویزیون این است که آدم فکر می کند هم سن بابایش می باشد. مثلا وقتی کارتون سرندی پیتی می گذارد یادت می افتد خیلی کوچک بودی که آن را دیده ای و خاطره های قدیمی ات تازه می شود. بابایت هم خاطره هایش تازه می شود و می گوید وقتی خیلی کوچک بوده آن را دیده، برای همین یک لحظه اشتباهی فکر می کنی که جفتتان در یک زمان خیلی کوچک بوده ای در حالی که سیستمش اینجور نیست!
به علاوه این کار تلویزیون یک جور حمایت از آثار باستانی می باشد. زیرا یک بار بابا بزرگ گفت که او هم وقتی خیلی کوچک بوده کارتون سرندی پیتی را دیده که نشان می دهد این اثر باستانی تقریبن از زمان اشکانیان تا به حال سالی یک بار پخش شده است.

البته تلویزیون برای ما برنامه های زیبای دیگری هم دارد که در آنها مجری ها کنار یک عروسک بد ترکیب کج و کوله دو ساعت می ایستند و با ما بچه ها مثل منگول ها حرف می زنند که خداییش اگر ما با گربه همسایه مان اینجوری حرف بزنیم چنگولمان می کشد!

کلاسهای آموزشی تفریحی:

یکی دیگر از فعالیتهای تابستانی ما رفتن به کلاسهای آموزشی است. من و جواد و پسرخاله آلوده به انواع استعدادها هستیم که فقط باید شکوفه کنند. به همین علت هم مامان هایمان اسممان را در هفت هشت تا کلاس مختلف می نویسند  تا به بچه های محله ی جعده گودالی ثابت شود ما نابغه می باشیم. من بسیار خوشحال می شوم وقتی تابستان به پایان می رسد و دیگر فقط باید به مدرسه برویم و می توانیم نه ماه نفس راحت بکشیم!
باباهایمان هم نفس راحتی می کشند زیرا دیگر لازم نیست عصرها اضافه کاری کنند تا شهریه کلاس ما را بدهند. اکنون من و جواد و پسرخاله قهرمان فوتبال،شنا، تکواندو، استاد طراحی،  قاری قرآن، استاد و نوازنده ماهر پیانو و... گشته ایم  که میم.پسرخاله از طریق این آخری پول هم در می آورد زیرا حاج نصرالله هر شب پانصد تومان به او می دهد که توی خانه پیانو نزند. تازه جواد زبان انگلیسی را هم مثل بلبل حرف می زند. یعنی دقیقن همان قدر که یک بلبل انگلیسی حالی اش می شود!

مسافرت:

شاعر گفته است بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
بابا می گوید شاعر بیخود نموده که گفته. لابد آن زمان خرج هتل و شام و نهار و بلیت اتوبوس نداشته والا عوض پختن، کباب می شده و می سوخته. ما در تابستان به یکی از شهرهای ساحلی شمال سفر می کنیم . آنجا مسافران تابستانی سطل های زباله را بسیار نظیف و بهداشتی نگه داشته و در عوض ساحل را با پوست باقالی پخته و چوب بلال مزین می کنند. به نظر من تقصیر شهرداری آنجاست که روی سطلها می نویسد "شهر ما خانه ما". ولی آنجا که دیگر شهر ما نبود!
به دلیل آنکه باباهایمان تمام حقوقشان را صرف کلاسهای ما می کنند و پول هتل ندارند ما شبها دویست و سه نفری در یک چادر می خوابیم که البته دویست تایمان پشه هستند. اگر به پوست دست و صورتم دقت کنید بخش کوچکی از خاطره های آن شب را به صورت لکه های قرمز می بینید و بخش بزرگ خاطرات خوش را هم بهتر است بی خیال شوید و نبینید چون باید لباسم را درآورم که خیلی ضایع می باشد.
در ساحل مسافران از آب دریا بسیار استفاده می کنند. خود من یک بار دیدم خانمی بچه اش را رو به دریا نگه داشته بود. اولش فکر کردم می خواهد به او شنا یاد بدهد، بعد متوجه شدم دارد از آب دریا استفاده می کند. البته به عنوان مستراح! بسیار ناراحت شدم زیرا در یک فیلم دیده بودم که فردی کنار ساحل ایستاده بود سپس کوسه بزرگی کله اش را از آب بیرون آورد و او را خورد. اگر اینجا هم خدای نکرده چنین اتفاقی بیفتد تصور کنید کوسه بیچاره باید چی بخورد؟ آخر او چه گناهی دارد؟

بقیه فعالیتها:

یکی دیگر از برنامه های تابستانی ما خواندن و دادن امتحانات شهریور ماه است. از آنجایی که معتقد هستیم باید پایه های درسهایمان قوی گردد هرسال خرداد ماه چند تا درس را می آفتیم تا شهریور دوباره بخوانیم و پایه مان قوی شود. بابا وقتی خرداد کارنامه من را دید گفت: "پسرم بس است تو الان دیگر می توانی روی پایه هایت برج میلاد بنا کنی!"
رفتن به سینما به صورت گله ای با بر و بچ و خوردن ساندویچ ژامبون به همراه چیپس و دلستر و بی تربیتی فیل و  گفتن جوک و شکستن تخمه و دست به دست کن برسه به دیوار(!) و... هم هست که خیلی خوب است.

ما بسیار کارهای دیگر هم در فصل تابستان انجام می دهیم که اینجا جایش نیست برای نوشتن. امیدوارم تابستان خوبی داشته باشید و به همه شما خوش بگذرد.

راستی! چای نبات یک ساله شد.
منتظر پست ویژه یک سالگی به همراه قالب جدید که ویژه چای نبات طراحی شده باشید...

علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/23ساعت 2:38  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 

اشکهای من

اشکهای او

اشکهای ما

طعم تلخ شکست

غروری که نباید بشکند

بغضی که نمی شود نگهش داشت

و رویاهایی که برباد می رود...

فوتبال درس زندگیست.

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/14ساعت 1:25  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

    يا فاطمه الزهرا سلام الله عليها

                         سلام بر تو اي آنكه خدا آزمودت پيش از آنكه ترا بيافريند


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/07ساعت 22:35  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

چ... میم... را... الف... نون.

چمران را که می نویسم،
دستی می آید و کلمه ها را هی می کند به سمت بی قراری ها...
چقدر تنهاست این کلمه... انگار که ابوذرِ واژه هاست چمران.

چمران را که می نویسم،
تازه می رسم به اول سطر. سطری که از کوچه های جنوب تهران آغاز می شود، جهان را در می نوردد، در خاکریز های دهلاویه آرام می گیرد و زمین را به مقصد آسمان ترک می کند.

چمران را که می نویسم،
انگار که قلم را زده باشم در مرکب دل، سرخ سرخ می شود همه جا، و مگر می شود از چمران بنویسی و پای دل به میان نیاید؟

چمران اول سطر عاشقی ست.
گاهی که از سمت قرآن به زمین باز می گردد و باد پیشاپیش او می خواند:
- سوگند به روندگان به ستوه آمده
- پس آتش افروزندگان به نواختن سم ها بر زمین
- پس تاخت آورندگان به بامداد...
بامداد نام او را زمزمه می کند و بعد، او می آید. پیچیده در ابر و باد و حماسه ای روشن در روشنای ژرفناك چشمهاش. چشمانی که وقتي امتداد نگاهشان را بگیری جایی آن دور دستها، در انتهای افق گم می شود...

چمران را که می نویسم،
می بینم دیگر چیزی برای نوشتن نیست.
دستی می آید و واژه ها را هی می کند به سمت بی قراری ها...

مصطفي چمران


*به بهانه ۳۱ خرداد . سالگرد شهادتش. (این روایت ۲ قسمت دیگر دارد ان شا الله)

::برادر کوچکتر و  لحظه های کال  هم در منازل الکترونیکی شان یاد چمران کرده اند. 

*با تشکر از فرمانده شیردل اطلاعات عملیاتمان که از نفرین بنده خود داری کردند!

::پارسال همین موقع ها چه شوری داشتیم... و چه نتیجه خوشایندی داشت این شور. سجاد روزنامه نویس هم باحال یاد آن روزها کرده.

* منتظر نویسنده جدید چای نبات باشید. فعلا مشغول مذاکره هستیم. اگر ترشی نخورد می تواند پدیده بشود.

 علي مددي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت 21:39  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

امام روح الله

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می برند امام قبیله را

ای کاش می گرفت به جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/14ساعت 1:43  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

نمایش گاه کتاب هم با تمام معایب و محاسنش به پايان رسيد.

از بالاترين مقامات مملكتي(سران چاي نبات، ره بر، رئيس، وزير و ...) گرفته تا جزئي ترين افراد جامعه(بستني فروش هاي مقابل پارك ملت، فرمانده اطلاعات عمليات، گل پسر، گل دختر و ...) همه و همه اوقاتي را در نمايش گاه گذراندند و هر كس فراخور ظرفيت هاي فكري و جيبي خود از آن بهره جست.

ولي چيزي كه خيلي به چشم مي آد اينه كه ما بيشتر كتابخرهاي خوبي هستيم تا كتابخوان هايي خوب؛ ولي باز هم جاي اميدواري داره...

ديگه اينكه بعد از نمايش گاه هم خستگي غوغا ميكنه. اصلن يه پيشنهاد واسه فدراسيون دو و ميداني دارم:

از سال بعد براي كسب آمادگي بيشتر تيم هاي دوي استقامت و ماراتن، بازديد از نمايش گاه كتاب رو در راس برنامه هاي خودشون قرار بدن. شك نكنيد كه با اين كار قهرمان آسيا كه سهله قهرمان جهان ميشيد.

و در آخر اينكه:

"موش ها بيشتر از دانشمندان به كتاب علاقه دارند."

                                                                                                           ياعلي مدد است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 2:53  توسط محمد جواد ملکوتی  | 


به نام خداوند بخشنده مهربان

با حسين (عليه السلام) آغاز مي كنم ...

اميدوارم سالي پر از خير و بركت در پيش داشته باشيم و در راه كسب  معرفت اهل بيت عليهما السلام بيش از پيش گام برداريم.

                                                                               انشاء الله

                                                                                                            يا علي مدد


     السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین و علی الارواح التی حلت بفنائک


نام بعضي نفرات

            رزق روحم شده است

                      وقت هر دلتنگي سويشان دارم دست

              قوتم مي بخشد

                                  روشنم مي دارد

        و اجاق كهن سرد سَرايم

                            گرم مي آيد از گرمي عالي دمشان

                                                                   » شعر از نيما

                                      » صله بگیرید 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/01ساعت 1:30  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

 این بار آخری که رفتم اصفهان با م.پسرخاله شب جمعه رفتیم گلستان شهدا. یک سری هم به حاج حسین خرازی و همسایه جدیدش حاج احمد کاظمی زدیم. بعد هم یک چرخ اساسی توی تخت فولاد اصفهان که شهرداری اخیرا درست و حسابی بهش رسیده. کلی خوش گذشت.
این پست هم به بهانه سالگرد شهادت فرمانده لشگر ۱۴ امام حسین اصفهان است. به بهانه سالگرد شهادتش که ۸ اسفند بود، البته با کمی تاخیر. تقدیم به فرزند متواضعش، دوست مهربانم مهدی خرازی. دانش آموز دوره پیش دانشگاهی شهید اژه ای (تیزهوشان) اصفهان که الان دارد برای کنکور درس می خواند.


۱) داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همینطور نشسته ین؟»

گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته، پانسمان می کنه، می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.»

گفت «چی رو پانسمان کنه؟ دستش قطع شده.»

همان شب رفتیم یزد بیمارستان.

***

به دستش نگاه می کردم. گفتم «خراش کوچیک!»

خندید. گفت «دستم قطع شده. سرم که قطع نشده.»

 

۲) رفتیم بیمارستان دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش و سپاه آمدند و کی و کی. امام جمعه اصفهان هم هر چند روز یکبار سر می زد بهش. بعد هم با هلیکوپتر از یزد آوردنش اصفهان.

هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنم، ماچ و بوسه و التماس دعا.

من هم می گفتم «چه می دونم والا! تا دوسال پیش که بسیجی بود. انگار حالاها فرمانده لشگر شده.»

 

 ۳) با سرعت زیاد می آید این طرف. گوشی بی سیم را می گیرم. داد می زنم «مگه نگفتم سر تمرین قایق نیاد تو آب؟...»

کمی می آید جلوتر. سرعتش را کم می کند. می رود کناره های آب. بچه ها برایش چراق قوه می زنند.

دو نفرند. آستین یکی شان در هوا تکان می خورد. یاد شب حمله می افتم؛ یک سیاهی می دیدیم که باد آستینش را تکان می داد، مثل الآن. آمد جلو دیدیم حاج حسین است. مثل الآن.

***

لب قایق را می چسبند. از سر وکول هم بالا می روند. آب تا لب قایق بالا آمده. داد می زنم «بسه دیگه... الآن می افته تو آب»، اما او دست می کشد رو سر بچه ها، روی صورت گلیشان و به چشم می کشد. بعضی ها نیامده اند جلو. دورتر تماشا می کنند و گریه می کنند.

 

۴) جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم «عیب نداره. بلاخره برمی گردی. می ری اصفهان. می ری حاج حسین رو می بینی. سرت رو می گیره لای دستش، توش چشمات نگاه می کنه می خنده، همه این غصه ها یادت می ره...»

***

در را باز کردند، هلش دادند تو. خورد زمین؛ زود بلند شد. حتی برنگشت عراقی ها را نگاه کند. صاف آمد پیش من نشست. زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. مردی بدون دست...گفتم «مگه دفعه اولته کتک می خوری؟» نگاهم کرد. گفت «بزن بکوبشونو دیدی.»

گفتم «خب؟»

گفت «حاج حسین شهید شده.»

۵)

فردا از آن ماست 

آن مرد رفت و گفت:

«این راه، رفتنی ست

حتی بدون پا

حتی بدون سر

حتی بدون دست»

 *

آن مرد رفت و گفت:

«در امتدادِ آن

پیمانِ در الست

باید ز جان رهید

باید ز دل گسست»

*

آن مرد رفت و گفت:

«مولایمان حسین

چشم انتظار ماست

برخیز همسفر!

فردا از آنِ ماست»

 

محسن حسام مظاهری

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/16ساعت 23:1  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 

بد نام!

هنگامي كه خبر توهين روزنامه هاي دانماركي و اروپايي به رسول گرامي اسلام گسترش يافت، زمزمه تحريم كالاهاي دانماركي هم دهان به دهان مي گشت. تا آنجا كه بعضي دوستان مي گفتند: « ديگر هيچ كالاي دانماركي مصرف نمي كنيم؛ حتي شيريني دانماركي!»

وقتي خبر پيشنهاد جايگزيني «گل محمدي» به جاي «دانماركي» براي شيريني دانماركي را شنيدم كمي جا خوردم. عجيب بود. از هر جهت كه فكرش را بكنيد. شيريني دانماركي را كه همين جا مي پزيد. چه ربطي دارد به دانمارك. دانمارك را به گل محمدي چكار. گل محمدي و شيريني چه ربطي به هم دارند. چندان اعتنا نكردم. فقط جالب بود. همين.

چند روز بعد هنگامي كه مشغول تماشاي تلويزيون بودم ديدم گزارشي نشان مي دهد از يك قنادي. فروشنده به جاي شيريني دانماركي شيريني گل محمدي به مردم مي داد. با خودم گفتم اين هم مثل بسياري ديگر از برنامه هاي سيما تبليغاتي است. رسانه است ديگر. كار تبليغي هم بد نيست. اين بار هم  اعتنا نكردم. باز فقط جالب بود.

تا اينكه چند روز بعد هنگامي كه با يكي از دوستان براي خريد شيريني وارد يك دكان قنادي شدم ناباورانه ديدم روي يخچال فروشگاه برگه اي زده و روي آن با خطي نه چندان زيبا نوشته: «شيريني گل محمدي كيلويي 1400 تومان»! عجيب بود . واقعا جالب بود. اين بار به گونه اي ديگر. آن اطراف نه دوربيني بود و نه گزارشگري. كلي خنديديم ....

رها كنم.

از اين به بعد هر وقت شيريني دانماركي مي خورم، شيريني گل محمدي مي بينم. به ياد دانمارك مي افتم. يك صليب سفيد روي پارچه اي قرمز. يك پرچم آتش گرفته و جمعيتي معترض. از اين به بعد شيريني دانماركي نمي خورم . گل محمدي مي خورم.

 

احمد ذوعلم

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 13:20  توسط نویسنده میهمان  | 

«هواللطیف»

... پس هر مکری که می توانی به کار گیر و هر تلاشی که می توانی بکن، ولی به خدا سوگند هرگز نمی توانی نام نیک ما را از بین ببری و نمی توانی وحی ما را بمیرانی و دوره ما را به سر برسانی و ننگ و عار این حادثه را از دامن خود پاک کنی.
عقلت منحرف و ضعیف است و ایام حکومتت کوتاه و معدود است و جمعیتت پراکنده و مطرود است، روزی خواهد رسید که منادی ندا دهد:
"لعنت خدا بر ستمگران و ظالمان باد!"
پس حمد و ستایش از آن خدایی است که بر اول مان سعادت و مغفرت رقم زد و بر آخرمان شهادت و رحمت...

برگرفته از خطبه حضرت زینب (سلام الله علیها) در مجلس یزید در شام خطاب به وی
منبع: لهوف
یا علی


گزارش تصویری "حضور دکتر پرزیدنت در کمپ تیم ملی" را در ستون پیوندهای روزانه از دست ندهید!
(تکل، روپایی، شوت و... بیخود نمی گن دکتر قبلا تو تیم فوتبال دانشگاهشون بوده!) 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت 19:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

سامرا، پس از بمب گذاری...

 هواللطیف

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
بنگر
از همه سو
لشگر ابرهه اند 
که سوی بیت خدا می آیند
پس ابابیل کجاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/04ساعت 10:17  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

کندن تابلوی سفارت انگلیس و باقی قضایا...
یک حاشیه جالب انگیزناک (!) از تجمع اعتراض آمیز دانشجویان در مقابل سفارت انگلیس، ۲۵ بهمن ۸۴ بازهم جایمان خالی بوده! (ترتیب از راست به چپ)

عکسها از: ساتیار امامی.فارس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 14:11  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

"يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك فان لم تفعل فما بلغت رسالته"

 

هان مردمان بعد از من ، علي (عليه السلام ) و فرزندان او تا روز قيامت امام و صاحب اختيار شمايند ... اي مردم هيچ عملي نيست مگر آن كه خداوند آن را به من آموخته و من آن را به علي (عليه السلام ) منتقل گردانيده ام  ... اي مردم از علي (عليه السلام ) روي برنگردانيد و از ولايتش سرباز نزنيد چرا كه تنها اوست كه شما را به راه حق هدايت مي كند ... اي مردم هر كس در اين گفتار شك كند در همه آنچه بر من نازل شده ، شك كرده ... اي مردم علي (عليه السلام ) و فرزندانم كه از نسل اويند ثقل اصغرند و قرآن ثقل اكبر ، هر يك موافق ديگري بوده و از آن خبر مي دهد اين دو از هم جدا نمي شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند ... خداوندا هر كس علي (عليه السلام ) را دوست بدارد ، دوستش بدار و هر كس با وي دشمن گردد دشمنش باش ... اي مردم آخرين امام پس از من مهدي قائم (عج الله تعالي فرجه الشريف) است . اوست كه از ظالمان انتقام مي گيرد ... پروردگارا تو را شاهد مي گيرم كه آنچه بر من نازل گردانيده اي به مردم ابلاغ كردم ... اي مردم بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كساني كه {در اين مكان} حاضر نيستند برسانيد چرا كه اين دستوري از جانب خداوند عزوجل و پيامبر او بر شما مي باشد .

                                      فرازهايي از خطبه غدير پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)

عيد سعيد غدير مبارك


رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمودند : در شب معراج هنگامي كه مرا به آسمانها مي بردند ، به هر جا مي رسيدم دسته هايي از فرشتگان با اظهار شادي و شادماني به ديدارم مي آمدند . تا اينكه به جايي رسيدم كه جبرئيل به همراه جمعي از فرشتگان به استقبالم آمدند . آن روز جبرئيل سخني (كه شنيدني است) گفت :

اگر امت تو بر دوستي و مهر علي (عليه السلام) اجتماع مي كردند،خداوند متعال آتش جهنم را نمي آفريد .

بحار الانوار جلد 40 صفحه 35

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/28ساعت 23:55  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

Exclusive!

سلام
این چند وقته ما در گیر امتحان ها بودیم (هنوز هم هستیم) و جواد جان عزیز میدان داری می کرد (شاید بگویم خانه داری بهتر باشد!) برای عیدی هم چیز قابل داری نداشتیم بدهیم جز این که می بینید.
این عکسها را دقیقا یک هفته پیش در یک شب برفی بارانی وقتی از شدت درس خواندن سر به کوه و خیابان(!) گذاشته بودم گرفتم. نتیجه اش هم شد سرما خوردگی شدید بنده که هنوز هم خوب نشده. از عباس آقای عزیز (هم اتاقی ام) که من را در این شب گردی همراهی کرد تشکر می کنم.

photo by:mehdy sheikh

تهران- بلوار کشاورز- چهار شنبه ۲۱ دی ماه ۸۴

photo by: mehdy sheikh

تهران- بلوار کشاورز- چهار شنبه ۲۱ دی ماه ۸۴

photo by: mahdy sheikh

دانشگاه تهران- چهار شنبه ۲۱ دی ماه ۸۴

photo by: mehdy sheikh

تهران- بلوار کشاورز- چهار شنبه ۲۱ دی ماه ۸۴

photo by: mahdy sheikh

خیابان انقلاب- سر در دانشگاه تهران- چهار شنبه ۲۱ دی ماه ۸۴

این قضیه سی ان ان و تحریف صحبتهای احمدی نژاد هم داستان جالبی شده. ر.ک ستون پیوند های روزانه چای نبات. منتظری گزارش های تصویری بعدی باشید...

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/28ساعت 14:45  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

logo

به نام خداوند بخشنده مهربان                             

اين هم از لوگوي جديد وبلاگ كه قبلا قولش رو داده بوديم . لوگوي جديد نشان دهنده آدرس وبلاگ (4باغ) و همين طور نشان دهنده  نمادي از عنوان وبلاگ (استكان چاي نبات) مي باشد . رنگ قرمز به معني داغ بودن استكان چاي نبات و همين طورفعال بودن و پويايي و تازگي وبلاگ مي باشد .

بخار هاي بلند شده كه كلمه باغ رو تشكيل ميدن حس صعود به بالا و خيلي چيزاي ديگه رو نشون ميده . اين لوگو توسط يه طراح حرفه اي ديزاين شده و تمامي استانداردهاي اروپا در اون رعايت شده در ضمن در مراسم افتتاح لوگوي جديد آقاي

اسكندري (وزير كشاورزي )به عنوان مهمان افتخاري حضورداشتند كه با يك  استكان چاي نبات از ايشان پذيرايي شد .

 

               اسكندري

 

در ضمن از آقا مهدي مي خوام كه ايميل وبلاگ رو  چك كنند و ديگه از خودشان اظهارات شيخولانه در نكنن .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 0:46  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

بالا نشسته ای و جهان زیر دست توست

هستی هستی هستی و هستی ز هست تو ست

یا علی مولا یا علی مولا موسی الرضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 18:36  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

گم نام

تابوت ها قائم بر دست ها
نگاه ها عمود بر تابوت ها
اشک ها هم راستا با یکدیگر
زاویه ها باز. رو به آسمان
و خطوط موازی سرنوشت که در بهشت به هم می رسند...
به عزت و شرف لا اله الا الله...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/05ساعت 14:9  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

حزب الله...

 

 

امروز لفظ پاک «حزب الله»
گویا که در قاموس «روشنفکر» این قوم
دشنام سختی است!
اما
من خوب یادم هست
روزی که «روشنفکر»
در کافه های شهر پر آشوب
دور از هیاهوها
عرق می خورد
با جانفشانی های جانبازان «حزب الله»
تاریخ این ملت
ورق می خورد!

مرحوم سيد حسن حسيني

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 13:46  توسط نویسنده میهمان  | 

                  

                    ... ظلم واقع شد       مظلوم متولد شد

                     مظلوم گریست         کسی توجه نکرد

                     ظالم متولد شد         ظلم واقع شد ...


فرانسه

 

المُلکُ یَبقی مَعَ الکُفر وَ لا یَبقی مَعَ الظُلم

+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/21ساعت 23:20  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

 

هلال

چه خوب بود اگر برای اعلام عید به جای رویت هلال ماه، هلال رنگین کمان را تعیین می کردند. آن وقت برای من همه روزها عید بود و هر شب هم شب عید!

جویند همه هلال و من ابرویت
گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/13ساعت 14:44  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

سوره جدید در هفته آخر ماه رمضان نازل شد!

اینکه در زیر می خوانید قسمتی از صفحه بعد التحریر شماره بیستم مجله است. که طبق معمول هر شماره وحید جلیلی (سردبیر) نوشته. عکس روی جلد این شماره شان هم هنوز روی سایتشان نیامده بود که بگذارمش اینجا. گزارش راپیمایی روز قدس اصفهان که با جواد بودیم را هم قول می دهم در اولین فرصت بنویسم. هر چند که همین الان به اندازه ۱۰ پست مطلب آماده و حرف برای نوشتن دارم ولی اینترنت ندارم! (الان هم توی کافی نت نشسته ام)
فقط لطفا برای این پست کامنت «مرید پیر مغانم...» را آن عزیزی که خودش می داند نگذارد!!

بعد التحریر

هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت.
و عجب سخت است که بخواهند بمیرانندت و نمیری!

سردبیر سوره را دعوت کرده بودند برای سخنرانی در جایی. مقامات شهر از امام جمعه تا دادستان تا مسئول بسیج و... هم جمع بودند. مجری مخلص و پر شور مراسم گفت: "اینک دعوت می کنیم از مهمان عزیزمان مدیر مسئول هفته نامه سوره(!) که ما را به فیض اکمل برسانند (یاچیزی شبیه به این)." حاضران همه از اهل قلم و نویسنده و... پرسیدم: "تا حالا اسم سوره به گوشتان خورده بود؟"
پچ پچی در افتاد و همه به هم نگاه کردند: سوره؟! یکی دو نفر هم دست بلند کردند که بله ما دیده ایم. رو کردم به عزیزی که عنایت فرموده و حقیر را برای رساندن به فیض اکمل دعوت کرده بود: پول هواپیمای ما چقدر شده آقا؟
حدود ۵۰۰۰۰ تومان.
یعنی حدود ۲۰۰ نسخه سوره. با تخفیف حساب کنیم بیشتر.
توی هر شماره سوره حداقل به اندازه ده تا سخنرانی مطلب هست. ۱۰ تا نباشد ۹ تا هست... از ۵ تا پایین تر نمی آیم.
حالا تحلیل هزینه - فایده کنیم فعالیتهای فرهنگی مان را.

باز هم می گویم. حتما سوره بخوانید. ثواب دارد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/12ساعت 15:34  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

شب تولد  

هر انساني دوبار متولد مي شود ،

 يكبار با چشمان بسته و يكبار با چشمان باز .

امشب مي تواند شب تولد دوم ما باشد .

اگر خودمان بخواهيم .

                                                                                                        جواد

شب سوم

 

اين المُضطر الذي يُجاب اذا دَعا

كجاست آن مضطري كه هر گاه دست به دعا بردارد ميوه ي اجابت مي چيند ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 13:11  توسط جواد و مهدی  | 

شب دوم

شهادت امير المومنين عليه السلام را به همه ي پيشوايان آن حضرت تسليت مي گوييم .

شب دوم از همگي التماس دعا دارم .

جواد

                                                                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 21:37  توسط جواد و مهدی  | 

   امشب

۱۰۰۰<۱

جواد

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 15:32  توسط جواد و مهدی  | 

چهره ها با اشک زیبا می شود...

 

در سجده نيز مثل تو بايد قيام کرد

گيسو به خون خضاب نمود و سلام کرد

 

" يا من قتل لشدة عدله" هزار بار

فزت و رب کعبه بخوان ! روح بی قرار!

 

باران گرفته است غم بو ترابی ات

خون موج می زند ز دو زلف شرابی ات

 

سر را به تيغ و نيزه و خنجر حوالت است

محراب و تيغ در پی مرد عدالت است

 

محراب ابروی تو، کمان دار تيغ هاست

جز مرگ سرخ پيش تو، جای دريغ هاست

 

(مسعود دیانی)

 

 

التماس دعا

مهدی شیخ

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 9:21  توسط جواد و مهدی  | 

ای ماه بیا که راه را گم کردیم
حتی سر چشمه هم تَیَمُم کردیم...

نیمه شعبان مبارک.

در بخش نظر ها هرکس به قدر کَرَمش عیدی بدهد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/29ساعت 1:37  توسط جواد و مهدی  | 

بعد التحریر

تحریر را در عربی آزاد سازی می گویند.
بعد تحریر یعنی بعد از آزاد سازی و...

ماه‌نامه سوره... رفته بودیم پیش یکی از مدیران فرهنگی که روحانی هم هست اتفاقا. برایمان از آمریکا گفت و سیستم نمی دانم چی چی در ارتباطات مدرن دنیا و ... و اینکه باید از تجربیات فلان و بهمان استفاده کرد و ... چند تا کلمه فرنگی به کار برد که حتی ما هم بعضی هایش را نفهمیدیم. در مقابل ما هم یکی دو تا حدیث برایش خواندیم و خاضعانه عرض کردیم شما همین ها را فعلا عمل کنید نیازی به آن...

 
این را وحید جلیلی در جدید ترین شماره ماهنامه «سوره» که اولین ویژه نامه اش (به اسم دولت جدید) است نوشته بود در صفحه بعد التحریر.
این چند روز خیلی درگیری ذهنی و کاری دارم و مجال نوشتن برایم نمانده. همه اش مربوط است به کنفرانسی که کارهای اجرایی اش را برعهده دارم. دعا کنید با خوبی و خوشی و به سلامتی بگذرد. حتما دعا کنید. 
فعلا حرف دیگری نیست جز اینکه «سوره» را حتما بخوانید. ثواب دارد!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/22ساعت 19:9  توسط جواد و مهدی  | 

اول دفتر به نام ایزد دانا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/22ساعت 14:7  توسط جواد و مهدی  |