هواللطیف
تنها نشسته ام توی خانه. باقی ختم قرآن امسال پیش از ظهر تمام شده. می روم پشت پنجره. هوای بیرون ابری ست. حوصله ام که سر می رود می زنم بیرون. چند دقیقه نمی گذرد که باران سیل آسا از وسط اتوبان خیس و آب کشیده راهی خانه ام می کند. پست کافه حزب الله سید را که می بینم تصمیم می گیرم غذا درست کنم. اما بلد نیستم! تلفن به کمک می آید. مادر خانه نیست.خواهر ها هم. پدر اما از تجربیات دوران سپاه دانش (سرباز معلم زمان شاه) مدد می گیرد و راهم می اندازد. تا افطار مشغول خرید و پخت و پز و شست و شو ام .و رفت و روب. یک خانه تکانی سبک. مجبور می شوم بعضی از کارها را برای اولین بار توی عمرم انجام دهم! اذان که می گوید شعف ته دلم جان می گیرد. هنوز عید اعلام نشده. اما انگار توی دل من ماه را رویت کرده اند. سفره را که می اندازم تازه می فهمم چقدر دلم می خواهد یک نفر رو به رویم نشسته باشد و از دست پختم تعریف کند. هرچه باشد برای اولین بار خوراک مرغ پخته ام! با دسر مخصوص و ژله آلبالو.
چند ساعت بعد که مجری بخش خبر عید را اعلام می کند از خوش حالی جیغ میزنم! و صدایم می پیچد توی آپارتمان خالی.

عید فطر بدون نمازش انگار اصلن عید نیست. تنها از رخت خواب میپرم بیرون. نماز صبح را می خوانم. چفیه به گردن و سجاده به بغل می رویم سمت دانش گاه تهران. دو نفری. من و جالی. نماز عید پدیده متفاوتی ست. بسیار متفاوت از نماز جمعه که شبیه ترین مراسم است به آن. همین که صبح اول وقت می خوانندش کلی صفا دارد. خنکی هوا و باد که می پیچد توی موهایم، یادم می آید به وقتی که این نماز وسط زمستان بود و دستانم توی قنوت یخ بسته بود و مدام این پا و آن پا می شدم توی میدان امام اصفهان. طوری که حضور انگشت های دست و پا را دیگر حس نمی کردم. اما الان با نم باران دیشب هوای تابستان قدری بهاری شده. خودم را آماده کرده ام برای نشستن کنار خیابان. مثل نماز جمعه روز قدس که دو روز پیش توی بلوار کشاورز سر خیابان حجاب خواندیم. اما انگار خیلی زود رسیده ام. آرام آرام پیش روی می کنم تا می بینم درست نشسته ام رو به روی جای گاه زیر سقف. کنار پیرمرد بانمکی که شکلات تعارفم می کند و با خنده می گوید امروز عید نیست و در رویت ماه تقلب شده! و من برای اینکه کم نیاورم می گویم تازه بعضی می گویند به هلال ماه تجاوز هم شده! و هر دو با هم می خندیم.
صف های چند کیلومتری نماز توی خیابان های اطراف را ظهر توی اخبار تله ویزیون می بینم. و به عوض رهبر انقلاب را همان جا از نزدیک. و همین به ترین عیدی ست، دیدن کسی که بیش از هر کس دوستش داری.
ماه رمضان که با شهریور آمده بود حالا با آمدن مهر می رود. و همین سنگینی این غم را مضاعف می کند در دل. این را آدم روز بعد از عید خوب می فهمد. انگار توی همه این مدت یک سپر محافظ اطراف قلب تو (و حتا دست گاه گوارش!) بوده و به آن دل گرم بوده ای و حالا که نیست دلت نبودش را به رخت می کشد. هنوز یک روز نگذشته قدر یک سال برایش دل تنگ می شوی. و چاره ای نداری جز اینکه منتظر شوی تا زمان بگذرد یک سال دیگر زمین چرخ بخورد و رمضان تابستانی دیگری بیاید و تو باشی و یادت به این غزل شور انگیز بیفتد و بخوانی:
انکحتُ عشق را و تمام بهار را!
زوّجتُ سیب را و درخت انار را!
متّعتُ خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را!... (ادامه)و دوباره رها شوی در آغوش گرم خدا...
یا علی مددی
برای مجلس عید فطر هیئت وبلاگی سبو (فطرانه) تا به حال اینها نوشته اند:
۰- محمد مهدی شیخ صراف / در چای نبات / با عنوان: فطرانه من
۱- مهدی ابراهیم زاده / در: نفسانیات یک من / با عنوان: چمدان
۲- مهتاب ترین / در: این راه بی نهایت / با عنوان: فطرانه
۳- رضا شاه حسینی / در: زیر نور ماه / با عنوان: انسانم آرزوست
۴- عطش شکن / در: عطش شکن/ با عنوان: فطرانه
۵- سنا شایان / در: برای ساکنان زمین / با عنوان: من یک منفعت طلبم!
۶- فرزانه / در: چتر نجات / با عنوان: برای فطر
7- سید صدرا مجد / در: جایی برای بودن / با عنوان: یک ساعت وقت اضافه (پس فطرانه!)
۸- مجتبا / در: مسک / با عنوان: برای یک لحظه...
۹- سید مجتبا پیموده / در: یک نفر طلبه / با عنوان: خوب داند که به این سینه ها چه می گذرد
۱۰- گیومه / در: گیومه / با عنوان: بارش عید
۱۱- ابراهیم / در:حدیث هجرت / باعنوان: تولد عید شما مبارک!
۱۲- علیرضا / در: هیچ و کوچ / باعنوان: چند خطی برای صاحب خانه
۱۳- سید سجاد / در: آغاز در نهایت / با عنوان: موضوع انشا، عید فطر خود را چگونه گذراندید
۱۴- نون اول نامه / در: نون اول نامه / با عنوان: ***
۱۵- مهندس / در: تف سربالا / با عنوان: سلام خدا جان!
۱۶- امین / در: یادداشتهای یک بنده خدا / با عنوان: فطرانه
۱۷- مریم روستا / در: برای خاطر آیه ها / با عنوان: پرهیز، پروا، پرواز
۱۸- نقطه سر خط / در: نقطه سر خط / با عنوان: مثل عاشق های قدیمی...
هواللطیف
خدا را شکر هدیه ای سی تکه ای و ختم قرآن دسته جمعی در شب قدر با وجود کمبود زمان، با لطف دوستان و محبت اهل بیت علیهم السلام به نتیجه رسید؛ (ر.ک پست قبل)
اما هلال ماه مبارک رمضان آرام آرام دارد نازک و نازک تر می شود تا برسد به شوال. و فطر در پیش روست. اما هیئت هنوز برنامه دارد. گویا قرار است بچه های چای خانه هنوز هم میاندار هیئت باشند و بیرق را افراشته نگاه دارند در پنجمین منزل گاه. خیمه هیئت وبلاگی سبو به مناسبت عید دوست داشتنی و همیشه خاطره انگیز فطر و رسیدن روزهای ماه رمضان به خط پایان، در وبلاگ چای نبات برپاست، عنوانش هم هست:
...
فطرانه
...
توضیح درباره این مراسم هیئت را در ادامه مطلب و فهرست کسانی که تا به حال نوشته اند را در پست بعدی ببینید.
هواللطيف
هيئت وبلاگي سبو
هديه سي تكه اي
هميشه دوست داشته ام جلسه هاي قرآن را. به خصوص ماه رمضان. از همان وقتهايي كه بچه بوديم و خواندن نمي دانستيم ولي توي جلسه با آداب مي نشستيم پاي يكي از رديف قرآنهايي كه دورتا دور مجلس چيده شده بود روي رحلهاي چوبي و از رويش نگاه مي كرديم تا جلسه تمام شود و با بقيه "اللهم، صل و سلم، و زد و بارك، علي رسول الله، و آله الاطهار" را كه تازه حفظ شده بودم با آن آهنگ موزون و خاص بخوانم. تا وقتي بزرگتر شدم و تمام سعيم را مي كردم تا آن يكي دو صفحه اي از جزء روز را كه به من مي افتاد با دقت و بدون غلط بخوانم. و سالهاي بعد ترش كه مي نشستيم و كوچكترها مي خواندند و گاهي ايراد هاشان را مي گفتم. لذت حضور در جلسه قرآن هميشه برايم متفاوت بوده. و هنوز هم متفاوت است. به خصوص این چند سال نوع مجازي اش را هم تجربه كرده ام.
ختم قرآن دسته جمعي هميشه برايم هيجان داشته. يك هيجان شيرين و لذت بخش. بيشتر تر از هيجان هر كار تيمي ديگر. اين شكلي كه در يك زمان مشخص هر كسي قسمت مشخصي از كتاب خدا را بخواند تا همه با هم بشود يك دور كامل. اينكه كه اين آدمها با هم در يك جا نباشند به هيجان كار اضافه مي كند. تازه وقتي سر و كله دلهره هم پيدا مي شود كه اين ختم قرآن قرار باشد در يك شب قدر انجام شود و شكل يك هديه به خود بگيرد. و اين دلهره وقتي مضاعف ميشود كه طرف هديه يك انسان خيلي خيلي بلند مرتبه باشد.
تصور اينكه ملائكه در شلوغي كاري پرتراكم شبهاي قدر تكه هاي نوراني اين هديه را از گوشه كنار بياورند در جايي كنار هم قرار بدهند تا كامل بشود و بعد ببرند خدمت صاحبش برايم هيجان دارد. اما دلهره از اين بابت است كه خداي نكرده گوشه اي از اين هديه ناقص بماند به هر دليلي.
چنين هديه اي قرار است شب بيست و سوم ماه رمضان امسال اهدا شود به صاحبمان، به امام عصرمان، به مهدي فاطمه (عج).
قرار بود هر سه شب قدر امسال اهدا شود اما قدري دير شد و قرار شد شب بيست و سوم هركس از مخاطبان اين وبلاگ و ديگر بچه هاي هيئت وبلاگي سبو كه دوست دارد، بتواند با تلاوت يك جزء قرآن در اين هديه شريك شود.
ساز و كار ساده است. در جدول زير از شماره 1 تا 30 هست. جلوي هر شماره هم سه خانه. هر كس شماره آن جزء را مي خواهد تلاوت كند كامنت بگذارد به اضافه اسم خودش (اختياري - مستعار هم قبول است!) و آدرس وبلاگش (اگر دارد اجباري!). و بعد در صورت پر نبودن خانه آن جزء نام درخواست كننده در جدول نوشته مي شود.
نكته ها:
۰- حواستان به خانه هاي خالي باشد. دقت كنيد كه جزء انتخابي تان قبلن پر نشده باشد.
۱- لطفا كامنت خصوصي نگذاريد! به دو دليل: يكم اينكه نفرات بعدي بدانند كدام جزء ها پر شده و دوم اينكه پارتي بازي نداريم!
۲- در صورت پر شدن جدول و زيادتر بودن تعداد شركا براي شراكت در هديه، به تعداد ختم هاي اهدايي افزوده خواهد شد. ستون دوم و سوم براي همين پيش بيني شده.
البته شرط دارد:
اول اينكه بايد تمام خانه هاي يك ستون پر شود تا ستون بعدي باز شود. يعني يك ختم بايد كامل شود تا برويم سراغ دور بعد. يعني اينكه لازم است به حد نصاب سي داو طلب براي هر دور برسيم.
دوم اين داو طلب ها براي هر دور مي توانند افرادي كه در دور قبل شركت كرده اند هم باشند يعني هر نفر مي تواند بيش از يك جزء (حداكثر سه جزء) انتخاب كند.
سوم اينكه حد اكثر ختم سه دور قرآن پيش بيني شده است.۳- قرآن خواني مذكور حتما بايد در فاصله افطار تا سحر شب بيست سوم (ليله القدر) ماه مبارك رمضان 1388 صورت بگيرد. مواظب باشيد هديه و زحمت ديگر دوستان را ناقص نكنيد!
۴- موقع خواندن قرآن برای ظهور آقا و برای تمام دوستان شریک در این هدیه نیز دعا کنید.
توصيه ميشود به جاي به عهده گرفتن بيش از يك جزء سعي كنيد با دعوت از دوستان براي شركت در اين كار نفرات بيشتري را در هديه شريك كنيد.
| شماره جزء |
تلاوت كننده
دور اول |
تلاوت كننده
دور دوم |
تلاوت كننده
دور سوم |
| ۱ | طلا | - | |
| ۲ | ميثم | حنانه | - |
| ۳ | مجدالدين | نسيم | - |
| ۴ | هبوط | محمد صالح | - |
| ۵ | نازنين | يحيي | - |
| ۶ | آشنا | یک نفر طلبه | - |
| ۷ | صدرا | نرگس | - |
| ۸ | يلدا | تسنيم | - |
| ۹ | سنا | مسیر/ برای شادی | - |
| ۱۰ | ابراهيم | نبات تلخ | - |
| ۱۱ | گيومه | دو چشم | - |
| ۱۲ | ياقوت | - | |
| ۱۳ | نيمچه ديلماج | امام قلي | - |
| ۱۴ | الهه | پريزاد | - |
| ۱۵ | گلصنم | محمد منتج | - |
| ۱۶ | راحيل | محمد مسيح | - |
| ۱۷ | سواد قريه | فرزانه | - |
| ۱۸ | عطش شكن | محمد | - |
| ۱۹ | فرزانه | راحله | - |
| ۲۰ | مهتاب | زير نور ماه | - |
| ۲۱ | زاغچه | هادي كي | - |
| ۲۲ | خوش بيان | آشنا | - |
| ۲۳ | ميم.ف | مولود سادات | - |
| ۲۴ | نرگس | سيد حامد | - |
| ۲۵ | زهرا كريمي | مهر | - |
| ۲۶ | مهديه | نفسانيات | - |
| ۲۷ | جواد | مینا زاهد | - |
| ۲۸ | عصاي پيري | محمد مهدي اسلامي | - |
| ۲۹ | ميلاد | فاطمه | - |
| ۳۰ | نشانه | محمدحسين | - |
| جمع | 30 | 30 | - |
به نام خداوند بخشنده مهربان

دل از كودكي از فرات آب ميخورد
و تكليف شب: آب، بابا، اباالفضل
تو لب تشنه پر پر شدی شبنم اشک
به پای تو می ريزم اما اباالفضل
به نام خداوند بخشنده مهربان

خـواهـــم كه در اين غمكده آرام بميرم
گـمنــام سـفـر كــرده و گـمنــام بميرم
كس نيست كـه آزاد كـند مـرغ دلـــم را
پر بسته و دل خسته در اين دام بميرم
من كـام دل از جلوهي حُسن تو گرفتم
هــر چند در ايــن معركــه نـاكـام بميرم
ياعلي مدد است
به نام خداوند بخشنده مهربان
در آن شب، بعد از آن اتمام حجتها وقتى كه همه يكجا و صريحن اعلام وفادارى كردند و گفتند: ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد، يكدفعه صحنه عوض شد. امام عليه السلام فرمود:حالا كه اين طور است، بدانيد كه ما كشته خواهيم شد.
همه گفتند: الحمد لله، خدا را شكر مىكنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد، اين براى ما مژده است، شادمانى است.
طفلى در گوشهاى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت. اين طفل پيش خودش شك كرد كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مىشود يا نه؟ از طرفى حضرت فرمود: تمام شما كه در اينجا هستيد، ولى ممكن است من چون كودك و نا بالغ هستم مقصود نباشم. رو كرد به ابا عبد الله و گفت: «يا عماه!»عمو جان!«و انا فى من يقتل؟ » آيا من جزء كشتهشدگان فردا خواهم بود؟
نوشتهاند ابا عبد الله در اينجا رقت كرد و به اين طفل-كه جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد. از او سؤالى كرد، فرمود: پسر برادر! تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم. اول بگو: «كيف الموت عندك؟» مردن پيش تو چگونه است، چه طعم و مزهاى دارد؟عرض كرد: «يا عماه احلى من العسل» از عسل براى من شيرينتر است،
تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مىشوم، مژدهاى به من دادهاى.
فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم» ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد، بعد از يك ابتلاى بسيار بسيار سخت.
گفت:خدا را شكر، الحمد لله كه چنين حادثهاى رخ مىدهد...
[شهيد مطهري كتاب مجموعه آثار ج ۱۷ ص ۳۷۵]
هواللطیف
این که مدح نشد! *
۱) من شنيده ام در مواردي از آهنگ هاي نامناسب استفاده مي شود. مثلاً فلان خواننده طاغوتي يا غيرطاغوتي شعر عشقي چرندي را با آهنگي خوانده؛ حالا ما بياييم در مجلس امام حسين و براي عشاق امام حسين، آيات والاي معرفت را در اين آهنگ بريزيم و بنا كنيم آن را خواندن؛ اين خيلي بد است.
مداحان خودشان آهنگ بسازند. اين همه ذوق و اين همه هنر وجود دارد. يقيناً در جمع علاقه مندان به اين جريان كساني هستند كه مي توانند آهنگ هاي خوب مخصوص مداحي بسازند؛ آهنگ عزا، آهنگ شادي. اين را هم عرض بكنم كه آهنگ شادي از آهنگ عزا جداست.

مداح اهل بیت حاج مهدی سلحشور / دیدار با آیت الله خامنه ای / سال ۸۵
۲) چيز ديگرى كه بنده در بعضى از خوانندگان جلسات مداحى اطلاع پيدا كردم، استفادهى از مدحها و تمجيدهاى بىمعناست، كه گاهى هم مضر است. فرض كنيد راجع به حضرت اباالفضل (سلاماللَّهعليه) صحبت مىشود؛ بنا كنند از چشم و ابروى آن بزرگوار تعريف كردن؛ مثلاً قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنيا كم است؟ مگر ارزش اباالفضل به چشمهاى قشنگش بوده؟! اصلاً شما مگر اباالفضل را ديدهايد و مىدانيد چشمش چگونه بوده؟! اينها سطح معارف دينى ما را پايين مىآورد. معارف شيعه در اوج اعتلاست. معارف شيعى ما معارفى است كه يك فيلسوفِ در غرب پرورش يافتهى با مفاهيم غربى و بزرگ شدهى آشناى با معارف فلسفىِ غرب مثل هانرىكُربن را مىآورد دو زانو جلوى علامهى طباطبايى مىنشاند؛ او را خاضع مىكند و مىشود مروج شيعه و معارف آن در اروپا. مىشود معارف شيعه را در همهى سطوح عرضه كرد؛ از سطوح ذهن متوسط و عامى بگيريد تا سطوح بالاترين فيلسوفها. ما با اين معارف نبايد شوخى كنيم. ارزش اباالفضل العباس به جهاد و فداكارى و اخلاص و معرفت او به امام زمانش است؛ به صبر و استقامت اوست؛ به آب نخوردن اوست در عين تشنگى و بر لب آب، بدون اينكه شرعاً و عرفاً هيچ مانعى وجود داشته باشد. ارزش شهداى كربلا به اين است كه از حريم حق در سختترين شرايطى كه ممكن است انسان تصورش را بكند، دفاع كردند.
۳) انسان در اين ميدان برود، بچهى شيرخوارش هم باشد، زنش هم باشد، مادرش هم باشد، ناموساش هم باشد، همهى اينها هم در معرض خطر قرار بگيرند و پايش نلرزد؛ ارزش اباالفضل، ارزش حبيببنمظاهر، ارزش جُون در اينهاست، نه در قد رشيدش يا بازوى پيچيدهاش. قد رشيد كه خيلى در دنيا هست؛ ورزشكارهاى زيبايى اندام كه خيلى هستند؛ اينها كه در معيار معنوى ارزش نيست. گاهى روى اين تعبيرها تكيه هم مىشود! حالا يك وقت شاعرى در يك قصيدهى سى، چهل بيتى اشارهيى هم به جمال حضرت اباالفضل مىكند؛ آن يك حرفى است؛ ما نبايد خيلى خشكى به خرج دهيم و سختگيرى كنيم؛ اما اينكه ما همهاش بياييم روى ابروى كمانى و بينى قلمى و چشم خمار اين بزرگواران تكيه كنيم، اينكه مدح نشد؛ در مواردى ضرر هم دارد؛ در فضاهايى اين كار خوب نيست.
به نام خداوند بخشنده مهربان
ثار به معناي «خونخواهي، خون، قيام براي خونخواهي» است
و ثار الله لقب امام حسين به معناي «خون خدا» است. يعني خدا خونخواه اوست.
واژه شناسي ثار
المنجد، ثَأَرَ و ثَأْر را به معنى انتقام گرفتن دانسته و لفظ ثار را ذكر نكرده است.
طريحى در مجمع البحرين، ثَأَرَ را به معنى انتقام گرفتن معنى كرده و ثاراللّه را تصحيف ثَأْراللّه دانسته است.
ابن اثير در نهاية؛ ثَأر را به معنى خونبها دانسته و لفظ ثار را ذكر نكرده است.
زبيدى در تاج العروس؛ ثَأر و ثار را به يك معنى دانسته و نوشته است: ثار به معنى خون است و گفته شده به معنى انتقام خون كسى را گرفتن نيز به كار ميرود.
در جاهليت عرب در هر قبيله معمول بوده اگر كسي از اين قبيله كشته ميشد، تمام افراد آن قبيله خود را صاحب خون ميدانستند و هر فردي از قبيله قاتل را ميديدند ميكشتند و كلمه ثار به همين معنا است و كاري نداشتند كه او مقصر بوده يا نه چون عضو آن قبيله قاتل است بايد كشته شود و كاري نداشتند كه فرزند مقتول است يا صاحب خون. چون عضو اين قبيله است خود را طلبكار ميدانستند و اگر زور داشت ميكشت.
ثارالله در فرهنگ شيعه
ثار الله از القاب امام حسين است که در زيارتنامه خطاب به آن گفته ميشود. در زيارت عاشورا چنين آمده است:«السلام عليک يا ثار الله و ابن ثاره» اين تعبير، درزيارتهاي ديگر نيز، از جمله زيارت مخصوص امام حسين در اول رجب و نيمه رجب و شعبان و زيارت امام حسين در روز عرفه آمده است. امام صادق در زيارتنامه ابى عبداللّه فرمود: «اَنَّكَ ثارُاللّهِ فِى الاَْرْضِ مِنَ الدَّمِ الَّذِى لا يُدْرِكُ ثِرَتَهُ أَحَدٌ مِن أَهْلِ الاَْرْضِ.»۱ «اى سيد الشهداء ـ عليه السلام ـ تو خونِ خدا در زمينى، همان خونى كه هيچ كس جز خداوند انتقام آن را نميتواند بگيرد.» در تفسير آن محمد باقر مجلسي ميگويد:«كسى هستى كه خداوند انتقام خونش را از قاتلانش خواهد گرفت.»
1ـ گروهى ثاراللّه را به معنى كسى كه انتقام خونش را خداوند ميگيرد، ميدانند و ثار را مخفف ثائِر دانستهاند، مثل شاك مخفف شائك يا ثار را مخفف ثَأْر انگاشتهاند.
2ـ بعضى لفظ «أهل» در تقدير گرفتهاند و گفتهاند: ثاراللّه يعنى اهل ثاراللّه، اهل خونخواهى الهى كه خداوند انتقام خونش را مي گيرد.
3ـ برخى گفتهاند: ثاراللّه يعنى كسى كه خودش در دوران رجعت ميآيد و انتقام خونش را ميگيرد.
4ـ گروهى ثاراللّه را به معنى خون خدا دانستهاند.
در فرهنگ شيعه خون حسين به عنوان نماد عزت، حق طلبي و ظلم ستيزي شناخته ميشود و در طول تاريخ با هويت شيعه پيوند خورده است. به عنوان مثال در جريان انقلاب اسلامي ايران شعار «خون حسين ميجوشد، خميني ميخروشد» يادآور اين مفهوم و نمايانگر اثر آن در برانگيختن شيعيان است.
يا لثارات الحسين
بعد از شهادت حسين بن علي قيامهاي زيادي به خونخواهي او و با شعار «يا لثارات الحسين» عليه امويان شکل گرفت که مهمترين آنها قيام توابين، قيام مختار بوده است،۲ که منجر به کشته شدن سران قاتلين امام حسين از جمله ابن زياد، عمر پسر سعد، شمر و هرمله شد.
او پرچم «يا لثارات الحسين» بر ميافرازد و قيام ميکند.
دكتر علي شريعتي اين مطلب را اين طور توضيح مي دهد:
اين مطلب در دعاي ندبه هر جمعه خوانده مي شود: «اين الطالب بذحول الانبياء و ابناء الانبياء اين الطالب بدم المقتول بکربلا »
۱. (بحارالانوار، ج 101، ص 168)
۲. (بحار الانوار ج52 ص 308)
۳. (شزيعتي، ثار:18)
هواللطیف
سیاهی لشکر
میلیون و میلیونها!
اما نه!
فقط هفتاد و دو
عدالت سیاهی لشکر نمی خواهد
نیمه ی دوست کجاست
نیمی از فواره پرواز است
نیمی فرود
چشمهای جهان
به شگفت خیره مانده است
تا ابد
که سر انجام، نیمه ی دوست کجاست...
یک روز و آن همه خورشید
جهان را فراموش نمی کنم
یک روز و آن همه خورشید
یک روز و آن همه غروب
از آن پس
روزها همه کوتاهتر شدند
یا علی مددی
هواللطیف
کوه صبور فاجعه می دانست
آن شیهه ی غریب
بوی مهیب زلزله می داد
کوه صبور فاجعه وقتی
در آستان خیمه نمایان شد
گیسوی راهوار بغض بلندش
در گرد باد ضجه پریشان شد
در چشم ذوالجناح خبرهای تازه بود

اندوه برتو باد
دل من!
اندوه بر تو باد!
آن شیهه ی مهیب
در اصل بوی زلزله می داد...
مرحوم سید حسن حسینی
یا علی مددی

در قبائل عرب همواره جنگ بود.
اما زمین مکه حرام بود. و چهار ماه، ماه های حرام.
یعنی که در آن جنگ حرام است...... اما سنت بود که بر قبه ی فرمانده قبیله
پرچم سرخی برمی افراشتند
تا دوستان، دشمنان و مردم
همه بدانند
که جنگ پایان نیافته... بر قبه آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزار است.
بگذار این سالهای حرام بگذرد!
به نام خداوند بخشنده مهربان
بعد از نماز صبح بود.
توی صحن حرم حضرت اباالفضل (عليه السلام) نشسته بودیم.
منتظر بودیم تا بقیه بچهها برگردن و سوار اتوبوس بشيم و برگرديم هتل.
خيلي خسته بوديم. توي چهل و هشت ساعت گذشته، شايد پنج شش ساعت بيشتر نخوابيده بوديم.
چند تا از بچهها توي حال و هواي خودشون به نقطهي نا معلومي خيره شده بودن و زير لب يه چيزايي زمزمه ميكردن؛ بعضيها هم با شور و شوق خاصي كه بعد از زيارت اين جور جاها به آدم دست ميدهد مشغول صحبت كردن باهمديگر بودند. لحظاتي به همين صورت گذشت...
تا اينكه يكي از بچهها گفت:
اونجا رو ببينيد...
به نقطهاي كه به آن خيره شده بود اشاره ميكرد. يك كاشيكاري زيبا كه معلوم بود كار اصفهانه و با خط نستعليق نوشته شده بود:
«يا كاشِفَ الكَرْب عَن وَجْهِ الحسين (عليه السلام) اِكْشِف كَربي بحق اخيك الحسين (عليه السلام)»
پرسيد كي مي دونه معني اين چيه؟ "كاشف الكرب"...
هر كس چيزي ميگفت.
يكي گفت كاشف يعني برطرف كننده، عامل از بين بردن چيزي، مثلن زمان رضاخان كه سربازها چادر از سر زنان ميكشيدند ميگفتند: كشف حجاب، كاشف هم اسم فاعله.
يكي ديگه گفت كرب هم يعني غم و غصه و ناراحتي و كاشف الكرب يعني برطرف كنندهي غم. كه اين لقب حضرت اباالفضل (عليه السلام) هست. البته لقب اميرالمومنين (عليه السلام) هم هست.
معني كاملش هم اين ميشه: "اي برطرف كنندهي غم از صورت حسين(عليه السلام)، برطرف كن غم مرا به حق برادرت حسين(عليه السلام).
البته معني ديگه اي هم از قسمت اول اين دعا استنباط ميشه و اون اينه كه حضرت اباالفضل(عليه السلام) كسي بوده كه امام حسين(عليه السلام) با ديدن ايشان علايم شادي و سرور در چهرهشان نمايان ميشده. و ايشان براي حضرت يك جور قوت قلب به حساب ميآمده.(بميرم براي حضرت، روز آخر تك و تنها بي كاشف الكرب...
)
پيرمردي كه كنار ما نشسته بود و از آن موقع تا به حال ساكت بود و به گفت و گوي ما گوش ميداد گفت: ميگن حضرت دست ميكشه روي قلب زائرش تا غمي تو دلش نباشه...
يك سوال برايم پيش آمده بود، اينكه چرا با اينهمه روضه و ذكر مصيبت كه ميخونن تا حالا هركاري كرديم نتونستيم اون طوري كه دلمون ميخواد، اينجا گريه كنيم؟
...تقريبن به جواب سوالم رسيده بودم.
وقتي وارد حرم حضرت اباالفضل(عليه السلام) ميشي يه حس خاصي به آدم دست ميده انگار كه خيالت راحته. دلت آرومه. يه آرامش خاص كه با تمام وجودت احساس ميكني. مثل وقتي كه آدم دلواپس كسي هست و بعد با ديدنش آروم ميگيره. يه جور احساس سبكي روح، انگار روحت داره پرواز ميكنه. جريان آرام خون را توي رگهات احساس ميكني... اينو همه ميگفتن... يعني همه مون يه جورايي به اين مطلب رسيده بوديم.
يا كاشف الكرب...
يا علي مدد است
هواللطیف
نامه
نوشته بود: دوستت دارم.
این طور مستقیم که نه، اما منظورش را سانده بود. خیلی کم پیش می آید یک دختر به پسری اظهار محبت کند. من هم برایش روی یک تکه کاغذ نوشتم: " اینکه شما مرا دوست دارید به خودتان مربوط است. اما من نمی خواهم کسی را دوست داشته باشم. اصلا از آدم ها بدم می آید." یادداشتم را گذاشتم کنار همان نیمکتی که نامه اش را برای من گذاشته بود.
فردا با اینکه هوا بارانی بود، دوباره رفتم سراغ همان نیمکت. یک دستمال کاغذی مچاله افتاده بود کنار پایه ی نیمکت. برش داشتم. خیس بود. نمی دانم از اشک یا باران؟ با خط کج و معوجی رویش نوشته بود: خیلی بی شعوری. خیلی احمقی. بعد انگار خطش زده باشد، گوشه اش نوشته بود: دوستت دارم. با احتیاط تاش کردم و توی جیبم گذاشتم. سیگارم را روشن کردم و روی نیمکت خیس نشستم. می خندیدم یا گریه می کردم؟ هر چه بود، قطره های اشک با قطره های باران قاطی شده بود و روی صورتم می لغزید.
* * *
نوشته بودم: دوستت دارم.
این طور مستقیم که نه. بعد از کلی مقدمه چینی، غزلی نوشته بودم و بعد کاغذ را تا کردم و با چند تا گل بنفشه ی خشک شده، گذاشتم توی یک پاکت صورتی. مانده بودم چه جوری به دستش برسانم. آن روز صبح، بالاخره دلم را زدم به دریا و سر راه مدرسه، پاکت را دادم دستش. هاج و واج ایستاده بود و من را و پاکت را نگاه می کرد. منتظر نشدم. دویدم. آن قدر دویدم که از نفس افتادم و لبه ی جدول خیابان نشستم و همین جور که نفس می زدم، می خندیدم و این قدر خندیدم تا اشکم در آمد. بعد به این فکر کردم که موقع خواندن نامه، چه شکلی می شود؟ حتما کلی ذوق می کند اما به روی خودش نمی آورد. ولی مطمئنم جلوی خنده اش را نمی تواند بگیرد. وای که چقدر خنده هایش را دوست دارم. خدایا! یعنی می شود؟
سه هفته گذشته و خبری نشده. نمی دانم، شاید از گل بنفشه خوشش نیامده یا از رنگ صورتی. نه، اگر از رنگ صورتی خوشش نمی آید پس چرا مانتو صورتی می پوشد؟ حتما یک جای کار ایراد داشته. نکند از شعرم خوشش نیامده؟ مگر می شود دختری از شعر خوشش نیاید؟ چه کار دیگری می توانستم بکنم؟ قشنگ ترین شعرم را برایش نوشتم. من که چیزی بهتر از شعرهایم ندارم. خدایا! یک نامه ی دیگر می نویسم. شاید... نه! باید فایده داشته باشد. خدایا! یعنی می شود؟
* * *
نوشته بود: من الغریب الی الحبیب.
نه شعری نوشته بود، نه گلی توی پاکت گذاشته بود. نامه اش خیلی ساده بود، درست مثل خودش. معلوم بود که دوستش داشت. با اینکه سی سال ازش کوچک تر بود. سی سال یا شاید بیشتر. اما خیلی بزرگ تر بود. خیلی مهربان تر، دانا تر، شجاع تر، مرد تر... و مظلوم تر. حبیب هم معطل نکرد. از هر راهی بود خودش را به او رساند. چقدر لذت دارد انسان کنار محبوبش باشد، آن هم وقتی که تنهای تنهاست. غریب! چه طنین غم آلودی دارد این واژه، غریب!
سر ها را که به شهر آوردند، سر او از همه بالا تر بود. چون از همه بزرگ تر بود. از همه مرد تر بود. و سر حبیب، انگار که هنوز دنبال او باشد. خیلی کم پیش می آید کسی به حبیبش برسد، این دفعه اما حبیب بود که رسیده بود. حبیب به موقع رسیده بود.
مرتضی صفایی
هواللطیف
مردم بندگان دنیا هستند و دین مانند لیسیدنی است بر زبان ایشان.
تا مزه از آن می تراود، آن را نگه می دارند
و چون به بلایی آزموده شوند، چه اندک اند دین داران!اما بعد. کاری برای ما پیش آمد که خود می بینید.
و به راستی دنیا دگرگون شده و وارونه گشته است.
خوبی ها پشت کرده و چیزی از آن باقی نمانده جز ته مانده ای مانند آن آبی که ته ظرف می ماند و آن را دور می ریزند.
و دنیا در خوشی هایش خسیس شده، مانند چراگاهی ناگوار و خطرناک.
مگر نمی بینید حق را که به آن عمل نمی شود و باطل را که از آن جلوگیری نمی شود؟
این جاست که مومن باید راغب خدای سبحان باشد.
من مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز رنج و ستوه.
حسین بن علی علیه السلام.
دوم محرم الحرام شصت و یک هجری.
هنگام ورود به کربلا.
یا علی مددی
«هواللطیف»
غروب عرفه آغاز محرم است. زمان حرکت امام به سمت کوفه. و حجی که ناتمام می ماند...
حال قافله ی ابی عبدالله در راه است...
از مسلم چه خبر؟... از کوفه؟... کسی می داند تا مقصد چند منزل مانده؟...
مراقب کودکان باشید... طوفانی در راه است... طوفان ساعت ۳.
پارسال عرفه بود که "سجاده بر آتش" را راه انداختیم. ستون ویژه محرم را. امسال هم قصد بر همین بود و اکنون، هرچند با تاخیر، با کلام سید مرتضی می آغازیم.

طرفه خراب آبادی است این سیاره زمین... که در طواف شمس به سفری آسمانی می رود.
هیچ از خود پرسیده ای که مقصد این سفر آسمانی کجاست؟
زمین در طواف شمس است و شمس را نیز شمسی دیگر است که برگرد آن طواف می کند و شمسِ شمس را نیز شمسی دیگر،
و همه در طواف شمس عشق، مشکات نخستین، ولی مطلق.آه... دریافتم، مقصد این سفر آسمانی تویی.
مقصد تویی و آنان تو را رها کرده اند و بر گرد دیوار های سنگی می چرخند!
امام روح قبله و باطن بیت الله است،
امام وا اسفا که ظاهر گرایان از کعبه نیز تنها سنگهای آن را می پرستند.ای همسفر!
اینجا حیرتکده ی عقل است بر گرده ی زمین،
در سفر آسمانی با کهکشان ها،
در سفری آسمانی که مقصدش با اوست،
سفری از ظاهر به باطن
از بیرون به درون.یا علی مددی
هواللطیف
عاقلان ندانند!
انسانها بر دو گونه اند
آنان که با عقل شان می زیند
و دیگرانی که زیستن شان با دل استچه بسیارند آنان و چه قلیلند اینان
چه سهل است آن گونه زیستن
و چه دشوار است این گونه بودنبهشت ارزانی عقل اندیشان
اما در عالم رازی هست
که جز به بهای خون فاش نمی شود
تا جز کشتگان راه عشق
راهی به این حرم نیابندسید مرتضا آوینی
هواللطیف
سلام
سجاده بر آتش ۱۰ را که گذاشتم دیگر نشد به این منزل الکترونیکی سر بزنم تا الان که دوباره آمده ام تهران. و این چند روزی که اصفهان بودم آنقدر اتفاق افتاد و آنقدر حرف برای گفتن دارد که خوراک چند هفته چای نبات را می شود از دلش بیرون کشید. به خصوص این سه شب آخر (شام غریبان و دو شب بعدش) که هرکدام شب آخر یک مراسم بزرگ، قوی و زیبا بود در سه نقطه اصفهان که حقیر نیز در جمع بچه هایش بودم و اینهایی که می خوانید حدیث این چند روز است. با وجود پراکنده بودنشان یک رشته ارتباط اصلی با هم دارند و آن هم حال و هوای نویسنده است در زمان نوشتنشان.
۱) بعد از چندین بار گرفتن شماره بالاخره تماس برقرار می شود:
- الو... سلام علی. کجایی؟ فردا شب هستی برا مداحی مراسم؟...
- من الان تو سفارت دانمارکم... جات خالی...
بوق اشغال! قطع می شود.
۲)علی را شب تاسوعا می بینمش. با صدای گرفته می گوید: "تو پای سیستم صوت می شینی؟" به نشانه آری سرتکان می دهم. "صدا رو تا اونجا که می شه زیاد کن من با این صدا..."
۳) با آن صدای گرفته دارد روضه می خواند. بعضی جاها صدایش می گیرد. اما برای این یکی دیگر کاری از دست من و سیستم صوتی. ساخته نیست! بد جوری گیر داده که امسال شب عاشورا که امشب باشد افتاده شب جمعه (!) و کل روضه اش را حول این محور می خواند. تا جایی که خنده ام را نمی توانم نگه دارم. کم کم من هم دارد باورم می شود! توی تاریکی می روم کنارش در گوشش می گویم امشب که شب جمعه نیست. ولی کار از کار گذشته. دارد شعرش را می خواند.
بعد روضه می گوید اشتباهی شعرهای فردا شبش را آورده بوده!!
۴) شب عاشورا بعد از شام با علی برای بچه ها کلاس تئوری سینه زنی و میانداری هیئت گذاشته ایم! بعدش هم ورک شاپ حمله و تسخیر سفارت! قرار است برای یک دوره فشرده عملی بچه ها را ببریم تهران!
۵) بعد نماز و ناهار از خیمه و بعدش از مسجد امام می زنم بیرون... باران... آن هم درست ظهر عاشورا... روضه از این قشنگ تر؟... رو به ابرها می گویم: "شما هم چهارده قرن دیر رسیده اید. درست مثل من..."
یک اتاق که همه دیوار و حتی کف و سقفش را صفحه های نیازمندیهای روزنامه پرکرده است روی دیوار روبرو نوشته...
حرف دیروز و امروز نیست، سالهاست عطر محرم در هوا می پیچد. دلهای عاشقان را هوایی می کند.
حرف دیروز و امروز نیست، سالهاست مادران این دیار با مهر حسین کودکان خود را پرورش میدهد. پدران درس وفاداری و رشادت ابالفضل را به فرزندان می آموزند.
حرف دیروز و امروز نیست، سالهاست مجلس عزای پسر فاطمه شفاخانه است، عبادتگاه است، قبله آمال است.
اما این دیگر حرف امروز است. می خواهیم امسال ما - یعنی من و تو - هم به این قافله بپیوندیم.
از هر کرانه تیر دعا کرده ام رها
باشد کزان میانه یکی کارگر شود
حالا دیگر دو روز از عاشورا گذشته است. از فردا دیگر خیال همه مان راحت است. عزاداریهایمان را کرده ایم. سینه هایمان را زده ایم. گریه هایمان را کرده ایم. و دیگر می توانیم با خیال راحت و دل خوش پیرهن سیاههامان را در آوریم و دوباره پیراهنهای رنگ و وارنگ زندگی روزمره همیشه مان را برتن کنیم.
امشب برای ما بچه ها و نوکرهای آقا امام حسین شب خیلی سختی است. یک امشب تا صبح وقت داریم تا... باور کنید حتی گفتنش هم دشوار است.
یک امشب تا صبح وقت داریم این خیمه امام حسین را جمع کنیم. خیمه ای که چند شب و چند روز عاشقان آقا صدایش زدند. خیمه ای که نمی دانم، شاید، چرا شاید؟ حتما صاحبش را به خود دیده است. خیمه ای که این روز ها به آن انس گرفته بودیم. خیمه ای که زیر آن احساس آرامش می کردیم، احساس راحتی، احساس ایمنی، خیمه ای که "کهف حصین" مان بود، پناهگاهمان بود، همه سرمایه مان بود.
مولای من! قصور در نوکری را به ما ببخشید. اصلا بگذارید حرف دل همه این بچه ها را با شما بگویم.
آقایمان! تیرهای فتنه، تیرهای ابلیس، تیرهای نفس، تیرهای روزمرگی امان مان را گرفته اند. ما دلمان می خواهد حتا شده یک رکعت نماز به شما اقتدا کنیم. اما نمی توانیم. کاش زهیر و سعید می آمدند و این بار هم مانع تیرها و تیغ ها می شدند. کاش می شد حتا یک بار، حتا یک رکعت، حتا...
می شنوید؟ صدای اذان بلال می آید. گویا دوباره دل مادرمان فاطمه گرفته است...
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
محرم كه مياد هر كس از هر دسته و قوم و حزب و قشري با هر مقام و منصب و پست و سمتي كه باشه همه و همه در عزاي حسين هستند . شهر را كه مي بيني كيف مي كني . همه يك هدف دارن اكثر جامعه در عزاي سيدالشهدا سياهپوش شده . چقدر خوب بود كه همه زير پرچم حسين يكدل و يكرنگ باقي مي مانديم .
امسال هم مثل سالهاي گذشته شهر اصفهان در جاي جاي خودش مجالس و مراسم عزاداري بسياري مي ديد . خيل جوانان پر شور در همه جا به چشم مي خورد . هر كس به نحوي خود را در غم عاشورا شريك كرده است . يه چيزي كه امسال خيلي به چشم مي اومد و سالهاي قبل كمتر ديده بوديم اين بود كه روي شيشه ي عقب اكثر ماشينهاي سواري و اين اواخر روي كاپوت و صندوق عقب ، شعارهاي عاشورايي نوشته شده بود . خودم چندين مرتبه افرادي كه به طور رايگان اين شعار ها را روي ماشينها مي نويسن ديدم.و جالبتر اينكه ماشين هاي نظامي و انتظامي هم از اين قاعده مستثني نبودن . و اونها هم با اين شعار ها مزين شده بودن .
همه و همه حسيني بودند . در كل، شهر حال و هواي ديگري دارد ؛ انگار مردم با هم مهربانتر شده اند و اين حال و هوايي است كه محرم به اين ايام بخشيده .

ظهر عاشوراست . به ميدون مي رسم يه راست مي رم اونجايي كه هيئت هاي مذهبي شهر مثل هر سال وارد ميدون ميشن عزاداري مي كنن و از جلوي جايگاهي كه روبروي عمارت عالي قاپو درست كردن ، رد ميشن . جمعيت زيادي هم دور و برشون ايستادن و مشغول تماشاي عزاداري ها هستن . البته براي حفظ نظم با داربست هايي كه زدن يه راه عبور براي دسته ها درست كردن و مردم هم پشت اين داربست ها ايستادن و تماشا مي كنن .
مي رم زير داربستي كه صدا و سيما براي فيلمبرداري نصب كرده مي ايستم .
نزديك اذونه و گوينده ميگه كه امام حسين عليه السلام با تمام احوال ظهر عاشورا نماز را برپا داشتند و براي نماز ارزش قائل بودن و از مردم دعوت ميكنه تا براي اقامه نماز به امامت آيت الله مظاهري به مسجد امام مراجعه كنن و بعد هم صداي اذان توي فضاي ميدون مي پيچه .
راه مي افتم و خودم رو به سرعت به مسجد مي رسونم چون مي دونم كه با اين جمعيت اگه دير بجنبم ممكنه نتونم توي مسجد جايي پيدا كنم . وارد مسجد ميشم البته چون جمعيت خيلي زياده يواش يواش با فشار جمعيت وارد مي شم .
يه خيمه بزرگ وسط حياط مسجد درست كردن كه با نايلون هاي آبي رنگ براي جلوگيري از نفوذ آب پوشيده شده . دو سه نفر هم جلوي در خيمه ايستادن و ماتع ورود افراد به داخل ميشن . يكيشون هر چند لحظه يه بار و با صداي بلند ميگه : خيمه رو دور بزنين بريد زير گنبد (آخه داخل جا نبود ) نفر بعدي هم ميگه : " برين جلو " همين كار رو مي كنيم ! ولي زير گنبد هم كاملا پرشده و حتي تعداد زيادي هم روي زمين ايستادن و مشغول خواندن نماز هستن تا از فيض نماز جماعت بي نصيب نمونن.
كنار آيت الله مظاهري هم يه جوون ايستاده و گوشي موبايل رو گرفته جلوي ايشون .
احتمالا چون براي اونجا سيستم صوتي در نظر نگرفته بودن با موبايل به اطلاع مكبر مي رسوندن تا اون هم ركوع و سجود رو توي بلندگو اعلام كنه . نميدونم شايد هم دليل ديگه اي داشت .
برگشتم توي يكي از شبستانهاي درب ورودي مسجد يه جايي پيدا كردم و نماز را فرادا خوندم البته با يه نفر ديگه چون مهر نبود شريكي از مهر استفاده كرديم .
بعد هم كه نماز تموم شد داشتن غذاي نذري پخش مي كردن . فكر كنم حدس زده بودن كه بارون مياد . براي همين غذاها كه توي ظروف يه بار مصرف ريخته شده بود رو بسته بندي كرده بودن . تا هم از بارون در امان باشه و هم اينكه توزيعش راحتتر باشه . روي بسته بنديها كه سفيد رنگ بود با رنگ قرمز و با فونت درشت چاپ شده بود : انرژي هسته اي حق مسلم ماست . و با فونت كوچكتر : هيئت رزمندگان اسلام ، اصفهان ميدان امام مسجد امام . حتي نشريه ويژه هيئت رو هم توي نايلونهاي جداگانه گذاشته بودن و پخش مي كردن .
خلاصه جاتون خالي ناهار رو خورديم (برنج و خورش لوبيا سبز ) و راه افتادم به سمت بيرون .

از آسمان هم كه مدام لطف و رحمت خدا بر سر ما نازل ميشه . جلوي درب مسجد امام منتظرم تا شايد مهدي رو ببينم . تماس گرفتم گفتن با اخوي رفته هيئت رزمندگان ميدون امام . گفتم شايد ببينمش .
خيل عظيم عزاداران هر لحظه از مسجد خارج ميشن . بلند گوها هم دارن مراسم نوحه خواني و سينه زني محمود كريمي رو پخش مي كنن . بارون همين جور رگبار ميگيره و تا ميام چتر را باز كنم قطع ميشه پيش خودم مي گم انگار آسمون هم داره با اين روضه گريه مي كنه . تا به جاهاي حساس مي رسه يهو گريه اش تند تر ميشه و تا مداح زيون به كام مي گيره آروم ميشه .
حدود نيم ساعتي منتظر موندم گفتم شايد مهدي رو ببينم ؛البته دروغ نگفته باشم همش هم به خاطر مهدي نايستادم يه كم هم به خاطر باراني بودن هوا بود ايستادم تا بارون قطع بشه بعدا برم .
كنار من هم تعدادي از آقايون ايستاده بودن منتظر خانوماشون . نمي دونم خانوما رو دير تر غذا داده بودن يا همزمان يا شايد هم زودتر ولي اينو خوب ميدونم كه توزيع غذا بين خانوما حداقل دست كم دو برابر زمان توزيع غذا بين آقايون وقت مي بره . (با فرض غلط مساوي بودن تعداد ،چون هميشه در همه حالات تعداد خانوما بيشتره ) آخه خانوما يا مريض تو خونه دارن يا بچه شون رو گازه و يا به هر دليل ديگه يه غذاي اضافي ميخوان .

ما كه خيس خيس شديم . باد شديدي هم مي وزه و نميشه از چتر درست استفاده كرد . كم كم دارم از اومدن مهدي نااميد ميشم . راه مي افتم كه برم خونه . كنار حوض وسط ميدون امام مشغول قدم زدن بودم . احساس كردم يه نفر از پشت داره بهم نزديك ميشه رومو كه برگردوندم مهدي بود . سلام و احوالپرسي و ...
به پرچم هايي كه وسط حوض هستن نگاه مي كنم (پرچم كشورهاي اسلامي ) مهدي مي پرسه پرچم فلسطين هم هست با اشاره نشونش مي دم .
هوا خيلي عاليه . بارون بند اومده . نسيم خنكي در حال وزيدنه و هوا هم اصلا سرد نيست . جون ميده واسه پياده روي دو تا دوست قديمي .
هواللطیف
آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس
آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس
مرغ دل خانه در ایوان تو دارد عباس
ابر آنگاه که می بارد از انبوهی بغض
شرم از تشنگی روی تو دارد عباس
هواللطیف
سلام
بالاخره رسیدم اصفهان! اینجا محرمش واقعا محرم است!
دارم یک کارهایی ترتیب می دهم وقتی انجام شد درباره اش می نویسم. جواب دوستان را هم فعلا وقت ندارم بدهم (و از این بابت شرمنده ام) چون الان درفاصله تاخیری که درقرار با یک دوست پیش آمد، آمده ام کافی نت این طرف چهار راه و مواظب آن ور هستم و شخص مذکور هر لحظه ممکن است سر برسد. فقط دوست عزیز آقا یا خانم "آشنا" این گیر دادن بی حکمت نیست (بعدا درباره اش کامل توضیح خواهم داد) و در مورد احساس شما هم کاری از دست بنده ساخته نیست! مگر اینکه یا خودتان بگویید چه جوری شده و چکار کنم یا خودتان را معرفی کنید.
این هم یک شعر که مناسبت دارد و بی ربط نیست با محرم و سالگرد پیروزی انقلاب و قضیه هسته ای و قطعنامه دیروز شورای حکام و ایستادگی ایران و...
...ای کاش امام بود.
ببین که غربت یک شهر با من است امشب
دمادم آتش سنگین اگرچه می بارد
ولی چه غم ما را؟
که عاشقیم و مجازات عشق سنگین است
و آن شبی که چراغ خاموش خیمه تو
مجال رفتن داد
به خیمه گاه تو ماندیم، جرم ما این است!
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی
مدد زغیر تو ننگ است...
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
پنجم محرم
امروز ابن زياد پيكي به سوي شبث بن ربعي براي رفتن به كربلا و جنگ با امام حسين عليه السلام فرستاد . او در ابتدا قبول نمي كرد ولي بعدا قبول نمود . او كسي است كه به آن حضرت نوشته بود : " صحراها سبز شده و ميوه هاي ما رسيده و منتظر قدوم تو هستيم . " او در كربلا سركرده ي پيادگان بود و آن حضرت را تير باران و سنگباران نموده و از آب فرات مانع مي شد .
هواللطیف
روايت كوچه هاي كوفه
سكوت كوچه را طنين گامهاي دو اسب، در هم مي شكند. دو سايه، دو اسب، دو سوار از دو سوي كوچه به هم نزديك ميشوند.
از آسمان، حرارت ميبارد و از زمين آتش ميرويد. سايه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمعتر ميكنند و در آغوش كاهگلي ديوارها فروتر ميروند .
در كمركش كوچه، عدهاي در پناه سايباني خود را يله كردهاند، دستارها از سر گرفتهاند، آرنجها از پشت بر زمين تكيه دادهاند تا رسيدن اولين نسيم خنك غروب، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.
سايه هاي دو اسب، متين و باوقار به هم نزديكتر ميشوند. نه تنها دو سوار، كه انگار دو اسب همديگر را خوب ميشناسند.
آن مرد كه چهره گلگون دارد و گيسوي كم وبيش سپيد، چهرهاش را قابي جوگندمي گرفته است، دهانه اسب را ميكشد و او را به كنار كوچه ميكشاند.
آن سوار ديگر كه پيشاني بلند، شكمي برآمده و چهرهاي مليح دارد، اسبش را به سمت سوار ديگر ميكشاند تا آنجا كه چهار گوش دو اسب به موازات هم قرار ميگيرد و نفس دو اسب در هم ميپيچد.
نشستگان در زير سايبان، مبهوت نظارهگر اين دو سوارند كه چه ميخواهند بكنند.
پيش از آنكه پيرمرد لب به سخن بازكند، آن ديگري در سلام پيشي ميگيرد: ”سلام اي حبيب مظاهر ! در چه حالي اي پيرمرد؟“ تبسمي شيرين بر لبان پيرمرد مينشيند: ”سلام ميثم كجا اين وقت روز؟“
حبيب اسب را قدمي به پيش ميراند تا زانو به زانوي سوار ديگر، و بعد دستش را بر شانه ميثم ميگذارد و بيمقدمه ميگويد:”من مردي را ميشناسم با پيشاني بلند و سري كممو كه شكمي برآمده دارد و در بازار دارالرزق خربزه ميفروشد...“
ميثم به خنده ميگويد:”خب؟ خب؟“ حبيب ادامه ميدهد: ”آري اين مرد بدين خاطر كه دوستدار پيامبر و علي است، سرش در كوچههاي همين كوفه بردار ميرود و شكمش در بالاي دار دريده ميشود ... خب؟ باز هم بگويم؟“
سايه نشينان از شنيدن اين خبر دهشتزا حيرت ميكنند، آرنجها را از زمين ميكنند و سرها را بلند ميكنند و نرديك ميگردانند تا عكس العمل حيرت و وحشت را در چهره ميثم ببينند؛ اما ميثم آرام لبخند ميزند و دست حبيب را بر شانه خويش ميفشارد و ميگويد: ” بگذار من بگويم .“
چروک تعجب بر پیشانی حبیب می نشیند: "تو بگویی؟"
”آري ، من نيز پير مردي گلگون چهره ميشناسم، با گيسواني بلند و آويخته بر دو سوي شانه كه براي ياري پسر پيامبر از كوفه بيرون ميزند، سر از بدنش جدا ميشود و سر بي پيكر، در كوچه پسكوچههاي كوفه ميگردد.“
انگار چشم و چهره حبيب از شادي لبريز ميشود. دو سوار دستها و شانه هاي هم را ميفشارند و بي هيچ كلام ديگر وداع ميكنند.
طنين گامهاي دو اسب ، بر ذهن و دل سايه نشينان چنگ ميزند. يكي براي خلاصي از اين همه حيرت ميگويد: ”دروغ است، چه كسي ميتواند آينده را به اين روشني ببيند.“
ديگري نيز شانه از زير بار وحشت خالي ميكند و سعي ميكند بيخيال بگويد: ”من كه دروغگو تر از اين دو در تمام عمرم نديدهام؛ ميثم تمار و حبيب بن مظاهر“
هرم وحشت و حيرت كمي فروكش ميكند اما صداي پاي اسبي ديگر بر ذهن كوچه خراش مياندازد سايه اسب نزديك و نزديكتر ميشود. سوار، رشيد هجري است: ”حبيب را نديديد؟ يا ميثم را؟“
"دیدیم، هردو را دیدیم، آمدند، در اینجا ایستادند، قدری دروغ بافتند و رفتند."
”مگر چه گفتند؟“ يكي از سايه نشينان بر سكوي انكار تكيه ميزند و از ابتدا تا انتهاي ماجرا را نقل ميكند.
رشيد آرام و بي خيال، اسب را هي ميكند اما پيش از رفتن، نگاهش را بر روي سايه نشينان ميگرداند و ميگويد: ”خدا رحمت كند ميثم را، يادش رفت بگويد:
به نام خداوند بخشنده مهربان
خدايا تو معبود قديم هستي و اين سالْ جديد
از تو ميخواهم در آن مرا از شيطان نگه داري ؛
و نيرو دهي مرا بر اين نفس امّاره ي بد خواه ؛
و مرا مشغول كني به آنچه كه مرا به سوي تو نزديك مي كند .
فرازي از دعاي روز اول محرم
روز سوم محرم روزي است كه حضرت يوسف عليه السلام از زندان آزاد شد .
سه روز گذشت ...
خدايا چنان كن كه ما نيز از زندان خود آزاد شويم .
خدايا به ما نيرويي عطا كن تا خود را از بندهاي اين نفس امّاره نجات دهيم .
خدايا اينها همه از بزرگواري و بخشندگي توست كه هر گاه كه بخواهيم راهي براي بازگشت به سوي تو خواهيم داشت . اهل بيت عليهم السلام ، ماه رمضان ، شبهاي قدر ، روز عرفه و ... و حالا هم ماه محرم .
اگر محرم بيايد و برود و ما هيچ تغييري نكنيم در خسران و ضرر بوده ايم . خدايا به لطف خودت ما را هدايت كن كه اگر لطف تو نباشد قطعا از گمراهان خواهيم بود .
وقتي كه حضرت يوسف از زندان آزاد شد ، بر در آن نوشت :
اينجا گور زندگان است
و سراي اندوه ها
و جاي آزمودن دوستان
و شادماني دشمنان .
البحار ج 12 ص 294
به نام خداوند بخشنده مهربان
مركب امام قدم از قدم بر نمي داشت هر كاري كردند حتي يك قدم هم جلو نيامد . اسب دوم ، سوم ، چهارم ... تا هشت اسب هيچ يك قدم از قدم بر نداشتند .
حضرت سوال كردند اين زمين چه نام دارد ؟
در جواب گفتند : غاضريه ،
سوال فرمودند آيا نام ديگري دارد؟
عرض كردند بله نينوا هم مي گويند ؛
باز سوال فرمودند ،
گفتند شاطي الفرات هم مي گويند ؛
و باز پرسيدند ديگر چه نام دارد ؟
عرض كردند كربلا .
امام تا نام كربلا را شنيدند عرض كرند (بنابرقول سيدبن طاووس)
اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء
خدايا به تو پناه مي برم از گرفتاري و بلاي اين سرزمين ،
سپس فرمودند : اي اصحاب من همين جا فرود آئيد و پياده شويد :
"هيهنا مناخُ و مَحَط ُّ رِحالنا و مَسْفَكُ دِمائِنا وَ مَحَلُّ قُبُورِنا "
اين جا قتلگاه ما و جايگاه ريخته شدن خون ما و جاي قبر ماست
در اين هنگام ام كلثوم نزد برادر آمد و عرض كرد : برادر جان اين جا خطرناك است و ترس عجيبي دلم را فرا گرفته امام فرمودند : خواهرم هنگامي كه با پدرم به جبهه صفين مي رفتيم همين جا بود كه پدرم نزول اجلال كرد و سر روي دامن برادرم گذاشت و لحظه اي خوابيد و سپس بيدار شد و گريه مي كرد .
برادرم سوال كرد پدر جانم چرا گريه مي كني ؟ فرمودند در عالم خواب ديدم كه اين بيابان گويا دريايي از خون شده و حسين من ، در درياي خون در حالي كه هر لحظه در معرض غرق شدن بود فرياد مي كرد و استمداد مي طلبيد ولي هيچكس در مقام
ياريش برنيامد آنگاه پدرم روبه من كردند و فرمودند : وقتي چنين حادثه اي پيش آمد چه خواهي كرد ؟ گفتم : صبر مي كنم و جز صبر كردن چاره اي ديگر ندارم .
منبع : 72 مجلس در عزاي مظلوم نقل از معاني السبطين ج 1 ص 289
باز نویسی : جواد
حسين سرچشمه خورشيد است ... و بدان كه سينه تو نيز
آسماني لايتناهي است، باقلبي كه در آن چشمه خورشيد
مي جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن:
حسين ، حسين ، حسين ...
سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني

به نام خداوند بخشنده مهربان
ساختار شكني ان هم در يك مراسم مذهبي كه سالهاست با سبك وسياق خاصي برگزار مي شود ، كار جسورانه اي است . مخصوصا اگر قرار باشد اين اتفاق در اصفهان ، يكي از مذهبي ترين شهرهاي ايران بيفتد ولي ظاهرا يك جمعپر شر و شور از دانشجوها وطلبه ها ي اصفهاني ، به اندازه كافي جسور بودند و سال 77 ، هيات جديدي راه انداختند به اسم عاشورائيان . اين هيات ، حالا از بزرگترين هيات هاي اصفهان است .
بچه هاي عاشورائيان ، از چهار عنصر : تبليغات ، رنگ ، نور و صدا به بهترين نحو استفاده كردند تا در عرض كمتر از هفت سال به سمبل نو آوري در عرصه ي عزاداري تبديل شوند . وفتي مراسمي دارند ، پوستر برنامه ها را در سطح شهر اصفهان پخش مي كنند ، براي اعضا هم با پست ، دعوتنامه مي فرستند . ولي تبليغاتشان به اين ها محدود نمي شود .
تيزر تبليغاتشان از شبكه سوم و شبكه اصفهان هم پخش مي شود . در اغلب هيأت هاي مذهبي ، رنگ سياه ، رنگ غالب است اما در برنامه هاي عاشورائيان ، رنگ ها از در و ديوار بالا مي روند . چيزي كه بيشتر از همه عاشورائيان را متمايز ميكند ، نحوه اجراي برنامه هاي ان است . بعد از يك سخنراني كوتاه ، حدود 7 دقيقه ، نمايش سايه ها انجام مي شود . توي اين نمايش ، قطعاتي از آهنگ هاي عليرضا عصار پخش مي شود . فكرش را بكنيد ، موسيقي پاپ وسط يك برنامه عزاداري !
مداحي هم در اين هيات جور ديگري است . مسئولان برپايي اين مراسم از سبك قديمي كه سيستم صوتي و ميكروفن نبود ، استفاده كرده اند . يك مداح جوان با يك سويشرت ساده روي سكويي وسط جمعيت مي ايستد و بقيه با او همراهي مي كنند . عاشورائيان از كليپ هاي تصويري هم استفاده مي كنند .
بعد از پايان مراسم هم نشريه ي روزانه بين عزادارها توزيع مي شود به نام "يك ، دو ، سه " كه چهار صفحه اي است و در دو رنگ سياه و قرمز به چاپ مي رسد .
به غير از اين ، سایت عاشورائيان هم هست ؛ كه مي توانيد حسابي تويش چرخ بزنيد . مطمئنا برنامه هاي عاشورائيان ، حالا حالا ها جاي كار دارد . ولي همين كه توي يك شهر قديمي ، يك سري دانشجو و طلبه پر شور پيدا مي شوند و مي نشينند دور هم و به اين فكر مي كنند كه عزاداري امام حسين عليه السلام توي اين زندگي جديدي كه داريم ، چه شكلي بايد باشد ؛ مايه دلگرمي است .
منبع : همشهري جوان ش 54
ما کوفیان را بی وفا می دانیم. مظهر بی وفایی. و این حق است. اما آیا نباید پرسید که از کوفه گذشته، چرا از مکه و مدینه و بصره و دمشق نیز دستی به یاری حق از آستین بیرون نیامد جز آن هفتاد و دو تن که شنیده اید و شنیده ایم؟
اگر نیک بیاندیشیم، شاید انصاف این باشد که بگوییم: "باز هم کوفیان!" که در آن سرزمین اموات، جز از کوفه جنبشی بر نخواست، "باز هم کوفیان!"
شهید سید مرتضی آوینی
من در سفر حج به حق الیقین آزمودم که چگونه عشق دیوارهای سنگی جایگزین عشق خدا می شود و دینداران، حراست از ظواهر و عادات را با حراست از اصل دین اشتباه می گیرند.
من در آن سفر دیدم زاهدانی که قرب را با میزان طول سجود می سنجیدند دیدم که چگونه ظاهر نماز هرچند در برابر رکن یمانی، می تواند انسان را فرسنگ ها از باطن حقیقت دور کند.
و در سفر حج حسرت کربلای پنج را خورده ام تا سجاده بر آتش بگسترم و گردن به شمشیر پرده دار بسپارم. وگرنه، آنجا که پرده دار حرم، حرامیان آل سعودند، دست ما کی به حجر الاسود می رسد؟
و دریافتم که چرا امام عشق، حج را ناتمام گذاشت تا به جنگ بپردازد...
«شهید سید مرتضی آوینی»
سلام
کمتر از یک ماه تا محرم و حدود یک ماه تا عاشورا مانده. "سجاده بر آتش" شاید بهانه ای باشد برای اینکه یادمان نرود عاشورایی در پیش است.
پس فردا عرفه است. یادم نمی رود سالهایی را که روز عرفه با دوستان جمع می شدیم و دسته جمعی می رفتیم کوه صفه اصفهان برای مراسم دعای عرفه و نصف بیشتر دوست و آشناهایمان را هم می دیدیم یا اگر تنبلی مان می گرفت می رفتیم گلستان شهدا و نصف دیگر دوست و آشناها را که نرفته بودند کوه صفه آنجا می دیدیم!
اما امسال از اول این هفته عزا گرفته بودیم که کجا برویم برای دعای عرفه. نه اینکه جایی نباشد در این شهر بزرگ بی در و پیکر که برعکس، از شدت تکثر مداح و مراسم و... اما اینجا توی کوههایش تنها چیزی که نیست مراسم دعاست و بهشت زهرایش جزو دورترین نقاط است به مرکز، بر خلاف اصفهان که گلستان شهدایش وسط شهر است و از همه جا به خانه آدم نزدیک تر...
خلاصه به اینجا رسیدم که بر و بچه های دانشکده را جمع کنیم دور هم و در یک جمع دوستانه دانشجویی، همینجا در بالکن نسبتا بزرگ دفتر مطالعات، عرفه بخوانیم. فعلا دنبال تدارکات و اطلاع رسانی هستیم تا خدا چه بخواهد... خلاصه هرجا بودید ما را هم دعا کنید.
راستی! هفته دیگر امتحانهای ما هم شروع می شود.
یا علی مددی