تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطیف

زیاده روی در کتاب قانون

(من از این فیلم خوشم آمد! دو باره هم دیدمش. صرف نظر از نقد تکنیکی، بحث ها بر سر محتوای و داستان کتاب قانون زیاد است. پرونده پنجره و یاداشت علی مطهری و حداد عادل هم بر این بحثها افزود. سعی کرده ام در این نوشته منصف باشم و به صرف اینکه از آن خوشم آمده برایش حال پخش نکنم. و از آن طرف چون جماعت مذهبی را هدف نقد قرار داده به رویش تیغ نکشم! به نظرم نقد اصلی را مازیار میری در فیلمش کرده و بقیه حرفها نقدی است بر آن نقد. اما دیدن فیلم را توصیه می کنم.)


از ابتدا

هرچند نام فیلم جذابیت ابتدایی قابل اعتنایی ندارد، اما کنار هم آمدن سه نام برای دیدن آن کافی است: پرویز پرستویی بازیگری است شناخته شده، دارین حمزه (یا حمسه) بازیگر زن صاحب شهرت لبنانی و نام مازیار میری به عنوان کارگردان، کسی که پاداش سکوت با بازی پرویز پرستویی از کارهای قبلی اوست.

تیتراژ اولیه فیلم به خوبی طراحی شده. وجود دیالوگ در آن بدون نشان دادن چهره ها و تقطیع های انیمیشن گونه مخاطب را از همان ابتدا در جریان مسئله اصلی فیلم  می گذارد که ازدواج نقش اول فیلم با نام رحمان توانا است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 13:13  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

چهاره اول: این چند هفته‌ که نبودم اتفاقات خوب و خوش‌حال کننده‌ي زیادی افتاد که بعضی را مدت‌ها منتظر بودم. اما قسمت خلاف آن بود که از نزدیک شاهدش باشم:

۱) مراسم عروسی دوستان عزیزم آیت معروفی و مجتبا کریمی. به هر دو خانواده تازه تشکیل شده تبریک می‌گویم. و امیدوارم برای باقی دوستان عبرت خوبی باشند!!
۲) یکی دیگر راه‌اندازی نسخه آزمایشی و افتتاح رسمی پای‌گاه خبری
"شبکه ایران" (همان ایران آن‌لاین خودمان) که از ابتدا دبیر سرویس عکس‌اش بودم و کنار بقیه بچه‌ها و هم‌کارانی که آمدند و رفتند (و بعضی دوباره آمدند!) صبورانه یک سال تر و خشکش کردیم تا با تاخیر فراوان (صرفن به علت مسائل فنی و طراحی سایت) به این نقطه از سیر طبیعی خودش برسد. و حالا خوش‌حالم که دیگر می‌توانم از هر جا راحت آدرس: www.inn.ir را تایپ کنم و نتیجه کار دوستانم در طبقه پنجم ساخته‌مان خیابان خرم‌شهر را ببینم. دوستانی كه حسرت‌مندانه نمی‌توانم چند ماه آینده را در کنارشان باشم.
۳) مجدالدین معلمی (این بزرگ دنیای تشکیلات و شطرنج باز خبره‌ی تمام عرصه‌ها!) وب‌لاگ شخصی‌اش را به اسم "
سه الف" راه انداخته و با انرژی مشغول به روز کردن آن است. او ( که آن‌جا خودش خوب خودش را معرفی کرده) اصولن آدم خوش‌فکری است ولی اعتراف می‌کنم نمی‌دانستم چنین قلم خوبی دارد. 
"اما ای مجدی! رسم وب‌لاگ داری تنها خوب نوشتن نیست. یک بلاگر خوب باید مخاطب خوبی هم باشد. تو که می‌خوانی! کامنت هم بگذار برای بچه‌ها!"
۴) و این آخری که خیلی سعی کردم وقت آمدن جبرانش کنم تولد خواهر کوچکترم نازنین(فاطمه) بود. امیدوارم هدیه و سوغاتی‌های جالب انگیزم خوشحالش کرده باشد و در مسابقات بسکت‌بال نوجوانان و روبوتیک دانش‌آموزی موفق شود و وب‌لاگش را هم درست و مرتب مثل بچه آدم به روز کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 6:24  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

اتوبوس بین‌المللی!

اتوبوس شب / عیسی، عمو رحیم

ورودي یک
بعد از ظهر جمعه. بازی پرسپولیس-سایپا که تمام می‌شود با جواد پیاده راه می‌افتیم به سمت سینما. نماز را خوانده‌ایم و خیالمان راحت است که کاری نداریم. هنوز حرف بر سر گل حساس دقیقه 94 بازی است که می رسیم. سینما عصر‌جدید. روز دوم یا اول اکران عمومی اتوبوس شب است. فیلم را نشده بود توی جشن‌واره ببینم و زیاد هم تعربفش را شنیده بودم. جلوی سینما شلوغ است. هر سه تا سالن اکران دارند. ملت برای خرید بلیط جلوی دو گیشه صف بسته‌اند. بالای سرم را نگاه می‌کنم. اتوبوس شب، سالن 2، ظرفیت60 نفر. سه تا بچه با لباس‌های پاره و سر و ضع کثیف معرکه گرفته‌اند و ساز می‌زنند. هر از گاهی از میان جماعت دستی توی جیب می رود و اسکناسی را در جعبه مقوایی که جلوی بچه‌ها است می‌اندازد. کمی آن‌طرف‌تر مرد جوانی بساط بلال فروشی‌اش پهن است. منقل و آتش و ذغال و بادبزن و بلال‌های سبز تازه و ظرف بزرگ آب‌نمک. دود غلیظی راه انداخته. او و مشتری‌هایش پیاده‌رو را کاملن بند آورده‌اند. یک ماشین پلیس کمی جلوتر ایستاده و نظاره‌گر این شلوغی است. در رستوران دیوار به دیوار سینما جای سوزن انداختن نیست. پیدا کردن جای پارک بیش از هر چیز به شانس بستگی دارد... بلاخره بلیط را می گیریم.
نیم ساعتی که تا شروع ساتس مانده را پیاده‌روی می‌کنیم. شلوغی فقط منحصر به همان نقطه است. کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف سوت و کور است. هر از گاهی صدای گربه‌ای یا بوق ماشینی سکوت را می‌شکند. فضايي شبيه به وضعيت اكنون سينماي وطني. باز می گردیم. یک راست می‌رویم داخل. درست جا گیر نشده‌ایم که چراغ‌ها خاموش می‌شود. سیمافیلم تقدیم می کند: اتوبوس شب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 10:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

آژانس شیشه ای

 

 

 

 

 

یکی بود، یکی نبود...

بچه های «آینده سازان» به مناسبت پخش سریال «حلقه سبز» (جدید ترین اثر ابراهیم حاتمی کیا) از شبکه سه، این شماره (۱۴۸) به او و کارنامه سینمایی اش پرداخته اند. این یادداشت را برای آن پرونده بعد از اینکه فیلم را برای بار چهاردهم و مستندی ۴۵ دقیقه ای را که میرکریمی درباره اش ساخته سه بار دیدم نوشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 1:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

قبل از هر چيز ايام شهادت رسول الله(صلي الله عليه و آله و سلم)، امام حسن مجتبي(عليه السلام) و حضرت امام رضا(عليه السلام) را به همه‌ تسليت عرض مي‌كنم.
عذر ميخوام بابت تاخير و اگر در اين روزها به دوستان كم‌تر سر مي‌زنم. روزهاي پايان سال روزهاي پر مشغله‌اي هستند. خصوصن اگر به مسافرت هم بروي كه ديگه ميشه نور علي نور. اين چند روزي رو كه كم‌رنگ شديم ان شاءالله در ايام نوروز جبران مي‌كنيم.

                                                                 ***
خبري كه اخيرن در حوزه‌ي فرهنگ و سينما مورد توجه قرار گرفته اكران فيلم 300 بود. كه با واكنش‌هاي زيادي چه در داخل و چه در خارج از كشور مواجه شد. ما هم بد نديديم كه در سيصدمين پست اين وبلاگ به اين فيلم بپردازيم.
اعتراض دانشجويان خارج از كشور، شبكه‌هاي فارسي ‌زبان و اعتراض اينترنتي كه به راه افتاده، حركات قابل توجه و در خور تحسيني هستند. ولي همه‌ي اين‌ها به تنهايي كافي نيست و اين حركت شايسته‌ي واكنشي جدي‌تر از سوي متوليان فرهنگي كشور است كه وزارت ارشاد در صدر همه‌ي آن‌ها قرار دارد.
 اين مسئله از جنبه‌ي ديگري هم قابل بررسي است و اين‌كه اكثرن در مورد تاريخ كهن اين مرز و بوم! چيز زيادي نمي‌دانيم. يا اين‌كه اصلن ماجراي واقعي اين داستان چه بوده كه اين فيلم آن را تحريف كرده و در كل اگر از ما بخواهند درباره‌ي خشايارشا و ايرانيان آن زمان يك سطر بنويسيم چند درصد از ما مي‌توانيم اين كار را انجام دهيم؟ حالا دفاع كردن از آن پيش‌كش.
خدا پدر و مادرشون رو بيامرزه كه هر از چندگاهي يك تكانه (شُك) به ما وارد مي‌كنند تا ما كمي به خودمان بياييم. از آن كاريكاتور‌هاي كذايي بگير تا اين فيلم.
به قول شاعر: دشمن دانا به‌تر از نادان دوست .... دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادان دوست.
(دشمن دانا كه تكليفش معلومه، مي‌ماند دوست نادان كه آن هم سر و كله‌اش پيدا شد و اعلام موجوديت كرد.
همين وزارت آموزش و پرورش خودمان، با طراحي سوالات موهن درباره‌ي پيام‌بر در آزمون ضمن خدمت فرهنگيان،  همه را رو سفيد كرد. اين‌جاست كه ميگن: "مارادونا رو ول كنيد، بابا يكي اين غضنفر رو بگيره به خودمون گل نزنه!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/28ساعت 1:15  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

اینجا چراغی روشن بود!هواللطیف

کل ماحصل سینما رفتن دیشب ما (بعد از یک پیاده روی طولانی و گفتگویی عجیب(!) با یک دوست تقریبن جدید) و دیدن یکی از دو شاهکار معناگرای جناب آقای میرکریمی، که یک سانس درمیان اکران می شود در سینما فلسطین به اسم "اینجا چراغی روشن است" و صرف هشتصد چوق پول بی زبان (نیم بها بود!) به همراه این آقا و برو بچه های هابیل و چند تا آدم درب و داغان دیگر آنهم درست شب امتحان اصول بازاریابی درحالیکه قبلش کلی چک و چانه زده ای با یک آدم خیلی عزیز و تعهد شب بیدار ماندن و درس خواندن داده ای بهش و با کلی خستگی و...
شد همین یک عبارت:

"امام زاده ای که معجزه ندارد، باید طویله بشود!"

آجرکم الله!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 18:9  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

پرويز پرستويي 

 

به کافه تان خوش آمدید!

 

برخلاف رسم و روالي که در هاليوود براي مراسم افتتاحيه براي بيش‌تر فيلم‌هاي مطرح وجود دارد در ايران کم‌تر شاهد برگزاري چنين مراسمي براي فيلمي هستيم. اين مسئله از يک سو به وضعيت نابه‌سامان اکران و از سوي‌ديگر به بي‌علاقه‌گي تهيه‌کننده به پرداخت هزينه‌هاي (به گمان خودشان) زياده بر ديگر هزينه‌هاي توليد برمي‌گردد. هرچند علت‌هاي مختلف ديگري نيز در اين زمينه اثر گذارند.

"کافه ترانزيت"، فيلمي از کامبوزيا پرتوي، از معدود فيلم‌هاي ايراني سال‌هاي اخير است كه نمايش آن با مراسم افتتاحيه همراه بوده است. اکران عمومي آن از عيد فطر در سينماهاي تهران آغاز شد و هم‌زمان درکشورهاي آمريکا، فرانسه، يونان، امارات و... به نمايش درمي‌آيد. نوشتار زير يادداشتي است از جشن گشايش اين فيلم كه روز سه‌شنبه ده آبان در سينما فلسطين تهران برگزار شد.

 

          کارت دعوتي بسيار شيک آمده بود (حالا از کجا آمده بود؟ آخرهم درست مشخص نشد!) که سه شنبه افتتاحيه‌ي "کافه ترانزيت" است و تشريف بياوريد، دوربين نياوريد، همين‌طور بچه‌ي زير هفت‌سال(!) و...؛ درون بسته، کارت پستال فيلم و تمبري به قيمت 65 تومان (که بعدا فهميديم در ايران، نخستين بار است ويژه‌ي يک فيلم چاپ‌شده) و مهم‌تر از همه کارت کوچکي بود براي دو نفر ميهمان.

 

           با اينکه کارت خيلي دير به دستمان رسيد اما نام پرويز پرستويي و کامبوزيا پرتوي، نامزد بودن در هشت رشته و برنده شدن دو سيمرغ بلورين از جشنواره بين المللي فيلم فجر و دو تنديس از جشن خانه‌ي سينما براي بهترين فيلم‌نامه و نقش اول زن و نيز خود اسم "کافه ترانزيت" کافي بود که همان شب يک ربع زودتر از ساعت نوشته‌شده، در سالن انتظار سينما فلسطين در حال خواندن ويژه‌نامه‌ي يک روزنامه سينمايي براي "کافه ترانزيت" و ورانداز سي‌دي چندرسانه‌اي آن منتظر آغاز برنامه باشيم. انتظاري که با حدود بيست دقيقه ديركرد به پايان رسيد.

 

            از متن دوزبانه‌ي (فارسي و انگليسي) کارت دعوت و عنوان "محصول مشترک ايران و فرانسه" مي‌شد گمان‌برد پاي ميهمان‌هاي خارجي هم درميان باشد. اين گمان، با ديدن پرچم شش‌کشور خارجي (که هريک به گونه‌اي با توليد اين فيلم در ارتباط بوده‌اند) و نيز پرچم ايران روي سن، زماني تبديل به يقين شد که صداي ماندگار و جذاب بهروز رضوي مجري برنامه (که آنونس فيلم نيز با صداي اوست) با ترجمه‌ي هم‌زمان به زبان انگليسي همراه مي‌شود.

 

            فرانسه، آلمان، يونان، اوکراين، ترکيه و مجارستان کشورهايي هستندکه با تقديم لوح يادبود از سفير يا رايزن‌فرهنگي هريک تقدير مي‌شود. در اين ميان شنيدن سخنان برخي از اين ميهمانان که به زبان فارسي اما لهجه‌دار سخن مي‌گويند، شنيدني است. به‌ويژه "شب به خير" گفتن سفير يونان و صحبت او به زبان انگليسي (که بعضي جاهايش را مترجم ترجمه نکرد!) و در پايان گفتن اين جمله که "من فارسي بلدم اما مي‌ترسم فارسي صحبت کنم!" با تشويق حضار همراه مي‌شود.

 

          نماهنگي از پشت صحنه؛ دعوت از تهيه‌کننده‌ها، عوامل اصلي و بازيگران؛ نماهنگ کوتاهي از هربازيگر و اهداي يک شاخه‌گل سرخ، صحبتي کوتاه؛ امضاي تمبر يادبود فيلم (که قرار است به موزه سينما اهدا شود)؛ اصلي‌ترين قسمت برنامه به حساب مي‌آيد اما نبود پرويز پرستويي (که اين‌بار هم از پس نقشي متفاوت با نقش‌هاي پيشين خود به خوبي برآمده) به چشم مي‌آيد. هر چند پخش نماهنگ پرويز پرستويي و نيکولاس پاپادوپلوس(بازيگر يوناني که قسمتي از فيلم در نزديکي مرز کشورش با ترکيه تهيه‌شده) نيز نمي‌تواند جاي خالي اين دو بازيگر اصلي فيلم را پرکند اما صحبت‌هاي اسويتا ميخاليشيا (بازيگر زن خارجي) به زبان فارسي که در چند مرحله با تشويق همراه مي‌شود. عبارت ماندگار فرشته صدرعرفايي (برنده‌ي سيمرغ بلورين و جايزه‌ي جشن خانه‌ سينما)، "به کافه‌تان خوش آمديد!" ، هم‌چنين حضور کامبوزيا پرتوي (که گفته مي‌شد شب قبل به تازه‌گي از فرانسه به ايران آمده)، خوش‌آمدگويي چند باره‌اش و گفتن اينکه نمي داند چه بگويد! توضيح امير سمواتي (تهيه كننده) در مورد مراسم افتتاحيه و مشکلات خاص آن (و معذرت خواهي‌اش به خاطر اشتباهي که هرگز اتفاق نيفتاده بود!) گرماي ويژه‌اي به تالار مي‌دهد. در پايان پس از تقدير از ميهمانان خارجي و بنياد سينمايي فارابي (كه پيش‌تر گفته شد) و پخش آنونس فيلم، "كافه ترانزيت" با سخن‌راني پرتوي گشايش مي‌يابد.

 

 اما رخداد تحسين‌برانگيزي که نظر همه را جلب مي‌كند پخش نماهنگي از خود مراسم افتتاحيه در آخرين قسمت برنامه و پايان‌بخشيدن آن به نمايي از پرتوي و عبارتي که او ثانيه‌هايي پيش، از پشت تريبون براي افتتاح فيلم گفته است. عبارت معروف "صدا، دوربين، حرکت".

بعد از چند دقيقه استراحت و پذيرايي، نشستن و تماشاي خود فيلم با صداي دالبي ديجيتال آخرين بخش برنامه است. برنامه‌اي كه سبب شد از شبي که پشت سرگذاشتيم احساس رضايت کنيم و از هم‌اكنون منتظر کار بعدي پرتوي در اين روند باشيم. روندي که به‌گفته‌ي خودش با کافه ترانزيت آغاز کرده و آن را ادامه خواهد داد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/19ساعت 8:4  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |