تبليغاتX
چای ‌نبات

به نام خداوند بخشنده مهربان

رز
براي ديدن عكس در اندازه‌ي بزرگ‌تر، بر روي آن كليك كنيد

۵. در سياره ارض هر كجا كه پاييز شروع مي‌شود در جايي دي‌گر مردمان آمدن بهار را جشن مي‌گيرند. با هر پاييز، بهاري و با هر بهار، پاييزي.
۳.
حتا اگر پاییز باشد یا برف هم ببارد همیشه‌ در باغ‌چه‌ي ما نشانی از بهار هست...
الان می‌گويي با يك گل كه بهار نمي‌شه!
ولي همين يك گل اميد مي‌دهد براي آمدن بهار و اين‌كه بهار نزديك است.
۱. به من درس مي‌دهد رز نارنجي قشنگ من. سفت و پا برجا يك‌تنه جور باغ‌چه را به دوش مي‌كشد و هم‌چنان استوار مانده و اين استواري‌اش از استواري سرو برايم ارزش‌مندتر است...
۴. هر روز كنار پنجره مي‌نشينم و سقوط برگ درختان را مي‌بينم. درختاني كه با تغيير روزگار رنگ مي‌بازند و برگ‌هايي كه سقوط مي‌كنند. برگ‌هاي زرد و اخرائي و قرمز و نارنجي. چه رنگ‌آميزي هيجان‌انگيزي! و اين رنگ‌ها نشانه‌اي‌ست از تلاش براي زنده بودن...
۲. سرو هميشه پاي‌دار و پابرجا بر پيشاني‌ باغ‌چه ايستاده است و دم نمي‌زند. هيچ تغيير روزگاري بر او تاثير ندارد. و من اصلن از اين خصلت سرو خوشم نمي‌آيد. خيلي بي روح و معمولي. بدون هيچ تغيير.
با سرو هيچ‌گاه نمي‌تواني متوجه تغييرات بشوي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 19:0  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام، عید غدیر رو به همه تبریک می‌گم.
توی آرشیو موزیک‌هام چرخ می‌زدم که به موارد جالبی برخوردم. خودم هم نمی‌دونستم اینا رو توی آرشیوم دارم. سر فرصت چندتاش رو براتون می‌ذارم. یکی‌اش یه آلبوم موسیقی آذری خیلی باحال بود. من کلن از موسیقی‌های اصیل آذربایجان خیلی خوشم میاد و یکی از علاقه‌مندی‌هایم! این نوع موسیقیه. یه مدتی هم شبکه چهار این نوع موسیقی رو پخش می‌کرد ولی الآن دیگه خبری نیست.
نمی‌دونم اینا رو کی خونده و اجرا کرده ولی هر کی هست احتمالن باید شکل عکس زیر  باشه. البته اون آقاهایی که شبکه چهار نشون می‌داد بیش‌تر این شکلی بودن تا مثل عکس پایینی. این عکس پایین خیلی حالت رسمی داره. طرف رفته لباس پلوخوری‌اش رو پوشیده اون کلاه رو هم گذاشته سرش تا خوش‌تیپ بشه یه ژست هم گرفته با سازش تا یه عکس ازش بگیرن. 

توی این آلبوم یه قطعه بود در مورد عید غدیر که با توجه به این ایام، گوش دادنش خالی از لطف نیست.

Radio Javadعید غدیر(حجم ۸۱۵ کیلوبایت)

درباره موسیقی آذربایجان بیش‌تر بدانیم 

« ثم لتسالن یومئذ عن النعیم‏»
یاعلی مدد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 1:14  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

...حسن تقلا نمي‌كرد. حتا صدايش هم در نمي‌آمد. كمي سرش را تكان داد و من يك آن قيافه‌اش را ديدم. حاكي از تسليم بود. آن جور نگاه كردن را قبلن ديده بودم. نگاه گوسفند قرباني بود.

نگاه قرباني


فردا دهم ذی الحجه، آخرين ماه قمري مسلمانان است و اولين روز از سه روز تعطيلي عيد قربان - روزي كه به ياد حضرت ابراهيم، پيامبري كه مي‌خواست پسرش را در راه خدا قرباني كند، جشن مي‌گيرند. بابا امسال هم گوسفندي انتخاب كرده، گوسفندي سفيد برفي با گوش‌هاي سياه آويزان.
همه‌مان توي حياط خلوت ايستاده‌ايم، حسن، علي، بابا و من. ملا دعايش را مي‌خواند، ريشش را مي‌خاراند. بابا زير لب پچ‌پچ مي‌كند بجنب ديگه. انگار از اين‌كه دعا - مراسم حلال كردن گوشت - تمامي ندارد، معذب است. بابا ماجراي پشت قضيه‌ي عيد را، مثل هر چيز مذهبي دي‌گري، مسخره مي‌كند. اما به سنت عيد قربان احترام مي‌گذارد.
رسم اين است كه گوشت قرباني به سه قسمت مساوي تقسيم شود، يكي براي اقوام، يكي براي دوستان و آشنايان، و دي‌گري براي فقرا. هر سال بابا همه را يك‌جا مي‌دهد به فقرا. مي‌گويد اعيان‌ها به قدر كافي چاق و چله هستند. ملا دعايش را تمام مي‌كند. آمين، كارد آش‌پزخانه را كه تيغه‌ي بلندي دارد، بر مي‌دارد. رسم اين است كه گوسفند نبايد چاقو را ببيند.
علي حبه‌اي قند توي دهان گوسفند مي‌گذارد. اين هم رسم دي‌گري‌ست تا مرگ براي‌ش شيرين‌تر شود. گوسفند دست و پا مي‌زند، اما نه زياد. ملا از پوزه‌ي گوسفند مي‌گيرد و تيغه‌ي چاقو را روي گردنش مي‌گذارد. درست يك لحظه قبل از اين‌كه او با حركتي ماهرانه گلوي گوسفند را ببُرد، چشمم مي‌افتد به چشم‌هاي گوسفند. نگاهي كه بعد از آن تا هفته‌ها خواب را از من مي‌گيرد. نمي‌دانم واسه‌ي چي اين مراسم را توي حياط خلوتمان تماشا مي‌كنم؛ كابوس من حتا بعد از محو شدن لكه‌هاي خون از روي چمن‌ها، تا مدت‌ها ادامه پيدا مي‌كند. اما من هميشه تماشا مي‌كنم. به خاطر آن نگاه حاكي از رضا كه در چشم‌هاي حيوان است، تماشا مي‌كنم. خيلي مضحك است كه تصور مي‌كنم حيوان مي‌فهمد. تصور مي‌كنم حيوان درك مي‌كند كه مرگ قريب الوقوعش براي هدفي والاست. اين است نگاهِ...

از كتاب بادبادك‌باز نوشته خالد حسيني، ترجمه‌ي زيبا گنجي-پري‌سا سليمان‌زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 0:1  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

- لعـــــــــــنتــــــــــــي!
چرا دست از سرم بر نمي‌داري؟
اين‌دفعه ديگه داري زياده‌روي مي‌كنيا.
اينو بهش مي‌گم و سريع مي‌پرم توي تاكسي كه جلوي پام ترمز كرده.
واي خدا! 
انگار دست بردار نيست اين‌جا هم دنبالمه.
- آدم كه به دوستش نمي‌گه لعنتي. اينو مي‌گه و دوباره مي‌پره توي بغلم.

زاهــــــد ظاهــــــــــــــــــر پرست از حال مــا آگاه نيــــــست...
خواننده‌ي محبوب راننده‌ها، هايده‌ي خدابيامرز با اون صداي دل‌نشين‌اش چه چه‌چهي مي‌زنه. با صدايي رساتر از هميشه كه شايد به خاطر باندهاي خربزه‌اي اين تاكسي بود.
- آقا ميشه بانداي عقب رو قطع كنيد؟
از توي آينه نگاهي بهم مي‌كنه و متوجه حضور "او" ميشه و قانع ميشه و با يه لبخند و بدون هيچ حرفي در حالي كه داره خودش هم همون شعرا رو زمزمه مي‌كنه بانداي عقب رو خفه مي‌كنه.

ظرف نيم ساعت گذشته اين دومين نفري بود كه با لبخند، درخواست شايد كمي غيرعادي‌ام را اجابت مي‌كرد. بار قبل هم يك آقاي تپل سيبيلوي مهربون كه بوي سيگارش اذيتم كرده بود(كه معلوم بود از اين سيگارهاي ارزان قيمت هستند و تنباكوي مرغوبي ندارد) با لبخند سيگارش را خاموش كرد. (واقعن حيف سيگار نيست كه تو مي‌كشي؟)
شايد سيبيلوي مهربون هم متوجه حضور او شده بود و ايرادي نگرفته بود. البته من هم طوري گفته بودم كه پيش خودش فكر كند اگر خاموش نكند، الان است كه سيگارش را در سوراخ دماغش فرو كنم تا حالش جا بياد. چون وقتي "او" باشد هيچ چيز حالي‌ام نيست.
نيم ساعت پيش دود سيگار، حالا هم صداي اين بانداي خفن كه برايم سوال بود يك تاكسي باند خربزه‌اي به چه كارش مي‌آيد؟
اصلن اين ماشين همه چيزش يك جوري عجيب بود. از صندلي‌هاي چرمي راحتش گرفته تا هواي گرم و مطبوع، يا تر تميزي‌اش و راننده‌ي باحالش، يا كليدي كه با ميخ پرچ شده بود كنار دست‌گيره‌ي در. حتا نور آبي رنگ چراغ داخل كه حضور "او" را بدجوري به رخم مي‌كشيد. رنگش مثل همان‌هايي بود كه توي دست‌شويي‌هاي پارك‌هاي اصفهان استفاده مي‌كنند. جايي خواندم از اين رنگ استفاده مي‌كنند تا بعضي بندگان خدا، نتوانند براي تزريق، رگشان را پيدا كنند؛ ديگر نمي‌شد بگويم چراغت را هم خاموش كن، چاره‌اي نبود جز استفاده از عينك دودي آن‌هم ساعت هفت شب و در هواي تاريك. آها اين‌جوري به‌تر شد چون ديگه نور پروژكتورها هم حضور او را در چشمم فرو نمي‌كنند.
ولي باز هم دست بردار نيست با اين‌كه ازش خواهش كرده بودم ول كن نيست. آخه اون كه اين حرف‌ها سرش نمي‌شه خيلي با مرامه، تا دلش برايم تنگ بشه سرزده مياد سراغم. فرقي نمي‌كنه كجا باشم يا در چه حالي، اصلن موقعيت شناس نيست! قبل‌ترها وقت و بي‌وقت مي‌اومد سراغم و خيلي هم مي‌موند ولي شايد مثل هر رابطه‌ي دوستانه‌اي كه بعد از يك فراز و يك فرود، روند متعادل خودش را طي مي‌كند، حالا مراعات مي‌كند و معمولن آخر هفته‌ها گه‌گاهي به من سر مي‌زند. 
به خانه كه برسم يك فنجان نس‌كافه‌ي تلخ، و يك اتاق تاريك و ساكت او را به همان‌جايي مي‌فرستد كه از ‌آن‌جا آمده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 10:48  توسط محمد جواد ملکوتی  |