تبليغاتX
چای ‌نبات

"هواللطیف"

یک) این روزها شده‌ام مثل یک برگ کاغذ سفید. بی‌حاشیه، آرام، پر از سکوت (از آن سکوت‌هایی که تاب شکستن ندارد) و بدون متن. با چاشنی انتظار. این چاشنی حالا با یک دعوت وسوسه انگیز از سرزمینی دور قدری هم حساس شده و آماده انفجار! به یک تخریب‌چی خنثی کننده‌ی قهار نیازمندیم!
اتفاقی نیفتاده و شاید این، خود اتفاق است. در بیرون همه چیز خوب است و روی روال. ولی درون... کی می‌دونه توی دل کی، چی می گذره؟!

۱) - چیزیت که نشد؟
راننده پیکان سفید رنگ این را می‌گوید. وقتی جوابش را با تکان های سرم می‌گیرد گازش را می‌گیرد و از مقابلم می گذرد. سعی می‌کنم. فرز باشم، قافیه را نبازم و درد را فراموش کنم. پایم را ستون می‌کنم. دست می‌اندازم و "سایه" را از روی زمین بلند می‌کنم و تکیه می‌دهم به خودم. بنزین از درباک شره کرده به بیرون ولی زیاد نیست. راه‌نمای راستش هم خورد شده کف آسفالت. هنوز وسط چهار راه هستم. ماشین‌ها از کنارم می گذرند و فقط نگاه می‌کنند. سنگینی نگاه‌ها را می‌توانم حس کنم. حدس می‌زنم حرف‌هایی که ابتدا توی ذهن سرنشین‌ها خودرو و بعد در فضای ماشین طنین می‌اندازد: "امان از دست این موتوری‌ها!"... "- عین این مَه و مات‌ها وانیسا!" این را به خودم تشر می‌زنم. سوزش توی ساق پا را بی خیال می‌شوم. سر آرنج و کف دستم روی آسفالت ساییده شده ولی از خون اثری نیست. خدا را شکر! پیراهن آستین دار سفید را همین نیم ساعت پیش پوشیدم به جای آن تی شرت سبز. اگر نبود حالا نوک آرنجم قرمز بود!
"سایه" را که مثل خودم به سختی راه می‌رود می‌کشم کنار خیابان و سعی می‌کنم همراه با معاینه‌ی او واقعه را مرور کنم... رفتم توی فکر. حواسم پرت شد. وسط چهار راه خلوت صدای بوق پیکان سفید و رنگ چراغ قرمز به خودم آورد. در سرعت نزدیک ۵۰ کیلومتر ترمز عقب افاقه نمی‌کند. بی‌اختیار و به غلط ترمز جلو را هم می‌گیرم و بدون برخورد به جایی یا کسی با سایه نقش زمین می‌شویم در هم می‌پیچیم. سایه باید چند روزی بستری باشد در مغازه حسین موتوری و من هم که امشب مسافر تهرانم باید بستری خودم باشم...

دو) گیج، منگ، سردرگم، هپروت... اینها واژه‌هایی است که این این روزها شایسته‌ی آنم. و در این حالت خوب می دانم که باید از گرفتن هر گونه تصمیم تاثیر گذار و دست زدن به هر کار جدی خود داری کرد تا این نیز بگذرد. حداکثر در از انتخاب محتوای وعده‌های غذای روزانه و انتخاب بین وضعیت خواب و بیداری نباید فراتر رفت! کاش کسی پیدا بشود که مددی برساند تا بفهمم علت چیست. وگرنه علاج را که خودمان درش استادیم!

۲) - سلام! آقا این گوشی منه! کجا جا گذاشتم؟!
صدای ضعیف و خش‌داری از آن طرف خط جوابم می‌دهد که انداخته ام توی تاکسی. خدا خدا می کنم که شارژ گوشی‌ام که از سر تنبلی من از دیروز روی خط انتهایی مانده در دستان مرد تمام نشود. "همون‌جا که پیاده شدی میدون ده‌کده وایسا من تا ۱۰ دقیقه دیگه میام." طرف حدود نیم ساعت بعد ترمز می‌زند جلوی من. توی میدانی که حتی یک سانتی متر مربع سایه در آن پیدا نمی‌شود در موقعی از روز که آفتاب تابستان عمودی می‌تابد! 
و این مرحله دوم معطل شدن در گرمایی است که این روزها مثل سگ می‌افتد روی آدم! آن هم تنها به خاطر خوردن یک مهر اداره آموزش مرکزی روی یک برگه ی آ پنج! که سر جمع ۵ دقیقه هم طول نمی‌کشد.
(فلاش بک. دو ساعت قبل:)
- کجا می ری آقا؟
- دانش‌گاه 
-سوار اون سمند شو
و من اشتباهی حدود یک ساعت و نیم علاف، و هزار و دویست تومان پیاده می‌شوم به خاطر این‌که نمی‌دانسته‌ام خطی‌های مترو صادقیه واژه‌ی "دانش‌گاه" را معادل فلان واحد "دانش‌گاه آزاد" (علوم تحقیقات یا یه همیچن کوفتی!) می‌دانند نه "دانش‌گاه علامه طباطبایی"! برای این یکی باید بگویی "ده‌کده المپیک"! (گور به گور بشود این جاسبی!) 
کل مسیر برگشت را توی آیینه بغل تاکسی به خودم زل می‌زنم و من باب روحیه لبخند الکی تحویل می‌دهم و زیر لب می‌گویم: "حواست کجاست پسر؟!"

سه) حواسم جایی نیست. بی حواسم این روزها. مشکل همین است. حواسی نیست که بخواهد جایی یا پیش کسی باشد. الان یکی پیدا می‌شود و می‌گوید شاید چون کسی و جایی نیست که بخواهی حواسی پیشش باشد. و من تند جواب می‌دهم که نه! هست. ولی مشکل از جایی دیگر است. حالا این جای دیگر کجاست؟ اگر می‌دانستم که الان وضع این نبود!

گره

۳) وسط بازی استقلال. تله‌ویزیون زیرنویس می‌کند: بازی آلمان و اتریش. امشب ساعت ۲۳:۱۵ از شبکه سه.
... ساعت هشت و نیم است و من هی این کانال و آن کانال می‌کنم که... لعنتی! پس چی شد؟!...
(این وسط چه خوب شد در یک روز آلمان صعود کرد و استقلال‌مان قهرمان ‌شد... خیلی ماندگار شد این قهرمانی با پنالتی گیری‌های "وحید طالب‌لو"  و خداحافظی "داش علی منصوریان" و فوت پدر "مجتبی جباری" در روز قهرمانی و تولد پسرش (حالا می فهمم علت آن نگاه های او بعد از گل دوم را که توی جمعیت جای‌گاه ویژه به دنبال کسی گم می‌شد. نمی‌دانسته پدرش دیگر نیست.) و بازگشت با شکوه "ژنرال" بعد از یک فصل مزخرف با ناصر و فیروز و ادعا!)

چهار) حالا توی این اوضاع، امتحانات هم داریم! بدون هیچی! نه جزوه. نه کتاب. نه حضور درست و حسابی در کلاس. دریغ از یک کلمه درس خواندن در طول ترم. دانشجوی ترم آخر را چه به این کارها؟!
توی زندگی کمتر شده بود که حوصله‌ام از خودم هم سر برود! و امروز رفت! 
با این اوصاف حوصله ی پست گذاشتن می‌ماند برای کسی؟!

۴) - ممد! من می رم بیرون تا بانک و زود میام با هم ناهار بخوریم.
می گویم و می‌روم. غافل از اینکه...
- برو وبلاگت رو ببین! برات یه کامنت گذاشتم که هیچکی تا حالا برات نذاشته!
رسیده و نرسیده می پرم پشت میز و صفحه‌ی وبلاگ را باز می‌کنم و مواجه می‌شوم با : آنگاه که اخلاق در وجود آدمی بلوکه می شود!!!
یادم رفته بعد از گذاشتن پیوندهای روزانه جدید از بخش مدیریت خارج شوم! و تنها کسی که با من توی اتاق بود پی به این مسئله برد و...

پنج) لقد خلقنا الانسان فی کبد.

۵) همانا ما انسان را در سختی آفریدیم.

 

"اللهم انا نشکوا الیک... و ایاک نستعین!"

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 16:31  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

گربه ای که حیای باز بودن در دیزی رو نداره

 

 

از ............................

 

به آقا مهدی شیخ صراف گل:

می دونم با دیدن این مطلب شاخ در میاری که البته حق هم داری.

آخه مگه میشه آدم توی وب لاگش پستی رو ببینه و خودش خبر نداشته باشه؟؟؟؟

این دفعه خیلی مزاحمت نمیشم ولی دفعه بعدی که صفحه مدیریتت رو باز گذاشتی و رفتی کاری میکنم که ......

ضمنن عکس مشاهده شده گربه ایست که حیای باز بودن در دیزی رو نداره.

فقط یه راهنمایی میکنم که بفهمی کی هستم:

ظریفی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 13:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

مجله‌ي شهروند امروز جلويم باز است و دارم گپ و گفت اين مجله با عباس عبدي و سعيد حجاريان راهوادار تيم تركيه مي‌خوانم و توامان به صداي عادل فردوسي پور كه بازي تركيه-چك را گزارش مي‌كند گوش مي‌دهم. كم‌كم تُن صداي فردوسي‌پور بالا مي‌رود و فاصله‌ي اين دفعات هم كاهش مي‌يابد. بازي اواسط نيمه‌ي دوم است. مي‌فهمم بازي دارد به جاهاي حساس مي‌رسد. تركيه دو بر صفر عقب است و چيزي براي از دست دادن ندارد و همين‌طور بدون وقفه حمله مي‌كند. مجله را مي‌بندم و فقط بازي را تماشا مي‌كنم. به نظرم هر كس كه پانزده دقيقه‌ي پاياني بازي تركيه-چك را نديده دقايق هيجان‌انگيزي را از دست داده است. اين پانزده دقیقه‌ يكي از زيباترين و مهيج‌ترين دقايق از يك نمايش بازي فوتبال بود. جايي كه تركيه دو بر صفر عقب بود و ناگهان با استفاده از اشتباهات دروازه‌بان و كمي هم شانس موفق شد بازي را سه بر دو ببرد و به دور بعد صعودكند. واقعن لذت‌بخش بود. 
 
در ادامه، گزارش تصويري دوم رو آوردم كه هواداران تيم‌هاي مختلف هستند. گزارش تصويري رنگارنگي شده، قرمز، آبي، نارنجي، زرد، سبز. خيلي جالب شده خودم خوشم اومد از اين همه تنوع رنگ. عكس‌ها رو در اندازه كوچك گذاشتم كه راحت بارگذاري(لود) بشه.
در ضمن قهرماني استقلال را به همه استقلالي‌ها تبريك مي‌گم. فقط اين دفعه اسامي رو زود بفرستيد كه مثل سال قبل نشه.

ادامه‌ي مطلب را از دست ندهيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 0:23  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

گزارش تصويري از سرزمين بچه + ها!! (۱)

سرزمين بچه + ها

همان‌طور كه مي‌دانيد جام ملت‌هاي اروپا از چند روز پيش در كشورهاي سوئيس و اتريش شروع شده. سعي مي‌كنم چندتا گزارش تصويري جالب تا پايان اين بازي‌ها بگذارم.

ادامه‌ي مطلب را از دست ندهید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 11:9  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

مشهد الرضا-خرداد87


خـواهـــم كه در اين غم‌كده آرام بميرم
گـم‌نــام سـفـر كــرده و گـم‌نــام بميرم

كس نيست كـه آزاد كـند مـرغ دلـــم را
پر بسته و دل خسته در اين دام بميرم

من كـام دل از جلوه‌ي حُسن تو گرفتم
هــر چند در ايــن معركــه نـاكـام بميرم

 ياعلي مدد است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 20:50  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

مي‌خواستم توي اين پست سه تا جمله قصار بنويسم ولي يكي‌شون با اون نگاه معصومش گرفتارم كرد و شد يه شرح مفصل! يعني پُستي در دل پُستي دي‌گر متولد شد. خب اينم اون دوتاي ديگه:

۱۰۶۵. برای کسانی که تصمیم‌شان در سرنوشت انسان‌ها تاثير گذار است دعا كنيم تا خدا به راه راست هدايت‌شان كند.
۱۵۳۸. كسي كه غذا مي‌فروشد از گرسنه‌گي تلف نمي‌شود.



بعضي از اين جوك‌ها غير از وظيفه‌ي اصلي‌شان يعني خنداندن، جاي اندكي تامل دارند. مثل اين يكي:
يه روز يه... نه... يه بار يه ... بازم نه...
يه بار يكي از بندگان خدا رفت مشهد و آويزون پنجره فولاد و امام رضا كه يا امام غريب چرا من توي قرعه كشي بانك برنده نمي‌شم شما يه كاري بكن براي من و ... تا چندين شبانه روز كارش فقط همين بود، كلي نذر و نياز و ذكر و دعا و ثنا كرد تا برنده بشه. ولی هیچ نتیجه‌اي نداشت. تا اين‌كه بالاخره يه روز صداي امام رضا رو مي‌شنوه كه مي‌گه آخه آدم خوب اول برو يه حساب باز كن بعد بيا اين‌جا گريه زاري كن و درخواست كن كه برنده بشي.
خيلي از ما هنوز حساب باز نكرده انتظار داريم كه توي قرعه‌كشي برنده بشيم.
به قول يكي از علما (كه چند وقتي‌ست شهيد شده‌اند)، عاقلان دانند.


پ ن:
اول-
 اين‌جا را بخوانيد و اگر كمكي از دستتان بر مي‌آيد انجام دهيد(لطفن!)

دوم-
حيفم آمد اشاره نكنم كه اين پست چاي‌نبات كه مهدي نوشته، در روزنامه جهان‌فوتبال شنبه يازدهم خرداد صفحه نهم چاپيده شد تا بالاخره فرياد اعتراض ما به يك جايي برسد.
جناب شيخ، ورزشي‌نويس هم شُديد، جناب شيخ مبارك باشد جناب شيخ. (حيف كه علامت شيطونك نداردجناب شيخ)

سوم-
بعد از اين‌كه مجلات هم‌شهري جوان و شهروند امروز مصاحبه‌هايي از رضا اميرخاني چاپيدند روزنامه تهران امروز هم در ضميمه شنبه يازدهم خرداد خود، به اين عمل مبادرت ورزيد. متن مصاحبه را از وبلاگ مصاحبه‌كننده در اين‌جا بخوانيد.  

چهارم-
انساني با ديدگاه خاص مي‌تواند يك وب‌لاگ ارزش‌مند داشته باشد... وب‌لاگ موفق(مثل اكثر وب‌لاگ‌هاي موفق ايراني) لازم نيست حتمن حجم زيادي ترجمه داشته باشد. اين وب‌لاگ تقريبن هميشه از خودش مي‌نويسد...
قسمتي بود از پست يك وب‌لاگ كه به نظرم نوشته‌هاي خوبي دارند. متن كامل را در اين‌جا بخوانيد.

يا علي مدد است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت 1:55  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

آمده بودند که بمانند...

عملیات بیت المقدس / عکس: کاظم اخوان
خرم شهر / عملیات بیت المقدس / عکاس: جاویدالاثر کاظم اخوان

۱) آنجا را مال خودشان می‌دانستند. اسمش را گذاشته بودند "مُحَمّره". "خرم‌شهر" را که پس گرفتیم، بیش‌تر معلوم شد چه‌قدر به آن دل بسته بودند. رزمنده‌گانی که روز سوم خرداد ۱۳۶۱ وارد شهر می‌شدند، لازم نبود به عربی وارد باشند برای فهمیدن معنی دست‌خط‌های عراقی نقش بسته روی دیوارها که نوشته بود: "جئنا لنبقی". یعنی: آمده‌ایم که بمانیم...


۲) این فایل مکالمه بی‌سیم بین شهید احمد کاظمی (فرمان‌ده فقید نیروی زمینی سپاه) و سردار غلام‌علی رشید (جانشین فعلی رییس ستاد کل نیروهای مسلح) در مراحل پایانی فتح خرم‌شهر است. شنیدنش لطف و شیرینی عجیبی دارد. ما هم در ثواب لبخندهای‌تان شریک!


۳) "...محمد شروع کرد قدم زدن کنار مقر. چشم‌هایش از زور خواب باز نمی‌ماند. چاره‌ای نبود. یک نفر باید بیدار می‌ماند. تکیه داد به دیوار. بی‌سیم توی دستش بود. نفهمید چه‌قدر گذشت. پشتش روی دیوار سر خورد. از خواب پرید. همان‌طور ایستاده خوابش برده بود... نمازش را خواند. سلام نماز را که داد٬ همان‌جا کنار دیوار خوابش برد. هنوز چشم‌هایش گرم نشده٬ صدای تیربار بیدارش کرد. نمی‌دانست باید کدام طرفی برود. گیج گیج بود. کمی طول کشید تا تشخیص بدهد کی به کی است. صدای رگ‌بار از ردیف جلویی خانه‌ها می‌آمد. رفت آن عقب٬ جایی که بچه‌ها خوابیده بودند. همه بیدار شده بودند. از پنجره به ساخت‌مان روبه رو نگاه کرد. آدم‌های توی ساخت‌مان جلویی همه لباس تکاورها تن‌شان بود. فکر کرد خودی هستند که جهان آرا فرستاده کمک. دستش را از پنجره برد بیرون.
- "نزنید! بچه های خودمونن."
با تیربار زدند سمتش. تکه‌های سیمان نزدیک دستش کنده شد پرت شد هوا. زود دستش را کشید تو. از پشت پنجره آمد این طرف.
-بچه‌ها عراقیان. پاشید..."

خرم شهر دو جنس حماسه دارد، با بیش از یک سال فاصله. مقاومت، و آزادی. "اشغال، تصویر سیزدهم" سیزده روایت از ۴۵ روز مقاومت پیش از اشغال خونین شهر است. این هم تکه ای از همین کتاب بود که محمد رضا ابوالحسنی در آن به عنوان اولین کتابش انصافا روایت و مستند و جذابی از آن روزها ارائه کرده که برازنده‌ی انتشارات روایت فتح است. موقع خواندن کتاب احساس می‌کنی همان‌جا هستی و تمام اتفاقات را زندگی می‌کنی. درست مثل ساکنین آن روزهای شهر جنگی...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 14:55  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

حمله
عکس از آرشیو چای نبات

 

ما یک کشور صلح طلب هستیم.

ما به هیچ کس حمله نمی‌کنیم. مگر اینکه مورد تجاوز قرار بگیریم.

هرکس قصد حمله به ما را نداشته باشد لازم نیست از ما بترسد.

هر کس سعی کند خود را در مقابل ما تجهیز و محافظت کند، یعنی از ما می‌ترسد.

هر کس از ما بترسد، یعنی می‌خواهد به ما حمله کند.

پس ما به هر کسی که خود را برای دفاع آماده کند حمله می‌کنیم!

 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 0:38  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

محمد رضا ساکتاین یادداشت متعصبانه و پر از کنایه! و (در بعضی مواقع) طنز، صرفن واکنش ساده یک طرف‌دار به شدت متعصب است به جریان رسانه‌ای که بعد از صحبت‌های محمد رضا ساکت در برنامه‌ي ۹۰ در مطبوعات ورزشی علیه او به راه انداخته‌اند. جرقه‌ی اصلی که امروز موجب نگارش این یادداشت شد این مطلب نامربوط روزنامه دولتی ایران ورزشی است با تیتر: "جام رابه اصفهان برگردانید!".
شایان ذکر است که طرف‌دار متعصب و سراپا احساساتی مذکور نه تنها بی منطق که بی ادب نیز هست! پس توی کامنت‌دانی خودتان را خسته نکنید.

 

 

 

 

 

 

 آقای ساکت! شما متهمید

آقای ساکت! شما طی همین چند سال در فوتبال ایران گناه‌های زیادی را مرتکب شده‌اید! گناه‌های بزرگ! تقصیرهای نابخشودنی! که خیلی از آن‌ها را هیچ طور نمی‌شود پاک کرد!

بزرگ‌ترین گناه شما این است که...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 23:24  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |