به نام خداوند بخشنده مهربان
توي اتوبوس نشستهام و اين وسيله نقليه بزرگ همگاني در اين ترافيك خستهكنندهي آخر سال با حركت لاكپشتياش راه خود را از بين ماشينها باز ميكند. دوتا پسربچه روبهرويم نشستهاند و يك كيسهي نايلوني سفيدرنگ بزرگ پر از تبليغات يكي از كانديداها جلويشان است و آهسته با هم صحبت ميكنند. پيرمردي كه كنارم نشسته ازشان ميپرسد: چقدر گرفتيد براي تبليغات؟ به هم نگاهي ميكنند و يكيشان جواب ميدهد: هر هزارتاش چهارتومن. از كجا؟ از يه آقايي توي چهارراه تختي. هيچ حرفي نميزنم يعني اصلن حال و حوصله ندارم. فقط با نگاهم همراهيشان ميكنم. توي دلم ميگويم سرتان كلاه گذاشته، نرخ پخش تراكت براي هر هزارتا شيش تومنه! دوتومن گذاشته توي جيب و خودش را از شر پخش اينها راحت كرده. توي همين فكر هستم كه پيرمرد با حرفش فكرم را تاييد ميكند: توي انتخاب رئيسجمهوري، براي هزارتا ده تومن ميدادن. دوباره پسرك جواب ميدهد خب رئيسجمهوري خرجش بيشتره و با هم ميخندند. -خب حالا چه جوري پخش ميكنيد؟ -ميريم دم يكي از اين مجتمعهاي مسكوني. ياد اون جوكي ميافتم كه يه اصفهاني صد هزارتا صلوات نذر كرده بود ميره استاديوم آزادي ميگه محمدياش صلوات. - حتمن اضاقههاش رو هم ميريزيد توي جوب. - نه آقا. بالاخره بايد همهشو پخش كنيم تا حلال باشه. انشاالله زود تموم ميشه. با هم كه پخش كنيم زود تمومش ميكنيم و يكي از كاتالوگها را بيرون ميآورد و ميدهد به پيرمرد و يكي ديگر را هم به من، براي اينكه كمكي كرده باشم تا زود تمام كنند ميگيرم...
به نام خداوند بخشنده مهربان

عكس از آرشيو چاينبات
در شهر چه خبر است؟ گوش كنيد... نه به دقت گوش كنيد... صداش داره مياد...
نه... اشتباه كردين... بهار رو نميگم كه. دوباره گوش كنيد...
هزار كيلو منزل مسكوني، شصتاد باب شمش طلا، هزار و خردهاي اوتول آخرين سيستم، هزاران متر سفرهاي زيارتي و... به پاس قدرداني از شما. يا به پاس نيات خير شما. چه فرقی میكنه، يه چيزي توي اين مايهها. البته هر چقدر حساب شما پربارتر باشد نيت شما خالصتر ميشود. اگر هم پولي در بساط نداريد برويد با خدا لابي كنيد كه اينروزها براي بعضيها حسابي جواب داده!
چه جورکي با خداوند یکتای بیهمتا، لابي كنيم؟
به نام خداوند بخشنده مهربان
بالاخره پس از كش و قوسهاي فراوان بر روي خركِ دارْحلقه! و بعد از اينكه آقاي عليآبادي و كفاشيان و اعوان و انصار مدتها همه مردم رو عضو كردند(عضو باشگاه اسگلها) بالاخره انتظارها به سررسيد و علي دايي سرمربي تيم ملي شد! (احتمالن طي اين هفته، هزار و هفتصد و نود و نه بار اين جمله را شنيدهايد!). اينجاست كه حضرت شاعر ميفرمايد: آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم. مربي در كوزه و ما دنبالش ميگرديم علي دايي در خانه و ما گرد اسپانيا ميگرديم.
ياد يكي از قسمتهاي كارتون پلنگ صورتي افتادم كه چند نفر توي يه جزيره بودند و هيچ غذايي پيدا نميشد، الا يك تكه استخوان كه وقتي آن را ديدند به روشهاي مختلف سعي كردند كه از چنگ هم در بياورند ولي در نهايت با همهي تلاش و دوندگي و ... استخوان نصيب تمساحي شد كه توي مرداب خوابيده بود و همه دست از پا درازتر برگشتند.
راستي عجب دنياي كوچيكيه! دو سال پيش با اون وضعيت از تيم انداختنش بيرون بعد هم حالا شد سرمربي. همونايي كه بهش بياحترامي كردن و يا بهش پاس نميدادن يا كلن ميخواستن خرابش كنند، حالا بايد زير نظرش كار كنند.
دلم براي افشين قطبي هم سوخت. اين جوري بازيش دادن. بهتره گل بگيرن در سازمان و فدراسيون و ... را. ديگر دارد حالم از اين فوتبال به هم ميخورد. از عليآبادي متنفرم.
خيلي حال كردم اون شبي كه توي برنامه نود هيچ كدامشان از پس صفايي فراهاني بر نيامدند.
سيبهاي نيمخورده

لطفن بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...
۱۹) ... هنوز هر وقت من را میبیند بهم میگوید: "تو مثل فاحشه ها میمونی! هر جا که میری میشناسنت! هر شب هم یه جا میخوابی!"
۱۵) ببین! گیر نده! امشب را بی خیال شو! بگذار راحت حرفم را بزنم. بگذار هر خری هر برداشتی میخواهد بکند. بگذار به حساب ناخوشی و این حرفها یا هر کوفت دیگری که دوست داری. اصلن به کسی چه ربطی دارد. به تو هم! هر فکری میخواهی بکن! اینجا را هوا کرده ام برای همین که هر چه خواستم بگویم. مخاطب این حرفها کسی است که نخواندشان...
۱۸) من شاعری نمیدانم. از اولش هم غلط کردم آن چارتا بیت و مصرع را سر هم کردم. ولی حرف زدن خوب بلدم. شعر خواندن هم. فحش دادن هم همینطور! کاش دیروز استادیوم بودم تا هر چه دلم میخواهد داد بزنم و هوار کنم سر داور و مربی و بازیکن و چمنهای بی زبان استادیوم... توی این مملکت تنها جایی که میتوانی فارغ از هر چیزی (تا کید میکنم هر چیزی)، راحت هر حرفی را بزنی و به جایی و کسی بر نخورد و بلایی سرت نیاورند همین استادیومها است. راستی! مگر شاعرها استادیوم هم میروند؟!
۰) دوست دارم "کیتون" "مظنونین همیشگی" از توی فیلم بیاید بیرون، یقهی پالتویش را صاف کند، رو به رویم بایستد، کاملا مردانه و پر غرور توی چشمهای هم نگاه کنیم. بعدش با هم برویم سر یک میز توی کافه خلوت کنار بزرگراه بنشینیم و سر صحبت را باز کنیم و برایش کلی حرف بزنم...
۷) رفته بودم سفر. یک جای دور. جاهای پرت و پلا. وسط یک جزیره. جایی که هنوز مردمش یادشان نرفته آدم اند. با چند تا دوست که آنها هم معنی رفاقت را حالیشان است. برای رسیدن به جزیره باید از آب بگذری. وقتی رسیدی هم خیالت راحت است که دورتا دورت آب است و آب. آب، آدمها را زلال می کند. اصلن زیاد که کنار هر چیزی باشی دلت شبیه همان می شود. کوه، استوارش می کند. دریا، وسعتش می دهد و صاحبش می شود دریا دل. کویر سرسختش می کند و جنگل تو در تو. کاش می شد کنار آسمان زندگی کنم. توی افق. آن دور دست ها. همان جا که زمین و آسمان به هم می رسند. آن وقت می توانستم عصرها توی آسمان قدم بزنم...
۱۲) تو هم اگر مثل من چند ساعت پیش توی خیابان از سر حواس پرتی پیشانیات خورده بود به میلهی داربست انتخاباتی یک مشت دزد کیسه دوختهی شیفتهی خدمت(!) و درد توی کله ات میپیچید به هذیان گویی میافتادی. کاش قهوهخانهها شبانهروزی بودند تا بیرون نمیآمدم و امشب را تا صبح مینشستم و دود تنباکوی رد شده از آب را که از سینه ام بیرون می آید و مثل فکر و خیال توی هوا چرخ میخورد و آرام محو میشود را نگاه میکردم.
۵) بلیط اصفهان را برای ظهر بیست و چهارم همین برج گرفتم که مجبور نباشم توی آن فضای لجن گند گرفتهی سیاسی شهرم رای بدهم. هیچ توصیهای هم ندارم برای رای دادن. برای هیچ دار و دستهای سینه نمیزنم. مذمت کسی را هم نمیگویم. من یک دلخوشی دارم که همان "احمدی نژاد" است. بگذار تمسخر کنند. بگذار فحش بدهند، سنگ اندازی کنند، بگذار هر تیتری میخواهند بزنند. بگذار دشمنیشان را هر جور میخواهند نشان دهند. تویی که نباید راه را گم کنی. تویی که باید راه را باز کنی. حتی اگر موقع رد شدن از همان راه به تو لگد بزنند...
۱)
آری همه عشاق ز ما بوده و هستند
پیمانه شکستند که پیمان نشکستند
۲) دل است دیگر، دیوانه میشود. اگر وقت و بی وقت حالیاش می شد که اسمش دل نبود. بغض که بخواهد بشکند دنبال بهانه میگردد. یک آهنگ، نوا، صدای یک نفر، استشمام یک بو، دیدن یک منظره... ولی وقتی شکست نباید جلوی اشک را گرفت. این بار شب، وسط جاده...
۱۷) امیر قادری راست می گه. من مطمئنم. "یه روز حال همه مون خوب می شه..."
۱۴) می گفت اگه "هاشمی شاهرودی" را ببینم (درباره ی قوه قضاییه) فقط بهش می گم:
"هر چه بگندد نمکش می زنند
وای به روزی که بگندد نمک"
و این روزها بوی نمک گندیده بد جور همه جا را برداشته...
۲۰)
- اگه بهت بگن دنیا رو رنگ کن چه رنگی انتخاب میکنی؟
- سفید. همه جا رو سفید میکنم.
- نه. سفید زود کثیف می شه. آدمای بد لگد مالش میکنن.
- خوب خودت چه رنگی میزنی؟
- آبی.
- چرا؟
- چون آسمون و دریا قبلن رنگ شدهن!
۶) من امشب پر از دیالوگم. دیالوگهای ناب، که در هیچ فیلمی ندیدهای و توی هیچ رمانی نخواندهای. حیف نیست که مخاطبش تو نباشی؟ برای یک ابر هیچ چیز بد تر از این نیست که جایی برای باریدن نداشته باشد.
۱۱) چقدر قشنگ بود "چیلدرن آو من". چه نگاه تازه ای بود به آینده. نوای سحر آمیز گریه نوزاد را چه با شکوه آورده بود. برای سالم بیرون آوردن یک مادر و بچه از میان حادثه و جنگ حتمن حمایت یک مرد لازم است. حتی اگر بچه اش حرام زاده باشد! و این را همسر آن مرد چه خوب فهمیده بود قبل مرگش.
۳) میگفت نوشتن یک جور "شهوت" است. وقتی میبیند بدجور به نوشن افتادهام باز هم میگوید. و حالا دیگر نوشتن هم ارضایم نمیکند. شاید هم ایراد از جایی دیگر است. نکند مثل غذای خوابگاه توی قلمهایمان کافور ریخته باشند؟
۸) خوب است که موبایلم مدتهاست بیاعتبار مانده. اصلن هم خیال شارژ کردن ندارم. تنهایی عالمی دارد. همین غنیمت است که با دیدن هر مهر و محبتی مجبور نیستم به این فکر کنم که دیگر چه دسته گلی به آب داده شده. برایم فرقی نمیکند. "یا تو، یا هر خر دیگه!"
۱۳) "بازم يه پيغام ديگه از علي بدبخته، علي تنها، علي پرغم، ريختن تو مجلس زدن سازمو شكستن، دستمو چلاغ كردن، مهم نيست...دنبال اون پماد ساليسيلات ميگردم كه تو بعضي وقتا رو دست و پاهام ميماليدي، كجاست؟ مهم نيست...همه اين حرفا بهانه است، بهانه هاي عاشقانه است، اما تو كوه درد باش، طاقت بيار و مرد باش..."
"سنتوری" را دیدم. برای بار چندم. بماند که من همان سال توی جشن واره دیدمش. این هم می رود جزو دق و دلی های ما که این فیلم را نگذاشتند روی پرده ی سینما ببینیم. و جزو اتفاقاتی که به حقیقت نپیوست اینکه رکورد فروش در دست یک فیلم جدی باشد نه یک طنز رو حوضی جلف به اسم "اخراجی ها" ساخته ی آن شومن ریشو! امیر جلالی در این یادداشت. چه خوب فهمیده بود فیلم را. گفته بود "باید عاشق سنتوری شویم" و من میگویم تا عاشق نشده باشی سنتوری را نخواهی فهمید.
رفیق من، سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها...
۴) "تنها دو بار زندگی میکنیم" بهنام بهزادی را کنار خودش دیدیم. بعدش هم گپ و گفت. عالی بود. از معدود فیلمهای خوب جشنواره امسال. یک فیلم شسته رفته. بدون هر گونه اضافات و افاضات الکی. چقدر حرف داشت کارگردانش. چه مرد متین و با شعوری بود. میفهیدمش. سخت است که برای گفتن حرفت مجبور باشی قبلش برادریات را ثابت کنی، آن هم به یک مشت مدیر نفهم! امیدوارم مجوز اکران بگیرد.
۱۶) میخواهد برگردد اصفهان. از در که میرود بیرون دوباره بر میگردد و عمیق نگاهم می کند. انگار تمام دغدغههایش را میبینم و انگار که تمام حرفهایم را میداند. میگوید "خیلی عقبم مهدی!". فقط نگاهش می کنم. بهترین زبان زندهی دنیاست این "نگاه". من عقب نیستم. ولی خیلی کار دارم. به اضافهی اعتماد به نفس و امید. ولی میترسم... سخت میترسم. از چه؟ نمیدانم.
۹) خیاط افتاده توی کوزه. ما خودمان همیشه به همه گیر میدهیم که چرا به روز نمیکنید. حالا باید جواب پس بدهیم. به امید جواد نشستن هم فایده نداشت. بیا این هم پست. "تمام شب به روزم من!" حالا که خواندی بگو. بهتر نبود به روز نمیشدم؟
به نام خداوند بخشنده مهربان

ميگفت: اين حقيقت است كه از دل برود هر آنكه از ديده برفت...
عجب راست ميگفت...
جشنوارهي فجر، برلين و... اسكار هم كه تو راهه... بهترين بازيگر زن فجر، بهترين بازيگر مرد برلين، افتتاح سينما آزادي، تكثير غير قانوني سنتوري و... چقدر آخر سالي اخبار حواشي سينما زياد شده...
ميگفت: سينما با تمام عظمتش سيو پنج ميليمتر بيشتر نيست!
گمشده در دالان ترديد با چمدان خالي
قرار بود در اين پست، براي فيلم "به همين سادگي"(بهترين فيلم جشنوارهي بيست و ششم فجر) يادداشت مفصلي بنويسم ولي از آنجايي كه فيلم را نديدهام، يادداشتم تكرار حرفهاي ديگران ميشد.
در نقدهايي كه از اين فيلم خواندم اين نكته برايم جالب بود كه قبل از ساخته شدن اين فيلم، اكثر كارگردانان سينما كه فيلمنامهي فيلم را خوانده بودند ساخت چنين فيلمي را يك «سقوط آزاد» ميدانستند و يا شخص ديگري هم كه به ميركريمي گفته بود: "ساختن اين فيلم مانند اين است كه لبهي پرتگاه ايستاده باشي و تنها شانسات اين است كه وقتي به پايين پرت شدي بال در بياوري".
با همه اين توصيفات در نهايت اين فيلم سه تا از سيمرغهاي اصلي جشنواره را درو كرد.(بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر نقش اول زن).
يادداشتي از رضا ميركريمي(كارگردان فيلم):
به نام خدا. به همين سادگي صبح پا ميشي يكهو دلت ميگيره. واسه چي. واسه همهچي و واسه هيچچي. به همين سادگي يه روز آرزوهاي معصومت قد علم ميكنن ميون شاخههاي عمرت و ميگن پس ما چي شديم؟ تو دلت ميگيره، مگه ميشه به همين سادگي اشكاتو با كسي قسمت بكني؟ مگه ميشه خوابِ تنهاييِ دلتو واسهي كسي تعبير بكني؟
به همين سادگي دلتنگيهاي سكوت، يه تبِ تند ميشن و پچپچههاي هذيون، ميگن برو، تو چرخ ميخوري ميون موندن و رفتن. به همين سادگي گم ميشي تو دالونهاي ترديد، سايهاي ميگه، همهچي خوبه، قرصاتو خوردي؟ به همين سادگي همه خوابن و تو با چمدوني خالي بيداري.
ما هويج نيستيم!
...
بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...