تبليغاتX
چای ‌نبات
 

Exclusive Chai Nabat 

 ۲ Khordad Party !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/31ساعت 12:25  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

سلام جواد عزیز!

نمی دانم از کجا باید شروع کنم. یا اینکه اصلن از کجا می شود شروع کرد و اینکه آیا اصلن می شود شروع کرد؟... شرمنده! آخر شب است و من هم خسته تر آن که بتوانی فکرش را بکنی به قول یک عزیز شده ام مثل گوجه ای که ماشین از رویش رده شده باشد! شام امشبم که تن ماهی و نان بوده خورده ام و بعد از مدتها نشسته ام پای اینترنت ای دی اس ال، سیاوش قمیشی هم دارد برای خودش (و من) (به صورت آن لاین) می خواند... چشمای منتظر به پیچ جاده... دلهره های دل پاک و ساده... پنجره ی باز و غروب پاییز ... نم نم بارون تو خیابون خیس... حتی اینکه چه شد به اینجا رسیدم که برای تو بنویسم هم خودش داستانی دارد. فقط تنها چیزی که وادارم می کند به نوشتن و باز نگه داشتن این پلکهای سنگین این است که چند روز از سال روز تولد چای نبات گذشته و با وجود اینکه از یک ماه قبل (بلکه بیشتر) به فکر این روز بوده ایم هنوز کاری نکرده ایم برای این بچه که الان دیگر یک سال را تمام کرده و الان رفته توی دوسال، غیر از لباسی که خیاطش مهدی ملکی فر بوده آن هم هنوز به پرو و اصلاح و تکمیل نیاز دارد.

رسم نیست و درست هم نیست طولانی نوشتن در اینترنت. احتمالن هیچ کس هم پیدا نشود که تمامش را بخواند  ولی تو بخوان! برای تو نوشته ام.
پس همین اول بگویم که بگذار هرچه می خواهم روده درازی کنم و بگذر از من به این خاطر. تازگی ها اعتدالم را از دست داده م در همه چیز، حتی در نوشتن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/30ساعت 2:40  توسط محمد مهدی شیخ صراف 

سلام

البته بر همه ما واضح و مبرهن است که باید تابستان خود را به گونه ای خیلی باحال بگذرانیم تا وقتی اول مهر با موضوع تازه و جذاب "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" مواجه می شویم مثل آهو توی گل نمانیم. به همین دلیل من (که مهدی شیخ باشم) و جواد و پسرخاله فعالیت های جذاب و متنوعی را در تابستان انجام می دهیم که یکی یکی آنها را شرح می دهم:

تماشای تیلیویزیون:

یکی از کارهایی که ما در تابستان بسیار انجام می دهیم و سولاخ های اوقات فراغتمان را با آن پر می کنیم تماشای برنامه های بسیار جذاب و دیدنی تلویزیون است که سه ماه تمام ما را میخکوب می نماید و کم می ماند که نگذارد به سایر برنامه های تابستانی مان برسیم.
خوبی تماشای بعضی کارتونهای تلویزیون این است که آدم فکر می کند هم سن بابایش می باشد. مثلا وقتی کارتون سرندی پیتی می گذارد یادت می افتد خیلی کوچک بودی که آن را دیده ای و خاطره های قدیمی ات تازه می شود. بابایت هم خاطره هایش تازه می شود و می گوید وقتی خیلی کوچک بوده آن را دیده، برای همین یک لحظه اشتباهی فکر می کنی که جفتتان در یک زمان خیلی کوچک بوده ای در حالی که سیستمش اینجور نیست!
به علاوه این کار تلویزیون یک جور حمایت از آثار باستانی می باشد. زیرا یک بار بابا بزرگ گفت که او هم وقتی خیلی کوچک بوده کارتون سرندی پیتی را دیده که نشان می دهد این اثر باستانی تقریبن از زمان اشکانیان تا به حال سالی یک بار پخش شده است.

البته تلویزیون برای ما برنامه های زیبای دیگری هم دارد که در آنها مجری ها کنار یک عروسک بد ترکیب کج و کوله دو ساعت می ایستند و با ما بچه ها مثل منگول ها حرف می زنند که خداییش اگر ما با گربه همسایه مان اینجوری حرف بزنیم چنگولمان می کشد!

کلاسهای آموزشی تفریحی:

یکی دیگر از فعالیتهای تابستانی ما رفتن به کلاسهای آموزشی است. من و جواد و پسرخاله آلوده به انواع استعدادها هستیم که فقط باید شکوفه کنند. به همین علت هم مامان هایمان اسممان را در هفت هشت تا کلاس مختلف می نویسند  تا به بچه های محله ی جعده گودالی ثابت شود ما نابغه می باشیم. من بسیار خوشحال می شوم وقتی تابستان به پایان می رسد و دیگر فقط باید به مدرسه برویم و می توانیم نه ماه نفس راحت بکشیم!
باباهایمان هم نفس راحتی می کشند زیرا دیگر لازم نیست عصرها اضافه کاری کنند تا شهریه کلاس ما را بدهند. اکنون من و جواد و پسرخاله قهرمان فوتبال،شنا، تکواندو، استاد طراحی،  قاری قرآن، استاد و نوازنده ماهر پیانو و... گشته ایم  که میم.پسرخاله از طریق این آخری پول هم در می آورد زیرا حاج نصرالله هر شب پانصد تومان به او می دهد که توی خانه پیانو نزند. تازه جواد زبان انگلیسی را هم مثل بلبل حرف می زند. یعنی دقیقن همان قدر که یک بلبل انگلیسی حالی اش می شود!

مسافرت:

شاعر گفته است بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
بابا می گوید شاعر بیخود نموده که گفته. لابد آن زمان خرج هتل و شام و نهار و بلیت اتوبوس نداشته والا عوض پختن، کباب می شده و می سوخته. ما در تابستان به یکی از شهرهای ساحلی شمال سفر می کنیم . آنجا مسافران تابستانی سطل های زباله را بسیار نظیف و بهداشتی نگه داشته و در عوض ساحل را با پوست باقالی پخته و چوب بلال مزین می کنند. به نظر من تقصیر شهرداری آنجاست که روی سطلها می نویسد "شهر ما خانه ما". ولی آنجا که دیگر شهر ما نبود!
به دلیل آنکه باباهایمان تمام حقوقشان را صرف کلاسهای ما می کنند و پول هتل ندارند ما شبها دویست و سه نفری در یک چادر می خوابیم که البته دویست تایمان پشه هستند. اگر به پوست دست و صورتم دقت کنید بخش کوچکی از خاطره های آن شب را به صورت لکه های قرمز می بینید و بخش بزرگ خاطرات خوش را هم بهتر است بی خیال شوید و نبینید چون باید لباسم را درآورم که خیلی ضایع می باشد.
در ساحل مسافران از آب دریا بسیار استفاده می کنند. خود من یک بار دیدم خانمی بچه اش را رو به دریا نگه داشته بود. اولش فکر کردم می خواهد به او شنا یاد بدهد، بعد متوجه شدم دارد از آب دریا استفاده می کند. البته به عنوان مستراح! بسیار ناراحت شدم زیرا در یک فیلم دیده بودم که فردی کنار ساحل ایستاده بود سپس کوسه بزرگی کله اش را از آب بیرون آورد و او را خورد. اگر اینجا هم خدای نکرده چنین اتفاقی بیفتد تصور کنید کوسه بیچاره باید چی بخورد؟ آخر او چه گناهی دارد؟

بقیه فعالیتها:

یکی دیگر از برنامه های تابستانی ما خواندن و دادن امتحانات شهریور ماه است. از آنجایی که معتقد هستیم باید پایه های درسهایمان قوی گردد هرسال خرداد ماه چند تا درس را می آفتیم تا شهریور دوباره بخوانیم و پایه مان قوی شود. بابا وقتی خرداد کارنامه من را دید گفت: "پسرم بس است تو الان دیگر می توانی روی پایه هایت برج میلاد بنا کنی!"
رفتن به سینما به صورت گله ای با بر و بچ و خوردن ساندویچ ژامبون به همراه چیپس و دلستر و بی تربیتی فیل و  گفتن جوک و شکستن تخمه و دست به دست کن برسه به دیوار(!) و... هم هست که خیلی خوب است.

ما بسیار کارهای دیگر هم در فصل تابستان انجام می دهیم که اینجا جایش نیست برای نوشتن. امیدوارم تابستان خوبی داشته باشید و به همه شما خوش بگذرد.

راستی! چای نبات یک ساله شد.
منتظر پست ویژه یک سالگی به همراه قالب جدید که ویژه چای نبات طراحی شده باشید...

علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/23ساعت 2:38  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالخلاق

سلام:
براي خودم... براي خودت.
از اسم سرفصل مشخصه كه چي مي خوام بنويسم؛
اول: براي خودم.
دوم: اگه شما هم خواستيد براي شما.

اين پست(براي خودم ... براي خودت) يه مدتي مهمون وبلاگ چاي نباته و موضوعش، درد و دل هاي صميمي و داستان ها كوتاه خودمونيه و همين طور چيزهايي كه تو زندگي با اون سر و كار داريم ولي بهشون اهميت
نمي ديم.
در واقع يه نگاه متفاوت به رابطه با معبود يكتا و يه جورايي رابطه عشقولانه با خدا...
و البته اميدوارم كم و كيف اون رو بر ديده ي زيباي خود ببخشيد.

دوستتون دارم قربون همتون.
م. پسرخاله


***
باز هم سرت را بالاي ستاره مي گيري؟
پشت اين آسمان، آسماني ديگر است،
باز هم پر از ستاره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 23:52  توسط نویسنده میهمان  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

         تماشاچيان آلماني

 

بالاخره تيم آلمان هم به يه جايي رسيد تا اين جوون(مهدي شيخ)  آرزو به دل نمونه.

انتقادي كه ميشه از پخش بازي آلمان و پرتغال كرد و آن را به كل بازي هاي جام جهاني و در نگاهي كلي تر به تمام پخش هاي زنده مسابقات ورزشي تعميم داد، نحوه سانسور حاشيه مسابقات ورزشي است كه يه چيزي تو مايه هاي اسكي رو اعصابه.
فصل تابستانه، هوا گرمه و اكثر تماشاچي ها پوشش مناسبي ندارند. (آدم كه گرمش باشه كه نميره پالتو پشمي بپوشه، تا جايي كه امكان داره از حجم لباسش كم مي كنه)
بازي فوتباله، پر از شور و هيجانه، جماعتي جو گير تر از تماشاچي فوتبال هم سراغ نداريم. خب بالطبع ممكنه تيم محبوبشون گل هم بزنه و يه سري حركات موزون و عير موزوني انجام بدن.

ما هم دوست نداريم در يك رسانه ي عمومي با طيف وسيع مخاطب، صحنه هايي نشان داده بشود كه از ديدگاه تربيتي نا مناسب است.
 
                          گل سوم آلمان

ولي چيزي كه قابل تامله اينه كه با بد سانسور كردن اين نظريه رو هم زير سوال مي بريد نمونه بارزش صحنه گل سوم تيم آلمان به پرتغال بود. تا كات شد گفتم يا جد سد مرتضي يعني كي ميتونه باشه اين وقت شب؟ يعني چه صحنه ي وحشتناكي بوده كه قبل از اينكه اون بنده خدا بشوته سانسور شده و به خاطرش گل رو نشون ندادن؟ آيا شوت پشت محوطه جريمه هم به ليست ممنوعات اضافه شده؟
بعد ديديم نه بابا اين خبرا نيست بازيكن گل زده پيراهنش رو در آورده (چيزي كه بارها تو ليگ خودمون اتفاق افتاده) تازه در اين قسمت سانسورچي بسيار افتضاح كار كرد يعني صحنه اي كه بايد مي ديديم (صحنه گل) رو نديديم و صحنه اي كه قرار بود نبينيم (صحنه اي كه بازكن پيراهنشو در مياره) رو ديديم!!! گزارشگر هم كه وارفت و پيش بيني كرد كه توپ گل شده! واقعا شاهكار بود.

اگه بدن بازيكن نبايد نشون داده بشه پس چرا فقط مختص مسابقات فوتباله. پس مسابقات كشتي و شنا و واترپولو و كلا ورزشهاي آبي چرا اينطوري نيست؟ يعني فقط فوتبال اشكال داره؟
عجيبه

يا نمونه ديگه اينكه تو يكي دو تا از مسابقات جام جهاني ، تصاوير مربوط به تماشاچيان فينال جام باشگاه هاي اروپا به جاي تصوير تماشاچيان مربوط به اون مسابقه پخش شد.
اين جوري به شعور بيننده توهين مي كنيد.
ضمن اینکه  تصاوير حاشيه بازيها در سايت هاي اينترنتي قابل دسترسيه.
شما كه اينقدر حساسيت داريد يه نامه به فيفا بفرستين و درخواست كنيد بازي ها در فصل زمستان انجام بشه تا خيال همه راحت بشه.

در پايان جا داره  از استكبار جهاني علي الخصوص امريكاي جنايت خوار به خاطر عدم برگزاري مسابقات در ايام فاطميه (هفتم و هشتم تيرماه)تشكر كنم. اجركم عندالله و اميدوارم ايتاليا قهرمان بشه.

يا علي مدد است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/18ساعت 5:58  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان




روز دوشنبه بود،
شايد هم پنجشنبه.
به پرونده ام نِگَريست
و سپس گِريست.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/17ساعت 3:11  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

امروز...نه! دیروز که باهات حرف زدم مطمئن شدم که... دلتنگم! نه از اون دلتنگیها که هی باید مچاله بشم تو خودم، و جمع بشم و بمیرم. نه! از اون دلتنگیها که آدم ته دلش غنج می ره! که یه هو اون وسط، ته دلم یه چیزی ریخت پایین! یه لحظه بوی مهر اومد وسط این قیل و قال و من هی موهام رو زدم پشت گوشم و فکر کردم به...

به چی رو دقیق نمی دونم! اما فکر کردم. به یه چیزی غیر از این بو. اما بعد یه چیزایی اومد که من هی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. رفتم باهاش. دلم رفت باهاش... اکثرن دلتنگ چیزهای عجیب و غریبی می شم! که حتی آدم سنگین تره که نگه! و عوضش گیر بده به زندگی.

این روزها که می بینی؟ بند کرده ام به زندگی. و فکر می کنم به روزهای برزخی که گذشتن. لبخندم از ته قلبم قد می کشه میاد تا ته چشمهام. اینکه اون روزها تموم شدن. تمومشون کردم/کردیم/کردند. و بعد دلم می لرزه از برزخی های توی راه اخم می کنم و اخم. اما...

دیروز دلم خواست برم بشینم اون دور دورها... و بعد باد بیاد بره تو موهام و بعد من باشم و خودم. گریه کنم، تنهایی. واسه محدودیتهای من، مال تو، مال ما، همین!

خوب من اینجوری ام دیگه!
هی دور می زنم دور یک دایره. و بعد خسته از تکرار. با سرگیجه می افتم یه گوشه، بلکه آروم بگیرم. من اما می دونم که یه روز بر می گردم، با دستهای پر! یه نقشه هایی تو کله امه که یه روز خودم راست راستکی شون می کنم! آره، حتی فکر اینکه دورم این همه، خسته ام می کنه. اما خوب، از اون خستگی ها و درد ها که یه جورایی دوست داشتنی اند. من یه روز سبز می شم. نه با زندگی قهر می کنم و نه با دیروزم و نه با امروزم. من فرداهامو دوست دارم! می دونی! دوست دارم!
خسته هم که می شم اون وسط ه زیر چشمی به دستهای خالی ام نیگاه می کنم، یادم میاد چی می خواستم و دوباره می دوم، می دوم، می دوم...

علی مددی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/16ساعت 0:35  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

در پي انجام بعضي تحركات عناصر خود فروخته بر ضد مُلك همايوني، بر آن شديم جهت تنوير افكار عمومي چندي از خاطرات خود را براي شما نقل كرده و قضاوت را به شما واگذار نمايم در مورد كيفيت عقل ياران شيخ.

حكاياتي كه براي شما نقل مي كنم به چندين صورت از جانب ديگر راويان نقل شده ولي نقل ذيل اصيل تر و از حيث سند به واقعيت نزديكتراست. در ضمن از سال تحصيلي جديد قرار است اين سطور تحت عنوان «اندر احوال ياران شيخ» در كتب درسي دانش آموزان گنجانده شود و آن خاطرات بدين شرح است :

1.
چند صباحي پيش جهت تجديد ميثاق با آرمان هاي نظام و ديدار با دوستان و هم پيمانان و نيز پايان بخشيدن به عمليات زير زميني، سفري به ديار طهران داشتيم. پس از رويت خاله باجي(جنرال سابق) {كه جهت عرض ارادت و دست بوسي و خوشامدگويي آمده بود} همين طور كه گرم سلام و احوال پرسي بوديم؛ كلاغي{...} از نوادگان ابابيل، جنرال داستان ما را مورد عنايات و لطف خاص خويش قرار داده و صفايي به جمال ايشان داد. كه اين عمل بسي مايه ي سرور و خوشحالي بنده و همرزمان علي الخصوص ذات همايوني شد و مرا ياد اين آيه انداخت كه «و لله جنود السماوات و الارض».
پس حواس خود را + كنيد كه اگر دست از پا خطا كرديد از زمين و آسمان براي شما مي بارد.

2.
در منظري ديگر صحبت از مواد افيوني شد در اين هنگام خاله باجي(جنرال سابق) گفت: قليان كشيدن از براي ما افت دارد و ما از ماده اي افيوني به نام "اشك خدا" استفاده مي نماييم.
البته بايد بگويم تا آنجايي كه بنده از دوران صبي(كودكي) به ياد دارم و از اكابر و اعيان و ريش سپيدان شنيده ام، چندين سال پيش شهرداري اصفهان وقتي كه جمعيت وحوش و سگهاي ولگرد زياد شده بود از براي انقراض نسل اين حيوان با وفا از اين ماده ي افيوني استفاده مي نمود كه اثري عجيب و نفعي غريب داشت.
حال تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...

3.
شبي در بيت خويش مشغول استراحت بوديم كه ناگه دستگاه تلفن ما را خبر كرد كه كسي با ما كار دارد. جوابش را داديم محمد نامي بود معروف به ميم پسرخاله و از بنده طريق اتصال به شبكه جهاني را سوال نمود. ما نيز با تـأسي از روايت "زكات العلم نشرها" طريق ساخت ارتباطيه(كانكشن) بدو آموختيم باز ايشان سوال نمود بر روي اين برگه يك نام كاربري(
user name) و گذرواژه اي(password) است كه در رأس آن قيد شده : شبانه از 30/2 الي 30/8 بامداد. اين يعني چه؟ از برايش توضيح دادم كه با اين فقط مي تواني در آن ساعت از شبانه روز به شبكه جهاني مرتبط شوي باز سوالي نمود كه عقل از من زايل شد و هنوز كه هنوز است در شگفتي اين سوال مانده ام و آن سوال اين بود: آيا ارتباطيه(كانكشن) را نيز در همان ساعت مي بايست بسازم؟ پس از استماع اين سوال از جانب آن جناب دستگاه تلفن را جلوي صورت خود برگرفتم و لختي بدو نگريستم و از فرط خنده غش كردم...
البته باز هم به تاسي از همان روايت جواب اين سوال نيز بدو آموختيم و ياد اوفتاديم اين جمله را كه "پرسيدن عيب نيست نداستن عيب است " و ديگر نخنديديم.

4.
.....

خاطره ي چهارم مربوط به مهمان ناخوانده است و چون ناخوانده است خاطره اش نانوشته مي ماند تا بعد.

يه قولي هست كه ميگه: "من يه تاجرم و جنگ هزينه داره" بنابراين عرصه جنگ و كشاكش را در همان وبلاق(وبلاگ) عمر لحظه ها  و بادبادك دنبال مي كنيم و اون را به وبلاق خود نمي كشيم.
منتظر بسته ي پيشنهادي خاله باجي(جنرال سابق) و مهمان نا خوانده اش هستيم.

يا علي مدد است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/15ساعت 1:21  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

 

اشکهای من

اشکهای او

اشکهای ما

طعم تلخ شکست

غروری که نباید بشکند

بغضی که نمی شود نگهش داشت

و رویاهایی که برباد می رود...

فوتبال درس زندگیست.

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/14ساعت 1:25  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

           هنداوانه فروشي دادكان

بالاخره محمد دادكان رئيس فدراسيون فوتبال استعفا داد ولي خب آدم كه نميتونه بيكار باشه زندگي
خرج داره، زن و بچه و هزار تا كوفت وزهرمار ديگه...
باخبر شديم ايشون به شغل شريف هنداوانه فروشي روي آورده و يك هنداوانه فروشي تو "قزوين" راه انداخته.
ما هم براي ايشون آرزوي موفقيت مي كنيم.

بشتابيد كه غفلت موجب پشيمانيست بدو بدو هنداوانه
دادكان: بچه يه دونه شيريناشو واسه حاجي جدا كن.
بفرما حاجي اين يكي مثل قند مي مونه اصلن همه هنداوانه هاي ما مثل قنده.

***
لازم به ذكر است حاجي طي تماسي كه با ما داشتند عنوان كردند هنداوانه اي كه از دادكان خريده، مثل قند، سفيد بوده!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/12ساعت 20:46  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

ما خوابيديم
نه به خاطر وعده پارك بعد از ظهر
كه بابا اينطور فكر مي كرد
نه از ترس كولي كوچه ها
كه مامان اينطور فكر مي كرد

ما خوابيديم
تا سر و صدا نكنيم.

علي مددي

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 20:25  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

    يا فاطمه الزهرا سلام الله عليها

                         سلام بر تو اي آنكه خدا آزمودت پيش از آنكه ترا بيافريند


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/07ساعت 22:35  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

چشمانش را بوسیدم.
پرسیدم: او را دیدی؟
گفت: نه
گفتم: دیده ای ولی نشناخته ای.
***
از حج بر می گشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/04ساعت 22:49  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

ما شاخه های سرکش سیبیم مثل هم

(چل تا تفنگ و موشک... تولدم مبارک!)

در زنگی روزهایی هست که دیگر حتی در خواب هم تکرار نمی شوند. روزهایی که تا آخر عمر می توانی با خاطره اش خوش باشی و حتی اگر بخواهی نمی توانی فراموشش کنی. پنج شنبه اول تیرماه ۸۵، یکی از آنها بود برای من. یکی از شیرینترین روزهای زندگی ام.

در خانه ما قرآنی هست قدیمی، بزرگ، با جلد آبی رنگ به خط طاهر خوشنویس متعلق به مادرم. صفحه اولش را که باز کنی در حاشیه سپیدش چهار یادداشت می بینی که برای دومی نوشته: "تولد محمد مهدی ساعت ۱:۳۰ بامداد روز ۲۱ خرداد ۱۳۶۳ هجری شمسی، مقارن با ۱۱ رمضان..." و ۳ تای دیگر هم مربوط است به سه فرزند دیگر خانواده.

۲۱ خرداد درست وسط فصل امتحانات است. هر کس اگر حواسی هم داشته باشد معطوف می شود به امتحانها، حالا امسال به آن جام جهانی و ایام فاطمیه هم اضافه شده. فکر نمی کردم تولدم به جز تعدادی انگشت شمار به یاد کسی مانده باشد. و مهم هم نبود. مثل هر سال از یک هفته قبلش نشستم آلبومهای عکسم را نگاه کردم، سر رسیدهای یادداشتم را ورق زدم، حسابهای مالی ام را چک کردم، خاطراتم را مرور کردم، شعر خواندم، صحبتهایی کردم، تصمیم هایی گرفتم و...

شب تولدم که شب دومین امتحان پایان ترم و اولین مسابقه ایران بود مثل بچه آدم نشستم به درس خواندن و به این فکر می کردم که بازی ایران مکزیک را کجا تماشا کنم. حتی ناراحت هم نبودم که برای عشقم و برای عقیده ام باید روز تولدم مشکی بپوشم. همان شب هنوز ساعت  ۱۲ نشده بود که اولین اس ام اس تبریک رسید. چند تایی بعد از دوازده و بقیه صبح که از خواب بیدار شدم. بعد تلفن ها شروع شد. و اولین و تنها هدیه آن روز هم تا ظهر رسید. ولی از ظهر به بعد همه چیز سر ناسازگاری گذاشت و... اول سه واحدم رفت روی هوا! (هنوز هم پایین نیامده!) بعد ایران مفتضحانه و اعصاب خرد کن باخت و... همه ناخوشایند بود به جز یک تلفن که بعد از اینکه پرسید: "راست می گن امروز تولدته؟!" و مطمئن شد گفت: "تولدت مبارک!" و همه اینها بدون احتساب حاشیه نبشته های تبریک در چای نبات و لطف مضاعف دوستان بود. ۱۰ روز گذشت. امتحانات تمام شد و روز اول تابستان رسید. می شد قضیه را تمام شده تلقی کرد.اما...

اما محبت زمان نمی شناسد و معرفت این دوستان بی کران است انگار. خداوندگارا! این بچه ها همیشه چیزی برای غافلگیر کردن دارند. و این بار سنگ تمام گذاشتند. هنوز متعجبم که چگونه توانستند هیچ کدام چیزی نگویند و من هم سوتی هایشان را ندیدم (یا دیدم و نفهمیدم)!

وقتی بعد از چند مرحله غافلگیری یکدفعه خودم را در جمع ۲۰ نفر از بهترین دوستانم دیدم که با لبخند تولدم را تبریک می گفتند فقط بهت زده بودم. (در حالیکه تا چند دقیقه قبلش قرار بود کوهپیمایی هفتگی آن روز را با چند نفر از همانها شروع کنم.) همانجا برخوردهای بعضن عجیب و غیرمعمول روزهای قبلش تازه برایم معنی پیدا کرد (درست جلوی چشم خودم مشغول تدارک بوده اند و من ندیده بودم یا نخواسته بودم ببینم!) درست مثل فیلمهای پلیسی که آخر داستان تازه متوجه می شوی واقعیت چه بوده و همه اتفاقات و آنچه دیده ای رنگ و جایگاه واقعی خودشان را پیدا می کنند. 
تک تکشان تمام مدت می دانستند ولی نقش بازی کردند. اصل قضیه را تنها من نمی دانستم. چون قرار بود ندانم. (خنده دار بود استغفار کردنشان به خاطر دروغهایی که در این مدت گفته بودند به من!) بی اختیار به یاد فیلم  
The Game  (دیوید فینچر- ۱۹۹۷) افتادم.

دیدن یکجای آن همه عزیز... کسانی که قرار نبود آنجا باشند و بودند... دوربین فیلمبرداری... کیک تولد بزرگ با لوگوی چای نبات... عبارت تولدت مبارک مکزیکی!... کلاه بوقی طلایی مدل دلقکی!... ۱+۲۱ عدد شمع (هرچه کردند اول روشن نمی شد بعدش خاموش نمی شد)... چاقوی ضامندار تزئین شده با گلهای وحشی برای بریدن کیک... هدیه های منحصر به فرد... کارت پستال بزرگ (در قطع آ چهار) پر از امضا و دستخط های رنگ به رنگ... عکسهای یادگاری... لبخند های از سر رضایت... خنده های از ته دل... صمیمیتی که عطرش فضا را می آکند... صفایی که با صدای شرشر آب در می آمیخت... محبتی که در رگهایم جریان داشت و تک تک سلولهایم را لبریز می کرد... اول بهت را بدل کرد به خوشحالی و بعد اشکی که آمد و نگذاشتم سرازیر شود... نان، پنیر، خیار، گوجه، خرما، چایی، کیک... چه ضیافت با شکوهی! (جای هرکس نبود خالی)... عکسهای دوران کودکی... مصاحبه با همه... چقدر وبلاگ نویس!... آب بازی، لباسهای خیس...جماعت معتاد و دائم الخمر!... پذیرایی... عکس دسته جمعی... پیاده روی... دعوای ساختگی... تله سی یژ سواری همراه با تخفیف!... خداحافظی.

در تمام لحظات و دقایق طول عمرم همیشه این احساس را داشته ام که ثروتمند ترین آدم روی زمینم. چون اعتقاد دارم بزرگترین ثروت هرکس دوستانش هستند. و از امروز به بعد می دانم که ما یک جمع ثروتمندیم. امیدوارم هیچ کداممان هیچ وقت طعم فقر را نچشیم.

بعضی وقتها از خودم می پرسم آیا واقعن لیاقت این همه مهربانی را دارم؟

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 5:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |