تبليغاتX
چای ‌نبات

هو الخلاق

گويند كه در بلاد مركزي فرهنگي دنياي اسلام (نام جديد اين بلاد در سنه 1427 هـ.ق) در گذشته، رود جوقي بوده (و هست) به نام "زنده جوق" (در بعضی نسخ "زاینده جوق" هم آمده)  كه اطراف آن را باغها و مزارع فراواني فرو گرفته و همگان به ميمنت وجود اين جوق وسيع به خوبي و خوشي گذران عمر مي كردندی.
دير زماني نگذشت كه عالمي بزرگ به نام جناب استاد "شيخ بهايي" دامت بركاته(ره) پا به عرصه اين ديار نهاد.
او نزد خود فكر كرد كه چرا آب اين زنده جوق را به همه ي اطراف اين بلاد نكشاند تا همگان از آن بهره برند؟ اين شد كه لامپ مغز جناب شيخ روشنا شد و به فكر فرو رفت و به فكر چاره اوفتاد تا اينكه دستي چند از مكازيك (جمع مکسر مکزیکی!) آن زمان (مثل افاغنه فعلي) را اجير نمود تا نهرهايي در اين بلاد حفر كنند تا همه اين نهرها آب خود را از "زنده جوق" برگرفته و به همه اين بلاد برسانند قابل ذكر است كه بعدها نام اين نهرها را "جوق مادي" گذاشتند كه از آن مي توان به "جوق مادي نياصرام" اشاره كرد كه خود از جوق هاي طويل اين بلاد است و از آن جوق هاي كوچك متعددی انشعاب مي گيرند.
صحبتي از مكزيكي جماعت شد، بايد گفت در تواريخ كهن نقل شده كه در اين بلاد جماعت مكزيكيون روزگار همی گذراندندی(!)
 كه به دليل جُل بودن، حكومت وقت آنها را به منطقه اي پست و فرومايه در خارج از شهر تبعيد كرد و نام آن را "جوق گودالي" گذاشتند كه در گذر زمان و خشک شدن جوق نام آن به "جعده گودالي" مشهور شد. (لازم به توضيح است كه شيخ اين بلاگ نيز زندگي نكبت بار خويش را در اينجا گذرانيده)

البته ناگفته نماناد كه امروزه در اثر تهاجم فرهنگي و تبلیغات مسموم! با عرض شرمندگي و متاسفانه و البته خدا به دور از كلمه ناهمگون و نا ملموس «چشمه» استفاده مي گردد. در ضمن چندي است كه اين جوق مادي ها به علت خساست زنده جوق و نيز از همه مهمتر به علت كثرت گناهان حاكمان اين ديار خشكيدن گرفته.

و من بايد در اينجا عروده اي بلند سر داده و به همه جهانيان اعلام بدارم كه « آب جوق حق مسلم ماست » زيرا آب همين زنده جوق است كه از آن آب سنگين به وجود آمده و انرجي هسته اي ( بلکه تخمه اي) را براي ايرانيان به ارمغان مي آورد.
در پايان بايد عرض كنم كه مردم اين بلاد هيچ گاه نتوانسته اند حق مطلب را در مورد اين جوق بزرگ ادا كنند تا آنجا که چند سال قبل مدتی بنای بی آبی گذاشت که چند صباحی کف رودخانه همچون کویری سله بسته در بلد اسپاهان دیده آزاری می نمود، و تنها مي توانم بگويم: جوق سارا شرمسارم از رخت!
عاقلان دانند.

م. پسر خاله
بازنويسي و تنظيم براي راديو!!! (وبلاگ): جواد
باز خوانی و ویرایش نهایی: مهدی شیخ!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت 21:53  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

 سرباز ها!

به سمت جلو...

عقب نشینی،

برای اسب ها و فیل ها و وزیران است

تمام مهره ها به عقب بر می گردند

تنها، سرباز ها... 

 علی رضا قزوه

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 1:32  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

سلام

۱) این وبلاگ از اول قرار بود بهانه ای باشد برای نوشتن ولی الان کم کم دارد کارکرد عکس پیدا می کند!

۲) دو روز اصفهان بودم.  پنج شنبه و جمعه. خوش گذشت. مخصوصا صبح جمعه. کم بود اما. 
واژه اصفهان برای من مترادف است با آرامش. آرامشی که مدتهاست از آن دورم.

۳) ۲ تا امتحان میان ترم در یک روز. این دو روز همه چیز را تعطیل کردیم و مثل بچه آدم درس خواندیم نتیجه اش هم شد دو تا امتحان شیک و تر تمیز. ارزیابی طرحهای اقتصادی و مبانی فقهی اقتصاد اسلامی. اولی در حد فیزیک اول دبیرستان و دومی در حد تعلیمات دینی سال بعدش. اولی که به همایش تقلب بیشتر شبیه بود تا امتحان و خدایی این استاد خیلی آقایی می کرد که این همه را می دید و هیچ نمی گفت تا احترام دانشجو را حفظ کند. در دومی ۲۵ تا تست را در کمتر از ۱۵ دقیقه زدم. برای چند دقیقه یاد و خاطره حماسه کنکور دادنم برایم زنده شد که از بس تستها را سریع زدم ۲ ساعت وقت اضافه آوردم! بعد هم رتبه ۳ رقمی و... خدا رحمت کند دوران خوش پشت کنکور را...!

 ۴) خبر دادند امروز تیم تحقیق و تفحص مجلس از دانشگاه علامه می آید خوابگاه. بعد از مدتها سر شب خودم را گذاشتم خوابگاه و بدو بدو رفتم نمازخانه. حدس بزنید چه کسی را دیدم! (این دفعه واقعا به دلایل امنیتی از گفتنش معذوریم)

۵) نمی دانم چرا امروز یاد این شعر کاظمی افتاده بودم و مدام زمزمه اش می کردم:

حق ما بوده است پوسیدن و پامال شدن
در زبان بازی آتش دهنان لال شدن

حق ما بوده است داغی به جبین خوردن ها
با همان ضربه اول به زمین خوردن ها

ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم
نقد یک عمر مشقت به قماری دادیم

و همانی که به اورنگ خدایی دل بست
رخنه بند گران ساخته را با گل بست

در گرفت آتش عصیان قرون ما را نیز
مرده مان زنده نشد کشت مسیحا را نیز

نیمه شب خیل گراز آمد و شب پا را برد
این کَرَت نیل نه فرعون، که موسا را برد...

حرف ناگفته، دهن سوخته ماییم ای قوم!
آش ناخورده، دهن سوخته ماییم ای قوم!

حق ما بوده است پوسیدن و پامال شدن
سیصد و چاردهم بودن و دجال شدن

یا علی مدد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/27ساعت 0:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

نمایش گاه کتاب هم با تمام معایب و محاسنش به پايان رسيد.

از بالاترين مقامات مملكتي(سران چاي نبات، ره بر، رئيس، وزير و ...) گرفته تا جزئي ترين افراد جامعه(بستني فروش هاي مقابل پارك ملت، فرمانده اطلاعات عمليات، گل پسر، گل دختر و ...) همه و همه اوقاتي را در نمايش گاه گذراندند و هر كس فراخور ظرفيت هاي فكري و جيبي خود از آن بهره جست.

ولي چيزي كه خيلي به چشم مي آد اينه كه ما بيشتر كتابخرهاي خوبي هستيم تا كتابخوان هايي خوب؛ ولي باز هم جاي اميدواري داره...

ديگه اينكه بعد از نمايش گاه هم خستگي غوغا ميكنه. اصلن يه پيشنهاد واسه فدراسيون دو و ميداني دارم:

از سال بعد براي كسب آمادگي بيشتر تيم هاي دوي استقامت و ماراتن، بازديد از نمايش گاه كتاب رو در راس برنامه هاي خودشون قرار بدن. شك نكنيد كه با اين كار قهرمان آسيا كه سهله قهرمان جهان ميشيد.

و در آخر اينكه:

"موش ها بيشتر از دانشمندان به كتاب علاقه دارند."

                                                                                                           ياعلي مدد است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 2:53  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

 

 

 

 

 

 

این عکس را با رنگین کمانی انداخته ام
که رنگهایش شبیه خودم است
و آن ابر
که پشت سرش می بینی
منم!

این نامه را
به صندوق خوابهایت می اندازم

لطفا برایم از چشمهایت بنویس
و اینکه چرا آنجا...
چرا اینجا...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/22ساعت 3:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 


                                              به نام خداوند بخشنده مهربان


ظهر سه شنبه بود.
ساعت حول و حوش 03/14 يا 04/14 دقيقه س كه وارد ميدون جمهوري ميشم و مي ايستم تو ايستگاه اول منتظر اتوبوس.
دور و بر ميدون رو كه نيگا ميكردي پر بود از اتوبوس و راننده هاي جور واجور: سيبيلو، چاق، لاغر، تركه اي، پير، جوون، ميونسال، كچل، مودار و ...
و مسافراي جور واجورتر: روحاني، جسماني، پزشك، عمله، محصل، دانشجو، كارگر، پسر، دختر، عرضه كنندگان از هر نوعي و...
و اتوبوس هاي قديمي، جديد، ديزلي، گازوئيلي، گازي و...
بعضي از اونا توي سايه بدون راننده و مسافر، يه كنار پهلو گرفته بودن يه تعدادي شون هم تو خط شروع داشتن مسافر سوار مي كردن و آماده ي حركت بودن.
از اونطرف هم اتوبوس هاي متفاوت با شكل و قيافه هاي جور واجور و رنگهاي غالبا زرد هر لحظه وارد ميدون ميشن و از يه مسير ديگه خارج ميشدن.
يه تعداد كمي هم اتوبوس هاي بين شهري ديده ميشد كه جلوي اكثرشون يه تكه پارچه آويزون شده بود و اسم يه هيئت قيد شده بود: عاشقان مهدي، محبان ولايت، بقيه الله، ديوانگان حسين عليه السلام، محبين الرسول، خامس آل عبا و ...
اول كه يكي دو تا شون رو ديدم خيلي جلب توجه نمي كرد ولي وقتي تو چند دقيقه تعدادشون از هفت هشت ده تا بيشتر شد، تازه فهميدم كه كاروان كاروان دارن ميرن براي جمكران.
 آخه امروز سه شنبه بود.
از بس ايستاده بودم و اتوبوس نيامده بود خسته شده بودم.
بعضي از اتوبوس هاي كارواني رو مي ديدم كه صندلي خالي هم دارن.
همين طور پيش خودم مي گفتم كه: بي خيال همه چيز شو و برو جلو يكيشون دست بلند كن و برو جمكران.
ولي... كارهاي بعضن مهم و شايد نه چندان مهمي كه پيش رو داشتم مانع از اون ميشد كه اين فكر به عمل تبديل بشه.
الان ساعت حدود 27/14 دقيقه س و من هنوز منتظرم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/19ساعت 23:13  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

 

این روزها
در به در
در کوچه و خیابان
دنبال کسی می گردم
که نمی شناسم اش
اما می دانم
که قرار است
روزی
یک سیلی به من بزند

***
و هرچه می گردم
نیست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 23:7  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف
 
« قدر مطلق تابع همو گرافیک »
 
راه های حل مسئله

درد های بی معامله

معاملات بی معادله

معادلات بی مثال

درست مثل x  !

مثل بی مثال دوست!

«k» کجاست؟

کیست؟

∞ از کجاست؟

تا کجای ناکجا ∞ است؟

من نهایتم کجاست؟

شعر ساده هم همیشه می نوشت:

آخر این داستان

     از کجاست؟

                تا کجاست؟

قصه، قصه ی من است

قصه ی کسی که اهل ناکجاست.

دوستش همیشه ناشناس

ردپاش ؛ بی صدا

آفتاب روشنش،

ماهتاب خانه ی شماست.

بر لبش همیشه خنده های نابه جاست

دستهاش

سنگلاخی از هجوم واژه ها

چشمهاش

ناشیانه رودی از کنار ژاله هاست.

قصه،

قصه ی من است!

قصه ی بهانه ای که بودنش

لحظه های ساده ی سرودنش

  روزهای تار و روشن نبودنش

                         بی بهانه است.

قصه ی کسی که x  شد

           مثل x

    گم شد و هزار سال می شود که جای او

             هر کسی به ظن خویش

              یک شماره ی جدید می دهد

جای x کو؟

من کیم؟

آخر این قصه تا کجاست؟

شب دوباره شد

وقت قصه گفتن است

قصه ی کسی که گم شده

داستان ساده ی «حسن کچل»

قصه ی عجیب «زال»

داستان گریه دار «هاچ»

-هاچ: زنبورک عسل-

قصه ...
          
قصه ...

شهرزاد

درشب1001

1001

1002

1003

لحظه ها گذشت

روزها

سالها

قصه ی من از میان قصه ها

ناتمام

- x گمشده-

صبر کن!

بگو که آخرش

« x » چند می شود؟

عجب حکایتی است

درست مثل شاخه های هرزه ی، پیچک است

شاخه می زند

شاخه می زند

تند تند می رود جلو

تمام صفحه پر شده

من ولی میان شاخه ها

قدر یک گل سه پر

جا نداشتم

جا گذاشتم

تمام رنگهای خویش را میان شاخه ها

           لای تیغ ها.

تیغ مثل تابعی است

تابعی که یک به یک

تابعی که با توانی از 3 است

x – تیغ - تابع و توان

قصه های شاهزاده و پری

داستان راستان.

قصه های خوب، بچه های خوب...

بچه های خوب!

داستان تا کجاست؟

هیچ کس با خیال نمی رود بهشت.

                       مرزها کجاست؟

کو خیال؟

پس کجاست قصه های راست؟

درد هم خیال بود؟

یا که جزء ماجراست

هیچ کس شنیده x زخمی هم شود

یا که تابع شکسته هم میان درس ماست؟

درس و

تابع و

شکست

                     تابعیت کدام سرزمین مال ماست؟

سرزمین من

سرزمین شاهزاده ها

     سرزمین آبهای پاک

   سرزمین چشمه هاست

         سرزمین قصه هاست

قصه، قصه ی من است

قصه ی کسی که اهل ناکجاست!...

 
شعر از:"هدی طاهری" / با تشکر از "آیت معروفي" عزیز
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/17ساعت 1:31  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

بسم رب الشيعيان

 

ساعت 45 : 12 دقيقه شب بود.

با يكي از بچه ها خيابون گردي مي كرديم. دست بر قضا گشنمون شد و تصميم گرفتيم بريم يه جايي شام بخوريم. يه چند تايي فروشگاه رفتيم كه از بخت بد ما همون يا غذا تموم كرده بودند يا ... خب بالاخره ساعت 45 : 12 شب جمعه بود.

داشتيم مي گشتيم كه ناگهان ديديم يه ساندويچ فروشي بازه، با خوشحالي رفتيم سراغش، از موتور پياده شديم و رفتيم تو،

- آقا سلام،

- سلام،

- خسته نباشيد،

- سلامت باشيد،

- قربونت دو تا همبر مخصوص با دو تا هندي و ... يه سالاد يه نوشابه.

- بله، فقط چون شب جمعه است و الان هم دير وقت، نون مخصوصم تموم شده، اشكالي كه نداره...

- نه، آقا؛ اين حرفا چيه، دستون درد نكنه.

تو حين نشستن بوديم كه نگاهي مظلومانه منو به سمت خودش كشيد، پشت سر، سراشپز

يه دختري نشسته بود كه حدودا 10 – 12 سالي بيشتر نداشت.

خب تو همون چند ثانيه هزار جورفكر به ذهنم خطور كرد تو گير و دار نگاه و فكر بودم كه صدايي منو تكون داد:

- مهتاب، مامان بيا اين گوجه ها را از بابات بگير، بيار تا اون رو بشورم و خوردشون كنم!

- چشم مامان اومدم.

اين صدا، صداي همسر مرد بود كه با مانتويي سفيد و آستين هاي بالا زده از پشت يخچال دخترشو صدا مي كرد....

ساعت هنوز 45 : 12 شب جمعه بود. اِ... ببخشيد. حواسم نبود. به نظرم ساعت ديگه حدود 1 شب...، شب جمعه بود.                 

 

م. پسرخاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 19:43  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

سلام

اول) این چند وقت اینقدر از صبح تا شب دنبال یک لقمه پیتزای حلال بری زن و بچه مان(!) اینطرف و آنطرف بوده ام که حتی فرصت به روز کردن هم نداشتم . رفتن سر کار جدید، مراسم انتخاب دانشجوی نمونه و امتحانهای چپ و راستم میان ترم و... باز خدا را شکر این موبایل بعد از چند هفته از اصفهان رسید. و در شلوغی بهترین راه نوشتن مینیمال است تا نگویند کم آورده ایم! باور می کنید پست قبل را هم تلفنی گذاشتم؟
خلاصه شرمنده همه دوستان هستم که نتوانسته ام سر بهشان بزنم. در این قبال در اسرع وقت انجام وظیفه خواهم کرد.

یک و نیمم) یک سیستم جدید مدیریتی آمده به اسم ام.بی.کی که می گویند خیلی به درد من و امثال من می خورد. قرار است بر اساس آن یک سر و سامانی به وضعیت خودم بدهم. آن را به شما هم توصیه می کنم.

دوم) این روزنامه نویس هم بد گیری داده! بابا ما خودمان به نان شب محتاجیم، سور دادنمان کجا بود؟! تازه بعد از کلی قرض و قوله و شکستن قلک و پیاده رفتن به دانشگاه یک بودجه ای جمع شده که می شود یک نفر را اساسی مهمان کرد. بگردید خوتان یک نفرتان را معرفی کنید تا به نمایندگی از همه شامش بدهیم.

سوم) این دو تا قصارالشیخ هم در کامنت گذاری برای دو دوست تولید شد که حیفمان آمد شما از فیض آن محروم بشوید:

۱) این روزها مبهم بودن برای عده ای حکم عینک دودی را دارد برای آدم لوچ!

۲) در میان تمام تیره های ارکیده این شایسته ترین آنها نیستند، بلکه نیرنگ بازترین آنها هستند که زنده می مانند.

 

چهارم) دیر یادداشتی بر بازدید نمایشگاه ایپاس ۲۰۰۶
(با عرض پوزش از بادبادک و عمرلحظه ها به خاطر دیر شدنش. دو روایت اول را آنها نوشتند. این هم روایت سوم:)

)زمان بازدید: چهار شنبه ششم اردی بهشت هزار و سیصد و هشتاد و پنج
)آغاز برنامه: ساعت سه و نیم
)پایان برنامه: ساعت پنج و نیم
)محل حرکت: دانشکده اقتصاد
)محل ماموریت: محل دائمی نمایشگاههای بین المللی تهران
)وسیله نقلیه: تاکسی (بدون اسکورت و به صورت ناشناس)
)همراهان: ۱- فرمانده اطلاعات عملیات ۲-خودم ۳- معاون امنیتی ام ۴- )دشمن قبلی و هم پیمان استراتژیک فعلی
)غایبین: بقیه!
)هزینه ها: ( به دلایل امنیتی در گزارش جداگانه ارسال خواهد شد)
)رمز عملیات: درست بشین مرتیکه!
)نتیجه: هیچی!
)نکته ها:
»کمیته امداد چرا غرفه نداشت؟ حداقل می توانست یک صندوق صدقه بگذارد دم در به عنوان بهترین وسیله امنیتی!

»مهندسی معکوس (کپی) برای تولید ام شانزده آمریکایی منجر شده به اسم جدید ایرانی یعنی اس-۵۶/۵ .
عجب برتای خوش دستی بود توی ویترین! اسم ایرانیش چی بود؟!...

»باتومهای برقی و غیر برقی و شوکرهای دستی و غیر دستی و گازهای اشک آور و... آنها که اینها را می سازند و استفاده می کنند آیا تا به حال خودشان طعمش را چشیده اند؟

»این همه وسیله و ابزار و تکنولوژی، حلقه های حفاظتی مختلف... کدامشان می تواند جلوی ازرائیل را بگیرد وقتی اجل آدم رسیده باشد؟


»غلام همت آنهایی هستم که هیچ کدام اینها را نداشتند/ندارند ولی جانشان را کف دستشان می گرفتند/می گیرند و  می رفتند/می روند برای انجام وظیفه.

یا علی مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 23:51  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

منبر

او
آن بالا
از قيام متصل به ركوع مي گفت.
من
اين پايين
به قيام متصل به ظهور مي انديشيدم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 23:59  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

به نام خداوندي كه جميع موجودات، مسخّر قبضه ي قدرت او، و همه امور در يد كفايت اوست.

و با فضيلت ترين درودها و كاملترين تحيت ها شايسته ي آن پيغمبري است كه صفحه پرچم حمد را به اسم با رفعتش مزين گرديده و نوشته، با موقعيت هدايت و تكميل بشريت به نام نامي اش توشيح شده است.

و اما روايتگر ما چنين روايت مي كند كه:

سجاد نامي روزنامه نويس پس از ظهور  انقلابهاي چاي نباتي از سران چاي نبات طلب سور و سات شام كرده و آنگونه كه بر مي آيد ايادي وي نيز مصرانه پيگير اين ماجرا هستند كه جاي بسي تعجب دارد و بايد در صحت عقل اين جماعت شك كرد. جهت تنوير عقول ناقصه دو حكايت نقل مي كنم.

حكايت اول از كتاب «فضائل الشيخ» جلد شانزدهم باب «جود و كرم» (كه از تاليفات عالم عامل، عارف واصل، حكيم كامل و فقيه فاضل جناب مستطاب شيخ مي باشد):

روزي در عهد شباب شيخ در شاپ كافي جلوس نموده بودندي و چاي نبات گوارا را در جان، نوش

مي كردندي. به ناگاه مگسي مفلس به غايت بد صورت كه از آن حوالي مي گذريد محو جمال پر فروغ شيخ گشتيده و به مثابه صي صد و سي در ظرف چاي نبات ايشان سقوط آزاد نموديد.

شيخ پس از رويت اين منظره ي دلخراش لَختي حيران و متعجب بدو نگريست و پس از لمحه اي، خشمگين، مگس نگون بخت مغروق را با ظرافت تام از ظرف چاي نبات بيرون كشيد و چنان بر سر و مغز آن بيچاره كوبيد كه فولاد كوبند آهنگران؛ كه اي پرويز زودباش هر چه خورده اي تف كن.

مگس با حال زاري گفت: اي شيخ از من درگذر كه بي تقصيرم.

شيخ نيز در جواب فرمود: «‌ اي ذره ي بي مقدار چگونه خود را راضي كنم تا مالي را كه روز و شب در تحصيل آن تعب كشيده و در جمع كردن آن، عمر خود را تلف نموده و در عرصات محشر از عهده ي حساب آن بايد برآيم از براي غير واگذارم؟ زهي خيال باطل و بسي جهل مركب»

نقل است مگس مفلس هر چه خورده بود اخ كرد و شيخ نيز جهت تاديب، بالهايش را از بدنش جدا نمود تا وي تا خانه اش پياده برود.

و اما حكايتي ديگر از شيخ نقل مي كنم كه در چندين هزار كتاب ثبت شده، در منابر و مساجد، اين حكايت از او مذكور و خاص و عام، آفرين و دعا بر او مي فرستند{علاوه بر فوايد اخرويه و مثوبات كثيره.}

روزي شيخ از كنار زنده رود مي گذريد كه در اين فكر اوفتاد كه وي نيز به تاسي از يكي از بزرگان بر روي آب قدم گذارده و از آن گذر كند. تا مايه مباهات مريدانش گردد.

او چنين كرد و تا ميانه راه برفت ولي  ناگه وضويش باطل گرديد و ارتباطش با عوالم بالا قطع گرديد و  در بحر آب سقوط نمود و عنقريب بود كه در آن غرق گردد.

جماعتي براي نجات شيخ جمع گشتند و هر چه به شيخ عرضه ميداشتند: اي شيخ «دستت را به ما بده» تا تو را نجات دهيم ولي شيخ بي اعتنا به آن جماعت در حال غرق شدن بود.

مردي نكته سنج از رندان آن ديار كه در آن حوالي حضور داشت و ما وقع را مشاهده نموده بود به سمت شيخ رفت و بانگ برآورد اي شيخ «دست مرا بگير» تا نجات يابي و اين گونه بود كه شيخ دست آن رند را گرفت و از آب برون شد.

حال اگر در آنچه گفتيم تشكيكي داشته باشي، ديده بگشا و نظر به صفات و اخلاق مردم اين ديار كن و نيز كتب تواريخ را مطالعه نماي و حكايات گذشتگان را استماع كن تا به احوالشان آشنا شوي و راه عقل در پيش گيري.

يا علي مدد است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 20:49  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

حلاليت

از اردو بر مي گشتيم. از آن اردو ها كه همه چيزش جدا بود. از اتوبوس گرفته تا محل اسكان و غذا و جلسه و...  وقتي رسيديم بعد از سلام و صلوات و خداحافظي يكي از دخترها (آن موقع مي گفتيم خواهر!) آمد جلو به او گفت: "آقاي فلاني ما رو حلال كنيد" و رفت.
تا چند وقت شده بود سوژه شوخي هاي جمع. خودش مي گفت: "خوب حتما يه صحبتي شده، حرفي زده اند پشت سر من آمده حلاليت خواسته."
مي گفتيم چرا پشت سر ماها چيزي نگفته اند؟ چرا فقط تو؟
من هم هميشه مي خنديدم و مي گفتم:"بابا اين بنده خدا منظورش اين بود بيا يه كاري بكن من برات حلال بشم...!" و بعدش مي انداخت دنبالم...

گذشت و بي خبر بودم از او و آن جمع، تا اينكه چند روز پيش توي خيابان با هم ديدمشان. با يك بچه در بغل. خنديدم با خودم گفتم "حتي اينقدر ارزش نداري كه پشت سرت غيبت كنند!"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 21:57  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

چاه بلاگ

تو حال و هوای خودش بود. حواسش هم به اطرافش نبود. طوری که نزدیک شدنم را نفهمید. این جوری زیاد دیده بودمش. داشت حرف می زد ولی مخاطبش معلوم نبود. نمی دانم. شاید داشت با خودش صحبت می کرد. شاید هم داشت بلند بلند فکر می کرد. داشت می گفت:

"...وبلاگ مثل چاه می مونه... آدم درد دلهاش، حرفای تنهاییش، حرفایی که به هیچکس نمی تونه بگه توی اون می زنه. مثل چاه. اصلن حضرت علی اگه الان بود به جای چاه وبلاگ داشت. ناشناس هم می نوشت تا کسی نفهمه. اصلن از کجا معلوم امام زمان وبلاگ نداشته باشه؟ اگه یه وقت آقا وبلاگت رو ببینه چی؟ اگه ناشناس کامنت بذاره از کجا می فهمی؟ عجب..."

نه می خواستم آرامشش را به هم بزنم نه می توانستم به بقیه گوش کنم. پس آرام دور شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 17:0  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

Why the dog wag its tail?

Because the dog is smarter than its tail

If the tail were smarter

The tail would wag the dog!

 

                                                 Wag the dog

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/03ساعت 15:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |