
به نام خداوند بخشنده مهربان
::
به آتش خيلي نزديك نشو!
خیلی هم از آن دور نشو!
فقط به اندازهاي به آن نزديك شو كه از گرماياش لذت ببري.
+
هيچ وقت همه پولت رو روي يه اسب شرط بندي نكن.
::
هواللطیف
مهدی ملکیفر از آنهایی است که به واسطه چاینبات آمد و برای هم ماندیم. وبلاگ اولش اسمش بود: "کم آوردم" چون هر اسمی را که گذاشته بود قبلش توسط یکی دیگر اشغال شده بود!
و حالا "notitle" را دارد. این جانور سمپادی کسی است که من را خیلی یاد خودم میاندازد! و حالا هم مرام گذاشت و اولین نوشته جدی بعد از کنکورش را برای سومین سال چاینبات نوشت.این یادداشت او هم در مورد وبلاگ و کلیشههای فرهنگ مجازی نوشتهاي خواندنی است. منتها بعد از این یادداشت!
۱ مهدی ملکیفر
پیش نوشت:
1. مقدمه و اینا که نمیخواد. اینجا شد 3 ساله.
2. چیزایی که میگم شاید بیشتر مربوط به وبلاگهای اقماری(!) اینجا باشه تا خودش.
کسانی که در حال حاضر میان اینجا رو میبینن و کامنت میذارن و خلاصه ولو هستن اینجا (میگم ولو چون اینجا یه قهوه خونهاس) با تقریب خوبی منو نمیشناسن بالکل. من یه موجود کوووچووولووو بودم وقتی برای اولین بار از طریق "..." (مهدی شیخ: این اسم را من سانسور کردم!) اومدم اینجا. به هر حال من بودم که یهو خودمو دیدم وسط یه عااالمه دانشجو. آدم احساس اهمیت میکنه. مخصوصا اینکه به خوبی "تحویل گرفته میشدم". خلاصه عالم بسیار جالبی بود و میتونم بگم عملا دلیل من برای ورود به اینجا با بقیه فرق داشت.(تا اینجا دری وری گفتم) و این تحویل گرفته شدن یکی از خصوصیات اینجا بوده و هست. و همین باعث میشه وبلاگهای اطراف اينقدر تاثیر بگیرن.
چاینبات برای من مثل روز شماره. سال اول میبینی: "هزار سال پیش در چنین روزی..." به سال دوم که میرسی دیگه... همون قبلیاس که شده "هزار و یک سال پیش در چنین روزی..." . مثلا همین فوتبال. من آدمی هستم که الان بگو دو تا بازیکن تیم ملی بگو نمیتونم بگم. با پستای فوتبالی اینجا من جوگیر میشدم. فوتبال تماشا میکردم. اما الان در حد ماست... اگه 2 سال پیش بود این وضع وبلاگ راضیکننده محسوب میشد. اما به طرز واقعن عجیبی (که از مهدی بعیده) اینجا انعطاف پذیریشو از دست داده. یعنی من اصلا احساس نمیکنم اینجا با چیز "جدیدی" همراهی میکنه یه چیزی "جدیدی" به وجود میآره.
کسی که اینجا رو میگردونه, نیرو محرکهاش از بین رفته. آخرین زوری که زد "انقلابهای چاینباتی" بود که واقعا باعث شد من دیگه نیام اینجا. با عوض شدن بنر چیزی عوض نمیشه؛ قهوهخانهای بود اینجا, شد یک کافهی روشنفکری از نوع مذهبی. نگاه میکنیم به گذشته. رفت و آمد خیلی زیاد. هر روز لینک باکس رو چک میکردیم که کی اومده کی رفته. کی تازه وبلاگ زده و...
کلیشه شدن خیلی خیلی زود گریبان این وبلاگ رو گرفت. اگه دقت کنین هر چی اینجا بشه انعکاسش توی وبلاگهای همسایه دیده میشه. و متاسفانه این کلیشه شدن اونجاها هم رفت. ترکیب پستها به این ترتیب: "عکس, دعا, روز/تولد/میلاد/شهادت/مهمانیخدا/... مبارکباد." یا یک یادداشت روزانه از دانشگاه.
در ابتدا مطالب مخاطب خاص نداشتند. یعنی اگر هیچ کدوم از این آدمها و دانشکده اقتصاد را نمیشناختی, باز هم میفهمیدی اینجا چه خبره. الان تبدیل شدن به یادداشتهایی که هر آدم بیرونی که میآد میبینه میگه "که چی؟".
البته پستهای خود مهدی گاهی به پستهای اول وبلاگ تنه میزنه. اما منظور من چندان خود مهدی نیست. اینجا یه کافه است. باید به مشتریا نگا کنی. به این لینکها. به کسانی که میآن کامنت میذارن...
در نهایت, من بیشتر دوست دارم ببینم دور و بریای اینجا یه کم خودشونو بکشن بالا تا توانی هم برای چاینبات بمونه که برگرده به روزای اول. چون اینجا بیشتر از اینکه در اختیار مهدی یا جواد باشه, دست آدمای دور و بره. یه کم سعی کنین روز مادر رو تبریک نگین در یک پست مجزا با فونت رنگی, ببینین چی کم میشه ازتون.
درسته که چاینبات خیلی وقته واسه من تموم شده, اما یه چیز خیلی با ارزش برام موند. یه دوست که آخرش قراره بگه:
I’m the creator of this TV show.
هواللطيف
چاینبات سه سالش تمام شده و دارد می رود توی چهار سال! ميخواهيم در پرونده ویژهی ۴باغ شما را میهمان چایهای تازه دم دوستان با نبات زعفرانی اصل خودمان کنیم. میهمانهای چاینباتی متفاوت اما سابقهدار که حرفهای هر کدام میتواند فصل الخطابی باشد برای خود.
فتح باب اين پرونده و اولين ياد داشت را سنا شايان نوشته، يكي از نويسندگان وبلاگ حتا كويرم ميشه سبز كرد. خواندنش خالي از لطف نخواهد بود.
لازم به توضيح است كه متن زير طبق رسمالخط وبلاگ چاينبات ويرايش شده است.
۱ سنا شايان
تولد؟ يادداشت؟ حق التحريريه؟ اين سوسول بازيها چه معني داره؟
سه سال پيش بود انگار! اينباكس ايميلم اين قدر متورم نشده بود كه حالا هست!
ايميلها گم نميشدند، اوركات هم فيلتر نبود، گويا تو ايميلش(كه از اوركات براي همه سند تو آل كرده بود) نوشته بود: به ما كه سر نميزنيد لااقل به وبلاگمان سر بزنيد! (يه چيزي در همين حدود!)
حالا وبلاگ چيست؟ خوردنيست؟ پوشيدنيست؟ خواندنيست؟
چاينبات؟ ۴باغ؟ چاينبات براي دل درد خوب است؟ اين را كه گفته بود؟
ااا وبلاگ يعني اين؟ لينك و كامنت و پست اينهاست!! من هم وبلاگدار شدم!
انقلابهاي چاينباتي (به آرشيو قسمت فروردين 85 مراجعه شود)، كامنتهاي بينام با اسمهاي اجق وجق!
همه با هم توي وب! برو بچز دانشكدهي اقتصاد علامه در حال گيس و گيسكشي!
شر با انتشار عكسها خوابيد، فقط اين وسط برو بچز وبلاگدار شدند!
كامنتها پر مسخره بازي! آخ دعواي اعتقادي مذهبي سنتي و.... مشاعره توي كامنتداني؟
خوابيدن تب وبلاگنويسي! خلوت كردن برو بچز علامه!
يك عالم دوست كليكي جديد، روابط كشف نشدهي نشناخته، آدمهاي مجازي كه حقيقي شدند! و بعضيهايشان دود شدند و بعضي ديگر مجازي را به حقيقي ترجيح دادند.
يك دنيا عكس از جاهاي نديده و نرفته، از سفرها بازديدها و... يك حجم از اطلاعات بيخود و باخود و...
كشف استعداد نويسندگي!
سه سال گذشت؟؟؟
بچهي آدميزاد وقتي سه ساله ميشود راه ميرود، دندان دارد، شكسته و نصفه نيمه حرف ميزند، سرعت تغييراتش بالاست!
جواني هم همين طور است، روز به روز تغيير، عوض شدن بهتر شدن بدتر شدن مردن زنده شدن، نااميدي، اميدواري و....
به نظرم چاينبات خيلي كم تغييرات نويسندگانش را نشان داد ولي اگر دقت كني سير زماني همه چيز را نشان ميدهد! نويسندگان را ميان پستها لو ميدهد. آرشيوها، حافظهي زندهي وبلاگها هستند، به نظرم بخوانشان! شايد بد نباشد.
هواللطیف
تولد امتحانات یورو 2008 احمدی نژاد در مشهد!
قواعد عربی را با اینکه خوب یاد میگرفتم و نمرههایم در درسش تعریفی بود هیچ وقت دوست نداشتم. ولی عربی حرف زدن را چرا. اینکه یک نفر عربی حرف بزند و من گوش بدهم را بیشتر. و اینکه یک نفر با لهجه عربی، فارسی حرف بزند را که دیگر نگو! (و این آخری مختص به عربی نیست) نشانه ی این دوست نداشتن کسب درصد افتخار آمیز ۱۳ برای درس عربی تخصصی (با ضریب ۴!) در سال دوم کنکور دانشگاه بود که در رشته انسانی شرکت کردم. البته بقیه درس ها را آنقدر خوب زده بودم که رتبه ام بشود ۹۶۸ .
توی این درس عربی در میان قواعد دست و پا گیرش یک کار عبث و مزخرفی بود به اسم تجزیه و ترکیب. و ما اینجا با تجزیه کار داریم. چرا که کل این چند وقت من توی همین تیتر بالا خلاصه می شود. و برای درک آن چاره ای نیست جز تجزیه عبارت فوق!
این را هم بگویم از پست قبلی به اینطرف اتفاق زیاد افتاده. فاصله هم کم نبوده ولی فرصت چرا. حالا برویم سراغ تجزیه تیتر.
(الان اگه هادی اسماعیلی اینجا بود یه دفعه با اون لهجهی فسایی از توی اتاق معاون مالی داد میزد: "آخه این تیتره تو میزنی؟!")
تولد
اسم مصدر / بر وزن تفعل / ثلاثی مجرد از ریشه ولد /
۲۱ خرداد تولدم بود. رفقا باز هم متفاوت و بی خبر زحمت کشیده بودند. بر خلاف برنامه ریزی قبلی شب تولدم را اصفهان نبودم چون با وحید جلیلی "راه" جلسه داشتیم. بعد جلسه هادی کیقبادی هم که معرفتش بی خبر ولی خوش موقع گل کرده بود برای سراغ گرفتن از من، با ماشیناش از راه رسید تا با احمد ذوعلم و سید امین میرصالحی برای خودم از دست فروش سر چهار راه گل مریم بخرم و شب را همراه با بازی هلند-ایتالیا در پیتزا توژی با خوردن پیتزا مکزیکی تولدی بگیریم تولد آسا! تا آقای فروشنده هم به غول پشمالویی چون من فرفره و کلاه بوقی تبلیغاتی هدیه بدهد!
قسمت دوم این تولد صبح جمعه همان هفته در کنار زایندهرود (که آن موقع هنوز آب داشت) و قسمت سوم دوشنبه هفته بعدش شب میلاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) در پارک لاله همراه با برنامههای متنوع شهرداری تهران(!) و پخش زنده موسیقی و مداحی و مسابقات... برگزار شد و به فیض دریافت هدایای متنوع و غیر قابل پیش بینی نائل آمدم. از تمام سی چهل نفری که شرمنده ام کردند باز هم متشکرم!
امتحانات
اسم / مصدر / بر وزن افتعال / ثلاثی مزید از ریشه محن / جمع مونث سالم! / نکره! /
«مالیه بینالملل رو میتونی ترم بعد پاس کنی ولی بازی آلمان-پرتغال رو نمیتونی ترم بعد ببینی!»
اینگونه است که شب ها تازه بعد از پایان بازی ها جزوه به دست میشوم! (البته اگر اس ام بازی های نقد و هم دردی و کل و کل کشی بعد از هر بازی اجازه بدهد!)
و سینا اسماعیلی عزیز هم که طبق سنوات اخیر پای ثابت امتحانات و فوتبال دیدن هاست.
یورو ۲۰۰۸
اسم خاص (علم) / اسم زمان و مکان با هم! / معرفه در حد کل دنیا / معرب(!) (حالا یه نفر عرب هم توش نبوده ها!)/ قبلن مضارع بود ولی حالا دیگه ماضی شده /
بهترین تورنومنت تمام دورههای اخیر. همه چیز داشت. و همه چیزش هم نو بود. مجموعهای کامل از هر آنچه در ورزش بینظیر فوتبال سراغ دارم. اتفاق، شگفتی، هیجان، پدیده، طراوت، هنر، اقتدار، افتخار، غم، شادی، بهرهوری، سوتی(!)، نظم، ستاره، تعادل و... شاید تنها همین مسابقات بود که فصل تهوع آور امتحانات را متفاوت و قابل تحمل و حتی دوست داشتنی کرده بود.
آلمان ما هم خوب بود. پرغرور و مقتدر. مثل همیشه. این غرور را میشد از توی چشمهای میشائیل بالاک جرعه جرعه سر کشید! هر چند ما عادت داریم همیشه برنده باشیم یا به قول گریلینهكر: «فوتبال یك بازی بیستو دو نفره است كه در انتها آلمان همیشه پیروز میشود.» ولی طرفداران آلمان اولین طرفداران فوتبال جهان هستند كه به مسئلهای ماورای پیروزی ایمان دارند. برای همین است که شکست برای بسیاری از ژرمنها اهمیت چندانی ندارد. چون تیمی که بتواند آلمان را ببرد مطمئنن از آنها بهتر بوده. بقیه همه حرف مفت است!
احمدی نژاد
اسم و فعل و حرف یکجا! / اسم خیلی خاص / معرفه (از پایین شهر کاراکاس ونزوئلا گرفته تا سواحل مراکش تا دانشگاه کلمبیای نیویورک) / ایضا اسم فاعل! / "احمد" بر وزن افعل صفت مشبه مذکر/ "ی" حرف عامل استثنا مبنی بر فتح / "نژاد" بر وزن فعال! /
برای سومین سال بعد از سوم تیر دوست داشتم خاطرات و اتفاقات آن چند هفته را (که سال به سال دارد بیشتر گرد می گیرد در آرشیو فعال ذهنم)، اینجا بنویسم و نشد. روزهای خوبی بود آن روزهای انتخابات سال ۸۴. که با آمدن احمدی نژاد در عرصه رقابت همه چیز تغییر کرد. مردم پس از مدتها همان جوری شده بودند که همه دلشان برایش تنگ شده بود. شب های خوبی بود شب های انتخابات. مرد با آمدنش همه چیز را عوض کرده بود. و حالا ما دلمان برای آن روزها تنگ شده. او بر عکس دیگران "سنگر خدمت" را "اریکهی قدرت" نمیدانست و وارد منطقه ممنوعه شد. گذر زمان بیشتر نشان داد که او در هیچ چارچوبی نمیگنجد. و من هیچ وقت یادم نمیرود اولین برخوردم با او را وقتی دوربین عکاسی دستم بود توی آن جلسه...
حالا عکسهایش را که نگاه میکنم اولین چیزی که توی چشم میزند موهایی است که خیلی سفید شده توی این چند سال... خدا حفظت کند مرد!
در
حرف عامل جر/
الکی از در و دیوار نوشتن که کاری ندارد! ولی حیف است این بند خالی بماند!
همین روزهایی که همه جا پیراهن تیم ملی آلمان را می پوشیدم و اینطرف و آن طرف هرکس چیزی بهم می گفت. دیدم بهمن فروتن توی این یادداشت جالباش (با تیتر «پرتقال بدون ویتامین ث») آرش محمدی خودمان را سوژه کرده برای پوشیدن پیراهن ایتالیا:
«...دلم هم خيلي براي آرش(محمدي) سوخت چون با او بداخلاقي کرده بودم و گفته بودم که اين بت پرستي جديد است. آرش پيراهن تيم ملي ايتاليا را مي پوشد و واقعاً زماني که ايتاليا مي برد از خود بيخود مي شود و وقتي مي بازد انگاري که دنيا را کوفته اند روي سرش.»
و آخرش هم گفته بود:
«...و در اين حال و هوا، گاه نجوايي مي شنوم که مي گويد؛ بگذار آرش دلش به پيراهنش خوش باشد، چه کارش داري، مي خواهي اين را هم از او بگيري؟ و من هم آهسته ميگويم، باشد، با او ديگر کاري ندارم، بگذار دلش خوش باشد، تا هفته يي ديگر و نشستن روي سکوهاي ديگر.»
راستی شباهاتهای من و آرش از تفاوتهایمان بیشتر نیست؟
مشهد
اسم مکان بر وزن مفعل از ریشه شهد/ معرفه ی با معرفت /
فاصلهی یک هفتهای بین دوتا امتحان را هرچه فکر کردم چه کار کنم عقلم به جایی قد نداد. ولی به قول آن دوست «انگار پست قبلی عاقبت به خیر شد» وقتی دوباره در عرض چند ساعت مشهدی شدم!
انگار که کسی نوشته ام را خوانده باشد و بگوید: «بلند شو بیا ببینم این بار چهات شده؟!» تا بعد از ۱۴ ساعت سفر با اتوبوس، با چشمهایی که برقش را خودم هم میتوانستم ببینم زل بزنم به ضریح و توی دلم به خودم بگویم: «باز هم تقی به توقی خورده و نخورده کفشهایت را زدی زیر بغلت آمدی اینجا!» ولی... ولی من باید رخصت می گرفتم. و گرفتم!
رفتم مشهد تا برای همه دوستان و به خصوص برای همراهان سفرهای قبلی ام بنویسم: "سلام. مشهدم. پرچم سبز روی گنبد طلایی هرجا می روم انگار برایم دست تکان می هد! برای شما هم!"

تولد
اسم مصدر بر وزن تفعل / ثلاثی مجرد از ریشه ولد /
چای نبات عزیز سه سالش تمام شده و دارد می رود توی چهار سال! توی این ده روز از ۱۲ تا بیست و دوم میخواهیم هر روز به روز شویم. و در پرونده ویژهی چهارباغ شما را میهمان چای های تازه دم دوستان با نبات زعفرانی اصل خودمان کنیم. میهمانهای چای نباتی متفاوت اما سابقهدار که حرفهای هر کدام میتواند فصل الخطابی باشد برای خودش.
یا علی مددی